بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 148

اين تركيب داخل بحث استيناف است ولى صدر جمله مستأنفه حذف نشده. دوم آنكه مخصوص بمدح مبتداى مؤخر و «نعم الرجل» خبر مقدم. طبق اين تركيب جزء بحث استيناف نيست.

و قد يحذف الاستيناف كلّه:گاهى تمام جمله مستأنفه حذف ميشود مانند قول شاعر زعمتم انّ اخوتكم ... يعنى شما گمان كرديد برادرانتان قريش هستند. دروغ ميگوئيد بدليل اينكه براى آنها مسافرت و رفت‌وآمد و دادوستد است ولى براى شما نيست. خطاب شاعر به طايفه بنى اسد است كه ادعا ميكردند برادران قبيله قريش‌اند. جمله مستأنفه «كذبتم» بوده حذف شده و بجاى آن جمله «لهم الف» آمده.

او بدون ذلك:گاهى جمله مستأنفه حذف ميشود و چيزى هم جانشين آن نميگردد بلكه فقط از راه قرينه مى‌فهميم. مانند «فنعم الماهدون» كه در اصل «هم نحن» بوده. نحن خبر است براى مبتداى محذوف و جمله كه رويهم شده مخصوص بمدح بوده حذف شده و چيزى هم جانشين آن نگرديده. فقط بقرينه اينكه هرجا فعل مدح و ذم باشد احتياج بمخصوص دارد. مخصوص را حذف نموديم.

و نظير اين آيه در قرآن فراوان است مانند«نِعْمَ الْمَوْلى‌ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ».*

[موارد وصل‌]

و لمّا فرغ:از حالات چهارگانه فصل گذشتيم. اينك بحث ما در دو حالتى است كه در آنجا بايد جمله را متصل آورد. حالت اول آنست كه عطف ميگيريم براى دفع ايهام يعنى اگر عطف نشود مخاطب باشتباه مى‌افتد. مانند قول عرب: «لا و ايّدك اللّه» با آنكه «لا» جزء جمله‌اى بوده اخبارى است و ايّدك اللّه جمله‌اى است‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :148««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 149

انشائى و معنى دعاء ميدهد. بين ايندو جمله كمال انقطاع است و گويا اصل اينطور بوده: ليس الامر كذالك و ايّدك اللّه. جمله اول كه از آن فقط «لا» باقى مانده در جواب كسى بوده كه مى‌گفته «هل الامر كذالك» ما گفتيم «لا» يعنى مطلب اينطور نيست.

و خداى ترا تأييد نمايد. پس بين هردو جمله كمال انقطاع است و نبايد برهم عطف ميشدند. ولى اگر عطف نميشدند توهّم خلاف مقصود ميشد و گمان ميكردند كه ما ميخواهيم مخاطب را نفرين كنيم زيرا «لا» جزء جمله «ايّدك اللّه» ميشد لذا صاحب بن عبّاد گفته است «انّ هذه الواوات احسن من واوات الا صداق على خدود المرد الملاح» يعنى اين واوها در جمله‌ها زيباترند از حلقه‌هاى زلف كه بر گونه‌هاى جوانان امردند.

و بعضهم لمّا لم يقف:بعضى ديگر از شارحين متن مصنف مانند شارح زوزنى چون نتوانسته معطوف عليه را پيدا كند براى معنى نمودن اين جمله داستانى از ثعالبى نقل كرده كه مشتمل بر كلمه «قلت» است و گفته و ايّدك اللّه عطف بر قلت است.

و لم يعرف:شارح دو ايراد بر اين كلام دارد كه اوّلى باين عبارت و دوّمى را بعبارت «و انّه لو لم يحك» بيان كرده است. ايراد اوّل اينست كه اگر عطف بر قلت باشد ماقبل قلت با جمله ايّدك اللّه معنى ميشود. نه خود قلت. چنانكه اگر بگوئيم جائنى زيد و عمرو.

عمرو كه عطف بر زيد شود ماقبل زيد با عمرو معنى ميشود. ايراد دوم مبتنى بر اوّل است. يعنى بعد از آنكه معلوم شد قلت با ايدك اللّه معنى نميشود، پس بايد براى و ايّدك اللّه معطوف عليه پيدا كرد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :149««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 150

و چاره نيست جز آنكه بگوئيم معطوف اليه در «لا» نهفته است.

چنانكه شرح داده شد.

و امّا للتوسّط:امّا بفتح همزه عطف است بر كلام مصنف كه فرمود: اما الوصل لدفع الايهام. امّا براى تفصيل است و چون قبلا موارد فصل را چهار مورد و موارد وصل را دو مورد بيان كرده بوديم.

اينك آندو مورد را تفصيل ميدهد و ميگويد: يكى از موارد فصل اينست كه جمله كمال اتصال و كمال انقطاع را دارا نباشد بلكه متوسط بين هردو باشد كه شرح آن داده ميشود.

و قد صحّف:تصحيف آنست كه اگر حركات و سكنات يا نقطه‌هاى يك كلمه تغيير كند معنى ديگر استفاده شود. مانند

سطرى ز كتاب شيخ به از

شطرى ز كباب سيخ باشد

مصرع دوّم تصحيف مصرع اوّل است. در اينجا شارح ميگويد:

بعضى كه منظور او شارح زوزنى است بجاى امّا بفتح همزه امّا بكسر خوانده‌اند. و اين تصحيف است. در عبارت شارح امّا بفتح همزه مفعول صحّف است. و امّا بكسر همزه متعلق به صحّف.

فركب متن عمياء ...:شارح ميگويد: شارح زوزنى كه در عبارت مصنف تصحيف نموده مثل كسى است كه بر پشت شتر كور سوار شده و همانند شترى كه ضعف چشم دارد مرتكب اشتباه گشته است.

منظور اينست كه دچار اشتباه لفظى و معنوى گرديده. از جهت لفظ بخاطر آنكه اگر امّا بكسر همزه بخوانيم احتياج به تقدير گرفتن امّا در معطوف عليه داريم و تقدير كلام بدين‌گونه خواهد شد و امّا الوصل فامّا لدفع الايهام و امّا للتوسّط. با آنكه حذف امّا در سعه جايز نيست‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :150««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 151

و بعلاوه فاء در فكقولهم و در فان اتفقتا بيهوده خواهد بود و نيز اذا بدون جواب خواهد ماند و از جهت معنى بخاطر آنكه در عبارت مصنف تكرار ميشود زيرا تقسيم موارد فصل و وصل را فهميده بوديم و اينك منتظر شرح و تفصيل آن هستيم. در صورتيكه اگر امّا بكسر باشد باز هم نيز در مقام تقسيم خواهيم بود.

فاذا اتفقتا:موارد توسط دو جمله بين كمال انقطاع و كمال انفصال را مصنف باين‌گونه بيان مينمايد: 1- دو جمله لفظا و معنا اخبارى. 2- لفظا و معنا انشائى. 3- دو جمله معنا انشائى امّا لفظا هر دو اخبارى. 4- دو جمله معنا انشائى و لفظا اولى انشائى و دومى اخبارى. 5- برعكس اين قسم. 6- دو جمله معنا اخبارى ولى لفظا اولى اخبارى دوّمى انشائى. 7- برعكس اين قسم. 8- دو جمله معنا اخبارى و لفظا هردو انشائى.

از اين اقسام فقط مصنف 4 مثال آورده و چون مثال اول و دوم بيك قسم برگشت دارد پس رويهم براى سه قسم مثال آورده: اول آنكه لفظا و معنا خبريّه باشند مانند:«يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ»كه اولى فعليه و دومى اسميه است. دوم آنكه هردو لفظا و معنا خبريّه و اسميّه مانند«إِنَّ الْأَبْرارَ ...».*سوم آنكه لفظا و معنا هردو انشائيّه مانند«كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا»كه يكى امر است و ديگرى نهى.

چهارم آنكه اول اخبارى و دوم انشائى و هردو در معنى انشائى مانند:

«وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ ...»جمله اوّل‌«لا تَعْبُدُونَ»اخبارى است بمعنى «لا تعبدوا» جمله دوم «قولوا» انشائى. اين مثال از جهت ديگرى نيز شاهد است كه با اين احتمال مصنف براى چهار

بلاغت: شرح مختصر المعانى ؛ ص152

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :151««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 152

قسم از هشت قسم مثال آورده است زيرا «بالوالدين» اگر متعلق به «تحسنون» باشد نسبت به «لا تعبدون» هردو لفظا اخبارى و در معنى انشائى ميشوند. و اگر متعلق به «احسنو» شود نسبت به «لا تعبدون» يكى انشائى و ديگرى اخبارى لفظا و در معنى هردو انشائى‌اند.

و فايدة تقدير الخبر:در صورتى كه «بالوالدين» متعلق به «تحسنون» باشد. «تحسنون» بمعنى «احسنو» خواهد بود.

گويا كسى ميگويد جارومجرور را از اول متعلق به «احسنو» بگيريم.

جواب اينست كه اگر متعلق به «تحسنون» باشد و سپس «تحسنون» بمعنى «احسنو» شود لفظا و معنا داراى حسن است. لفظا بخاطر تناسب بين «تحسنون» با «لا تعبدون» كه هردو اخبارى‌اند.

معنا بجهت آنكه مفهم مبالغه است. زيرا آوردن بصورت اخبار مى‌فهماند مخاطب نيكى كرده و ما از كار انجام شده او خبر ميدهيم.

[بحث جامع‌]

و الجامع بينهما:يكى از شرائط عمده وصل در جمله‌ها وجود جامع است. جامع چيزى است كه دو جمله را معنا بهم ربط ميدهد.

خلاصه بحث جامع بنظر مصنف اينست كه بايد باعتبار مسنداليه و مسند باشد.

ممكن است جامع بقدرى قوى باشد تا بحد «وحدت» برسد.

مانند «يشعر زيد و يكتب» مسنداليه در هردو جمله زيد است. مسند كتابت و شعر است كه در نظر اهل ادب متناسب يكديگرند. منظور از كتابت نويسندگى نيست بلكه قدرت برآوردن نثر است. و نيز مانند «يعطى زيد و يمنع» كه در مسنداليه اتحاد است و در مسند تناسب‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :152««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 153

تضاد. زيرا هرگاه اعطاء را در نظر بيآوريم ممانعت از آن نيز بنظر ميآيد و بعدا خواهيم گفت تضاد از اقسام تناسب است.

و امّا عند تغايرهما:مثالهاى قبل مربوط به اتحاد دو مسنداليه بود.

اگر بين دو مسنداليه اتحاد نباشد مغاير مى‌شوند. و هرگاه مغاير شدند بايد بينشان تناسب باشد. تناسب بين دو نفر به دوستى، دشمنى، همسايگى، همسفرى و ... است. پس در مثال «زيد طويل و عمرو قصير» در صورتيكه زيد و عمرو نسبت بهم دوست، دشمن، شريك و ... باشند عطف صحيح است و در غير اينصورت غيرجايز. مانند «خفّى ضيّق، و خاتمى ضيّق» كه مسندها متحدند. ولى مسنداليه‌ها نسبت بهم غيرمرتبط. مثال «زيد شاعر و عمرو طويل» نيز بجهت عدم تناسب مسندها صحيح نيست اگرچه بين زيد و عمرو تناسب باشد.

[جامع بنظر سكاكى‌]

السكاكى ذكرانه:سكاكى بحث جامع را روى ميزان و معيار علمى و فلسفى برده است و بعنوان مقدمه بايد گفت: انسان نيروئى بنام قواى ظاهرى دارد كه بنام حواسّ خمس ناميده شده و بنامهاى سامعه، باصره، لامسه، ذائقه، شامّه خوانده ميشود. و نيروئى بنام باطنى دارد كه بنامهاى عقليّه، واهمه، حسّ مشترك و قوه مفكّره ناميده شدند. مورد بحث ما همين قوى هستند. و شرح هريك چنين است: قوه عاقله قائم بنفس است كليات و آنچه جارى مجراى آنها است مانند جزئيات مجرّده را درك مى‌كند. قوه عاقله داراى خزانه‌دارى است كه بنام‌هاى عقل فيّاض، واهب الصور، عقل عاشر و عقل فعّال ناميده ميشود.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :153««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 154

دهم عقلش ترا آرام جان است‌

كه ربّ النوع اهل اين جهان است‌

آنچه را عقل درك نموده در عقل فيّاض محافظت ميشود.

قوه واهمه مدرك معانى جزئيه است. معانى جزئيه مانند محبّت و عداوت كه حواسّ ظاهره نميتوانند آنها را درك نمايند. خازن واهمه بنام ذاكره ناميده شده مثلا هرگاه محبّت زيد را واهمه درك كرد، آنرا بذاكره مى‌سپارد تا محفوظ بماند و فراموش نگردد.

حسّ مشترك قوه‌اى است كه صور جزئيّه بعد از درك بوسيله حواسّ ظاهره بآنجا منتقل ميشوند مانند رنگ زيباى سيب كه بوسيله باصره درك شود و بوى مطبوع ياس كه با شامّه حسّ ميگردد. و صوت زيبا كه با سامعه شنيده ميشود و نرمى پوست خزّ كه با لامسه و مزه شيرين عسل كه با ذائقه درك ميگردد. خازن حسّ مشترك قوه‌اى است بنام خيال. بعنوان مثال مزه شيرين عسل را ذائقه درك مى‌كند و بعد به حسّ مشترك منتقل ميشود و از آنجا به خيال ميرسد. هرگاه صورت مدركه در حسّ مشترك باشد و از آنجا محو نشده باشد بنام ذكر ناميده ميشود و اگر از حسّ مشترك محو شده باشد ولى در خيال موجود باشد بنام سهو ناميده شده و اگر از خيال هم محو شده باشد بنام نسيان نامگذارى شده است.

قوه مفكّره در اصل بنام متصرّفه ناميده ميشده، بجهت آنكه در صور جزئيه و معانى جزئيه تصرف مينمايد و چيزهائى را تصور مى‌كند كه صورت آنها در خارج ابدا وجود ندارد. مانند انسان 4 سر و 6 دست و 8 پا. اين قوه هميشه بيدار است و خواب ندارد. گاهى اين قوه تحت رياست عقل است در اينصورت بنام مفكره و متفكّره ناميده ميشود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :154««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 155

و اگر تحت رياست وهم باشد بنام متوهّمه و متخيّله ناميده شده است.

پس قواى باطنى با خازن آنها جمعا هفت قسم شدند. بعد از دانستن قواى باطنه سكاكى گفته است: جامع بين دو جمله گاهى عقلى يا وهمى و يا خيالى است نه باين معنى كه عقل ادراك كند يا وهم و خيال درك‌كننده باشند. بلكه باين معنى كه در جامع عقلى عقل تصرف و تدبير در جمع بين دو جمله كند و در جامع وهمى وهم و در جامع خيالى خيال تصرف و تدبير در جمع بين دو جمله نمايد.

و لمّا كان مقرّرا:ظاهر كلام سكاكى مورد ايراد ميشود. زيرا خود او در مثال خفّى ضيّق. و خاتمى ضيّق گفته است در عطف دو جمله بايد تناسب بين مسنداليه و مسند هردو باشد و بهمين جهت اين مثال را صحيح ندانسته. ولى در بيان جامع گفته است جامع يا عقلى است يا وهمى ... بعد هريك را بآنچه كه شرح داده شد بيان نموده. و از اين فهميده ميشود كه بين دو جمله اگر از جهت عقل يا وهم ارتباط و اتصال باشد كافى است. و اين با عقيده خودش و كلام همه بيانيّين مخالف است بهمين جهت مصنف درصدد اصلاح عبارت سكاكى برآمده و گفته:

الجامع بين الشّيئين:عبارت سكاكى در بيان جامع اينطور است «الجامع بين الجملتين امّا عقلى و هو ان يكون بين الجملتين اتّحاد فى تصوّر ما مثل ...» مصنّف كه بنظرش اين عبارت ايراد داشته باين صورت تغيير داده پس گفته «الجامع بين الشيئين امّا عقلّى بان يكون ...» دو تغيير در عبارت مصنف مشاهده ميشود: 1- جملتين را تبديل به شيئين كرده. 2- بجاى تصوّر نكره التصوّر معرفه آورده.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :155««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست