بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 141

بنابراين رفتار قناعت‌ورزانه اگرچه از روى تكلف و تحميل باشد، به‌تدريج منش فرد را تغيير مى‌دهد.

روش ديگر جايگزينى است. هرگاه خواسته‌هاى ديگر را به‌جاى خواسته‌هاى دنيوى بنشانيم، قناعت نيز آسان مى‌گردد. در روايتى چنين آمده است:

كسي كه به نعمت‌هاى زندگى آخرت روى آورد، به اندكى از دنيا قناعت مى‌ورزد.[1]

هنگامى كه انسان به نعمت‌هاى برتر و پايدار آخرت مى‌انديشد، هوس بهره‌مندى از دنيا در دلش فرو مى‌كاهد و در وجودش اشتياق به زندگى پاك و پايدارِ پس از مرگ شعله مى‌كشد. در اين حال دنيا با همه زيبايى و فريبندگى رنگ مى‌بازد و از نظر مى‌افتد.

ريشه قناعت، عفت و خوددارى است. كسي كه مى‌تواند شهوات و خواسته‌هاى نفسانى خويش را لجام زند، نيازمندى كمترى احساس مى‌كند. بنابراين براى رسيدن به قناعت مى‌بايد «عفت» را تقويت نمود. از اين‌رو، هرچه شخص در برابر خواسته‌هايش آرام‌تر و خوددارتر باشد، نسبت به دارايى‌هاى اين جهانى قانع‌تر خواهد بود:

قناعت و بسندگى به اندازه عفت است.[2]

يكى از موانع اساسى قناعت‌ورزى، ارتباط و نشست و برخاست با افراد پرخرج است. هم‌نشينى با ثروتمندانِ شادخوار سبب كوچك شمردن نعمت‌ها مى‌شود و محدوده نيازهاى فرد را مى‌گسترد. بنابراين بهتر است چنين روابطى محدود گردد و اگر هم به سبب ملاحظاتى (مانند ضرورت صله‌رحم) ممكن نباشد، براى جبران آن بايد با مستمندان و محرومان ارتباط بيشترى يافت.

نكته ديگر اينكه حرص‌ورزى و احساس نياز نوعاً به‌جهت ترس از آينده و نيازهاى فرداست تا مبادا در روزگار پيرييا بر اثر رويدادى خاص مشكلى پديد نيايد. در اين موارد بايد دانست روزى هر روز براى همان روز قرار داده شده و خدايي كه رزق آفريدگان را تا به امروز

[1]- من رغب فى نعيم الآخره قنع بيسير الدنيا.( همان، ح 2673.)

[2]- على قدر العفه تكون القناعه.( همان، ح 9068.)


صفحه 142

رسانده، از اين پس نيز آنها را رها نخواهد كرد. بنابراين اگر آدمى به اندازه توان خود بكوشد، روزى‌اش به‌موقع خواهد رسيد و لازم نيست خود را از لذت و آرامش قناعت و بركت شكرگزارى محروم كند و به رنج حرص‌ورزى و اندوه زياده‌خواهى تن دهد.

غم روزى فردا را مخور؛[1]زيرا خداى متعال در هر روز تازه‌اى آنچه براى تو مقدر است، به تو مى‌دهد.[2]

پرسش‌

1. ضرورت خودشناسى را از منظر اسلام تبيين نماييد.

2. چه رابطه‌اى بين معرفت نفس و خداشناسى وجود دارد؟

3. خودآگاهى را توضيح دهيد و موانع آن را برشمريد.

4. مديريت نفس را تعريف كنيد و بنيان نماييد چه نكاتى را بايد در مديريت نفس مطمح‌نظر داشت؟

5. تقوا را تعريف و اقسام آن را بيان كنيد.

6. راه‌هاى مؤثر در كسب مكارم اخلاق كدام‌اند؟

براى تأمل و پژوهش‌

1. درباره نقش خودشناسى در پرورش فضايل اخلاقى تحقيق كنيد.

2. اگر قناعت موجب اكتفا به اندازه حاجت و مانع تلاش براى تحصيل ثروت بيشتر باشد، آيا مانعى براى رشد، شكوفايى و توليد بيشتر در جامعه نيست و در فرايند بالندگى و توسعه اجتماعى سبب عقب‌ماندگى كشورهاى اسلامى نمى‌گردد؟

[1]- لا يهمنك رزق غد.( محمد بن على بنبابويه‌قمى، كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 400.)

[2]- ان الله تعالى سيوتيك فى كل غد جديد ما قسم لك.( نهج‌البلاغه، حكمت 379.)


صفحه 143

فصل نهم: رابطه ايده‌آل با خود (اخلاق فردى حداكثرى)


صفحه 144


صفحه 145

اهداف‌

از دانشجو انتظار مى‌رود پس از فراگيرى اين فصل:

1. ضمن آشنايى با معناى حكمت و پاره‌اى از نشانه‌هاى آن، راه رسيدن به حكمت را دريابد.

2. با شناخت فوايد حكمت و موانع آن، پيش‌نيازهاى شناختى و انگيزشى آن را تأمين كند.

3. معناى عزت و كرامت نفس حقيقى را بشناسد و ضمن آشنايى با معيار تحصيل عزت نفس، از آن در تقويت كرامت نفس بهره گيرد.

4. با فضيلت عفت آشنا شود و راه‌هاى رسيدن به آن را بياموزد.

5. تفاوت‌ها و نيازهاى زن و مرد را بشناسد و اهميت سامان‌دهى غريزه جنسى را دريابد.

6. به جايگاه ويژه خود در هستى و همچنين به ارج و مقام انسان عزتمند در ميان مردم و تأثيراتي كه اين افراد بر ديگران مى‌گذارند، پيبرد.

7. از تأثيرات عفت بر شخصيت و آفات و تهديدهاى آن آگاهي يابد.

الف) حكمت‌

حكمت به معناى دانايى و فرزانگى است. دانشمندان اخلاق حكمت را دانايى تبديل شده به توانايى دانسته. درك و شناختي كه انسان را بر عمل كردن به بهترين شكل ممكن قادر مى‌سازد و همچنين توانمندى عقل در هدايت و مهار نيروى شهوت و غضب را حكمت گويند؛


صفحه 146

چنانكه‌ در روايتى مى‌خوانيم:

حكمت و شهوت در يك قلب با هم جمع نمى‌شوند.[1]

حكمت و عقل با يكديگر در تلازم‌اند. حكيم كسى است كه از روى خرد (نه از سر هوس) و با توجيه كامل (نه بى‌دليل) كارى انجام مى‌دهد و به همين جهت كار او محكم است. عقل نيز دو كاربرد دارد: يكى عقل نظريكه بر انديشه و قوه شناخت اطلاق مى‌شود و ديگرى عقل عملي كه همان به‌كارگيرى انديشه و يافته‌هاست. بنابراين هركس خلاف دانسته خود عمل مى‌كند، كارى خلاف عقل كرده و عاقل نيست. جهل نيز در برابر عقل و داراى دو معناست: يكى نداشتن آگاهى و ديگرى بى‌اثر گذاردن آن.[2]

از نشانه‌هاى حكمت اين است كه گفته‌ها با آرمان و انديشه، مخالف نباشد و گفتار و كردار نيز ناسازگار نباشد و آنچه نمى‌دانى، به زبان نياورى.[3]

با عمل و طهارت روح، نور حكمت در جان انسان تقويت مى‌گردد و دل را سرشار مى‌سازد. وقتى وارستگى و طهارت روح بيشتر شود، انديشه بشرى به دانش الاهى متصل مى‌گردد و علم خدا در خرد انسان جريان مى‌يابد و حكمت آشكار مى‌شود.[4]حكمتِ ايمانى دست در دست صفات عالى الاهى- انسانى، روح را متعالى مى‌سازد و نفيس‌ترين صورت را براى فرد پديد مى‌آورد.[5]

دانايى با پيوستن به عمل مى‌بالد و توانا مى‌شود. هرچه عمل بهتر شود، دانايى مؤثرتر و ژرف‌تر مى‌گردد. بدين‌سان، حكمت محصول روش زندگى و خوب زيستن است. حكمت،

[1]- لاتسكن الحكمةُ قلباً مع شهوه.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 609.)

[2]- در اين گفتارِ امام على( ع) جهل در معناى دوم به كار رفته است:« رب عالم قد قتله جهله.»( نهج‌البلاغه، حكمت 107.)

[3]- من الحكمه أن ... لايخالف لسانُك قلبك و لاقولك فعلك و لاتتكلم فيما لاتعلم ....( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 638.)

[4]- من خزائن الغيب تظهر الحكمه.( همان، ح 607.)

[5]- الحكماء أشرف الناس أنفساً و أكثرهم صبراً و أسرعهم عفواً و أوسعهم أخلاقاً.( همان، ح 628.)


صفحه 147

استحكام علم الهامى به خوبى و بدى‌[1]و نشستن آن در جان آدمى است تا از افراط و تفريط در نيروى شهوت و غضب ايمن ماند و بيهوده با تحريك اسباب موهوم برانگيخته نشود.

پيامدها

تعارضات ميان آرمان و عملكرد، رفتار و گفتار، و انديشه و سخن، منشأ ناآرامى و بى‌قرارى است و حكمت اين آشفتگى‌ها را به سامان مى‌آورد.

دانايى و حكمت وجود انسان را مى‌گسترد و هستى او را در مرتبه بالاترى قرار مى‌دهد؛ آن‌گونه كه مردم در مواجهه با حكيم، بزرگى و برترى او را درمى‌يابند و خود را در برابر او كوچك مى‌بينند.

كسي كه به حكمت شناخته شده، چشم‌ها با وقار و هيبت به او مى‌نگرند.[2]

وصيت لقمان به پسرش آمده:

حكمت را فراگير تا به شرافت رسى؛ چراكه حكمتْ دين را مى‌نماياند و بنده را نسبت به آزادمرد برترى مى‌دهد و نيازمند را بر دارا شرافت مى‌بخشد و كوچك را بر بزرگ پيش مى‌اندازد.[3]

در آيه‌اى مى‌خوانيم:

[خدا] به هركس كه بخواهد، حكمت مى‌بخشد و به هركس حكمت داده شود، به يقينْ خيرى فراوان داده شده است.[4]

راهكارها

حكمت حاصل شفافيت و زلالى دل است و در مقابل نيز شهوت و پى‌گيرى هوس، كدورت وتيرگى دل مى‌آورد. شهوت جان را پريشان مى‌كند و آرامشى را كه براى دريافت انوار آسماني

[1]-« فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ سپس پليدكارى و پرهيزگاري‌اش را به آن الهام كرد.»( شمس( 91): 8.)

[2]- من عُرِف بالحكمه لحظته العيون بالوقار و الهيبه.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 8، ص 23.)

[3]- تَعلَّم الحكمه تشرُف، فإنّ الحكمه تدُلّ علي الدين و تُشرِّف العبد علي الحرّ و ترفع المسكين علي الغني و تقدّم الصغير على الكبير.( حسن بن محمد ديلمى، اعلام الدين فى صفات المؤمنين، ص 93.)

[4]-« يُؤْتِي الْحِكمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كثِيرًا.»( بقره( 2): 269.)


صفحه 148

لازم است، تباه مى‌سازد. امام على (ع) مى‌فرمايد:

بر شهوت غلبه كن تا حكمت براى تو كامل شود.[1]

اول و آغاز حكمت، رهاكردن لذت‌هاست.[2]

دل‌بستگى به دنيا نيز جان انسان را ناآرام مى‌سازد و زمينه رويندگى و بالندگى حكمت را از ميان مى‌برد. با زهد و دور نگاه داشتن دل از دنياطلبى، قلب آدمى به بارگاه دانش الاهى تشرف مى‌يابد و با حكمت آشنا مى‌گردد.

كسي كه در دنيا زهد پيشه سازد، خدا حكمت را در دلش ثابت مى‌گرداند و زبانش را به آن گويا مى‌سازد.[3]

اگرچه حكمت امرى معنوى و روحانى است، زمينه‌هاى جسمى بسيار مؤثرى در آن دخالت دارد. براى مثال، شكم پر نه تنها تن را سنگين و سست مى‌كند، دل را نيز از بالندگى باز مى‌دارد و موجب كسالت مى‌شود. در اين حال بى‌شك توانى براى حكمت‌اندوزى و مجالى براى فرزانگى نمى‌ماند.

دل هنگامى‌كه شكم خالى است، حكمت را مى‌پذيرد و در پرى شكم از حكمت مى‌گريزد.[4]

همچنين حكمت از آنِ كسى است كه افتاده و متواضع باشد. كسى كه خويش را در وهم و خيال، برتر از ديگران مى‌پندارد، فرصت بزرگ شدن حقيقى را با توهم و دروغ تباه كرده و امكان شكوفايى راستين را از خود گرفته است.

حكمت دل‌هاى متواضع را آباد ساخته و قلب‌هاى متكبر و جبار را آباد نمى‌كند؛ زيرا خدا تواضع را ابزار خرد قرار داده است.[5]

[1]- اغلب الشهوه تكمل لك الحكمه.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 6944.)

[2]- اول الحكمه ترك اللذات ....( همان، ح 618.)

[3]- مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا أَثْبَتَ اللهُ الْحِكمَةَ فِي قَلْبهِ وَ أَنْطَقَ بهَا لِسَانَه.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 128.)

[4]- القلب يتحمّل الحكمه عند خلوّ البطن، القلب يمُجُّ الحكمه عند امتلاء البطن.( مسعود بن عيسى ورام، تنبيه الخواطر و نزهه النواظر( مجموعه ورام)، ج 2، ص 119.)

[5]- الحكمه تَعمُرُ فى قلب المتواضع و لاتعمر فى قلب المتكبِّر الجبار، لأنَّ الله جعل التواضع آلة العقل.( حسن بن شعبه‌حرانى، تحفالعقول، ص 396.)