وَ قَالُوا اى عَبد اللَّه كُلُّنَا قَد عَاهَدنَا اللَّهَ وَ نَذَرنَا نَذراً ان نَجَانَا اللَّهُ فَانذر انتَ نَذراً وَ عَاهد اللَّهَ عَهداً فَقُلتُ انَا مُتَجَرِّدُ منَ الدُّنيَا مَا لى وَ النَّذرُ فَالَحُّوا عَلىَّ فَقُلتُ للَّه علَىَّ نَذرٌ ان يَخلصنى اللَّهُ ممَّا انَا فيه لَا آكُلُ لَحمَ الفيل فَقَالُوا ايشٍ هَذَا النَّذرُ وَ هَل يَاكُلُ لَحمَ الفيل احَدٌ فَقُلتُ كَذَا وَقَعَ فى سرِّى وَ اجرَى اللَّهُ عَلَى لسَانى فَانكَسَرَت السَّفينَةُ وَ وَقَعَت فى جَمَاعَةٍ من اهلهَا الَى السَّاحل فَبقينَا ايَّاماً لَم نُذق ذُواقاً فَبَينَمَا نَحنُ قُعُودٌ اذَا بوَلَد فيلٍ فَاخَذُوهُ وَ ذَبَحُوهُ فَاكَلُوا لَحمَهُ وَ عَرَضُوا عَلىَّ اكلَهُ فَقُلتُ انَا نَذَرتُ وَ عَاهَدتُ اللَّهَ ان لَا آكُلَ لَحمَ الفيل فَاعتَلُّوا عَلىَّ بأنِّى مُضطَرٌّ وَلى فَسخُ العَهد لاضطرَارى فَابيتُ عَلَيهم وَ ثَبَتتُ عَلَى العَهد فَاكَلوُا وَ امتَلَأُوا وَ نَامُوا فَبَينَمَا هُم نيَامٌ اذ جَاءَت الفيلَةُ تَطلُبُ وَلَدَهَا وَ تَتبَعُ اثرَهُ فَلَم تَزَل تَشُمُّ وَاحداً وَاحداً فَكُلَّما شَمَّت من وَاحدٍ رَائحَةَ اللَّحم دَاسَتهُ برجلهَا او بيَدهَا فَقَتَلَتهُ حَتَّى قَتَلَتهُم كُلَّهُم ثُمَّ اقبَلَت الَىَّ فَلَم تَزَل تَشُمُّنى فَلَم تَجد منِّى رَائحَةَ اللَّحم فَادَارَت مُؤَخرهَا وَ اومَأَت بخُرطُومهَا اى اركب فَلَم اقف عَلَى مَا أَومَأَت فَرَفَعَت ذَنبَهَا وَ رجلَهَا فَعَلمتُ انَّهَا تُريدُ منِّى رُكُوبَهَا فَرَكبتُهَا فَاستَوَيتُ عَلَى شَيءٍ وَطىءٍ فَسَارَت بى سَيراً عَنيفاً الَى ان جَاءَت بى فى لَيلَةٍ الَى مَوضع زَرعٍ وَ سَوَادٍ وَ اومَأَت الىَّ ان انزلَ فَتَدَلَّت برجلهَا حَتَّى نَزَلتُ عَنهَا فَسَارَت سَيراً اشَدُّ من سَيرهَا بىفَلَمَّا اصبَحتُ رَأَيتُ زَرعاً وَ سَوَاداً وَ نَاساً فَحَمَلُونى الَى مَلكهم فَسَأَلَنى تَرجُمَانَهُ فَاخبَرتُهُ بالقصَّة وَ مَا جَرَى عَلَى القَوم فَقَالَ لى تَدرى كَم السَّيرُ الَّذي سَارَ بكَ اللَّيلَةَ فَقُلتُ لَا فَقَالَ سَيرَةُ ثَمَانيَةَ ايَّامٍ سَارت بكَ فى لَيلَةٍ فَلَبثتُ عندَهُم الَى ان حُملتُ وَ رَجَعتُ[1].
و همين حكايت را دميرى از حلية الاولياء در كتاب حياة الحيوان نقل مىكند (جلد 2 ص 393) و قاضى ابو على تنوخى در نشوار المحاضرة جلد دوم، طبع دمشق، صفحه 109- 107 به روايت جعفر خلدى صوفى و عوفى در جوامع الحكايات، باب نهم از قسم چهارم اين كرامت را به ابراهيم خوّاص نسبت مىدهند و ابن بطوطه اين كرامت را به ابو عبد اللّه خفيف منسوب مىكند.
رحله ابن بطوطه، طبع مطبعه تقدم، جلد اول، ص 134- نيز رجوع كنيد به كتاب الفرج بعد الشدة، طبع مصر، جلد 2، ص 80. [ص 87 قصص مثنوى]
[1]- محمد بن حسين از عبد الواحد بن بكر ماجراى سفر ابو عبد اللّه قلانسى را از زبان خودش چنين نقل كرد: در يكى از مسافرتهاى دريايى دچار طوفان شديم سرنشينان كشتى به دعا و تضرع و نذر و نياز پرداختند. آن گاه به من( ابو عبد اللّه) گفتند همان طورى كه ما با خدا پيمان بستيم و براى نجات خود نذر كرديم تو هم با خداى خويش نذر و نيازى داشته باش.
در جواب گفتم من از دنيا دل كندهام مرا چه به نذر كردن! ولى سرانجام به اصرار حاضران چنين نذر كردم: خدايا، اگر از خطر نجات يابم هرگز گوشت فيل نخواهم خورد! حاضران گفتند مگر كسى هم هست كه از گوشت فيل بخورد، اين چه نذرى است؟ پاسخ دادم اين چنين نذرى به دلم برات شد و خدا آن را بر زبانم جارى كرد. از قضا كشتى به سبب شكستگى مجبور شد به ساحلى فرود آيد. چند روزى آنجا مانديم. در آنجا از خوردنى خبرى نبود.
ناگهان بچه فيلى ظاهر شد. همسفران( به علت گرسنگى شديد) او را گرفتند و فورا ذبح كردند و به خوردن گوشتش پرداختند. به من هم تعارف كردند. من گفتم با توجه به نذرى كه كردهام هرگز از آن گوشت نخواهم خورد. گفتند چون شرايط اضطرارى است مىتوان آن را نقض كرد. ولى من همچنان به نذر خود وفادار ماندم. همسفران پس از اين كه سير شدند همگى به خواب رفتند. در اين هنگام فيل مادهاى سر رسيد. او در جست و جوى فرزندش بود همه جا را مىبوييد تا استخوانهاى فرزندش را يافت. آن گاه به سراغ خفتگان رفت. و چون دريافت كه آنها خورنده فرزندش هستند يكى يكى همه را با دست و پاى خود له مىكرد و به قتل مىرساند. بعد به سراغ من آمد. اما با بوييدن من خيلى زود دريافت كه من از گوشت فرزندش نخوردهام. چرخى زد و با خرطومش به من اشاره كرد كه سوار شو. من متوجه خواسته او نشدم. اما همين كه پا و دمش را بلند كرد فهميدم منظورش سوار شدن من است. من هم با سوار شدن بر پشتش آرامش يافتم. فيل به سرعت پيش مىرفت و شبانه مرا به زمين حاصل خيز و پر جمعيتى رسانيد.
سپس به من اشاره كرد كه پياده شوم و همزمان شكم خود را به زمين نزديك كرد.
من به راحتى پايين آمدم و بلافاصله فيل با سرعت آنجا را ترك كرد. صبحگاهان، چشمم به زراعت و انبوه مردم افتاد. فورا مرا نزد فرمانروايشان بردند. مترجمى از من سؤال مىكرد و من پاسخ مىدادم و ماجراى خود را به تمامى گفتم. وى پرسيد مىدانى در يك شب چه قدر راه را طى كردهاى؟ گفتم خير. گفت هشت روز راه را يك شبه پشت سر گذاشتهاى! اقامت من در آنجا خيلى طول نكشيد و سرانجام مرا سوار كردند و به سرزمين خويش برگرداندند.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[ «گفت اطفال مناند اين اوليا»]
387-
«گفت اطفال منند اين اوليا
در غريبى فرد از كار و كيا
به نظر يوسف بن احمد مولوى و عبد اللطيف عباسى اشاره است به حديث: [1]
الخَلقُ كُلُّهُم عيَالُ اللَّه[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 20، لطائف معنوى، ص 111.
و از شبلى نقل كردهاند كه:
الصُّوفِيَّةُ اطفَالٌ فِي حِجرِ الحَقِ[2]. رساله قشيريه، طبع مصر، ص 127 [ص 72 احاديث مثنوى]
[حرمت اموال چون خونها بدان]
388-
«مال ايشان خون ايشان دان يقين
زان كه مال از زور آيد در يمين
اشاره است به حديثى كه به صور ذيل ديده مىشود:
[2]
حُرمَةُ مَال المُسلم كَحُرمَة دَمه[3].
[3] حلية الاولياء، ج 7، ص 334، جامع صغير، ج 1، ص 146، كنوز الحقائق، ص 57
انَّ اللَّهَ حَرَّمَ منَ المُسلم دَمَهُ وَ مَالَهُ[4].
[4] احياء العلوم، ج 3، ص 105 [5]
قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه[5].
جامع صغير، ج 1، ص 63 [ص 72 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: الْخَلْقُ عيَالُ اللَّه فَأَحَبُّ الْخَلْق إلَى اللَّه مَنْ نَفَعَ عيَالَ اللَّه وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْل بَيْتٍ سُرُوراً (1).
كافى ج 2 ص 164 باب الاهتمام بأمور المسلمين و و با تفاوت در جامع صغير، ج 2، ص 11 و با تفاوت مختصر كنوز الحقائق، ص 62 [ص 10 احاديث مثنوى] (1) همه مردم خانواده خدايند. بنا بر اين كسى كه براى اين خانواده سودمندتر باشد و بر اهل خانهاى مسرت و خوشحالى بياورد نزد خدا محبوبترين خلق است و ادّعايش در خدا دوستى صادقتر است.
[2]
قَالَ النَّبيّ6: حُرِّمَ منَ الْمُسْلم دَمُهُ وَ مَالُهُ وَ أَنْ يُظَنَّ به ظَنَّ السَّوء.
كشف الريبة ص 21.
پيامبر6فرمود: ريختن خون و خوردن مال مسلمان و پندار بد و سوء ظن به او، حرام شده است.
[3] فقه القرآن ج 2 ص 74 بحار الأنوار ج 29 ص 407
[4] بحار الأنوار ج 72 ص 201
[5]
سبَابُ الْمُؤْمن فُسُوقٌ قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه (3).
من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 377 و تفسير قمى ج 1 ص 74
[1]- مردم همگى اعضاى خانواده خدايند.
[2]- اهل تصوف كودكانى هستند كه در دامن حق پرورش مىيابند.
[3]- خوردن مال مسلمان حرام است همان طورى كه ريختن خونش حرام است.
[4]- خداوند ريختن خون و خوردن مال مسلمان را، حرام كرده است.
[5]- فحش و ناسزا به مؤمن فسق و جنگيدن با مؤمن، كفر و خوردن گوشت او عصيان بر خداوند است. تجاوز به اموال مؤمن همچون ريختن خون او حرام است.
[ «آن كه يابد بوى حق را از يمن»]
389-
«آن كه يابد بوى حق را از يمن
چون نيابد بوى باطل را ز من
مصطفى چون برد بوى از راه دور
چون نيابد از دهان ما بَخُور
اشاره به خبر ذيل است:
[1]
أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ وَ اجدُ نَفَسَ رَبِّكُم من قبَل اليَمَن[1].
مسند احمد، ج 2، ص 541 [2]
انِّي لَأَجدُ نَفَسَ الرَّحمَن من جَانب اليَمَن[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 153 تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ[3][3] سفينة البحار، ج 1، ص 53 [ص 73 احاديث مثنوى]
[نزد حق «سين» بلالش «شين» بُوَد/ بنگر اين «الهمد» و آن «الحمد» را]
390-
«آن بلال صدق در بانگ نماز
حَىَّ را هَىَّ همىخواند از نياز
ظاهراً مأخذ آن حديثى است موضوع و آن اين است:
سينُ بلالَ عندَ اللَّه شينٌ[4].
اللؤلؤ المرصوع، ص 40 در طبقات ابن سعد جزء سوم قسم اول ص 167 مطلبى ذكر شده است كه با حكايت فوق بى مناسبت نيست و ممكن است در تركيب آن دخيل باشد:
انَّ رَسُولَ اللَّه6امَرَ بلَالًا ان يُؤِّذِّنَ يَومَ الفَتح عَلَى ظَهر الكَعبَة فَاذَّنَ عَلَى ظَهرهَا وَ الحَارثُ بنُ هشَامٍ وَ صَفوَان بن امَيَّةَ قَاعدَان فَقَالَ احَدُهُمَا للآخَر انظُر الَى هَذَا الحَبَشىِّ فَقَالَ ان يَكرَهُهُ اللَّهُ يُغَيَّرَهُ[5].
______________________________ [1]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ.
بحار الأنوار ج 22 ص 137.
رسول خدا6فرمودند: بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است.
[2]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنِّ نَفَسَ الرَّحْمَن يَأْتيني من قبَل اليَمَن فَحُيِّيَتْ بذَلكَ النَّفَس صُورَةُ- الْإيمَان.
عوالي اللئالي ج 4 ص 47.
رسول خدا6فرمودند: براستى نسيم خداى رحمان از جانب يمن به سويم مىوزد و به سبب آن نما و صورت ايمان زنده گشت.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّ خَيْرَ الرِّجَال أَهْلُ الْيَمَن وَ الْإيمَانُ يَمَانٍ وَ أَنَا يَمَانيٌّ.
بحار الأنوار ج 56 ص 198 باب 23.
رسول خدا6فرمودند: بهترين مردان اهل يمن هستند و ايمان يمانى است و از يمن برخاسته و من يمانيم.
[3]
تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ وَا شَوْقَاهُ إلَيْكَ يَا أُوَيْسَ الْقَرَني وَ مَنْ لَقيَهُ فَلْيَقْرَأْهُ منِّي السَّلامَ.
سفينة البحار، ج 1، ص 53 و بحار الأنوار ج 42 ص 155.
بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن (سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) مىوزد، وه چقدر شوق ديدارت را دارم اى اويس قرنى، هر كه او را ملاقات كرد سلام مرا به او برساند.
[1]- بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است و بوى خدايتان را از جانب يمن مىشنوم.( اشاره به اويس قرنى و ايمان و اخلاص اوست.)
[2]- من بوى خداى رحمان را از جانب يمن مىشنوم.
[3]- بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن( سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) وزيده است.
[4]- سين بلال( در گفتن اسهَدُ به جاى اشهَدُ) در نزد خدا به منزله شين است.
[5]- رسول خدا6در فتح مكه، به بلال دستور داد بر بام كعبه اذان گويد. بلال اطاعت كرد. حارث بن هشام و صفوان بن اميه هر دو نشسته بودند و با هم گفت و گو مىكردند يكى از آن دو به ديگرى گفت اين حبشى را نگاه كن!( بهتر از او كسى براى اذان گفتن نبود؟) ديگرى جواب داد قطعاً با خواست و رضايت خدا بوده است و گر نه شخص ديگرى انتخاب مىشد.
و نظير آن حكايت ذيل است:
وقتى نماز شام، حسن به در صومعه او (حبيب عجمى) بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ايستاده. حسن درآمد. حبيب الحمد را الهمد مىخواند. گفت نماز در پى او درست نيست. بدو اقتدا نكرد و خود بانگ نماز بگزارد. چون شب درآمد بخفت. حق را تبارك و تعالى به خواب ديد. گفت اى بار خداى، رضاى تو در چه چيزست؟
گفت يا حسن، رضاى ما دريافته بودى قدرش ندانستى. گفت بار خدايا، آن چه بود؟ گفت اگر تو نماز كرديى از پس حبيب رضاى ما دريافته بودى و اين نماز بهتر از جمله نماز عصر تو خواست بود. اما تو را سقم عبارت از صحت نيّت باز داشت. بىتفاوت است از زبان راست كردن تا دل. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 53 [ص 73 احاديث مثنوى و ص 88 قصص مثنوى]
[هان دعا كن از دهان غير خود!]
391-
بهر اين فرمود با موسى خدا
وقت حاجت خواستن اندر دعا
مأخذ آن حديث ذيل است:
قَالَ عَلَيه السَّلامُ ادعُوا اللَّهَ بأَلسنَةٍ مَا عَصَيتُمُوهُ بهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّه وَ مَن لَنَا بتلكَ الالسنَة قَالَ يَدعُوا بَعضُكُم لبَعضٍ لَانَّكَ مَا عَصَيتَ بلسَانه وَ هُوَ مَا عَصَى بلسَانكَ[1].
تفسير امام فخر رازى، جلد 1، ص 136 [ص 73 احاديث مثنوى و ص 89 قصص مثنوى]
[1]-( موسى-7- به قومش) گفت خدا را با زبانى بخوانيد كه با آن معصيت نكردهايد. گفتند اى رسول خدا، آيا كسى هست كه زبانش معصيت نكرده باشد؟ فرمود هر كدام از شما براى ديگرى دعا كند( به نتيجه مىرسد) چون تو به زبان او معصيت نكردهاى و او هم به زبان تو معصيت نكرده است.
[پوست را هم بفكنى نشناسمت!]
392-
«اى برادر بود اندر ما مَضَى
شهريى با روستايى آشنا
مأخذ آن حكايتى است مذكور در كتاب البخلاء، تأليف جاحظ، ص 17، طبع مصر 1948.
وَ من اعَاجيبَ اهل مَروٍ مَا سَمعنَاهُ من مَشيخَتنَا عَلَى وَجه الدَّهر وَ ذَلكَ انَّ رَجُلًا من اهل مَروٍ كَانَ لَا يَزالُ يَحُجُّ وَ يَتجُرُ وَ يَنزلُ عَلَى رَجُلٍ من اهل العرَاق فَيُكرمُهُ وَ يَكفيه مَؤُونَتَهُ ثُمَّ كَانَ كَثيراً مَا يَقُولُ لذَلكَ العرَاقىُّ لَيتَ انِّى قَد رَأَيتُكَ بمَروٍ حَتَّى اكَافئُكَ لقَديم احسَانكَ وَ مَا تُجَدِّدُ لى منَ البرِّ فى كُلِّ قدمَةٍ فَامَّا هَاهُنَا فَقَد اغنَاكَ اللَّهُ عَنِّى قَالَ فَعَرَضَت لذَلكَ العرَاقىُّ بَعدَ دَهرٍ طَويلٍ حَاجَةٌ فى تلكَ النَّاحيَة فَكَانَ ممَّا هَوَّنَ عَلَيه مُكَابَدَةُ السَّفَر وَ وَحشَةُ الاغترَاب مَكانَ المَروَزىِّ هُنَالكَ فَلَمَّا قَدَمَ مَضَى نَحوَهُ فى ثيَاب سَفَره وَ فى عمَامَته وَ قَلَنسُوَته وَ كَسَائه ليَحُطَّ رَحلَهُ عندَهُ كَمَا يَصنَعُ الرَّجُلُ بثقَته وَ مَوضع انسه فَلَمَّا وَجَدَهُ قَاعداً فى اصحَابه اكَبَّ عَلَيه وَ عَانَقَهُ فَلَم يَرَهُ البَتَّه وَ لَا سَأَلَ به سُؤالَ مَن رَآَهُ قَطُّ قَالَ العرَاقىُّ فى نَفسه لَعَلَّ انكَارَهُ ايَّاىَ لمَكان القنَاع فَرَمَى بقنَاعه وَ ابتَدَأَ مُسَائَلَتَهُ فَكَانَ لَهُ انكَرَ فَقَالَ لَعَلَّهُ ان يَكُونَ انَّمَا اتىَ من قبَل العمَامَة فَنَزَعَهَا ثُمَّ انتَسَبَ وَ جَدَّدَ مُسَائَلَتَهُ فَوَجَدَهُ اشَدَّ مَا كَانَ انكَاراً قَالَ فَلَعَلَّهُ انَّمَا اتىَ من قبَل القَلَنسُوَة وَ عَلمَ المَروَزىُّ انَّهُ لَم يَبق شَيءٌ يَتَعَلَّقُ به المُتَغَافلُ وَ المُتَجَاهلُ فَقَالَ لَو خَرَجتَ من جلدك لَم اعرفُكَ[1].
(ترجمة هذا الكلام بالفارسية: اگر از پوست بيرون بيايى نشناسم.) [ص 89 قصص مثنوى]
[1]- پيران ما از گذشتههاى دور، راجع به مردم مرو قصههاى عجيب دارند.
از جمله اين كه يكى از آنان هر وقت براى حج يا تجارت سفر مىكرد و از عراق مىگذشت مهمان مردى مىشد. ميزبان، وى را احترام مىگذاشت و مخارجش را تأمين مىكرد. مرد مروى هر بار به او كه ميزبان دايمش شده بود مىگفت اى كاش تو هم روزى در مرو مهمان من شدى تا اين همه احسان و نيكى تو را جبران كنم. فعلًا كارى از من ساخته نيست. جز اين كه بگويم خداوند نعمتش را بر تو زياد كند! سالها گذشت. اتفاقاً مرد عراقى گذرش به مرو افتاد و پس از تحمل سختىهاى سفر و غربت، خانه دوستش را پيدا كرد. وى در حالى كه غرق لباسهاى سفر بود به سوى خانه دوست رفت و قصد داشت چند روزى مهمان او شود. با اطمينان خاطر و بىهيچ آداب و ترتيبى جلو رفت. همان طورى كه او نيز وقتى به عراق مىآمد اين چنين بر ميزبان وارد مىشد. تازه وارد همين كه دوست قديم خود را در جمع يارانش ديد به طرفش دويد و بغلش كرد. ولى ديد مرد مروى دم از آشنايى نمىزند و احوال پرسى نمىكند. با خود گفت شايد لباسهاى سفر باعث شده كه مرا نشناسد. فورا بالاپوش خود را در آورد و احوال پرسى را از سر گرفت. مرد، باز هم تازه وارد را بجا نياورد! با خود گفت ممكن است عمامه و كلاهم مانع از آشنايى شده باشد. خواست آنها را هم از سر درآورد. در اين هنگام مرد، كه خود را به بىخبرى زده بود و گويى هرگز به عراق نرفته و مهمان وى نبوده است، گفت:
اگر از پوست خودت هم بيرون بيايى من تو را نمىشناسم!
[از كسى كه نيكىاش كردى بترس!]
393-
«گفت حق است اين ولى اى سيبَوَيه
اتَّق من شَرِّ مَن احسَنت الَيه
اشاره است به گفته مولاى متقيان على-7-:
اتَّق شَرَّ مَن احسَنتَ الَيه[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 49 ولى در مجمع الامثال مىدانى طبع تهران، ص 130 و در «مجموعه امثال» جزء امثال آمده است. [ص 73 احاديث مثنوى]
[سوء ظن محتاط و زيرك سازدت]
394-
«حزم آن باشد كه ظنِّ بد برى
تا گريزى و شوى از بَد بَرى
[1]- از شرِّ آن كس بر حذر باش كه در حقّش خوبى كردهاى!
حزمُ سوءُ الظَّن گفته است آن رسول
هر قدم را دام مىدان اى فضول
اشاره است بدين خبر:
الحَزمُ سُوءُ الظَّنِ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 150، كنوز الحقائق، ص 58 كه در مجمع الامثال (ص 175) منسوب است به أكثم بن صيفى.
[ص 74 احاديث مثنوى] [1]
[قصّه اهل سبا و كفرشان]
395-
«تو نخواندى قصّه اهل سبا
يا بخواندى و نديدى جز صدا
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ[2]. (سوره سبا، آيه 15) ذكر كردهاند و در ذيل بيت:
اصلشان بد بود آن اهل سبا
مىرميدندى ز اسباب لقا
از همين دفتر نيز مذكور خواهد شد [رديف 468] [ص 113 قصص مثنوى] [2]
[گر تو من باشى بگو من كيستم؟!]
396-
«اى مغفّل رشتهاى بر پاى بند
تا ز خود هم گم نگردى اى لوند
ظاهراً اشاره باشد به قصه ذيل:
وَ من حُمقه (اى هَبَنَّقَةَ) انَّهُ جَعَلَ فى عُنُقه قَلَادَةً من وَدعٍ وَ عظَامٍ وَ خَزَفٍ وَ قَالَ أَخشي
______________________________ [1] و در نامه امير المؤمنين على7به فرزندش امام حسن7چنين آمده است:
وَ لا يَغْلبَنَّ عَلَيْكَ سُوءُ الظَّنِّ فَإنَّهُ لا يَدَعُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ خَليلٍ صُلْحًا، وَ قَدْ يُقَالُ: منَ الْحَزْم سُوءُ الظَّنِ
هرگز بد گمانى بر تو غلبه نكند كه بين تو و دوستت صلح و صفايى باقى نگذارد و گفته مىشود كه از ابزار تصميم مطمئن و دور انديشى (در آنجا كه دشمن در كمين است) بد گمانى و سوء ظن داشتن است. تحف العقول ص 79.
[2] و از جمله در تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 4، ص 365 و در چاپ كنگره ج 16 ص 60 آمده است:
وهب گفت خداى تعالى سيزده پيغمبر را به سبا فرستاد تا ايشان را با خداى خواندند و تذكر نعمت خداى كردند. و ايشان اعتراض كردند و عدول و كفر آوردند. و گفتند: ما خداى را بر خود نعمتى نمىشناسيم. و اگر اين نعمت او كرده است بگوى تا باز گيرد از ما.
در قصص الانبياء كسايى، 286 روايت ذيل در باره اهل سبا ملاحظه مىشود:
وَ كَانُوا يَتَكَلَّمُونَ بالعَرَبيَّة وَ كَانُوا عُصَاةً طُغَاةً فَبَعَثَ اللَّهُ الَيهم ثَلَاثَةَ عَشَرَ نَبيًّا يَدعُونَهُم الَى طَاعَة اللَّه فَكَذَّبُوهُم وَ هَمُّوا بقَتلهم
(2).
و سؤال و جوابى كه در اين حكايت ميانه انبيا و اهل سبا مكرر شده متأثر است از آياتى كه در آغاز سوره يس در ذكر قصه رسولان مسيح و مردم انطاكيه آمده است.
سوره يس، آيه 13 به بعد [ص 113 قصص مثنوى] (1) مردم سبا را در مساكنشان عبرتى بود. دو بوستان داشتند يكى در جانب راست و ديگرى در جانب چپ.
(2) آنان (اهل سبا) به زبان عربى تكلم مىكردند و (نسبت به خداوند) عصيان و طغيان مىورزيدند. خداوند سيزده پيامبر را مبعوث كرد تا آنان را به سوى حق دعوت كنند. اما آنها پيامبران را نيز تكذيب كردند و در صدد قتل آنان برآمدند.
[1]- نشانه دور انديشى( در آنجا كه دشمن در كمين است) بد بينى و سوء ظن- داشتن است.
[2]- مردم سبا را در مساكنشان عبرتى بود. دو بوستان داشتند يكى در جانب راست و ديگرى در جانب چپ.