بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 188

خصوصا» ايراد دارد و ميگويد: چنانكه اصل در حال افراد است اصل در نعت و خبر نيز افراد است. پس هرگاه نعت و خبر جارومجرور واقع شوند بايد باسم فاعل متعلق گردند تا مفرد شوند مانند «زيد على كتفه سيف» و «مررت برجل على كتفه سيف» پس تقدير گرفتن باسم فاعل اختصاص بحال ندارد چنانكه شيخ فرموده.

ولى ما بشارح جواب ميدهيم و ميگوئيم كلمه «خصوصا» در عبارت شيخ براى خارج‌كردن نعت و خبر نيست بلكه مربوط بصله موصول است. يعنى اگر جارومجرور صله موصول شود نميتوان آنرا متعلق باسم فاعل دانست.

و الظاهر انّ:در جمله‌هاى «جائنى زيد و على كتفه سيف» يا «و على رأسه تاج» بيشتر نيآوردن واو است. شارح توضيحى دارد كه بعبارت و الظاهر بيان شده. خلاصه‌اش اينست كه در اينگونه جمله‌ها چهار احتمال است: 1- جارومجرور متعلق بفعل مضارع باشد.

2- متعلق باسم فاعل شود. 3- متعلق بفعل ماضى. 4- جمله اسميّه.

بنابرآنكه مبتداى مؤخر و خبر مقدم باشد. طبق دو احتمال اول آوردن واو ممتنع است. و طبق دو احتمال آخر آوردن و نيآوردن واو هردو جايز است. بخصوص در وجه دوم كه حال بمفرد برميگردد. و چون اصل در حال افراد بوده از سه احتمال ديگر ارجح است. و بهمين دليل است كه ترك واو در اين جمله‌ها بيشتر است. ترجيح كلام شارح بر شيخ در اينست كه همه احتمالات قضيّه را كاملا بررسى كرده است.

و قال الشيخ ايضا:شيخ عبد القاهر دو مورد را بيان كرده كه ترك‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :188««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 189

واو نيز در آنها بهتر است: مورد اول جائى است كه بر جمله اسميّه حاليه حرفى داخل شود كه بوسيله آن حرف ارتباط بين جمله حال با ماقبلش برقرار شود. مانند كلمه «كانّما» كه دلالت بر معنى تشبيه دارد. و جمله مابعد خود را كه مشبه‌به است نسبت بماقبل كه مشّبه است مربوط مى‌كند و اينگونه ربطى جمله حال را از استقلال بيرون برده و مرتبط بماقبل مينمايد. مانند قول فرزدق «فقلت عسى ...».

«حوارد» جمع حارد است از فعل حرد بمعنى غضب‌كنندگان.

«اسود» جمع اسد است بمعنى شيران. «بنّى» دراصل بنون لى بوده، نون «بنون» باضافه بسوى ياء حذف گرديده. لام «لى» نيز بخاطر تخفيف افتاده «بنوى» گرديده، سپس واو و ياء در يك كلمه جمع شد واو ساكن بود قلب بياء شد ضمه نيز تبديل بكسره شد بمناسبت ياء بعد ياء در ياء ادغام گرديد. تمام جمله «بنّى حوالىّ» حال گرديده و اين جمله اسميّه است و مبتدا خبرش «الاسود الحوارد» است. رابط جمله حاليه «كانّما» است «حوالىّ» بفتح لام و تشديد ياء ظرف مكان است بمعنى «اكنافى» نه تثبيه. ولى در اعراب ملحق به مثنّى است. معنى شعر چنين است: پس گفتم اميد است كه تو چشم باز كنى و به‌بينى مرا در حالتى كه گويا پسران من در حالتى كه اطراف من هستند شيران خشمگين‌اند در دلاورى و درانيدن دشمنان.

و قوله حوالىّ:شارح اين جمله را بدو جهت آورده: اوّل آنكه حوالىّ را معنى كند. دوّم بفهماند «حوالىّ» با آنكه بمعنى ظرف است حال از بنىّ شده پس در اين شعر دو حال و ذى‌الحال است‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :189««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 190

يكى تمام جمله اسميّه با ذى‌الحال كه مفعول «تبصرينى» است.

دوم حوالىّ كه حال از بنىّ است و عامل حال دوم كانّ است باآنكه خودش رابط جمله حال اول بوده. كانّ چون بمعنى اشبه است صلاحيت عامل شدن دارد. معنى چنين است: شباهت دارند پسران من بشيران در حالى كه آنها باطراف من‌اند. بنابراين بنىّ عامل در حال نيست تا بگوئيم ابتدائيّت كه عامل مبتدا است نميتواند عامل حال شود.

و يحسن الترك تارة:مورد دوم كه ترك واو نيز بهتر است جائى است كه جمله اسميّه‌اى كه حال شده بعد از مفردى قرار بگيرد كه آن نيز حال است مانند قول ابن رومى «و اللّه يبقيك لنا سالما» در اين شعر دو حال آمده: يكى سالما كه حال مفرد است. دوم جمله «برداك» اگر سالما بر حال جمله مقدم نشده بود احتياج برابط واو داشت. يعنى خداوند ترا براى منفعت ما نگه دارد در حالتى كه هميشه سلامت باشى و در حالتى كه دو برد و لباست بزرگ شمردن و احترام گذاشتن باشد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :190««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 191

باب هشتم: ايجاز، اطناب و مساوات‌

با اين باب علم معانى باتمام ميرسد.

ايجاز در لغت بمعنى كوتاه آوردن است و بگونه لازم و متعدى استعمال ميشود. اطناب در اصل لغت بمعنى مبالغه نمودن است.

معانى اصطلاحى و تعريف هركدام بعدا بيان ميشود. ولى بين معنى لغوى و اصطلاحى مناسبت است. مساوات معنايش معلوم است.

در عنوان باب ايجاز را مقدم نموده بخاطر آنكه بهترين سخن ايجاز است. اطناب را بعد از آن ذكر نموده، بخاطر آنكه مقابل ايجاز است و طبعا مساوات بعد از اين هردو است. مصنف در بحث‌هاى آينده‌اش مساوات را اوّل ميآورد براى آنكه آن حد وسط است و معيار و ميزان قرار داده ميشود. هرچه كمتر از آن باشد ايجاز و هرچه بيشتر از آن اطناب است.

[تعريف سكاكى‌]

قال السكاكى:امور و اشياء جهان از دو حال خارج نيستند، بعضى امور متقرّره هستند و برخى نسبيّه و اضافيّه. امور متقرّره آنهايند

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :191««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 192

كه قابل براى تحديد و تعيين‌اند. مانند انسان كه حيوان ناطق است.

امور نسبى و اضافى آنهايند كه ذاتا قابل تحديد نيستند. بلكه بايد آنها را با غيرشان سنجيد و اندازه‌گيرى نمود. مانند فوقيّت و تحتيّت.

سكاكى چون ايجاز و اطناب و مساوات را از امور نسبيّه يافته فرموده: نميتوان درباره اين سه كلمه تعريف و تحقيق آورد. مثلا موجز كلامى است كه مختصر باشد نسبت بكلامى كه طولانى‌تر است، و مطنب كلامى است كه طولانى است نسبت بكلامى كه مختصرتر است.

و البناء على امر عرفى:سكاكى فرموده چاره‌اى نيست جزآنكه بنا را بر عرف گذاشت و منظور از عرف چيزى است كه بين اهل عرف متعارف است كه در بيان مقاصد و مطالبشان بآن مقدار عبارت ميآورند. پس هركلامى كه از متعارف اوساط كمتر باشد ايجاز است و آنچه بيشتر باشد اطناب است و بين اين هردو مساوات.

و هو اى هذا الكلام:كلام اهل عرف در باب بلاغت نه قابل ستايش است و نه سزاوار مذمت زيرا هدف آنان اينست كه مقاصد خود را بالفاظ موجود بطريق دلالت‌هاى وضعيّه بيان كنند. بطورى‌كه در حكم نعيق نباشند. منظور از نعيق صداى حيوانات است كه آنها براى فهماندن غرض و مقصد خود بدون هيچگونه مناسبتى آواز مى‌كنند.

فالايجاز اداء ...:اينك كه ميزان و مناط متعارف اوساط شد ايجاز و اطناب را سكاكى اينگونه تعريف نموده. ايجاز اداكردن مقصود و مراد است بكمتر از عبارت متعارف اوساط و اطناب اداء مراد

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :192««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 193

است به بيشتر از متعارف اوساط. مساوات هم از اين دو تعريف معلوم ميگردند.

ثمّ قال:سكاكى براى شناخت ايجاز و اطناب معيار و ميزان ديگرى هم آورده و آن مقتضاى حال و مقام است براى شخص متكلّم.

پس گفته ايجاز آن است كه سخن گوينده كوتاه‌تر باشد از مقام و حالى كه متكلّم در آن مقام و حال سخن ميگويد و اطناب آن است كه سخن گوينده بيشتر از مقتضاى حال و مقام باشد. و مساوات هم مساوى با مقام سخن است.

اى من الكلام الذى:بعضى از شارحين متن «ما ذكر» در عبارت مصنف را به معيار اول كه متعارف اوساط بود برگردانده‌اند و اينگونه معنى كردند كه ايجاز سخن كوتاه‌تر از متعارف اوساط است. شارح ميگويد اين اشتباهى است آشكار زيرا اگر بين متعارف اوساط و مقتضاى حال تساوى باشد كلام سكاكى فاسد ميشود. بدليل آنكه در معنى ايجاز و اطناب تكرار خواهد شد. با آنكه بين ايندو تساوى نيست و اگر عموم من وجه باشد ايراد بر «بعض الشارحين» وارد خواهد بود. و چون ميدانيم بين مقتضاى حال و مقام و متعارف اوساط عموم من وجه است. پس سكاكى كه دو معيار آورده درست فرموده و ضمير «ذكر» در عبارت او به «متكلم» برميگردد. نه بر «متعارف اوساط» و بعض الشارحين كه خلخالى است اشتباه كرده.

على من القى السمع:اين عبارت اقتباس از آيه شريفه‌«إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‌ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ[1]است.

[1]- سوره ق آيه 37

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :193««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 194

[تعريف مصنف‌]

بحسب الظاهر:قيد «بحسب الظاهر» در معيار دوم براى آن است كه اگر درواقع كلام كوتاه‌تر از حدّ واقعى خود باشد بلاغت نخواهد داشت زيرا معنى را نمى‌رساند.

مثاله قوله تعالى:اين آيه نسبت به مقتضاى حال و مقام موجز است و نسبت بمتعارف اوساط «مطنب».

دليل موجز بودنش آن است كه در مقام رفتن جوانى و روى آوردن پيرى كلام را مفصّل و مبسوط ميآورند. و نشانه‌هاى ضعف پيرى و قدرت جوانى را يادآورى مينمايند و اين آيه با كوتاهترين عبارت بيان كرده است.

دليل «مطنب» بودنش آن است كه در متعارف اوساط اهل عرف براى بيان اين معنى «يا ربّ شخت» ميگويند.

فللايجاز معنيان:بين دو معيارى كه سكاكى براى «ايجاز» آورده بود عموم من وجه است. در عموم و خصوص من وجه يك مورد اجتماع و دو مورد افتراق لازم است. مورد اجتماع آنجا است كه كلام موجز كوتاه‌تر از مقتضاى ظاهر حال و متعارف اوساط باشد. و دو مورد افتراق عبارتند از:

1- كلام مطابق با مقتضاى حال باشد و كمتر از متعارف اوساط.

2- بيشتر از متعارف اوساط و كمتر از مقتضاى حال و مقام. براى اطناب نيز همين نسبت است ولى شارح چون ايجاز را گفته اطناب را بيان نكرده است.

و فيه نظر:مصنف در كلمات سكاكى ايراد دارد. اولين ايرادش آن است كه امور نسبيّه را ميتوان تعريف نمود مانند اخوّت، ابوّت،

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :194««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 195

بنوّت. و ايجاز و اطناب هم از امور نسبيّه‌اند.

و الجواب انه:جواب اين ايراد را شارح بيان نموده باينكه منظور سكاكى اين نبوده كه ايجاز و اطناب قابل تعريف نيستند. بدليل اينكه او نيز دو تعريف براى آنها آورده. بلكه منظورش اينست كه تعريف تحقيقى و تعيينى براى آنها نميتوان آورد. يعنى نميتوان گفت اين مقدار اطناب است و اين مقدار ايجاز.

ثم البناء على:دومين ايراد مصنف اينست كه دو معيار سكاكى براى ايجاز و اطناب احاله نمودن بر جهالت است. يعنى طورى است كه كسى درك نمى‌كند چه‌مقدار ايجاز است و چه‌مقدار اطناب زيرا اولا طبقات عرف مختلف‌اند و ثانيا مقامات گوناگونند.

و الجواب انّ:جواب اين ايراد را هم شارح چنين داده كه متعارف اوساط و مقتضاى حال و مقام هردو معلوم است. امّا اوساط كسانى هستند كه در اداء معانى قادر نيستند كه عبارات گوناگون بيآورند يا در عبارات تصرف نمايند و نكات لطيف و دقيق بسازند بلكه سبك و روش خاصى دارند كه براى بلغاء و غيربلغاء معلوم است و آن روش را در معاملات و محاورات بكار مى‌برند. امّا مقتضيات حال و مقام را بلغاء خوب مى‌شناسند. پس اين دو معيار ردّ به جهالت نيست بلكه روشن و واضح است.

و الاقرب الى الصواب:بعد از آنكه مصنف تعريف سكاكى را قبول نكرد. خود ميخواهد هريك از ايجاز و اطناب و مساوات را تعريف نمايد. لذا ميگويد الاقرب الى الصواب. ولى بايد دانست كه «اقرب» در اينجا معنى تفضيلى ندارد. يعنى نزديك بحق اينست كه‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :195««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست