اصل تقدّم آن است و داراى اهميّت است. كلام صاحب مفتاح و شيخ عبد القاهر نيز با اين معنى توافق دارد. زيرا آنها گفتهاند علماء در تقديم يك معمول نظرشان به اينست كه اصل اقتضى تقديم كرده و داراى اهميّت بوده و گفتهاند بايد وجه اهميّت و دليل آن بيان گردد، كه اهميّت بخاطر چه است؟
فمراد المصنّف:شارح درصدد توجيه اين ايراد است و ميگويد:
اهميّت بدو معنى است: يكى اهميّت ذاتى كه اين مرادف و هممعنى با اصل است. دوّم اهميّت عارضى. يعنى ذاتا چيزى اهميّت نداشته و ندارد بلكه در نظر متكلم يا در نظر سامع بجهتى داراى اين خصوصيت است. چنانكه در مثال «قتل الخارجّي زيد» زيد از نظر آنكه فاعل است اهميّت ذاتى دارد و اصل آن است كه مقدّم شود بر كلمه خارجى. ولى خارجى بجهت آنكه شنوندگان منتظر كشته شدن او هستند اهميّت دارد. و بايد مقدم بر فلان شود و اين اهميّت را بنام اهميّت عارضى ناميدند.
او لانّ في التأخير:سوّمين نكته براى مقدم نمودن بعضى از معمولات بر بعضى ديگر عبارت است از اينكه اگر معمول مؤخر شود معنى خراب ميشود و ناچار بايد آنرا مقدم داشت مانند آيه«قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ»در اين آيه يك معمول رجل و معمول دوّم من آل فرعون است. مؤمن تابع معمول است.«مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ»بايد مقدم بر«يَكْتُمُ»شود. زيرا اگر مؤخّر گردد معنى عوض ميشود. مقصود اينست كه مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خودش را مخفى ميداشت چنين مىگفت. و اگر مقدم نشود معنى چنين است: گفت مرد
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :31««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
مؤمنى كه ايمان خودش را از آل فرعون مخفى ميداشت. در اينصورت نميرساند كه مرد مؤمن از آل فرعون بوده است.
خلاصه اينكه در اين آيه براى رجل سه صفت ذكر شده: 1-«مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ»2- مؤمن 3- يكتم ايمانه. صفت مؤمن بر آندو مقدّم شده چون ايمان شرافت دارد. من آل فرعون بر يكتم مقدم شده بخاطر بهم نخوردن معنى و عدم توهّم خلاف مقصود.
او لّان في التأخير:چهارمين نكته تقديم بعضى معمولات بر بعضى ديگر اينست كه اگر مؤخر شود تناسب لفظى بهم ميخورد. چنانكه اين موضوع در فواصل آيات ديده ميشود. مانند:«فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى»در اين آيه سه معمول است: 1- موسى 2- في نفسه 3- خيفة. جار و مجرور و مفعول كه قاعدة مىبايست از فاعل مؤخّر باشند مقدّم شدند بخاطر آنكه رؤس آيات همه بر الف است.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :32««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
باب پنجم: القصر
پنجمين باب علم معانى قصر است.
قصر در لغت باين معانى آمده: 1- ساختن عمارت عالى يا خود عمارت عالى. 2- كوتاهى و كم شدن. 3- حبس. معنى اخير را باينجهت شارح بيان كرده كه مناسب با معنى اصطلاحى است.
قصر يا حصر در اصطلاح بمعنى تخصيص دادن چيزى بچيزى است با عبارت مخصوصى. حصر دو قسم است: حقيقى و غير حقيقى.
حصر حقيقى جائى است كه چيزى را اثبات نمائيم و غير آنرا نفى كنيم مانند «ما خاتم للانبياء الا نبيّنا» خاتميت را اختصاص به نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله داديم و از غير ايشان بطور عموم نفى كرديم.
از فارسى مانند اين شعر:
سعديا شرمى بدار آخر چه ميترسى بگو
نيست بعد از مصطفى مولاى ما الّا على
[1]
[1]- اين شعر در ديوان سعدى نيست. ولى در تاريخ قاضى نور اللّه تسترى آمده.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :33««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
حصر اضافى جائى است كه چيزى را اثبات نمائيم امّا ما سواى آن را بطور عموم نفى نكنيم بلكه در برابر آن اثبات فقط يك چيز را نفى نمائيم. و بهمين جهت بنام اضافى ناميده شده. زيرا اضافه بمعنى سنجيدن و نسبتگيرى است مانند «ما زيد الّا شاعر» زيد منحصر در شاعر شد و از او كاتب بودن سلب شد نه همه صفات ديگر.
و انقسامه الى الحقيقى:اين عبارت جواب است براى سئوال مقدّر.
گويا كسى ميگويد: تقسيم حصر به اضافى و حقيقى تقسيم شئ است بنفس و به غير. چنانكه بگوئيم انسان يا انسان است يا غير انسان. اينجا نيز حصر از مقوله اضافه است، پس نميتوان گفت حصر يا حقيقى است يا اضافى. جواب ايراد باينست كه حصر حقيقى نيز نوعى از اضافه و نسبت است. پس اضافى و حقيقى هردو نسبى و سنجيدنى هستند، ولى در يكى نسبت به همه ماسوى، و در ديگرى نسبت بيك فرد معيّن. چنانكه بگوئيم. انسان يا ابيض است يا اسود كه ابيض و اسود دو قسم براى انسان است.
بعبارت ديگر بايد گفت كلمه حقيقى ما را دچار اين ايراد كرده است و اگر اين كلمه را معنى كنيم و بگوئيم حصر كه از مقوله اضافه است يا نسبت بيك فرد سنجيده ميشود «اضافى» يا نسبت بهمه افراد سنجيده ميشود «حقيقى» هيچگونه توهّمى نميشود.
و كل واحد منهما نوعان:قبل از شرح عبارات شارح تقسيمى براى حصر ميآوريم تا خلاصهاى باشد از آنچه كه بعدا خواهد آمد. طبق اين تقسيم حصر بر 10 قسمت تقسيم ميشود. زيرا حصر يا حقيقى است يا اضافى. حقيقى يا حصر موصوف است در صفت يا حصر صفت است
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :34««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
در موصوف. هريك از ايندو قسم يا حقيقى غير ادعائى است يا ادعائى است. بنابراين حصر حقيقى 4 قسم شد 4- 2* 2. اضافى يا حصر موصوف است بر صفت يا حصر صفت است بر موصوف. و هريك از اينها يا حصر افراد است يا تعيين يا قلب 6- 3* 2. با حصر حقيقى رويهم شده 10 قسم است 10- 6+ 4.
[حصر صفت بر موصوف]
اينك مصنف ميگويد: هريك از حصر حقيقى و اضافى يا حصر موصوف است بر صفت مانند ما زيد الّا كاتب، كه زيد منحصر شده در كاتب بودن. و يا حصر صفت است بر موصوف مانند «ما كاتب الّا زيد» يعنى غير زيد كاتب نيست.
و المراد بالصّفة:منظور از صفت كه در اين مقام گفته شده صفت در اصطلاح علم نحو نيست، زيرا صفت نحوى تابع مخصوصى است كه دلالت بر معنائى دارد كه در ذات موصوف است مانند «جائنى زيد العالم» بلكه منظور از وصف صفت معنوى عارض بر غير است.
مانند «ما زيد الا قائم» قيام صفتى است كه عارض بر زيد شده و شكل وصف نحوى هم ندارد. همه معانى مصدرى نيز معانى حدثيّهاند كه ميتوانند وصف معنوى شوند.
غير الشمول:در عبارت شارح كه وصف نحوى تعريف شده تابع، جنس است و شامل همه توابع ميشود، قيد، «يدّل على معنى في متبوعه» بدل و عطف بيان و تأكيد غيرشمولى را خارج نمود زيرا در همه اينها تابع عين متبوع است نه آنكه دلالت كند بر معنائى كه در متبوع است.
قيد غير الشمول تأكيد با كلّ و اخوات كل را خارج ساخت. زيرا تأكيدهاى شمولى دلالت بر معنائى در متبوع دارد.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :35««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
و بينهما عموم من وجه:بين وصف در اصطلاح نحو با وصف معنوى عموم و خصوص من وجه است مورد اجتماع هردو مثال «اعجبنى هذا العلم» است. زيرا علم صفت معنوى و معنى حدثى است و ضمنا دالّ بر معنى در متبوع خودش هست.
در مثال «العلم حسن» علم وصف معنوى است كه قائم بغير است ولى چون مبتدا است تابع اصطلاحى نيست. و نيز در مثال «مررت بهذا الرجل» رجل چون ذات است وصف معنوى نيست. امّا وصف نحوى است چون دلالت بر رجليّت دارد كه در موصوف «هذا» موجود است.
تا اينجا شرح عبارات شارح بود. ولى ما نميتوانيم بپذيريم كه وصف نحوى بدون وصف معنوى در مثال «مررت بهذا الرجل» پيدا شود زيرا «رجل» بمعنى «رجوليّت» است كه معنى وصفى دارد.
بهترين دليل مثالهاى «ما زيد الّا اخوك» و «ما الباب الّا السّاج» و «ما هذا الا زيد» است كه در عبارات شارح ميآيد و او جامدهائى مانند اخوك، ساج و زيد را بتأويل اخوّت. ساجيّت و زيديّت برده است و اينها را وصف شمرده و همه را حصر موصوف در صفت ميداند.
بنابراين نسبت بين وصف نحوى و وصف معنوى عموم مطلق است وصف نحوى اخصّ است چون ممكن است بعضى موارد وصف معنوى باشد ولى وصف نحوى نباشد. امّا هرجا وصف نحوى باشد وصف معنوى نيز هست.
و امّا نحو قولك:اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است گويا كسى گفته ما مواردى داريم كه نه حصر موصوف بر صفت و نه حصر صفت
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :36««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
بر موصوف است مانند «ما زيد الّا اخوك» شارح جواب ميدهد كه همه اين موارد از باب حصر موصوف بر صفت است چنانكه شرح داده شد.
و الاول اى ...:حصر موصوف بر صفت مانند «ما زيد الا كاتب» اگر حصر حقيقى باشد معنى چنين است: زيد غير از صفت كتابت هيچ صفتى ندارد و اين مثال و همه مواردى كه حصر موصوف بر صفت بطور حقيقى باشد به سه دليل غلط است:
دليل اوّل از مصنّف است كه ميگويد بغير از خداوند هيچ متكلمى نمىتواند احاطه بصفات كسى داشته باشد تا همه آنها را نفى و يكى را اثبات كند.
دليل دوّم از شارح است كه ميگويد لازمه چنين حصرى ارتفاع نقيضين است و چون ارتفاع نقيضين باطل است اين حصر نيز باطل است. شرح مطلب بدينگونه است كه هرگاه بگوئيم «ما زيد الّا كاتب» و منظور اين باشد كه زيد صفت ديگرى غير از كتابت ندارد لازمهاش اين است كه مثلا صفت قيام و لا قيام را نيز دارا نباشد. و اين همان ارتفاع نقيضين است.
ممكن است در اين دليل كسى خدشه كند و بگويد: منظور از ما زيد الّا كاتب اثبات صفت كتابت و نفى غير كتابت از صفات وجوديّه ديگر است و ما كارى بنقيض يك صفت يا صفات منفى نداريم زيرا نقيض امر عدمى است. جواب اينست كه بحث ما در حصر حقيقى است. و حصر حقيقى آن است كه غير از يك صفت چه مثبت يا منفى را نفى نمائيم.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :37««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
دليل سوم براى امتناع حصر موصوف بر صفت از نويسنده اين سطور است و آن چنين است كه در همان مثال اگر زيد، غير از صفت كتابت هيچ وصفى نداشته باشد كاتب هم نيز نخواهد بود. زيرا كاتب بودن متوقف است برداشتن حيات و تنفس و آشاميدن آب و خوردن غذا.
و فرض اينست كه همه آنها را ما نفى كرديم.
بل هذا محال:اين عبارت ردّ بر عبارت «و هو لا يكاد يوجد» مصنف است. زيرا عبارت او دلالت بر بعد داشت. ولى شارح ميگويد نه آنكه متعذّر و بعيد است بلكه محال است.
و الثانى اى قصر:قصر صفت بر موصوف بطور حقيقى فراوان است مثل «ما فى الدار الا زيد» در صورتيكه معنى شخص داشته باشد. يعنى در خانه كسى غير زيد نيست ولى اگر معنى شئ داشته باشد قصر حقيقى نخواهد شد زيرا معنى ميشود هيچ چيز در «دار» غير از زيد نيست و اين معنى درست نيست. زيرا لا اقل «هوا» موجود است.
بنابراين مثال شارح قابل خدشه است. مثال صحيح «ما خاتم للانبياء الانبيّنا» يا «ما واجب الوجود الّا اللّه» است.
[حصر حقيقى و اضافى]
و قد يقصد به:قصر صفت بر موصوف سه قسم است: 1- حقيقى 2- ادعائى 3- اضافى. ادعائى مانند «ما فى الدار الّا زيد» بمعنى آنكه در خانه غير از زيد افراد ديگرى هم هستند. ولى ما بآنها توجه نكرديم. پس غير زيد هست امّا بمنزله عدم است.
اضافى هميشه نسبت بيك شخص يا دو شخص معين است، پس معنى «ما فى الدار الّا زيد» اينست كه عمرو در خانه نيست. حصر در برابر عمرو است. ممكن است بكر يا خالد در خانه باشند. بنابراين
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :38««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست