بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 159

هميشه مصحّح عطف نيست. مصحّح عطف يعنى اندازه و حدّى از جامع كه بآن مقدار اگر تناسب در جمله‌ها باشد عطف صحيح است.

آنچه سكاكى و مصنف گفته‌اند بيان جامع است. و جامع مطلق تناسب است. مطلق تناسب نميتواند مصحّح شود. بيان جامع مانند آن است كه بگويند براى ساختن فلان ساختمان آهن لازم است. بيان مصحّح مانند آنكه بگويند اين مقدار آهن براى ساختمان آن ساختمان لازم است.

على ما سيتضّح:در باب تشبيه گفته‌اند مشبه و مشبه‌به علاوه‌بر اشتراك در ذات بايد در وصف خاص نيز مشترك باشند. چنانكه در زيد كالاسد. غير از اشتراك زيد و اسد در ذات حيوانى در وصف خاصّ شجاعت، نيز شريكند.

[انواع جامع‌]

او تضايف:قسم سوم از اقسام جامع عقلى تضايف است. تضايف بين دو شئ است كه تصورنمودن يكى از آنها موقوف است بر تصور نمودن ديگرى. بطوريكه تصور نمودن يكى از آنها بدون ديگرى محال باشد. چنانكه ابوت تصور نميشود مگر آنكه بنوّت نيز تصور شود.

چنانكه «بنوّت» نيز تصور نمى‌شود مگر بعد از تصور نمودن پدر و «ابوّت» براى او پس در مثال «ابوك زيد و ابنك عمرو» بين دو مسنداليه تضايف است و بين دو مسندش كه زيد و عمرو است تماثل.

كما بين العلة و المعلول:از مثالهاى تضايف علت و معلول است زيرا معلول بدون علت و علت بدون معلول قابل تصور نيست. علت نسبت بمعلولش دو قسم است گاهى تام است باين معنى كه بغير از

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :159««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 160

علّت چيز ديگرى در تصور ايجاد معلول دخالت ندارد. مانند طلوع خورشيد نسبت بوجود روز و گاهى علت ناقص است مانند آتش كه سبب احتراق و سوختن چوب است. ولى تمام علت نيست زيرا آتش ميسوزاند بشرط آنكه چوب تر نباشد پس براى سوختن چوب دو علت است: يكى آتش. دوم تر نبودن چوب. شارح در عبارت خودش آنجا كه ميگويد بالاستقلال او بانضمام الغير اشاره باين دو قسمت مينمايد.

و الاقل و الاكثر:از مثالهاى تضايف مفهوم كمتر و بيشتر است چه اينكه تصور كمتر منوط به بيشتر است و بالعكس. و هرگاه در تصور انسان يكى از آندو بيآيد ديگرى نيز خواهد آمد.

او وهمىّ:سكاكى جامع را بتقسيم كلى سه قسم كرده بود. جامع عقلى با اقسامش تمام شد. اينك بحث در جامع وهمى است و بعد از آن خيالى. جامع وهمى سه قسم است: 1- شبه تماثل 2- شبه تضادّ 3- تضادّ. تماثل از اقسام جامع عقلى بود. ولى شبه تماثل مربوط به جامع وهمى است.

و هو امر:شارح منظور از جامع وهمى را طبق نظر سكاكى بيان مى‌كند و ضمنا فرق ميان وهم و عقل را متذكر ميشود باينكه كار وهم حيله و مكر است تا بتواند دو چيز را بطريقى جمع نمايد چنانكه وهم در رنگ سفيد و زرد ميگويد هردو يكى است با اين فرق كه در زرد كمى غلظت است كه در سفيدى نيست. ولى عقل ميگويد ايندو دو نوع‌اند نه يك نوع و باهم تباين دارند و داخل در يك جنس‌اند بنام «لون»

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :160««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 161

و ذالك بان يكون:در اين عبارت، شارح كلمه ذالك را دو بار تكرار نمود و از اين جهت كلامش ابهام دارد. عبارتش در كتاب مطول بهتر است كه ميگويد: «لم يحكم باجتماعهما و ذالك بان يكون». پس منظورش از ذالك اوّل اجتماع دو امر است. و منظورش از ذالك دوّم توضيح جامع وهمى و بيان اجتماع دو امر است.

و لذالك:براى وهم كه كارش ارتباط دو چيز يا اشياء متفاوت و متباين است مثال ميآورد. به قول «محمد بن وهيب» كه در مدح معتصم باللّه ميگويد: ثلاثة تشرق ... يعنى سه چيز است كه عالم از نور آنها روشن است. اول خورشيد هنگام آشكار شدنش. دوم آقاى ابو اسحاق و سوم قمر يعنى ماه. منظور از ابو اسحاق معتصم است با كنيه آورده و تصريح باسم نكرده بخاطر تعظيم. «وهم» ميگويد هرسه درخشنده و تابنده‌اند و گويا يك حقيقت‌اند كه نامشان متفاوت است. ولى عقل ميگويد اينطور نيست بلكه هركدام چيزى جداگانه‌اند.

او يكون بين:دومين قسم از جامع وهمى تضادّ است براى آنكه تعريف تضادّ روشن شود بايد مقدمه‌اى نوشت. هردو شئ را كه انسان بنظر بيآورد يا عدمى است و يا وجودى و يا يكى عدمى است و ديگرى وجودى. اگر هردو عدمى باشند هيچگاه بين آنها تنافى يا تناسب نخواهد بود چون عدمى اثرى ندارد. بين يك انسان معدوم با شير درنّده عداوت و صداقت نخواهد بود. دو قسم ديگر باقى ميماند.

قسم اول آنست كه يكى عدمى و ديگرى وجودى باشد كه اين خود دو قسمت دارد. زيرا يا از شأن عدمى وجود است يا نيست. صورت اول‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :161««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 162

را بنام تقابل عدم و ملكه ناميده‌اند مانند عمى و بصر، كفر و ايمان.

عمى بكسى گويند كه از شأن او بصير بودن است ولى اينك بصير نيست پس بديوار و سنگ نمى‌گويند عمى دارد يا بصير است.

صورت دوم را كه از شأن عدمى وجود نباشد بنام تقابل ايجاب و سلب ناميده‌اند كه گاهى هم بنام تقابل تباين خوانده شده مانند قيام و لا قيام، انسان و لا انسان.

قسم دوم آن بود كه هردو وجودى باشند كه اين هم دو قسم ميشود زيرا يا تصور يكى از آنها موقوف بر ديگرى هست يا نيست كه صورت اول را بنام تقابل تضايف ناميده‌اند و تضايف شرح داده شد و اگر تصور يكى موقوف بر ديگرى نباشد بنام تقابل تضاد ناميده شده مانند سواد و بياض. اين چهار قسمت را اقسام تقابل ناميده‌اند و گاهى كه متنافيين گويند منظورشان اين چهار قسمت است.

باز متقابلين گاهى داراى تقابل حقيقى‌اند و گاهى اعتبارى. اول مانند سواد و بياض. دوم مانند اسود و ابيض. زيرا اسود و ابيض اگر تقابل دارند باعتبار مأخذ اشتقاق آنها است چون اسود يعنى ذات ثبت له السّواد و ابيض ذات ثبت له البياض و نيز ارتفاع و انخفاض حقيقة تقابل دارند ولى سماء و ارض اعتبارا. چه اينكه لازمه سماء بلندى و لازمه ارض پستى است.

و هو التقابل:شارح تضادّ را تعريف مينمايد به التقابل بين امرين وجوديّين ... تقابل بمعنى تعاند است بقيد وجوديّين تقابل ايجاب و سلب و نيز تقابل عدم و ملكه را خارج كرد. يتعاقبان على محل واحد.

يعنى در يك‌جا اجتماع نمى‌كنند بلكه اگر يكى باشد آن ديگرى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :162««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 163

نميآيد. مگر آنكه اولى برود و ديگرى جايگزين آن گردد. از اين تعريف، متضايفان خارج نشد و حق بود شارح قيد لا يتوقّف تعقّل احدهما على تعقل الآخر را ميآورد تا آن نيز خارج گردد.

كالسواد و البياض:براى تضادّ در محسوسات مثال به سواد و بياض و در معقولات مثال به ايمان و كفر آورده است. ولى شارح ميگويد حق مطلب اينست كه بين ايمان و كفر تقابل تضاد نيست بلكه عدم و ملكه است زيرا كفر بمعنى انكار كل شئ نيست بلكه انكار ايمان است از كسيكه شأن او ايمان و اعتقاد است پس مانند عمى و بصر است.

على ما هو تصديق:براى تصديق سه اصطلاح است اول اصطلاح مناطقه محققين كه تصديق را قسمى از اقسام علم دانسته‌اند و لذا گفته‌اند تصديق عبارت است از ادراك اينكه نسبت واقع شده يا نشده بوجه اذعان و قبول. دوم اصطلاح مناطقه غير محققين كه گفته‌اند تصديق ادراك وقوع نسبت و لا وقوع آن است بطور مطلق.

يعنى اگرچه اين ادراك بوجه اذعان نباشد. سوم اصطلاح متكلمين است كه گفته‌اند تصديق. اذعان و قبول نفس است آنچه را رسول اكرم آورده، كه مربوط بكلام نفسى خواهد شد.

و قد يقال الكفر:شارح ميگويد اگر ايمان را بمعنى اذعان بما جاء به النبى و كفر را بمعنى انكار آن بگيريم دو شئ عدمى و وجودى خواهند شد و داخل در متضادين است و مثال مصنف صحيح خواهد بود.

و ما يتصّف بها:منظور از ما يتصّف بها تقابل اعتبارى است كه قبلا شرح داده شد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :163««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 164

او شبه تضادّ:منظور از شبه تضادّ آن است كه دو چيز ضد هم نباشند و موصوف بوصف ضد نگردند بلكه هريك مستلزم باشند معنائى را كه ديگرى مستلزم منافى آن است كه اين نيز دو قسم است اول در محسوسات مانند سماء و ارض و دوم آنچه اعم از محسوسات و معقولات است مانند اول و ثانى. مثال براى آنكه دو جمله بيكديگر عطف شوند و جامع آنها وهمى باشند السماء مرفوعة لنا و الارض موضوعة لنا. دو مسنداليه وهمى است كه بوسيله شبه تضادّ تحقق يافته. و نيز مانند الاول سابق و الثانى لاحق.

و لم يجعلا متضاديّن:شارح علت اينكه اول و ثانى را علماء متضادين قرار نداده‌اند اينگونه بيان مينمايد: كه در اول و ثانى از جهت تضادّ شدنشان دو اشكال است: 1- بعضى گفته‌اند: بين متضادّين بايد غايت خلاف باشد و بين اول و ثانى قرب است. اگر در تعريف تضاد از اين قيد چشم‌پوشى كنيم دچار ايراد دوم خواهيم شد و آن اينست كه متضادين دو شى‌ء وجوديند. و اولى و ثانى اينطور نيست.

زيرا در تعريف «اوّل» عدم آمده چنانكه شارح ميگويد «و لا يكون مسبوقا بالغير» پس يكى وجودى و ديگرى عدمى شد. پس بايد گفت شبه تضاد دارند.

فانه اى انما جعل:تضاد از اقسام جامع وهمى شد. در صورتيكه از اقسام تقابل است و مربوط بوهم نيست. مصنف از اين ايراد جواب داده و ميگويد: علت اينكه تضاد و شبه تضاد جامع وهمى‌اند اينست كه وهم هردو را مانند تضايف ميداند. باين معنى كه اگر يكى از متضادين را در ذهن حاضر گرداند ديگرى را نيز حاضر خواهد كرد. تا

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :164««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 165

آنجا كه در علم بديع از كار وهم الهام گرفته شده و صنعتى بنام طباق ساخته‌اند. كه شرح آن در فن سوم كتاب ميآيد. مانند:

آسمان و زمين و پست و بلند

شاه و درويش و بنده و مولى‌

ولى عقل هريك از ضدين را جداگانه تصور و درك مينمايد.

و كارى بضد ديگر ندارد.

او خيالى:قسم سوم از اقسام جامع، جامع خيالى است. قوه خيال خزانه‌دار صور جزئيّه است. اين قوه نسبت به جاندارها از نظر كار و حرفه، مكان و زمان و آداب و رسوم بسيار متفاوت است چنانكه در خيال كارگر يك كارخانه چيزى است كه در خيال كارگر كارخانه ديگر از ابزار و آلات و مواد توليدى نيست و نيز آنچه در ذهن يك كشاورز است غير از آنچه در ذهن و خيال يك محقّق است و ... در عبارت شارح و مصنف «على العطف» متعلق به «سابق» است و «لاسباب مؤديه» متعلق به «تقارن» و منظور از عبارت اينست كه بين تصور دو امر بايد تقارن در خيال باشد و اين تقارن بايد قبل از عطف گرفتن و سابق بر عطف باشد. و تقارن در خيال بخاطر اسباب و وسائلى است كه مؤدّى به اين تقارن است.

و لصاحب علم المعانى:مهمترين بحث علم معانى باب فصل و وصل است و مدار و مركز اين باب بحث جامع است و بين اقسام جامع «جامع خيالى» بيشتر مورد استعمال است چه اينكه اين جامع مربوط بزندگى و كارهاى روزمرّه مردم است كه با آنها سروكار دارند و در ذهنشان است و چنانكه گفتيم در فكر و خيال هركس چيزى است كه در خيال ديگرى نيست و در اين قسمت صاحب مفتاح در كتاب خود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :165««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 166

داستانهائى آورده كه ما بيك داستان اكتفا مينمائيم. سه نفر كه اهل سه رشته و فن بودند باهم بگردش و تفريح رفتند. يكى از آنها صحّاف خوش‌خطى بود كه باو ورّاق مى‌گفتند. و ديگرى سائغ يعنى زرگر و سومى بقّار يعنى گاودار. روز بپايان ميرسيد و خورشيد كم‌كم ميخواست غروب نمايد. خورشيد در اين‌وقت از روز مدوّر و قرمز رنگ و بزرگتر از آنچه در وسط آسمان است ديده ميشود. يكى از سه نفر گفت اى دوستان بگوئيد كه خورشيد مانند چيست؟ درباره مشبه‌به اختلاف شد و هريك از آنها تشبيه بچيزى كردند كه در ذهن خودشان بود و از خيالات انباشته خويش كه در اثر حرفه و فن خودشان جمع‌آورى شده استفاده نمودند. بقّار گفت اگر شير را پنير نمايم و بآن زعفران بسيار بزنم و اين پنير را بصورت قالب گرد درآورم خورشيد مانند آن است. سائغ گفت اگر از طلا شكلى مدوّر مانند گلوبند بسازم و آنرا آراسته نمايم خورشيد مانند آن خواهد بود. صحاف گفت اگر كاغذى صيقلى را بر روى مقوّا نصب نمايم با آب و رنگ مخصوص، چنان در ميآيد كه ميتوان گفت خورشيد مانند آن است.

فظهر ان ليس المراد:آنچه را كه ما قبلا تذكر داديم شارح بآن اشاره مينمايد. و آن اين بود كه صاحب مفتاح در اين بحث مى‌گفت جامع عقلى يا وهمى و خيالى چيزهائى هستند كه بوسيله آنها در مفكّره اجتماع حاصل ميشود نه آنكه خود اينها مدرك باشند. مثلا جامع عقلى امرى است كه بسبب آن امر عقل اقتضا مى‌كند كه در قوه مفكّره اجتماع حاصل شود. و همينطور وهمى و خيالى و دليل اين مطلب هم اينست كه مثلا تضادّ كه جزء جامع وهمى بود از معانى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :166««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست