متحلى شود هم شرف مكارم دنيا يافته باشد، يعنى ثنا و ذكر ستوده، و هم فضايل آخرت، يعنى ثواب.
(15) خالطوا النّاس مخالطة ان متّم معها بكوا عليكم و ان عشتم حثّوا اليكم. ترجمه: با مردمان مخالطت كنيد، چنانكه اگر بميريد بر شما بگريند، و اگر بزييد بشما مايل شوند.
(16) اعلموا انّ المعروف مكسب حمدا، و معقّب مجدا.
ترجمه: بدانيد كه نيكويى ستايش آرد، و بزرگوارى در عقب بگذارد.
(17) بلّغنى مبالغ من عنيت [به]، فانعمت عليه، و رضيت عنه، و اعشته حميدا، و توفّيته سعيدا. ترجمه: مرا بجاى كسانى رسان كه معنى باشى بكار ايشان، و نعمت كرده باشى بريشان، و ازيشان راضى شده، پس ستوده زندگانى داده، و سعيد وفات كرده.
(18) كن لى كما تكون للصّالحين، و حلّنى لديك حلية المؤمنين، و اجعل لى لسان صدق فى الغابرين، و ذكرا ناميا فى الآخرين! ترجمه: با من چنان باش خدايا كه با صالحان باشى، و مرا بحليت مؤمنان متحلى كن، و مرا ذكرى بخير بخش در ميان مردمان كه بعد ازين باشند.
(19) فهم الفائزون بالعواقب الحسنى فى الآخرة و الاولى.
ترجمه: در صفت مؤمنان ميفرمايد كه ايشانند كه عاقبت نيك يافتهاند در آخرت و دنيا، يعنى ثنا و ثواب.
(20) السّعيد من نظر و حذر، و الشّقىّ من خاطر و غرّر. ترجمه:
سعيد كسى بود كه نظر كند و حذر كند، و بدبخت كسى بود كه خود را در هلاك افكند.
من كلام الحكماء و الدعاة
(21) السّعادة مقرونة بالعقل، فمن رزق العقل دلّه على اسباب السّعادة، و من رزق السّعادة لم يبق له غاية يطلبها، لانّ السّعادة غاية كلّ مطلوب. ترجمه: سعادت مقرون باشد بعقل، پس هر كه او را عقل دادهاند او را بر اسباب سعادت دلالت ميكند، و هر كرا سعادت دادهاند هيچ غايت نمانده باشد كه او را طلب بايد كرد، چه سعادت غايت همه مطالب باشد.
(22) سئل حكيم، أىّ النّاس اولى بالسّعادة؟ فقال: اقلّهم ذنوبا. و قيل: من اقلّ ذنوبهم؟ قال: اقومهم بامر اللّه على دينه الحقّ، و ابعدهم من امر الشّيطان. ترجمه: از بزرگى پرسيدند كه: از مردمان كيستند كه او بسعادت اولىتر است؟ گفت: كسى كه گناه او كمتر است.
گفتند: گناه كه كمتر است؟ گفت كسى كه بفرمان خدا بر دين حق راست بايستاده باشد، و از فرمان ديو دورتر بود.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(23) المروّة كلّها تبع للعقل، و الرّأى تبع للتّجربة، و الغبطة تبع لحسن الثّناء. ترجمه: همه مروتها تبع عقل است، و راى تبع تجربه، و غبطت تبع ثناى نيك.
(24) من استصغر كثير ما يولّى من المعروف و اسرّه[1]،
فقال: من كان سعيه فيما يفسد النّاس. ترجمه: از بزرجمهر پرسيدند كه: سزاوارتر بذكر ستوده كه باشد؟ گفت: كسى كه امر بمعروف كند، و نهى از منكر كند. و گفتند كه: سزاوار بذكر ناستوده كه باشد؟ گفت: كسى كه سعى در چيزى ميكند [كه مردم را تباه سازد].
(27) خير الثّناء ما كان على السن الفضلاء الاخيار. ترجمه:
بهترين ثناها آن بود كه بر زبان فاضلان و نيك مردان باشد.
(28) من مدح انسانا بشىء ليس فيه فقد بالغ فى هجائه.
ترجمه: هر كه مردمى را مدح بچيزى كه در وى نباشد كند، در هجو مبالغت كرده باشد.
(29) بمجالسة الصّالحين يكتسب حسن الثّناء. ترجمه: بمجالست صالحان ثنا و ذكر خير اكتساب كنند.
(30) السّعادات كلّها فى سبعة اشياء: حسن الصّورة، و صحّة
بقيه حاشيه صفحه قبل (143) كه نامىتر؟ آنكه شايستهتر و اپرويزتر (كامرواتر)
[145]كه اپرويزتر؟ آنكه جهش (بخت) بكارد و دادستان نيكتر
[167]كه سرزنش را سزاوارتر؟ آنكه باو كه نيكى ازش بيند ناسپاس بود
[169]كه بدنامتر؟ آنكه بدكردن بمردمان را داد شمرد
اين بندها را فردوسى در شاهنامه نياورده است.
از سنجيدن يادگار بزرگمهر كه پهلوى و فارسى آن در اين مجله آمده با آنچه مشكويه رازى در الحكمة الخالدة (ص 29- 41) از سخنان او گزين كرده است بر ميآيد كه اين يادگار را بعربى در آوردهاند و خوب است كه در اين زمينه بررسى بيشترى بشود.
الجسم، و طول العمر، و كثرة العلم، و سعة ذات اليد، و طيب الذّكر، و التّمكّن من العدوّ و الصّديق. فالثّلث الاوّل طباعيّة، و الثّلث الآخر جدّيّه، و الوسطى الهيّة. ترجمه: همه سعادات در هفت چيز است: نيكويى صورت، و صحت تن، و درازى عمر، و بسيارى علم و حكمت، و فراخ دستى، و ذكر نيك، و دست يافتن بر دشمن، و بهره از دوست. پس سه سعادت اولى طبيعىاند، و سه آخر بختى، و ميانه الهى، يعنى علم بسيار.
(31) الشّرف ثلثة: شرف النّفس، و شرف الحكمة، و شرف الآباء. فمن عدم شرف النّفس لم ينفعه شرف الحكمة، و من وجد الأوّلين لم يضرّه فقدان الثّالث. ترجمه: شرف سه است: شرف نفس، و شرف حكمت، شرف پدران. هر كه شرف نفس ندارد شرف حكمت او را سود ندارد، و هر كه شرف نفس و حكمت بيابد از نابودن شرف آبا او را ضررى نبود.
(32) قالت يونان: ما فنى من بقى له اثر. و قالت الفرس:
المحسن طويل العمر ببقاء الذّكر. و قالت الهند: صاحب المعروف حىّ و ان كان فى منازل الموتى، و المسيىء ميّت و ان تربّع على على سرير الاحياء. و قالت العرب: انّ الثّناء هو الخلد، الا ترى انّ ناظمهم يقول،شعر:
و كالخلد عندى ان اموت و لم الم
و قالت التّرك: حيوة المحسن بعد وفاته اصفى، و ذكره على الافواه احلى. فامّا المسىء فهو ميّت فى جلباب الحىّ، فاذا مات فاح نتنه، و جاش[1]حديثه. ترجمه: يونان گفتند: نيست نباشد كسى كه او را اثرى باقى باشد بنيكى. و فرس گفت: نيكوكار دراز عمر بود ببقاى ذكر خير او. و هندوان گفتند: صاحب نيكويى هميشه زنده بود اگر [چه] در منازل مردگان باشد، و بدكردار مرده بود اگرچه بر تخت زندگانى مربع نشسته باشد. و عرب گفتند: ثنا جاويدى است، نمىبينى كه شاعر ايشان ميگويد: و مانند جاويدى باشد بنزديك من آنكه بميرم و سزاوار ملامت نشده باشم. و ترك گفتند: حيات نيكوكار بعد از مرگ صافىتر بود، و ذكر او بر دهنها شيرينتر. اما بدكردار تا كه در چادر زندگيست مرده است، و چون بميرد بوى ناخوش او بدمد، و حديث او مانند مردار دم گيرد، يعنى ذكر بد او در ميان اهل عالم بعد ازو ببدى باقى بماند.
شعر:
شرّ المواهب ما تجود به
من غير محمدة و لا اجر
ارى النّاس أحدوثة
فكونى حديثا حسن
كان لم يزل ما اتى
و ما قد قضى لم يكن
[1]اصل حاس.
يهوى الثّناء مقصّر و مبرّز
حبّ الثّناء طبيعة الانسان
صن النّفس و احمله على ما يزينها
تعش سالما و القول فيك جميل
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب التاسع و الثلثون فى الامثال و الشواهد و الآداب و المواعظ
الآيات: (1)وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ،وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ. ترجمه: درين قرآن از همه مثلهاى بين مردمان بيان كرديم، و آن مثلها بسوى مردمان زنيم.
(2)ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ.