بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 393

اين توجيه در معناى روايت صحيح است، ولى عبارت فصيح نيست؛ بگويد: «يغرم قيمته مرّتين» بايد مى‌گفت: «يغرم قيمته ضعفين» «قيمت دو برابر» نه «قيمت دوبار». به نظر مى‌رسد «مرّتين» متعلّق به «يغرم» باشد نه به قيمت، يعنى دوبار به غرامت دادنش حكم مى‌شود؛ يك‌بار به قيمت فعلى و يك حكم به غرامت اضافه يعنى يك برابر قيمت فعلى. البته در هر دو صورت نتيجه يكى مى‌شود.

حقّ در اين روايت، عدم دلالت بر مطلوب ما است؛ زيرا، اگر مى‌توانستيم ثابت كنيم تعزير به غرامت دادن محقّق مى‌گردد، مؤيّد ما بود؛ ولى ظاهر روايت بر مطلبى دلالت دارد كه در سرقت‌هاى معمولى نيز وجود دارد؛ يعنى اگر كسى با شرايط، دزدى كند؛ بايد حدّ سرقت در موردش اجرا و به پرداخت مال مسروقه نيز محكوم گردد. در مورد دزد ميوه‌ها چون شرايط اجراى حدّ را ندارد، لذا به جاى حدّ، تعزير مى‌شود؛ و به پرداخت دو برابر قيمت فعلى نيز به عنوان ضمان محكوم مى‌گردد.

مرحوم مجلسى رحمه الله در مرآت العقول‌ مى‌فرمايد: هيچ يك از اصحاب به اين روايت عمل نكرده است.[1]شايد نظر ايشان به غرامت مرّتين باشد. به هر حال، اعراض اصحاب سبب وهن آن مى‌گردد.

نظر برگزيدها: به نظر ما، روايت حفص بخترى مؤيّد اطلاقات است؛ لذا، مى‌توان تعزير را از تازيانه به حبس، جريمه‌ى مالى و ... نيز تعميم داد.

بعضى گفته‌اند: در تعزير يك جهت شدّتى نيز ملاحظه شده است، مى‌گوييم: اين جهت عامّ در تازيانه و زندان و جرايم و محروم كردن از مزاياى اجتماعى نيز وجود دارد و صادق است.

2- استفاده از ولايت مطلقه‌ى فقيه‌

برخى گفته‌اند: فقيه مى‌تواند با استفاده از ولايت مطلقه‌ى فقيه هر نوع تأديبى را كه صلاح مى‌داند در حقّ مجرم پياده كند.

اين راه به نظر ما صحيح نيست؛ هرچند ولايت فقيه يكى از امور مسلّم در شريعت‌

[1]. مرآت العقول، ج 23، ص 359.


صفحه 394

اسلام است؛ زيرا، لازمه‌ى حكومت اسلامى وجود چنين اقتدارى براى ولى فقيه در عصر غيبت است. امّا تحديد ولايت فقيه به امور جزئى غير مهم ناشى از عدم وقوف به عمق مسائل اسلام و جنبه‌هاى سياسى آن است.

كوتاه بودن دست روحانيت از حكومت و در زير سلطه‌ى طاغوت واقع شدن بعد از خلافت امير مؤمنان عليه السلام تاكنون، سبب شده اين مسأله به صورت كافى مورد توجّه و بررسى واقع نشود.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تشكيل حكومت داد، در آيه‌ى‌أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ‌[1]، قسمت‌أَطِيعُواْ الرَّسُولَ‌در رابطه‌ى با حكومت است؛ وگرنه در مسائل شرعى كه اطاعت از رسول نمى‌كنيم؛ كسى كه نماز مى‌خواند، نمازش اطاعت از پيامبر نيست. پيامبر به عنوان يك مبلّغ مى‌گويد:أَقِيمُواْ الصَّلَوةَ[2]، او مى‌گويد: خدا فرمود:أَقِيمُواْ الصَّلَوةَ، خدا گفته امر مولوى است نه ارشادى؛ لذا، كسى كه نماز، روزه، حجّ، جهاد و جنبه‌هاى شرعى را رعايت مى‌كند، از خدا اطاعت كرده است.

از اين رو، معناى‌أَطِيعُواْ الرَّسُولَ‌يعنى از او اطاعت كنيد از آن جهت كه امام و ولىّ مسلمانان و حاكم بر آنان است. حكومت رسول غير از حكومت طاغوت است؛ پشتوانه‌ى آن دستورات خداوند مى‌باشد. بنابراين، بايد نظراتش اجرا شده و جامعه‌ى اسلامى تحت زعامت و رهبرى او قرار گيرد.

اگر بخواهيم اسلام پيشرفت كرده و رشد داشته باشد، بايد تشكيل حكومت داد؛ و حكومت نيز پشتوانه‌ى قدرت داشته باشد. هر علّتى كه سبب شده بود در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به تشكيل حكومت نياز پيدا كنند، امروز نيز همان علّت سبب تشكيل حكومت است؛ امّا لازمه‌ى تشكيل حكومت در عصر غيبت اين نيست كه تعزيرات به اختيار فقيه باشد. اگر چنين است، بايد امر حدود را نيز به اختيار و صلاحديد او واگذار كنيم. اگر مصلحت ديد، مى‌تواند زانى را به جاى صد تازيانه، زندانى كنند و يا از او جريمه‌ى مالى بگيرند.

[1]. سوره‌ى نساء، 59.

[2]. سوره‌ى بقره، 43.


صفحه 395

ولايت فقيه با اختيارات وسيع و گسترده در جاى خود مسلّم است، ولى لازمه‌اش اين نيست كه هرچه را او مصلحت مى‌بيند، در باب تعزير و حدود پياده شود. ملازمه‌اى بين اين دو مطلب نيست.

اگر در ذيل روايت حمّاد مى‌خوانديم: «على ما يراه الحاكم من ذنب الرجل وقوّة بدنه»،[1]به اين معنا نيست كه هرچه را حاكم مصلحت مى‌بيند- هر چند در رابطه با تازيانه نباشد، مانند اين كه به جاى تازيانه پول و زندان و امثال آن مطرح باشد- صحيح است.

به نظر مى‌رسد مسأله ولايت فقيه و تعميم تعزير از تازيانه به غير آن دو مسأله جداى از هم هستند.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 584، باب 10 از ابواب بقية الحدود، ح 3.


صفحه 396

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 397

بخش سوم: حدّ مسكر


صفحه 398

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 399

[شرائط ثبوت الحدّ على شرب المسكر والفقّاع‌]

[مسألة 1- وجب الحدّ على من تناول المسكر أو الفقّاع وإن لم يكن مسكراً بشرط أن يكون المتناول بالغاً عاقلًا بالحكم والموضوع، فلا حدّ على الصبيّ والمجنون والمكره، والجاهل بالحكم والموضوع أو أحدهما إذا أمكن الجهل بالحكم في حقّه.]

شرايط ثبوت حدّ بر شرب مسكر و فقّاع‌

اقامه‌ى حدّ شرب خمر بر كسى كه شراب يا آب‌جو تناول كند، واجب است؛ هرچند آب‌جو مسكر هم نباشد؛ به شرط اين كه نوشنده بالغ، مختار و عالم به حكم و موضوع باشد. بنابراين، بر كودك، ديوانه، مكرَه و جاهل به حكم و موضوع يا يكى از اين دو حدّى نيست؛ اگر جهل به حكم در حقّش ممكن باشد.

حرمت مسكر

تناول مسكر و نوشيدن آن در اسلام و بلكه در تمام اديان الهى به حسب رواياتى كه داريم، حرام است. در اسلام اين حكم ضرورى بوده، و در روايات متعدّدى ذكر شده است:

خداوند در هيچ دينى و در هيچ ملّتى شرب خمر را حلال نكرده است.[1]

اگر اين حكم از ضروريات اسلام هم نباشد، لااقلّ از ضروريّات فقه اسلام هست؛ حتى علماى اهل سنّت كه در نجاست آن ترديد دارند، حرمتش در نظرشان مسلّم است و مى‌گويند: حرمت شرب ربطى به مسأله‌ى نجاست ندارد.

ما براى اثبات حرمت شرب مسكر نيازمند اقامه‌ى دليل نيستيم؛ بلكه ثبوت حدّ بر شرب مسكر بهترين دليل بر ثبوت حرمتش است؛ وگرنه معنا ندارد خداوند بر يك عمل غير حرام و مباح حدّ معيّن كند.

مرحوم امام در عبارت‌ تحرير الوسيله‌ دو عنوان را موجب حدّ دانسته، يكى تناول مسكر، و ديگرى تناول فقّاع؛ با آن كه فقّاع يا هميشه و يا به‌طور غالب عنوان مسكريّت ندارد.

[1]. الكافى، ج 1، ص 148، ح 15؛ و ج 6، ص 395، ح 1 و 2 و 3.


صفحه 400

مقصود از مسكر

براى شناخت معناى مسكر و اسكار بايد به عرف مراجعه كرد؛ زيرا، موضوعاتى كه در لسان دليل اخذ مى‌شود، بر دو نوع است: يك‌بار موضوع از ماهيات مخترعه‌ى شرعى است مانند صلاة، حجّ، زكات؛ كه در اين موضوع‌ها بايد به شارع مراجعه شود؛ خواه به حقيقت شرعى معتقد باشيم يا به حقيقت متشرعه.

يك دسته هم از موضوعات عرفى هستند و به شارع ربطى ندارد؛ مثلًا اگر بگويد: دم نجس است يا «الخمر حرام» يا «المسكر حرام»، خون و خمر و مسكر حقايقى نيستند كه به شارع ارتباط داشته باشند، بلكه عرف بايد معناى آن‌ها را روشن كند؛ حاكم در اين باب عرف است.

بعضى از فقها خواسته‌اند براى مسكر تعريفى ارائه كنند؛ كه به نظر ما لازم نيست اين تعريف‌ها را دنبال كنيم و بر آن‌ها دليل بياوريم. اگر عرف با آن‌ها موافق نيست، وجهى ندارد آن‌ها را به عنوان پايه و ملاك تعريف مسكر قرار دهيم.

عدّه‌اى در تعريف مسكر گفته‌اند: چيزى است كه تناولش سبب مى‌شود صحبت‌هاى كسى كه آن را مى‌نوشد، بدون ربط و نظام گردد؛ به تعبير ديگر، پرت و پلا بگويد و حرف‌هاى نامربوط بزند؛ اسرار و مكتوماتش رابروز بدهد؛ گويا ملكاتش ظهور پيدا مى‌كند.

جمعى گفته‌اند: مسكر چيزى است كه عقل را تغيير مى‌دهد همراه با يك حالت سرور فوق العاده كه براى شارب خمر حاصل مى‌شود؛ و تفاوتش با مواد مخدّر و مُرقد اين است كه آن‌ها در عقل تغيير ايجاد مى‌كند، ولى حالت سرور را به دنبال ندارد.

به گفته‌ى صاحب جواهر رحمه الله‌[1]اين تعريف‌ها را نبايد ملاك قرار داد. اين مسأله امرى عرفى است؛ و عرف، بين مسكر و خواب‌آور و مخدّر فرق مى‌گذارد. يكسرى از اشيا را به عنوان مخدّر مى‌شناسد از آن جهت كه حالت تخدير ايجاد مى‌كند؛ مانند ترياك و ...؛ عرف اين‌ها را مسكر نمى‌داند؛ و همين‌طور بعضى از چيزهايى كه خواب‌آورند مانند كپسول‌ها و قرص‌هاى مرقد و خواب‌آور، كه اين‌ها نيز از دايره‌ى مسكرات خارج‌اند؛

[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 449.