بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

نگذاشته اند و ابن عابدين حنفى , طبقه مجتهد تخريج را مرتبه چهارم و بعد از مجتهد مقيد قرار داده است و براى آن برازى جصاص ( م 370 ) و مانند او مثال زده است[1].

اجتهادى كه مسدود شد :

آنچه از كلمات دانشيان و محققان به دست مىآيد اين است : اجتهادى كه مسدود شد , نوع اول از اجتهادهاى مذكور يعنى اجتهاد مطلق بود كه پس از ائمه چهارگانه معروف نزد اهل سنت منسد گرديد و كسى بعد از انسداد آن چنين اجتهادى را ادعا نكرده است , ولى اجتهاد مطلق منتسب و يا نيمه مستقل و اجتهاد در ترجيح و فتوا وجود داشته است . البته بعضى بر اين بينش اند كه اين اجتهادها نيز مسدود گرديده ولى اين نظريه نادرست است[2].

35 ـ زمان پيدايش پديده انسداد باب اجتهاد

از مجموع كلمات برخى محققان به دست مىآيد كه انسداد باب اجتهاد مطلق از اوايل قرن چهارم پديد آمد , ولى به نظر برخى ديگر از اواخر قرن چهارم بذرهاى سد باب اجتهاد توسط خليفه عباسى القادر بالله افشانده شد و اجتهاد از تكامل و گسترش باز ايستاد , ولى منعى از طرف حاكم زمان و فقيهان بر اجتهاد در ميان نبوده است . در هر حال , پديده انسداد باب اجتهاد در زمانى به وجود آمد كه وحدت و همبستگى اسلامى به وسيله اختلافات قومى , طايفه اى , قبيله اى , طبقاتى , نژادى و مذهبى از هم گسيخته شده و اتحاد مسلمانان از ميان رفته بود و دولتهاى گوناگون و مختلفى به وجود

[1]ـ براى آگاهى كامل از مراتب مجتهدان اهل سنت مى توانيد به حاشيه ابن عابدين حنفى ج 1 و الرد على من اخلد الى الارض جلال الدين سيوطى ص 29 و جلال الدين سيوطى ص 29 و رساله رسم المفتى ص 11 مالك محمد ابوزهره ص 438 و احمد بن حنبل ابوزهره ص 368 , صفة الفتوى و المفتى و المستفتى احمد بن حرانى حنبلى ص 16 , و الفوائد المكيه ص 39 مراجعه كنيد .

[2]ـ براى آگاهى تفصيلى مى توانيد به كتاب فواتح الرحموت فى شرح مسلم الثبوت و المستصفى فى علم الاصول غزالى و نهاية المسئول فى شرح منهاج الاصول اسنوى و سيف الابرار المسلول على الفجار و الفكر السامى ج 4 , ص 269 و البحر ما وردى و التهذيب بغوى و دائرة المعارف فريد وجدى ج 3 , ص 245 مادهجهد مراجعه كنيد .


صفحه 200

آمد[1].

36 ـ فقه اجتهادى در حكومت عباسيان :

الف ـ فقه اجتهادى در اوايل حكومت عباسيان :

حكومت عباسيان از اوايل قرن دوم هجرى ( 123 ه ) آغاز و در اوايل نيمه دوم قرن هفتم ( 655 ه ) پايان پذيرفت .

در اين زمان دولت اسلامى در همه ابعاد مادى و معنوى درخشيدن گرفت , و فقه اجتهادى از تكامل و گسترش چشمگيرى در ابعاد گوناگون آن برخوردار شد , تصانيف مختلف در علم اصول و ابحاث اجتهادى تدوين يافت و مكاتب گوناگون فقهى به وجود آمد و مجموعه هاى بزرگ حديثى نيز تدوين و تفسيرهايى متنوع بر قرآن نگاشته شد , و درسها براساس دانشهاى مختلف رايج و معمول گرديد . و اين بدين جهت بوده است كه در زمان ياد شده بحثهاى علمى و مناظره هاى فقهى ميان مجتهدان اهل سنت گسترش

[1]ـ دولت ادرسه : در مغرب اقصى به رياست ادريس بن عبدالله بن حسن المثنى بن حسن بن على بن ابى طالب در 172 هجرى در ايام خلافت هارون الرشيد پديد آمد وتا 309 ه ـ استمرار داشت . اينان با تأسيس مدارس علمى و كتابخانه ها در نشر معارف دينى كوتاهى نكردند .

دولت علويان : به رياست حسن بن زيد بن على بن الحسين در طبرستان ( 250 ه ) پديد آمد و تا 316 ه استمرار داشت . اهل ديلم و حمص توسط آنها اسلام را پذيرفتند و مذهب تشيع را اختيار نمودند و براى فقيهان و دانشيان احترام و مقام خاصى قايل بودند .

دولت آل بويه : به رياست ابوشجاع معروف به عماد الدوله در شيراز فارس و در 321 هپديد آمد و تا سال 447 استمرار داشت , آنها علاقه فراوان به علم و عالمان داشتند و درهاى مدارس را باز نموده و خرابيها را آباد كردند .

دولت فاطمى ها : به رياست عبدالله مهدى در 297 هدر شمال آفريقا پديد آمد , مذهب آنها اسماعيلى بود و قاهره را ساختند و در 358 ه ـ جامع ازهر و كتابخانه ها پديد آوردند و تا 567 استمرار داشتند .

دولت حمدانى ها : به رياست حمدان تغلبى در 281 هدر موصل پديد آمد و تا 392 استمرار داشت و براى علم و عالم ارزش زيادى قايل بودند .

دولت قرامطه : ظاهرا در 280 هدر بحرين و يمامه پديد آمد . آنها از پيروان حمدان قرمط اشعث بودند و در 277 در عراق داراى مقام و منزلتى شدند .

دولت سامانى ها : ظاهرا به دست نصر بن احمد بن ساعاتى در خراسان و ماوراءالنهر تأسيس گرديد . و نيز ديلميان در طبرستان و جرجان و رائقيان در بصره , بريديان در خوزستان , ركن الدوله ابن بابويه در رى و اصفهان , امويان در اندلس , اخشيدتاى در مصر و شام و الياسيان در كرمان داراى حكومت بودند .


صفحه 201

بيشترى يافته بود و در نتيجه نوعى تفاهم و تكامل در نظرات و آراى علمى را به دنبال داشت , چرا كه تبادل نظر با يكديگر به طور طبيعى باعث حل مشكلات و پر كردن خلاها و بر طرف نمودن نارساييها و كشف خطاها مى شود , شيوه مناظره و مباحثه در اين زمان تنها مورد استفاده مجتهدان نبود بلكه استادان و شاگردان نيز آن را به كار مى بستند . اين شيوه نيكو و روش پسنديده هيچگاه بى حرمتى و سوءادب تلقى نمى شد .

براستى اگر اين شيوه به شكل صحيحى در همه حوزه ها به كار گرفته شود , بهترين روش است كه مى تواند كمال و پيشرفت را براى طالبان علم به دنبال داشته باشد , اسلام پيروان خويش را بدين شيوه فراخوانده و لازم است كه آنان بر اساس دلايل صحيح كه درك مى كنند عمل كنند و سخن كسى حتى استاد را بى چون وچرا نپذيرند , مگر زمانى كه سخن وى داراى مستند شرعى و دلايل قطعى و يا ظنى معتبر باشد .

در هر حال فضاى باز مباحثات علمى در اين دوران سبب شد كه نه تنها فقه اجتهادى رشد كند , بلكه ساير رشته هاى علمى از رشد قابل توجهى برخوردار گردد و اين پيشرفت در حوزه هاى علمى تا حدود نيمه قرن چهارم هجرى جريان داشت و بعد از آن فقه اجتهادى با ايستايى و ركود مواجه گرديد , و اين ركود باعث انحطاط آن شد .

علت پيدايش ركود ناگهانى اين بود كه پيروان پيشوايان مذاهب يك مرتبه دست از شيوه مناظره و مباحثه كشيدند و به پيروى از گفته ها و نظرات پيشوايان خود بسنده كردند و دست از اجتهاد و استنباط برداشتند .

بجاست در اينجا مطلبى را تذكر دهيم :

عباسيان سعى داشتند كه خود را به عنوان نگهبان و حافظ شريعت محمدى به دليل مصالح سياسى قلمداد نمايند و نيز سعى داشتند كه خودشان را به عالمان و دانشيان نزديك كنند , زيرا خطا و اشتباه امويان در مورد دورى از صحابه و تابعين و رعايت نكردن احترام علما و فقيهان را درك نموده بودند , و لذا در مسائل شرعى و حل مخاصمه ها به آنان مراجعه كرده و از آنها كمال تجليل و تعظيم را به عمل مىآوردند .

در راستاى همين هدف بود كه خليفه عباسى منصور دوانيقى آرزومند بود در جايى بنشيند كه دور او عالمان و دانشيان حديث باشند و لذا روى نيمكتى مى نشست و آنان را دور خود جمع مى كرد و با آنان به تبادل نظر مى پرداخت .

در ذيل به نمونه هاى ديگر اشاره مى شود :


صفحه 202

خليفه عباسى منصور از مالك بن انس اصبحى خواست كتابى در فقه تدوين نمايد و او موطأ را در سال[147]نوشت و منصور تصميم گرفت كه مردم را بر عمل به آن وادار نمايد ولى مالك نپذيرفت .

هارون الرشيد از قاضى ابويوسف خواست تا كتابى در زمينه خراج بنويسد و هنگامى كه هر ثمة بن اعين را به عنوان والى به خراسان اعزام داشت دستور داد كه احكام شرعى را رعايت كند و با فقيهان براى شناخت آنها مراجعه داشته باشد . او امين و مأمون را به نزد مالك بن انس اصبحى و محمد بن حسن شيبانى فرستاد تا احكام شرع را بياموزند . وى در حالى كه خليفه بود بر دستان معاويه ضرير كه يكى از فقيهان بود آب مى ريخت . مأمون بارها فقيهان را در كاخ خود جمع مى كرد و با آنها در مسائل دينى بحث مى كرد و نيز در زمينه افضل و برتر بودن امام على مذاكره مى نمود . ولى در حقيقت تمام برنامه ها و ظاهرسازى آنها طرحى بود براى تحكيم قدرت و سلطنت و اعتلاى مقامشان , و لذا زمانى كه بر مسند خلافت مستقر شدند خويشاوندى خود را با علويان فراموش كرده و با ايشان به دشمنى برخاستند و ظلمها و ستمهايى را مانند خلفاى بنى اميه بلكه بيشتر از آنها بر آنان روا داشتند . يكى از شعراى علوى مى گويد :

والله ما فعلت امية فيهم ـ معشار ما فعلت بنوا العباس , يعنى به خدا قسم بنى اميه يك دهم ستمى را كه بنى عباس , ( به علويان ) نموده اند هر گز روا نداشتند . ( الكامل ابن اثير 5 / 53 , مروج الذهب 6 / 39 ) و نيز اسراف و زياده روى آنها در كشتار صالحان و تمايل شديد آنها به ريختن خون بى گناهان و پيروى از شهوات , گواه بر اين مدعا است .

ب ـ فقه اجتهادى در اواخر حكومت عباسيان :

در اواخر دوران حكومت عباسيان روشنيهاى دانش فقه اجتهادى از تابش افتاده و دوران تقليد فرارسيد . البته در اين زمان كتابها و متنهاى مختصرى تدوين نموده اند , از آن جمله المختصر احمد بن محمد قدورى ( م 428 ) است و فقيهان به تدوين مذاهب پرداختند و پس از سقوط بغداد در سال[655]به وسيله حمله مغول , فقيهان و دانشيان اهل سنت يا بر اثر انگيزه هاى سياسى و يا ترس از اينكه مبادا از حدود شرع بيرون شوند و يا به ادله ديگرى كه شرح آنها در بحث آتى مىآيد به مذاهب چهارگانه معروف : حنيفه , مالكيه , شافعيه , و حنبليه بسنده و به انسداد باب اجتهاد اجماع نموده اند .


صفحه 203

محروم شدن اهل اجتهاد از مناصب :

در اين زمان اهل اجتهاد از مناصب دينى و غير دينى محروم بوده اند , زيرا دولت مركزى بر اثر ضعف و ناتوانى و ترس از اختلافات بيشتر در آرا و انديشه هاى عالمان و محققان , مناصب دينى و مذهبى و قضايى را براى آنهايى كه بر طبق رأى و اجتهاد خود عمل مى كردند روا نمى داشت و تنها براى آنانى روا مى داشت كه پيرو يكى از مذاهب چهارگانه معروف باشند و به آنها هشدار مى داد از قضاوتى كه بر خلاف نظر حكومت باشد بپرهيزند .

در اين روزگار تنها به عالمان و مجتهدانى كه پيرو مذاهب معروف بوده اند عنايت مى شد , ولى به عالمان و مجتهدانى كه داراى مذهب مستقل نبوده و پيروانى نداشته اند ( مجتهد منفرد ) ارجى نهاده نمى شد , از اين رو , دانشيان از فقه اجتهادى رويگردان شدند و به تقليد از صاحبان مذاهب معروف روى آوردند , تا به آن مرحله رسيد كه بعد از محمد بن جرير طبرى ( م 310 ) پيشواى مذهب جريرى ( و يا طبرى ) كسى باقى نماند , كه به طور واقعى در احكام شرعى اجتهاد كند , طبيعتا اجماع قهرى بر تعين عمل بر طبق مذاهب پيشين و انسداد باب اجتهادانجام شد و چون اجماع از نظر عالمان اهل سنت فى حد نفسه حجيت و اعتبار دارد به اين دليل برخى از آنان فتوا به انسداد باب اجتهاد و حصر مذاهب را به مذاهب مشهور چهارگانه داده اند و بدين گونه اين روزگار آغاز عصر تقليد محض براى اهل سنت گرديد .

37 ـ پيامدهاى انسداد باب اجتهاد

انسداد باب اجتهاد و حصر مذاهب مشهور در اين دوره , پيامدهايى را به شرح زير دارا شده است :

1 ـ پديدار شدن اختلاف شديد بين مسلمانان , زيرا پيرو هر مذهبى آن را مورد دفاع قرار مى داد و با مذاهب ديگر سخت به معارضه برمى خاست .

2 ـ محصور شدن بحثها در چارچوب خاص , زيرا پيرو هر مذهبى فقط بحثهايى را در حدود آراء و نظريات پيشواى خود مطرح مى كرد و از آن تجاوز نمى نمود .

3 ـ بينش و اعتقاد پيرو هر مذهبى به اينكه آنچه كه پيشوايش گفته صحيح و بايد پيروى شود و آنچه را كه ديگران گفته اند باطل و نيايد پيروى گردد .


صفحه 204

4 ـ برخورد پيرو هر مذهبى با آرا و نظريات پيشواى خود همانند نصوص كتاب و سنت و از اين رهگذر پيرو هر مذهبى به جاى مراجعه به كتاب و سنت در مقام استنباط حكم شرعى از راه فتاوا و آرا و نظريات پيشواى مذهب خود استنباط و مطابق آن عمل مى كرد , اگر چه بر خلاف كتاب و سنت بود و هيچگاه تخطى از نظر و فتواى پيشواى مذهب خود را جايز نمى دانسته اند . ولى زمانى كه عبد الواحد بن على بر مغرب زمين مستولى شد اجتهاد را بر علما الزامى نمود و آنها را از تقليد كوركورانه بر حذر داشت و همه كتابهايى را كه در فروع تدوين شده بود سوزانيد و امر به تدوين كتابهايى در زمينه احاديث احكام كرد و نيز نوه پسرش يعقوب به سال 595 اين گونه عمل نمود .

5 ـ پديد آمدن تعصب مذهبى به گونه شديد كه مانند آن در زمانهاى پيشين ديده نشده بود و كار به اينجا رسيد كه رئيس فقه حنفى در عراق , ابوالحسن كرمى ( م ( 349 مى گويد هر آيه و حديثى كه مخالف نظر اصحاب ما باشد يا بايد تأويل گردد و يا بايد قايل به نسخ آن شد . و صاحب در المختار مى گويد : اگر كسى از مذهب حنفى به مذهب شافعى منتقل شود بايد تعزيز گردد . در نتيجه تعصبات مذهبى كار به آنجا رسيد كه بين فقيهان و اتباع آنها خصومت شديد به وجود آمد و حتى به سر حد مقاتله و كشتار كشيده شد . ( تاريخ ابن اثير , جلد 8 , صفحه ( 106

6 ـ پيدايش جمود و ركود در فقه اسلامى و دور شدن آن از صحنه زندگى نوين با اينكه تطور تمدن و تحول زندگى و مظاهر آن در جميع ابعاد ايجاب مى كرد كه فقه به واقعيات حيات و زندگى نزديكتر شود تا بتواند پاسخگوى رويدادها باشد . و از اين رو بود كه عالمان اهل سنت از پاسخگويى به رويدادهاى نوين زندگى عاجز ماندند .

38 ـ نخستين كسى كه سد باب اجتهاد نمود :

در اين دوره , انحصار مذاهب به مذاهب چهارگانه معروف به حنفيه , مالكيه , شافعيه و حنبليه , توسط القادر بالله خليفه عباسى كه در سال 381 به خلافت رسيد انجام شد . او علاوه بر مقام سياسى و اجتماعى داراى جنبه فقهى نيز بود تا آنجا كه ابن صلاح او را از فقهاى شافعى شمرده است . و فقهاى زمانش مجالسى به رياست وى به عنوان يك زعيم دينى تشكيل مى دادند , در اين اجتماعات فتاواى آنان به تحريم آزادى رأى و فتوا و تكفير برخى طوايف مثل فاطميين و هجوم بر معتزله و تكفير پيروان آنها را صادر


صفحه 205

مى كردند .

فرمان تدوين كتاب مطابق آراى چهارمذهب :

خليفه عباسى القادر بالله از چهار نفر از فقهاى مذاهب چهارگانه خواست كه هر كدام مختصرى بر طبق مذهب خود كتابى تدوين نمايد و بدين جهت ابوحسين قدورى حنفى مطابق مذهب ابى حنيفه ( پيشواى مذهب حنفى ) و ابومحمد عبدالوهاب مطابق مذهب مالك بن انس اصبحى ( پيشواى مذهب مالكى ) و ماوردى مطابق مذهب محمد بن ادريس ( پيشواى مذهب شافعى ) و ابو القاسم خرقى ( م 334 ) مطابق مذهب احمد بن حنبل مروزى شيبانى ( پيشواى مذهب حنبلى ) رساله هايى تنظيم نمودند . القادر بالله فرمانى صادر كرد كه بايد مردم فقط بر طبق آنها عمل نمايند نه بر غير آنها , انگيزه او اين بود كه آرا و نظريات در احكام شرعى تقليل يابد و نيز اختلافات كم شود . معروف است كه القادر بالله از سيد مرتضى ـ عالم بزرگ شيعى ـ طلب مال كرد براى اينكه فرمانى صادر كند بر لزوم عمل مطابق مذهب تشيع همانگونه كه فرمانى براى عمل بر طبق مذاهب مذكور را صادر نموده بود , ولى او تواناى پرداخت آن را نداشت .

در هر حال فرمان القادر عباسى به تدوين كتاب فقهى مطابق آراى پيشوايان مذاهب چهارگانه و فرمان ديگر او مبنى بر عمل بر طبق آنها موجب قدرت و توسعه و گسترش مذاهب چهارگانه شد و پيروان و طرفداران زيادى در همه بلاد پيدا نمودند .

در نتيجه , بقيه مذاهب به انزوا كشيده شدند و پيروان آنها روز به روز , رو به كاستى نهادند و سرانجام بعد از مدتى پيشوايان مذاهب ديگر اهل سنت از صحنه فقاهت خارج شدند .

خليفه عباسى در آن روزگار اگر چه قدرت سياسى را بتدريج از دست داد , ولى قدرت و سيادت روحى و عمل و اعتقادى خود را همچنان با قدرت حفظ مى كرد و مردم او را به عنوان رهبر و پيشواى دينى مى دانستند و بدين جهت فرمان القادر بالله به عمل كردن بر طبق مذاهب چهارگانه به عنوان يك رأى دينى تلقى مى شد كه معناى آن بطلان مذاهب ديگر بوده است و در نتيجه اين كار , كم كم و بتدريج مذاهب ديگر از ميان رفتند .


صفحه 206

منقرض شدن خلافت عباسيان :

در سال 656 با حمله مغول به بغداد و كشته شدن خليفه عباسى المستعصم و فرزندانش خلافت عباسى منقرض گرديد و مناطق اهل تسنن سه سال و نيم بدون خليفه باقى ماندند . در اين وقت مردم احساس نياز به يك زعيم و رهبر مذهبى مى نمودند .

به اين دليل بيبرس ملقب به ظاهر پادشاه كشور مصر از پادشاهان دولت مماليك پس از آنكه بر مغول غلبه يافت احساس كرد وقت آن رسيده كه خلافت عباسى را احيا كند . از اين رو از عموى المستعصم عباسى خليفه مقتول محمد بن ناصر عباسى كه از چنگ مغول نجات يافته بود درخواست كرد كه به مصر بيايد , آنگاه خود پادشاه و قاضى القضاوت تاج الدين و بزرگان فقها و همه مردم در سال 660 يا 659 با محمد بن ناصر عباسى به عنوان خليفه زمان بيعت كردند , وى با لقب المستنصر بالله در قاهره مقر جديد خلفاى عباسى در مركزى دور از بغداد به وسيله پادشاه الظاهر بالله احيا شد .

خلافت , تنها جنبه مذهبى داشت :

اما در اين زمان , خلافت جنبه سياسى نداشت بلكه تنها جنبه مذهبى خالص داشت , تا آنكه ملك بيبرس تصميم گرفت بغداد را به عنوان مركز خلافت عباسيان مجددا برگرداند و او بدين خاطر ارتشى را به گونه كامل آماده نمود و با خليفه المستنصر بالله متوجه عراق شدند . هنگاميكه دمشق را فتح كردند پادشاه بيبرس به مصر بازگشت , ولى المستنصر بالله متوجه بغداد شد و به آن صوب حركت كرد . پيش از آنكه به بغداد برسد مغولان وى و بيشتر اصحاب و يارانش را كشتند . مدت خلافت او پنج ماه و بيست روز بوده است .

خلافت احمد بن على در مصر :

در اين زمان يكى از منسوبين عباسيان به نام احمد بن على از بغداد فرار كرده و در حلب مخفى شده بود , پادشاه بيبرس او را به مصر طلبيد و با او به عنوان خليفه بيعت كرد , وى با لقب الحاكم بامرالله در سال 661 در قاهره به خلافت نشست , بدين گونه دوباره خلافت عباسيان در مصر تجديد شد .

جالب اينكه براى الحاكم بالله خلافت تنها جنبه دينى داشت نه جنبه سياسى . او در