بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 167

كه وهم آنها را درك نمايد نيست. بلكه تضادّ يك معنى عقلى است.

مطلب سكاكى بر بسيارى مشتبه شده و پنداشته‌اند جامع عقلى يا خيالى و وهمى هركدام چيزى است كه عقل و وهم و خيال مدرك آنها باشد. و چون اينگونه فهميدند اعتراض كردند باينكه سواد و بياض كه جزء بحث تضاد است و تضاد جزء وهميّات بود چرا بايد از وهميّات باشد. ايندو از محسوساتند و محسوسات مربوط بخيالاتند.

زيرا خيال خزانه‌دار حسّ مشترك است. و سواد و بياض هم با چشم درك ميشوند. سپس خود اينان كه مطلب را درست نفهميدند از اعتراض خودشان جواب گفته‌اند باينكه جامع در مثال سواد و بياض اينست كه هركدام از آندو ضد ديگرى‌اند. و ضد بودن خود يك معنى جزئى است كه فقط وهم آنرا درك مينمايد.

و فيه نظر:شارح باين جواب و توجيه اعتراض دارد و گفته اين سخن ممنوع است زيرا اگر تضادّ هريك از سواد و بياض را در نظر بگيريم كلى ميشود نه جزئى. و اگر سواد و بياض خاص را در نظر بگيريم تماثل و تضايف نيز اينطور خواهد بود كه اگر با جزئى سنجيده شود جزئى و اگر با كلى سنجيده شود كلّى خواهد شد. و ديگر جائى براى آنكه بعضى از آنها عقلى باشند و بعضى وهمى نخواهد بود.

ثم انّ جامع الخيالى:شارح ايراد را برميگرداند بجامع خيالى.

تاكنون درباره وهمى و عقلى سخن مى‌گفت. و اينك ميگويد: منظور از جامع خيالى بقول صحيح تقارن صور در خيال است. تقارن صور جزء معانى است كه اگر با جزئيات سنجيده شود جزئى خواهد بود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :167««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 168

و اگر با كليات سنجيده شود كلى خواهد شد نظير آنچه درباره سواد و بياض گفته شد.

خلاصه اين ايرادها و ايرادهاى ديگر اينست كه مطلب اصلى را بسيارى از علماء كه از آن جمله مصنف است درست متوجّه نشدند لذا بى‌راهه رفتند و گرفتار اين اعتراضات شدند.

فان قلت:اعتراض ديگرى بر سكاكى است باينكه در عطف دو جمله بعقيده او مى‌بايست جامع بين مسند و مسنداليه هردو باشد و باين‌جهت مثال «خفّى ضيّق و خاتمى ضيّق» را صحيح نميداند و نيز مثال «الشمس و مرارة الارنب‌[1]و الف باذنجانه‌[2]محدثه» را بخاطر عدم وجود جامع بين مسنداليه‌ها درست نميداند. ولى عبارات سكاكى دلالت دارند برآنكه براى عطف دو جمله باعتبار مفردى از مفردات آنها جامع كفايت مينمايد بنابراين در كلام او تضادّ و تنافى است.

قلت:جواب شارح اينست كه با دقت بيشتر در كلمات سكاكى روشن ميشود كه عبارات او ناظر بر دو بحث است. در يك مورد درباره كيفيّت جامع بحث نموده. و در مورد ديگر درباره مقدار و كميّت جامع سخن گفته. و در اين مقام بحث او مربوط به قسمت اول است. درباره مقدار جامع در جاى ديگر سخن گفته است.

و المصنّف لمّا اعتقد:مصنف نيز از كسانى است كه كلام‌

[1]- بمعنى زهره خرگوش.

[2]- مراد از الف باذنجان. الف اين كلمه است در نگارش.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :168««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 169

سكاكى را متوجه نشده و بخيال خود درصدد تغيير كلام سكاكى برآمده و ميخواسته كلمات او را تصحيح نمايد پس بجاى جملتين شيئين و بجاى اتحاد فى تصور ما، اتحاد فى التصور قرار داده.

فوقع الخلل:مصنف بعد از تغيير عبارات سكاكى خود در بن‌بست قرار گرفته. و در تفسير وهمى و خيالى گرفتار ايراد شده. زيرا طبق نظر او معنى ميشود وهمى چيزى است كه بين دو تصورشان شبه تماثل يا تضاد باشد در صورتيكه ما ميدانيم تضاد بين خود سواد و بياض است نه بين تصور سواد و بياض. تصور سواد و بياض يعنى علم بسواد و بياض. همه ميدانند كه در علم بسواد و بياض تضاد نيست.

فلا بدّ من:اينك چاره‌اى جز اين نيست كه كلام مصنف را حمل برآنچه سكاكى گفته نمائيم و بگوئيم مراد به شيئين جملتان است و منظور از «التّصور» مفردى از مفردات است يعنى «تصوّر».

غلط مع انّ:غلط خبر است براى مبتداى محذوف يعنى هذا غلط.

اگر بخواهيم عبارات مصنف را توجيه نمائيم و حمل بر كلام سكاكى كنيم دو ايراد دارد. اول اينست كه اينكار غلط است. زيرا خود او در كتاب ايضاحش سكاكى را رد كرده پس چگونه ميتوانيم كلام او را طبق نظر سكاكى توجيه كنيم و ثانيا ظاهر عبارت مصنف از اين توجيه ابا دارد. زيرا منظور از شيئين دو چيز از اجزاء جمله است و چگونه ميتوان گفت منظور خود دو جمله است. و اينكه منظور از التصور يك مفرد از مفردات باشد بعيد است. و خلاصه توجيه بردار نيست. اگر اين مطالب را شارح در ابتداى بحث جامع آورده بود آنطوريكه ما آنجا شرح داديم مناسب‌تر و بهتر بود.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :169««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 170

و لبحث الجامع:در اين عبارات منظور شارح تذكر باينست كه بحث جامع از اهميّت خاصى برخوردار است كه مدار بحث فصل و وصل است و بحث فصل و وصل هم مدار و مركز علم معانى است.

و من محسّنات الوصل:بعد از آنكه موارد فصل و وصل دانسته شد براى وصل محسناتى است يعنى امورى كه اگر رعايت شود باعث زيبائى و حسن وصل در جمله‌ها است كه باز برگشت به تناسب دارد.

تناسب دو جمله در اسميه و فعليه بودن. تناسب دو جمله در ماضى و مضارع بودن مانند قام زيد و قعد عمر و زيد قائم و عمرو قاعد. اين در جائى است كه قصد تجدّد يا ثبوت نداشته باشيم. وگرنه مجبوريم اين تناسب را بهم بزنيم و بگوئيم قام زيد و عمرو قاعد يا اگر يكى ماضى و ديگرى مضارع باشد بگوئيم زيد قام و عمرو يقعد يا اگر يكى مطلق است و ديگرى مشروط. چنانكه در قول خدا است‌وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ. وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ،جمله اول مطلق است و دوم مشروط و عكس اين مثال‌فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ:*كه جمله اول مشروط است و جمله دوم مطلق. و بهمين جهت شارح ميگويد:لا يَسْتَقْدِمُونَ*عطف است بر جمله شرطيّه قبل.

و منظورش تمام شرط و جزاء قبل است و معنى آيه اينطور است: هرگاه اجل آنها بيآيد مؤخر داشته نميشوند يعنى بعد از آمدن اجل زنده نخواهد ماند. و آنان مقدّم داشته نميشوند.

عقيده شارح اينست كه‌«لا يَسْتَقْدِمُونَ»*نميشود عطف بر«لا يَسْتَأْخِرُونَ»*گردد زيرا ادات شرط داخل بر معطوف ميشود و معنى اينطور است: هنگامى كه اجل آنها بيآيد مؤخر داشته نميشوند

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :170««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 171

و هنگامى كه اجل آنها بيآيد مقدم داشته نميشوند. يعنى قبل از آمدن اجل نمى‌ميرند و اين معنى احتياج بذكر ندارد زيرا تا اجل نرسد آنها نمى‌ميرند.

ولى بعضى عطف بر جزاء تنها گرفته و معنى را صحيح دانسته و حمل بر معنى تأكيد كرده‌اند.

«تذنيب»

اين لغت از ريشه ذنب است بمعنى دم داشتن. و در اصل هرگاه گاو را بعد از كشتن پوست كنند تا دم آن بماند ميگويند «تذنيب».

مؤلفين كتب اين معنى را از لغت نقل كردند. در اصطلاح آنان هرگاه مطلبى را بيان نمايند و دنباله‌اى از آن مانده باشد آنرا بعنوان تذنيب ذكر مينمايند.

شبّه ذكر بحث:بحث تذنيب از دو جهت مناسب با بحث فصل و وصل است: 1- از جهت واو زيرا واو حاليّه كه اينك از آن بحث ميشود در اصل عاطفه بوده قدرت و قوت پيدا كرده و بنام واو حاليّه ناميده شده. 2- جمله حاليّه گاهى با واو است و گاهى بدون واو.

چنانكه باب فصل و وصل نيز اينطور است. وصل جمله‌اى است كه با واو آمده و فصل جمله‌اى است كه بدون واو ميآيد.

[مباحث جمله حاليّه‌]

اصل الحالّ المنتقله:حالّ منتقله در برابر حال مؤكّده است. حالّ مؤكّده آن است كه مضمون ماقبل خود را تأكيد نمايد. مانند هذا ابوك عطوفا. و حالّ منتقله دلالت بر انتقال و تغيير صاحب حال دارد مانند جائنى زيد راكبا. ضمنا اصل در كلام مصنف را شارح بمعنى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :171««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 172

كثير و راجح معنى مينمايد. حالّ مؤكّده هيچ‌وقت احتياج بواو ندارد زيرا خود مربوط بجمله و مؤكّد آن است. حالّ منتقله تا مادامى كه بصورت جمله نيآمده باشد احتياج بواو ندارد بدو دليل: دليل اول آن است كه حال منتقله همانند خبر است كه نسبت بمبتدا معنى حكم نمودن دارد. و باصطلاح محكوم‌به است نسبت به مبتدا پس جائنى زيد راكبا. همانند زيد راكب است با اين فرق كه در حال، اثبات ركوب بطور تبعى بودن است و منظور اصلى اثبات مجيئى است. ولى در خبر بطور مستقل خبر را براى مبتدا آورديم. دليل دوم آن است كه حال در معنى صفت است براى ذوالحال. با اين فرق كه وصف هميشه براى منعوت است. ولى در حال اين وصف فقط در حال مباشرة با فعل است مثلا وقتى ميگوئيم جائنى زيد راكبا يعنى صفت ركوب براى زيد در هنگامى است كه آمدن داشته باشد ولى زيد الراكب يعنى زيد با اين صفت است و مقيد به فعل مخصوص نيست.

اينك كه معلوم شد خبر و وصف احتياج بواو ندارند ميگوئيم حال نيز اينطور است.

و امّا ما اورده:اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است. گويا كسى ميگويد: نعت و خبر گاهى با واو ميآيد و چنين نيست كه هميشه بدون واو باشند. خبر مانند «فلمّا صرّح الشر و امسى و هو عريان» «هو عريان» خبر است با واو آمده. يعنى زمانى كه جنگ آشكار شد و گرديد جنگ مانند انسان برهنه. خبرهائى كه بعد از الّا ميآيند نيز با واوند. مانند قول عرب «ما احد الّا و له نفس امّاره» جمله «له نفس امّاره» خبر است براى «ما» با واو آمده يعنى هيچكس‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :172««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 173

نيست مگر آنكه براى او نفسى است كه آن نفس او را امر به آلودگيها مينمايد.

نعت مانند آيه‌«ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ»جمله «و لها كتاب معلوم» صفت قرية است با واو آمده. اين واو را واو تأكيد.

و لصوق صفت بموصوف ميگويند.

شارح از اين ايراد جواب ميدهد كه اين خبرها و صفت‌ها بنابر تشبيه بحال هستند. همانگونه كه حال تشبيه به خبر و صفت ميشود.

خبر و صفت نيز تشبيه بحال ميگردند.

اينكه حال تشبيه به خبر و نعت شد و نيز خبر و نعت تشبيه بحال گرديد دور يا توقف شى‌ء بر نفس نيست زيرا هرخبر و نعتى تشبيه بحال نشدند. بلكه بعضى از نعت‌ها و خبرها تشبيه به بعضى حالها شده. و نيز بعضى از حالها تشبيه به برخى خبرها و نعت‌ها گرديده.

لكن خولف هذا الاصل:اصل اوليه اين بود كه حال مانند خبر و نعت است و احتياج برابط ندارد امّا اگر حال جمله باشد محتاج برابط است زيرا جمله از جهت جمله بودنش مستقل است و بدون رابط متصل بماقبل نخواهد شد.

[واو و ضمير و موارد استعمال آن‌]

و كل من الضمير و الواو:هريك از واو و ضمير ميتوانند رابط جمله حاليه باشند ولى بين ايندو، اصل، ضمير است بدليل آنكه در حال مفرده. خبر و نعت نيز ضمير رابط است. و اين نه به آن جهت كه حال مفرده و خبر و نعت رابط ميخواهند بلكه بجهت آنكه حال مفرده مشتق است و مشتق ذاتا داراى ضمير است.

خبر جمله كه با ضمير بيآيد مانند «زيد ابوه قائم» و خبر مفرد

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :173««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 174

مانند «زيد قائم» صفت جمله مانند «رجل ابوه صالح مررت به» مفرد مانند «رجل كريم مررت به».

فالجملة التى:مصنف ميگويد: هر جمله‌اى كه ضمير رابط بذى الحال نداشته باشد واجب است كه رابط آن واو باشد تا ارتباط برقرار گردد. پس مثال «خرجت زيد قائم» درست نيست زيرا رابط ندارد.

ممكن است در اين مقام ايراد شود باينكه چرا جمله حاليّه رابط آن واو است در صورتيكه جمله‌هاى خبريّه و وصفيّه هميشه رابط آنها ضمير است نه واو.

جواب اينست كه خبر مربوط بمبتدا است «و الخبر الجزء المتمّ الفائده» و صفت مربوط بموصوف است و اينگونه ربطهاى معنوى خود وسيله الصاق است. بخلاف حال كه زائد و فضله است و از جهت معنى ارتباط شديد با ماقبل خود ندارد. بنابراين آوردن واو لازم است.

و كل جملة خالية:«كلّ جملة» مبتدا است «يصحّ ان تقع» خبر است و اين عبارت توضيح و تفسير عبارت قبل است.

و ذالك بان يكون:كلماتى كه صلاحيت ذى‌الحال شدن را دارند از اينقرارند: اول فاعل مانند «جاء زيد و عمرو يتكلّم» دوم مفعول كه شامل سه چيز است: 1- صريح مانند رأيت زيدا. دوم بواسطه حرف جرّ. مانند «مررت بزيد» سوم تقديرى مانند «هذا زيد» كه بتقدير «اشير زيدا» است. «زيد» در معنى مفعول است هرچند در لفظ خبر است مانند «هذا بعلى شيخا» كه براى مفعول تقديرى حال آورده شده. سوم اسم معرفه. چهارم اسم نكره مشروط بآنكه محضه نباشد بلكه نكره مخصّص به نعت اضافه، نفى و استفهام.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :174««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست