بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 163

نميآيد. مگر آنكه اولى برود و ديگرى جايگزين آن گردد. از اين تعريف، متضايفان خارج نشد و حق بود شارح قيد لا يتوقّف تعقّل احدهما على تعقل الآخر را ميآورد تا آن نيز خارج گردد.

كالسواد و البياض:براى تضادّ در محسوسات مثال به سواد و بياض و در معقولات مثال به ايمان و كفر آورده است. ولى شارح ميگويد حق مطلب اينست كه بين ايمان و كفر تقابل تضاد نيست بلكه عدم و ملكه است زيرا كفر بمعنى انكار كل شئ نيست بلكه انكار ايمان است از كسيكه شأن او ايمان و اعتقاد است پس مانند عمى و بصر است.

على ما هو تصديق:براى تصديق سه اصطلاح است اول اصطلاح مناطقه محققين كه تصديق را قسمى از اقسام علم دانسته‌اند و لذا گفته‌اند تصديق عبارت است از ادراك اينكه نسبت واقع شده يا نشده بوجه اذعان و قبول. دوم اصطلاح مناطقه غير محققين كه گفته‌اند تصديق ادراك وقوع نسبت و لا وقوع آن است بطور مطلق.

يعنى اگرچه اين ادراك بوجه اذعان نباشد. سوم اصطلاح متكلمين است كه گفته‌اند تصديق. اذعان و قبول نفس است آنچه را رسول اكرم آورده، كه مربوط بكلام نفسى خواهد شد.

و قد يقال الكفر:شارح ميگويد اگر ايمان را بمعنى اذعان بما جاء به النبى و كفر را بمعنى انكار آن بگيريم دو شئ عدمى و وجودى خواهند شد و داخل در متضادين است و مثال مصنف صحيح خواهد بود.

و ما يتصّف بها:منظور از ما يتصّف بها تقابل اعتبارى است كه قبلا شرح داده شد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :163««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 164

او شبه تضادّ:منظور از شبه تضادّ آن است كه دو چيز ضد هم نباشند و موصوف بوصف ضد نگردند بلكه هريك مستلزم باشند معنائى را كه ديگرى مستلزم منافى آن است كه اين نيز دو قسم است اول در محسوسات مانند سماء و ارض و دوم آنچه اعم از محسوسات و معقولات است مانند اول و ثانى. مثال براى آنكه دو جمله بيكديگر عطف شوند و جامع آنها وهمى باشند السماء مرفوعة لنا و الارض موضوعة لنا. دو مسنداليه وهمى است كه بوسيله شبه تضادّ تحقق يافته. و نيز مانند الاول سابق و الثانى لاحق.

و لم يجعلا متضاديّن:شارح علت اينكه اول و ثانى را علماء متضادين قرار نداده‌اند اينگونه بيان مينمايد: كه در اول و ثانى از جهت تضادّ شدنشان دو اشكال است: 1- بعضى گفته‌اند: بين متضادّين بايد غايت خلاف باشد و بين اول و ثانى قرب است. اگر در تعريف تضاد از اين قيد چشم‌پوشى كنيم دچار ايراد دوم خواهيم شد و آن اينست كه متضادين دو شى‌ء وجوديند. و اولى و ثانى اينطور نيست.

زيرا در تعريف «اوّل» عدم آمده چنانكه شارح ميگويد «و لا يكون مسبوقا بالغير» پس يكى وجودى و ديگرى عدمى شد. پس بايد گفت شبه تضاد دارند.

فانه اى انما جعل:تضاد از اقسام جامع وهمى شد. در صورتيكه از اقسام تقابل است و مربوط بوهم نيست. مصنف از اين ايراد جواب داده و ميگويد: علت اينكه تضاد و شبه تضاد جامع وهمى‌اند اينست كه وهم هردو را مانند تضايف ميداند. باين معنى كه اگر يكى از متضادين را در ذهن حاضر گرداند ديگرى را نيز حاضر خواهد كرد. تا

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :164««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 165

آنجا كه در علم بديع از كار وهم الهام گرفته شده و صنعتى بنام طباق ساخته‌اند. كه شرح آن در فن سوم كتاب ميآيد. مانند:

آسمان و زمين و پست و بلند

شاه و درويش و بنده و مولى‌

ولى عقل هريك از ضدين را جداگانه تصور و درك مينمايد.

و كارى بضد ديگر ندارد.

او خيالى:قسم سوم از اقسام جامع، جامع خيالى است. قوه خيال خزانه‌دار صور جزئيّه است. اين قوه نسبت به جاندارها از نظر كار و حرفه، مكان و زمان و آداب و رسوم بسيار متفاوت است چنانكه در خيال كارگر يك كارخانه چيزى است كه در خيال كارگر كارخانه ديگر از ابزار و آلات و مواد توليدى نيست و نيز آنچه در ذهن يك كشاورز است غير از آنچه در ذهن و خيال يك محقّق است و ... در عبارت شارح و مصنف «على العطف» متعلق به «سابق» است و «لاسباب مؤديه» متعلق به «تقارن» و منظور از عبارت اينست كه بين تصور دو امر بايد تقارن در خيال باشد و اين تقارن بايد قبل از عطف گرفتن و سابق بر عطف باشد. و تقارن در خيال بخاطر اسباب و وسائلى است كه مؤدّى به اين تقارن است.

و لصاحب علم المعانى:مهمترين بحث علم معانى باب فصل و وصل است و مدار و مركز اين باب بحث جامع است و بين اقسام جامع «جامع خيالى» بيشتر مورد استعمال است چه اينكه اين جامع مربوط بزندگى و كارهاى روزمرّه مردم است كه با آنها سروكار دارند و در ذهنشان است و چنانكه گفتيم در فكر و خيال هركس چيزى است كه در خيال ديگرى نيست و در اين قسمت صاحب مفتاح در كتاب خود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :165««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 166

داستانهائى آورده كه ما بيك داستان اكتفا مينمائيم. سه نفر كه اهل سه رشته و فن بودند باهم بگردش و تفريح رفتند. يكى از آنها صحّاف خوش‌خطى بود كه باو ورّاق مى‌گفتند. و ديگرى سائغ يعنى زرگر و سومى بقّار يعنى گاودار. روز بپايان ميرسيد و خورشيد كم‌كم ميخواست غروب نمايد. خورشيد در اين‌وقت از روز مدوّر و قرمز رنگ و بزرگتر از آنچه در وسط آسمان است ديده ميشود. يكى از سه نفر گفت اى دوستان بگوئيد كه خورشيد مانند چيست؟ درباره مشبه‌به اختلاف شد و هريك از آنها تشبيه بچيزى كردند كه در ذهن خودشان بود و از خيالات انباشته خويش كه در اثر حرفه و فن خودشان جمع‌آورى شده استفاده نمودند. بقّار گفت اگر شير را پنير نمايم و بآن زعفران بسيار بزنم و اين پنير را بصورت قالب گرد درآورم خورشيد مانند آن است. سائغ گفت اگر از طلا شكلى مدوّر مانند گلوبند بسازم و آنرا آراسته نمايم خورشيد مانند آن خواهد بود. صحاف گفت اگر كاغذى صيقلى را بر روى مقوّا نصب نمايم با آب و رنگ مخصوص، چنان در ميآيد كه ميتوان گفت خورشيد مانند آن است.

فظهر ان ليس المراد:آنچه را كه ما قبلا تذكر داديم شارح بآن اشاره مينمايد. و آن اين بود كه صاحب مفتاح در اين بحث مى‌گفت جامع عقلى يا وهمى و خيالى چيزهائى هستند كه بوسيله آنها در مفكّره اجتماع حاصل ميشود نه آنكه خود اينها مدرك باشند. مثلا جامع عقلى امرى است كه بسبب آن امر عقل اقتضا مى‌كند كه در قوه مفكّره اجتماع حاصل شود. و همينطور وهمى و خيالى و دليل اين مطلب هم اينست كه مثلا تضادّ كه جزء جامع وهمى بود از معانى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :166««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 167

كه وهم آنها را درك نمايد نيست. بلكه تضادّ يك معنى عقلى است.

مطلب سكاكى بر بسيارى مشتبه شده و پنداشته‌اند جامع عقلى يا خيالى و وهمى هركدام چيزى است كه عقل و وهم و خيال مدرك آنها باشد. و چون اينگونه فهميدند اعتراض كردند باينكه سواد و بياض كه جزء بحث تضاد است و تضاد جزء وهميّات بود چرا بايد از وهميّات باشد. ايندو از محسوساتند و محسوسات مربوط بخيالاتند.

زيرا خيال خزانه‌دار حسّ مشترك است. و سواد و بياض هم با چشم درك ميشوند. سپس خود اينان كه مطلب را درست نفهميدند از اعتراض خودشان جواب گفته‌اند باينكه جامع در مثال سواد و بياض اينست كه هركدام از آندو ضد ديگرى‌اند. و ضد بودن خود يك معنى جزئى است كه فقط وهم آنرا درك مينمايد.

و فيه نظر:شارح باين جواب و توجيه اعتراض دارد و گفته اين سخن ممنوع است زيرا اگر تضادّ هريك از سواد و بياض را در نظر بگيريم كلى ميشود نه جزئى. و اگر سواد و بياض خاص را در نظر بگيريم تماثل و تضايف نيز اينطور خواهد بود كه اگر با جزئى سنجيده شود جزئى و اگر با كلى سنجيده شود كلّى خواهد شد. و ديگر جائى براى آنكه بعضى از آنها عقلى باشند و بعضى وهمى نخواهد بود.

ثم انّ جامع الخيالى:شارح ايراد را برميگرداند بجامع خيالى.

تاكنون درباره وهمى و عقلى سخن مى‌گفت. و اينك ميگويد: منظور از جامع خيالى بقول صحيح تقارن صور در خيال است. تقارن صور جزء معانى است كه اگر با جزئيات سنجيده شود جزئى خواهد بود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :167««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 168

و اگر با كليات سنجيده شود كلى خواهد شد نظير آنچه درباره سواد و بياض گفته شد.

خلاصه اين ايرادها و ايرادهاى ديگر اينست كه مطلب اصلى را بسيارى از علماء كه از آن جمله مصنف است درست متوجّه نشدند لذا بى‌راهه رفتند و گرفتار اين اعتراضات شدند.

فان قلت:اعتراض ديگرى بر سكاكى است باينكه در عطف دو جمله بعقيده او مى‌بايست جامع بين مسند و مسنداليه هردو باشد و باين‌جهت مثال «خفّى ضيّق و خاتمى ضيّق» را صحيح نميداند و نيز مثال «الشمس و مرارة الارنب‌[1]و الف باذنجانه‌[2]محدثه» را بخاطر عدم وجود جامع بين مسنداليه‌ها درست نميداند. ولى عبارات سكاكى دلالت دارند برآنكه براى عطف دو جمله باعتبار مفردى از مفردات آنها جامع كفايت مينمايد بنابراين در كلام او تضادّ و تنافى است.

قلت:جواب شارح اينست كه با دقت بيشتر در كلمات سكاكى روشن ميشود كه عبارات او ناظر بر دو بحث است. در يك مورد درباره كيفيّت جامع بحث نموده. و در مورد ديگر درباره مقدار و كميّت جامع سخن گفته. و در اين مقام بحث او مربوط به قسمت اول است. درباره مقدار جامع در جاى ديگر سخن گفته است.

و المصنّف لمّا اعتقد:مصنف نيز از كسانى است كه كلام‌

[1]- بمعنى زهره خرگوش.

[2]- مراد از الف باذنجان. الف اين كلمه است در نگارش.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :168««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 169

سكاكى را متوجه نشده و بخيال خود درصدد تغيير كلام سكاكى برآمده و ميخواسته كلمات او را تصحيح نمايد پس بجاى جملتين شيئين و بجاى اتحاد فى تصور ما، اتحاد فى التصور قرار داده.

فوقع الخلل:مصنف بعد از تغيير عبارات سكاكى خود در بن‌بست قرار گرفته. و در تفسير وهمى و خيالى گرفتار ايراد شده. زيرا طبق نظر او معنى ميشود وهمى چيزى است كه بين دو تصورشان شبه تماثل يا تضاد باشد در صورتيكه ما ميدانيم تضاد بين خود سواد و بياض است نه بين تصور سواد و بياض. تصور سواد و بياض يعنى علم بسواد و بياض. همه ميدانند كه در علم بسواد و بياض تضاد نيست.

فلا بدّ من:اينك چاره‌اى جز اين نيست كه كلام مصنف را حمل برآنچه سكاكى گفته نمائيم و بگوئيم مراد به شيئين جملتان است و منظور از «التّصور» مفردى از مفردات است يعنى «تصوّر».

غلط مع انّ:غلط خبر است براى مبتداى محذوف يعنى هذا غلط.

اگر بخواهيم عبارات مصنف را توجيه نمائيم و حمل بر كلام سكاكى كنيم دو ايراد دارد. اول اينست كه اينكار غلط است. زيرا خود او در كتاب ايضاحش سكاكى را رد كرده پس چگونه ميتوانيم كلام او را طبق نظر سكاكى توجيه كنيم و ثانيا ظاهر عبارت مصنف از اين توجيه ابا دارد. زيرا منظور از شيئين دو چيز از اجزاء جمله است و چگونه ميتوان گفت منظور خود دو جمله است. و اينكه منظور از التصور يك مفرد از مفردات باشد بعيد است. و خلاصه توجيه بردار نيست. اگر اين مطالب را شارح در ابتداى بحث جامع آورده بود آنطوريكه ما آنجا شرح داديم مناسب‌تر و بهتر بود.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :169««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 170

و لبحث الجامع:در اين عبارات منظور شارح تذكر باينست كه بحث جامع از اهميّت خاصى برخوردار است كه مدار بحث فصل و وصل است و بحث فصل و وصل هم مدار و مركز علم معانى است.

و من محسّنات الوصل:بعد از آنكه موارد فصل و وصل دانسته شد براى وصل محسناتى است يعنى امورى كه اگر رعايت شود باعث زيبائى و حسن وصل در جمله‌ها است كه باز برگشت به تناسب دارد.

تناسب دو جمله در اسميه و فعليه بودن. تناسب دو جمله در ماضى و مضارع بودن مانند قام زيد و قعد عمر و زيد قائم و عمرو قاعد. اين در جائى است كه قصد تجدّد يا ثبوت نداشته باشيم. وگرنه مجبوريم اين تناسب را بهم بزنيم و بگوئيم قام زيد و عمرو قاعد يا اگر يكى ماضى و ديگرى مضارع باشد بگوئيم زيد قام و عمرو يقعد يا اگر يكى مطلق است و ديگرى مشروط. چنانكه در قول خدا است‌وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ. وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ،جمله اول مطلق است و دوم مشروط و عكس اين مثال‌فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ:*كه جمله اول مشروط است و جمله دوم مطلق. و بهمين جهت شارح ميگويد:لا يَسْتَقْدِمُونَ*عطف است بر جمله شرطيّه قبل.

و منظورش تمام شرط و جزاء قبل است و معنى آيه اينطور است: هرگاه اجل آنها بيآيد مؤخر داشته نميشوند يعنى بعد از آمدن اجل زنده نخواهد ماند. و آنان مقدّم داشته نميشوند.

عقيده شارح اينست كه‌«لا يَسْتَقْدِمُونَ»*نميشود عطف بر«لا يَسْتَأْخِرُونَ»*گردد زيرا ادات شرط داخل بر معطوف ميشود و معنى اينطور است: هنگامى كه اجل آنها بيآيد مؤخر داشته نميشوند

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :170««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست