مراغه بكنم. اگر از صامت نصيب نمىشود از ناطق چيزى به چنگ آرم. مصلحت آن بود كه در طويله چهار پايان روم و ستورى نيكو بگيرم. تا رنج من ضايع و سعى من باطل نگردد و به فال فرخنده باز گردم. پس در ميان ستوران رفت و آن شب به اتفاق، شيرى به عزم شكار بيرون آمده بود و در پايگاه چهار پايان از هول و فزع پاسبان مىترسيد. و منتظر و مترصد مىبود تا مگر مشغله پاسبان بنشيند و مشغله كاروانيان فرو ميرد، ستورى بشكند و جراحت مجاعت را شفا و مرهم سازد. كه: الْجوُعُ يُرْضِى الْاسُودَ بِالْجِيفِ[1].
صعلوك به احتياط تمام گام بر مىداشت و دست بر پشت ستوران مىنهاد تا كدام فربهتر يابد، بر نشيند و از ميان بيرون آرد. در اثناى آن جست و جوى، دست بر پشت شير نهاد، به دست او از ديگر ستوران بهتر نمود و فربهتر آمد. بر فور پاى در پشت شير آورد و بر وى سوار شد و به تعجيل از ميان ستوران بيرون راند. و شير از بيم شمشير صعلوك روان گشت. و صعلوك آن را در جر و جوى بشتاب مىراند و شير در نشيب و فراز از خوف جان، سهل العنان و سلس القياد او را منقاد مىنمود.
حَتَّى اذَا نَثَرَ التَّبْلُّجُ وَرْدَهُ
مُتَدَارِكاً فَطَفَا عَلَى الريْحَانِ[2]
صبح آمد و علامت مصقول بر كشيد
وز آسمان شمامه كافور بر دميد
در شد به چتر ماه سنانهاى آفتاب
وز حيف، شخص ماه سر اندر سپر كشيد
صرصر عواصف سپيده، بوزيد و شكوفههاى گلزار شام فرو ريخت، گفتى يد بيضاى كليم، از جيب افق بر آمد و عصاى او حبايل سحره فرعون، بيو باريد، مرد نگاه كرد خود را بر پشت شرزه شيرى ديد، نشسته با خود گفت اگر درين صحرا پياده گردم شير قصد من كند و مرا با او امكان مقاومت نباشد همچنان مىراند تا به درختى رسيد چنگ در شاخ درخت زد و بر دويد. و شير از رنج او خلاص يافت.
سندباد نامه، طبع استانبول، ص 221- 218 [ص 49 قصص مثنوى]
[1]- گرسنگى كارى مىكند كه شيرها حتَّى به خوردن مردار راضى مىشوند!
[2]- تا اين كه طلوعِ( خورشيد) اشعه سرخ گون خود را در سطح زمين بپراكند و گلها خود را از آن لبريز كردند.
[شد خر مهمان طعام ميهمان!]
275-
«صوفيى در خانقاه از ره رسيد
مركب خود برد و در آخور كشيد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
وَ كَانَ ابُو الْحَسَن الْعَلَّافُ وَالدُ ابى بَكْر بْن الْعَلَّاف الشَّاعر الْمُحَدِّث اكُولًا دَخَلَ يَوْماً عَلَى الْوَزير ابى بَكْرٍ مُحَمَّد بْن الْمُهَلَّبى فَامَر الْوَزيرُ انْ يُؤْخَذُ حمَارُهُ فَيُذْبَحُ وَ يُطْبَخُ بمَاءٍ وَ ملْحٍ ثُمَّ قَدَّمَ لَهُ عَلَى مَائدَة الْوَزير فَاكَلَ فَهُوَ يَظُنُّهُ لَحْمَ الْبَقَر وَ يَسْتَطيبُهُ حَتَّى اتَى عَلَيْه فَلَمَّا خَرَجَ ليَرْكبَ طَلَبَ الْحمَارَ فَقيلَ لَهُ فى جَوْفكَ[1]. شرح نهج البلاغة، ج 18، ص 401 و نظير آن حكايتى است كه در المستطرف ج 1 صفحه 164 نقل شده است.
وَ مَرَّ مَيْسَرةُ الْمَذْكُورُ يَوْماً بقَوْمٍ وَ هُوَ رَاكبُ حمَاره فَدَعَوْهُ للضِّيَافَة فَذُبحَ لَهُ حمَارُهُ وَ طَبَخُوهُ وَ قَدَّمُوهُ لَهُ فَاكَلَهُ كُلَّهُ فَلَمَّا اصْبَحَ طَلَبَ حمَارَهُ ليَرْكبَهُ فَقيلَ لَهُ هُوَ فى بَطْنُكَ[2].
[ص 51 قصص مثنوى]
[ «چون قضا آيد چه سود است احتياط»]
276-
«احتياطش كرد از سهو و خُباط
چون قضا آيد چه سود است احتياط
مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است. [1]
______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ.
امام رضا7مىفرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند. مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ
(3). جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى] (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مىكند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).
(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[1]- ابو الحسن علاف، پدر ابو بكر بن علاف شاعر محدث، از كسانى بود كه به پر خورى شهرت داشت. روزى به حضور ابو بكر محمد بن مهلبى وزير رسيد.
وزير دستور داد الاغ وى را ذبح كردند و همراه با آب و نمك پختند و بر سر سفره حاضر كردند. ابو الحسن همچنان مىخورد و به اين گمان كه گوشت گاو است، برايش لذتبخش بود. هنگام باز گشت مركبش را خواست، به وى گفتند مركبت هم اكنون در شكمت جاى دارد!
[2]- يك روز همين« ميسره» سوار بر الاغش بر قومى گذشت. او را به ضيافت فرا خواندند اما در غياب وى الاغش را ذبح كردند و پختند و با آن، از وى پذيرايى كردند. او طعام مفصلى خورد( و شب را آنجا ماند) فردا به عزم رفتن الاغش را طلبيد. گفتند هم اكنون الاغ در شكمت جاى دارد!
[فقر باشد موجب كفر و گناه]
277-
«صوفيان تقصير بودند و فقير
كادَ فَقْرٌ انْ يَكُن كُفْراً يُبير
اشاره است به حديث:
كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً[1].
[1] كنوز الحقائق، ص 93 و با ذيل:
وَ كَادَ الْحَسَدُ أَنْ يَغْلبَ الْقَدَرَ[2].
[2] احياء العلوم، ج 3، ص 129 و با تعبير:
وَ كَادَ الْحَسَدُ أَنْ يَكُونَ سَبْقَ الْقَدَر[3].
جامع صغير، ج 2، ص 88 نيز رجوع كنيد به:
اتحاف السادة المتقين، ج 8، ص 52 كه اقوال محدثين را در باره اين خبر به تفصيل نقل كرده است.
[ص 45 احاديث مثنوى]
[آنچه گيرد دست بايد پس دهد]
278-
«گفت پيغمبر كه دستت هر چه بُرد
بايدش در عاقبت واپس سپرد
مقصود اين حديث است:
عَلَى الْيَد مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَهُ[4].
[3] جامع صغير، ج 2، ص 60، كنوز الحقائق، ص 81 [ص 46 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] كافى ج 2 ص 307
[2] كافى ج 2 ص 307
[3] مستدرك الوسائل ج 17 ص 88
[1]- نزديك است كه فقر به كفر انجامد.
[2]- نزديك است كه حسد بر تقدير غلبه كند.( حسد: زوال نعمت ديگرى را خواستن)
[3]- نزديك است كه حسد بر تقدير سبقت گيرد.[ حسد موجب مىشود كه سرنوشت( مطلوب) تغيير كند.]
[4]- دست آنچه را گرفت بايد بَرَش گردانَد.
[قصّه بو بكر و انفاقش شنو]
279-
چيست مزد كار من، ديدار يار
گرچه خود بو بكر بخشد چل هزار
مأخذ آن روايتى است كه به طرق متعدد در كتب محدثين و صوفيه نقل شده است. از آن جمله در طبقات ابن سعد جزء 3 قسم اول صفحه 122:
كَانَ ابُو بَكْرٍ مَعْرُوفاً بِالتِّجَارَةِ لَقَدْ بَعَثَ النَّبِىُّ وَ عِنْدَهُ ارْبَعُونَ الْفَ دِرْهَمٍ فَكَانَ يُنْفِقُ مِنْهَا وَ يُقَوِّى الْمُسْلِمِينَ حَتَّى قَدَمَ الْمَدِينَةَ بِخَمْسَةِ آلافِ دِرْهَمٍ ثُمَّ كَانَ يَفْعَلُ فِيهَا مَا كَانَ يَفْعَلُ بِمَكَّةَ[1].
نيز رجوع كنيد به: صحيح مسلم، ج 7، صفحه 108 و صفة الصفوة، چاپ حيدرآباد، ج 1، ص 91 و تذكرة الاولياء، ج 2، ص 49 كه آنجا چهل هزار دينار روايت شده است. [ص 52 قصص مثنوى]
[انتظار خير از مفلس خطاست]
280-
«بود شخصى مفلسى بىخان و مان
مانده در زندان و بند بىامان
مأخذ آن قصه ذيل است:
وَ فَلَّسَ الْقَاضى رَجُلًا فَارْكَبَهُ حمَاراً فَطَوَّفَ به وَ نُودىَ عَلَيْه انْ لَا يبايَعَ فَانَّهُ مُفْلسٌ فَلَمَّا انْزلَ قَالَ لَهُ صَاحبُ الْحمَار هَات الْكرَاءَ فَقَالَ لَهُ فيمَ كُنَّا منْ اوَّل النَّهَار يَا ابْلَهُ[2]. محاضرات راغب، ج 1، ص 297 و اين حكايت را با تفصيل بيشتر در كتاب اخبار الظراف و المتماجنين، تأليف ابن جوزى، طبع دمشق ص 88 هم توان ديد بدين صورت:
قَدَمَ قَوْمٌ غَريماً لَهُمْ الَى الْحَاكم فَادَّعُوا عَلَيْه فَقَالَ صَدَقُوا الَّا أنِّى سَأَلْتُهُمْ انْ يُؤَخِّرُونى حَتَّى ابيعَ عُقَارى وَ ادْفَعُ الَيْهمْ فَإنَّ لى مَالًا وَ عُقَاراً وَ رَقيقاً وَ ابلًا فَقَالُوا كَذبَ مَا يَمْلكُ شَيْئاً انَّمَا يُريدُ دَفْعَنَا عَنْ نَفْسه فَقَالَ ايُّهَا الْقَاضى اشْهدْ لى عَلَيْهمْ فَعَدَمَهُ ثُمَّ قَالَ لخُصُومه قَدْ عَدَمْتُهُ فَارْكبْ حماراً وَ نُودىَ عَلَيْه هَذَا مُعْدمٌ فَلَا يُعَاملَهُ احَدٌ الَّا بالنَّقْد فَلَمَّا كَانَ الْعشَاءُ نَزَلَ
[1]- ابو بكر در كار تجارت سر شناس بود. به هنگام بعثت پيامبر6چهل هزار درهم داشت. و از آن، در راه پيامبر و تقويت مسلمانان هزينه مىكرد. به طورى كه در مدينه، تنها پنج هزار درهم برايش ماند. در آنجا نيز مانند مكه به هزينه كردن دارايى خود ادامه داد.
[2]- يك نفر قاضى حكم افلاس مردى را اعلام كرد و دستور داد، او را بر الاغى سوار كنند و بگردانند و به اطلاع همه برسانند كه او مفلس شده است و كسى با او معامله نكند. در پايان وقتى از الاغ، پيادهاش كردند صاحب الاغ كرايهاش را طلب كرد. وى گفت اى احمق از صبح تا حالا متوجه نشدى كه از من مفلس، كمترين انتظارى نبايد داشت!
عَن الْحمَار فَقَالَ لَهُ الْمُكَارى هَات اجْرَةَ الْحمَار قَالَ فَفيمَ كُنَّا الْغَدَاةَ[1].
[ص 52 قصص مثنوى]
[هست ايذا هر كجا مؤمن رود]
281-
«و اللَّه ار سوراخ موشى در روى
مبتلاى گربه چنگالى شوى
با مضمون اين حديث مناسبت دارد: [1]
لَوْ كَانَ الْمُؤْمنُ في جُحْر ضَبٍّ لَقَيَّضَ اللَّهُ لَهُ مَنْ يُؤْذيه[2].
جامع صغير، ج 2، ص 130 و نظير آن روايت ذيل است كه در همان مأخذ نقل شده است:
لَوْ كَانَ الْمُؤْمنُ عَلَى قَصَبَةٍ في الْبَحْر لَقَيَّضَ اللَّهُ لَهُ مَنْ يُؤْذيه[3].
و اين خبر نيز مفيد همان معنى تواند بود:
______________________________ [1]
عَنْ عَليِّ بْن الْحُسَيْن عَنْ أَبيه8قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَا زلْتُ أَنَا وَ مَنْ كَانَ قَبْلي منَ النَّبيِّينَ [وَ الْمُؤْمنينَ (علل الشرائع ج 1 ص 44)] مُبْتَلَيْنَ بمَنْ يُؤْذينَا وَ لَوْ كَانَ الْمُؤْمنُ عَلَى رَأْس جَبَلٍ لَقَيَّضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ يُؤْذيه ليَأْجُرَهُ عَلَى ذَلكَ.
امام سجاد7از پدر بزرگوارش از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمودند: همواره من و همه پيامبران و مؤمنان پيش از من گرفتار كسانى بوديم كه ما را مىآزردند. و اگر مؤمن بر قله كوهى هم برود خداى عزيز و بزرگ كسى را مىگمارد كه او را بيازارد تا بر اين امر (بر صبر و پايداريش) پاداشش دهد.
وسائلالشيعة ج 12 ص 123 باب 85 ح 15833.
وَ قَالَ أَميرُ الْمُؤْمنينَ7مَا زلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ وَلَدَتْني أُمِّي.
وسائلالشيعة ج 12 ص 123 باب 85- ح 15833.
امير المؤمنين على7مىفرمايد: من همواره از آن موقعى كه از مادر زاده شدم مظلوم بودم.
عَنْ أَمير الْمُؤْمنينَ (عَلَيْه السَّلامُ) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه (صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ آله): لَوْ كَانَ الْمُؤْمنُ في جُحْر فَأْرَةٍ لَقَيَّضَ اللَّهُ لَهُ مَنْ يُؤْذيه وَ قَالَ: الْمُؤْمنُ مُكَفَّرْ
مشكاةالأنوار 288 مؤمن حتى اگر به لانه موشى هم پناه برد خداوند كسى را براى آزردنش مأمور مىكند.
و فرمود: مؤمن همواره نسبت به او ناسپاسى مىشود.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: مَا كَانَ وَ لَا يَكُونُ وَ لَيْسَ بكَائنٍ مُؤْمنٌ إلَّا وَ لَهُ جَارٌ يُؤْذيه وَ لَوْ أَنَّ مُؤْمناً في جَزيرَةٍ منْ جَزَائر الْبَحْر لَابْتَعَثَ اللَّهُ لَهُ مَنْ يُؤْذيه.
كافى ج 2 ص 251.
از امام صادق7نقل شده كه فرمودند: تا كنون هيچ مؤمني نبوده و نيست و نخواهد بود جز آنكه همسايهاى (همنشينى) دارد كه او را مىآزارد. و اگر مؤمنى در جزيرهاى از جزائر دريا باشد خداوند كسى را بر او برمىانگيزاند تا آزارش دهد.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7يَقُولُ: مَا كَانَ وَ لَا يَكُونُ إلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مُؤْمنٌ إلَّا وَ لَهُ جَارٌ يُؤْذيه.
كافى ج 2 ص 252.
از امام صادق7نقل شده كه فرمودند: تا كنون هيچ مؤمني نبوده و تا روز رستاخيز نخواهد بود جز آنكه همسايهاى (همنشينى) او را بيازارد.
[1]- گروهى، بدهكارى را نزد قاضى وقت بردند و مدعى شدند كه وى طلبشان را نپرداخته است. متهم گفت اينها راست مىگويند ولى من از آنان مهلت خواستهام تا خانهام را بفروشم و طلبشان را بدهم. چون به هر حال مقدارى مال، خانه، برده و شتر دارم. حاضران همگى گفتند دروغ مىگويد او چيزى ندارد و مىخواهد ما را سر بگرداند. آن گاه متهم رو به قاضى كرد و گفت شاهد باش كه چگونه اينها بر افلاس من گواهى مىدهند. قاضى هم حكم به افلاس وى داد و به شاكيانش گفت او را بر الاغى سوار كنيد و بگردانيد و به همه اطلاع دهيد كه اين شخص مفلس است و كسى نبايد جز به صورت نقدى با وى معامله كند. شب كه شد پيادهاش كردند. صاحب الاغ آمد و از وى كرايه خواست. مرد جواب داد عجيب است كه از صبح تا كنون موقعيت مرا در نيافتهاى!( و گر نه چنين درخواستى نمىكردى)
[2]- مؤمن حتى اگر به لانه سوسمارى پناه برد خداوند كسى را براى آزردنش مأمور مىكند.
[3]- مؤمن حتى اگر به يك آبادى در وسط دريا پناه برد خداوند كسى را براى آزردنش مأمور مىكند.
لَمْ يَكُنْ مُؤْمنٌ وَ لَا يَكُون الَى يَوْم الْقيَامَة الَّا وَ لَهُ جَارٌ يُؤْذيه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 126 [ص 46 احاديث مثنوى]
[چون نباشد صبر از ايمان مگو]
282-
«صبر از ايمان بيابد سَرْ كُلَه
حَيْثُ لَا صَبْرَ فَلَا ايمانَ لَه
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد
هر كرا صبرى نباشد در نهاد
اين حديث مراد است: [1]
مَنْ لَا صَبْرَ لَهُ لَا ايمَانَ لَهُ[2].
رساله قشيرّيه، طبع مصر، ص 85، 86 و از امير مؤمنان على-7- مأثور است:
عَلَيْكُمْ بالصَّبْر فَإنَّ الصَّبْرَ منَ الْإيمَان كَالرَّأْس منَ الْجَسَد وَ لَا خَيْرَ في جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا في إيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ.[3]
شرح نهج البلاغه، ج 4 ص 279 [ص 46 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
قَالَ عَليِّ بْن الْحُسَيْن7قَالَ: الصَّبْرُ منَ الْإيمَان بمَنْزلَة الرَّأْس منَ الْجَسَد وَ لَا إيمَانَ لمَنْ لَا صَبْرَ لَهُ.
كافى ج 2 ص 89 باب الصبر.
امام سجاد7مىفرمايند: رابطه صبر با ايمان همانند رابطه سر با بدن است. بنا بر اين ايمانى نيست براى كسىكه صبرى براى او نيست.
وَ قَالَ7: ... وَ عَلَيْكُمْ بالصَّبْر فَإنَّ الصَّبْرَ منَ الْإيمَان كَالرَّأْس منَ الْجَسَد وَ لَا خَيْرَ في جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا في إيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ.
نهجالبلاغة ص 482 ح 82.
از امير مؤمنان على-7- مأثور است: بر شما باد به داشتن صبر زيرا رابطه صبر با ايمان همچون رابطه سر با بدن است. بنا بر اين همان طورى كه بدن بىسر فايدهاى ندارد ايمان بدون صبر هم بىفايده است.
[1]- تا كنون مؤمنى نبوده و تا روز قيامت نيز نخواهد بود، مگر اين كه همسايهاى آزار دهنده داشته است و يا خواهد داشت.
[2]- كسى كه صبر ندارد ايمان هم ندارد.
[3]- بر شما باد به داشتن صبر زيرا رابطه صبر با ايمان همچون رابطه سر با بدن است. بنا بر اين همان طورى كه بدن بىسر فايدهاى ندارد ايمان بدون صبر هم بىفايده است.
[ «از پى هر درد درمان آفريد»]
283-
«گفت پيغمبر كه يزدان مجيد
از پى هر درد درمان آفريد
اشاره است بدين حديث: [1]
مَا انْزَلَ اللَّهُ دَاءً الَّا انْزَلَ لَهُ شَفَاءً[1].
بخارى، ج 4، ص 6 مسلم، ج 7، ص 121، مسند احمد، ج 1، ص 377، 413، 443، و ج 3، ص 156 با اختلاف مختصر.
و اين خبر به صور ذيل هم روايت مىشود: [2]
لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءٌ فَإذَا أُصيبَ دَوَاءٌ الدَّاءَ بَرَأَ باذْن اللَّه[2].
جامع صغير، ج 2، ص 124، كنوز الحقائق، ص 109 [3]:
انَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ الدَّاءَ وَ الدَّوَاءَ وَ جَعَلَ لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَتَدَاوُوا وَ لَا تَتَدَاوُوا بحَرَامٍ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 67
لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءٌ وَ دَوَاءُ الذُّنُوب الاسْتغْفَارُ[4].
[4] جامع صغير، ج 2، ص 124، كنوز الحقائق، ص 109 [5]
انَّ اللَّهَ حَيْثُ خَلَقَ الدَّاءَ خَلَقَ الدَّوَاءَ فَتَدَاوُوا[5].
جامع صغير، ج 1، ص 68
تَدَاوُوا عبَادَ اللَّه فَانَّ اللَّهَ لَمْ يَضَعْ دَاءً الَّا وَضَعَ لَهُ دَوَاءً غَيْرَ دَاءٍ وَاحدٍ الْهَرَمُ[6].
جامع صغير، ج 1، ص 129
مَا منْ دَاءٍ الَّا وَ لَهُ دَوَاءٌ[7].
احياء العلوم، ج 4، ص 202 [ص 47 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ جَعْفَر بْن مُحَمَّدٍ عَنْ أَبيه عَنْ آبَائه:أَنَّ رَسُولَ اللَّه6قَالَ: تَدَاوَوْا فَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ دَاءً إلَّا أَنْزَلَ مَعَهُ دَوَاءً إلَّا السَّامَ يَعْني الْمَوْتَ فَإنَّهُ لَا دَوَاءَ لَهُ.
مستدركالوسائل ج 16 ص 436 باب 106 ح 20475.
امام صادق7از پدرانش از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمودند: مداوا كنيد كه خداوند هيچ دردى را نازل نكرده جز آنكه درمان آن را نيز همراهش فرستاده به غير مرگ كه هرگز دوائى ندارد.
[2]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءٌ فَإذَا أُصيبَ دَوَاءٌ الدَّاءَ بَرَأَ باذْن اللَّه.
بحار الأنوار ج 59 ص 76
[3]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: انَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ الدَّاءَ وَ الدَّوَاءَ وَ جَعَلَ لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَتَدَاوُوا وَ لَا تَتَدَاوُوا بحَرَامٍ.
بحار الأنوار ج 59 ص 76
[4] وسائل الشيعة ج 16 ص 68
[5]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: تَدَاوُوا فَإنَّ الَّذي أَنْزَلَ الدَّاءَ أَنْزَلَ الدَّوَاءَ.
مستدرك الوسائل ج 16 ص 440.
رسول خدا6مىفرمايد: مداوا كنيد، كه براستى آنكه درد را فرستاده دوا را نيز فرستاده است.
[1]- خداوند هيچ دردى را بدون درمان قرار نداده است.
[2]- رسول خدا(6) مىفرمايد: هر دردى را درمانى است. پس همين كه دردى به درمان رسيد به اذن خدا سلامتى حاصل مىشود.
[3]- رسول خدا(6) مىفرمايد: خداوند متعال هم درد و هم درمان را فرستاد و براى هر دردى درمانى را تعيين كرده است. پس به درمان دردهاى خود پردازيد. اما به حرام درمان نكنيد.
[4]- هر دردى را درمانى است و درمان گناهان استغفار است.
[5]- خداوند هر جا دردى را آفريد درمان آن را هم آفريد. پس به درمان دردها بپردازيد.
[6]- اى بندگان خدا به درمان دردهاى خود پردازيد. زيرا خداوند هيچ دردى را بدون درمان قرار نداده است. تنها يك درد درمان ندارد و آن پيرى است.
[7]- هيچ دردى بدون درمان نيست.
[رفتن جان را ببيند محتضر]
284-
«چشم را اى چاره جو در لا مكان
هين بنه چون چشم كُشته سوى جان
مستفاد است از مضمون اين روايت:
عَنْ امِّ سَلَمَةَ قَالَتْ دَخَلَ رَسُولُ اللَّه صَلّى اللَّه عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ عَلى ابي سَلَمَةَ وَ قَدْ شَقَّ بَصَرُهُ فَاغْمَضَهُ ثُمَّ قَالَ انَّ الرُّوحَ اذَا قُبضَ تَبعَهُ الْبَصَرُ فَضَجَّ نَاسٌ منْ اهْله فَقَالَ لَا تَدْعُوا عَلَى انْفُسكُمْ الَّا بخَيْرٍ فَانَّ الْمَلَائكَةَ يُؤَمِّنُونَ عَلى مَا تَقُولُون.
قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ أَ لَمْ تَرَوُا الْانْسَانَ اذَا مَاتَ شَخَصَ بَصَرُهُ قَالُوا بَلَى قَالَ فَذلكَ حينَ يَتْبَعُ بَصَرُهُ نَفْسَهُ[1].
مسلم، ج 3، ص 38- 39
اذَا حَضَرْتُمْ مَوْتَاكُمْ فَأَغْمضُوا الْبَصَرَ فَانَّ الْبَصَرَ يَتْبعُ الرُّوحَ وَ قُولُوا خَيْراً فَانَّهُ يُؤَمِّنُ عَلَى مَا قَالَ اهْلُ الْمَيِّت[2].
مسند احمد، ج 4، ص 125، جامع صغير، ج 1، ص 23 با تفاوت اندك
انَّ الرُّوحَ اذَا قُبضَ تَبعَهُ الْبَصَرُ[3].
انَّ الرُّوحَ اذَا عَرَجَ به يَشْخَصُ الْبَصَرُ[4].
كنوز الحقائق، ص 29، جامع صغير، ج 1، ص 79 [ص 48 احاديث مثنوى]
[1]- از امّ سلمه( يكى از همسران پيامبر) نقل شده كه آن حضرت6بر( جنازه) ابو سلمه كه چشمهايش خيره و باز مانده بود وارد شد. ابتدا چشمهاى او را بست، سپس فرمود وقتى روح از بدن جدا مىشود چشمها آن را دنبال مىكند.
حاضران از شنيدن اين خبر به شيون و زارى افتادند. پيامبر فرمود در چنين لحظههايى از پروردگار جز صلاح و نيكى براى خود درخواست نكنيد زيرا فرشتگان( مأمور قبض روح) براى استجابت دعاهايتان آمين مىگويند. آن گاه فرمود: آيا نديدهايد وقتى انسان مىميرد چشمهايش همچنان خيره باز مىماند؟
گفتند آرى. فرمود در چنين لحظات چشمها رفتن جان از بدن را دنبال مىكنند.
[2]- وقتى بر سر مردههايتان وارد شديد چشمهايشان را كه به قصد دنبال كردن روح همچنان خيره و باز ماندهاند ببنديد. در چنين لحظههايى جز سخن خير نگوييد زيرا او( روح) براى اجابت خواستههايتان آمين مىگويد.
[3]- روح كه از بدن جدا مىشود چشمهاى ميت آن را دنبال مىكند.
[4]- به هنگام عروج روح چشمهاى ميت خيره و باز مىماند.