دانستن عدد سوره هاى مكى و ترتيب آنها علاوه بر اين كه از لحاظ پى بردن به احكامى فقهى ، كه قبل از هجرت صدور يافته ، سودمند است از لحاظ شناختن ناسخ و منسوخ و علم به تقدّم و تأخّر زمان عامّ و خاصّ و مطلق و مقيّد نيز خالى از فائده نيست .
در خاتمهء ، اين قسمت نيز نگفته نماند كه برخى از احكام كه بحسب مستفاد از تواريخ و سير در دورهء هجرت صدور يافته و چنان كه گفته شد ( و نمونه اش نقل گرديد و از مراجعه به سوره هاى مكى بهتر روشن و واضح مىگردد ) آن احكام در دورهء پيش از هجرت صادر گرديده نه بعد از آن پس براى تصحيح نظر و اصلاح سخن ارباب تواريخ و سير بايد نسبت به اين احكام و سوره ها يكى از احتمالات زير را مورد توجه و نظر قرار داد :
1 - چنان كه پيش هم اشاره شد گفته شود مؤرخان چون به تفكيك تحقيقى دورهء بعثت از دورهء هجرت از لحاظ صدور احكام نظر نداشتهاند در بارهء اين سنخ احكام به مسامحه رفتار كرده و آن چه در اين زمينه نوشتهاند سطحى و دور از غور و تعمق بوده است .
2 - اين كه به گفتهء ابن عباس نظر داشتهاند اين گفته بروايت يعقوبى از محمد بن كثير و محمد بن سائب از ابى صالح از ابن عباس چنين است كه ابن عباس گفته است « كان القرآن ينزّل مفرّقا ، لا ينزّل سورة سورة ، فما نزّل أوّلها بمكَّة اثبتناها بمكَّة ، و ان كان تمامها بالمدينة ، و كذلك ما انزل بالمدينة » .
3 - چنان كه در مقدمهء تفسير خود نقل كردهام يكى از اقوال در فرق ميان « مكَّى » و « مدنى » از سوره هاى قرآن مجيد اين است كه مكَّى خصوص سوره هايى كه پيش از هجرت نزول يافته نيست بلكه عبارت است از آن چه در مدينه نازل نشده ، خواه پيش از هجرت و در مكه نازل شده باشد يا پس از هجرت در مواقعى كه
پيغمبر ( ص ) از مدينه خارج و بسوى مكه رهسپار مىبوده ، يا در خود مكه تشريف مىداشته ( سال فتح ) ، پس اگر نظر مؤرخان در نقل ايشان درست باشد با اختيار اين قول در مسألهء مكَّى و مدنى سازش پيدا مىكند .
از باب نمونه گفته مىشود يكى از مشكلات اين مورد آيهء شريفهء * ( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ . . ) * كه از اين پيش نقل شد و در سورهء حجّ ، واقع است ، مىباشد پس اگر فرض كنيم سورهء حج بر خلاف آن چه مشهور است مكَّى باشد از اشتمال آن بر احكامى كه به گفتهء مورخان و به گمان نزديك به يقين بعد از هجرت صدور يافته چگونه پاسخ بايد داد ؟ و اگر اين سوره چنان كه مشهور بلكه مورد اتفاق است ( مدنى ) باشد با تصريح ارباب سير و تواريخ كه اذن قتال در مكه صدور يافته و به اين جهت در عقبهء دوم با بيعت كنندگان از اهل مدينه بر جنك بيعت شده چه بايد گفت ؟
مگر اين كه باز گفتهء ابن عباس را پذيرفته و بگوئيم برخى از آيات اين سوره در مدينه و برخى ديگر در مكه نزول يافته ليكن اين گفته چنان كه بر اهلش پوشيده نخواهد ماند نسبت بخصوص اين مورد محل نظر و تأمل است .
در اينجا بى مناسبت نيست گفته شود كه راجع به حكم قتال ، چنان كه از صدر و ذيل آيات مربوط به اين موضوع ، و هم از توجه به اوضاع و احوال و ظروف و مقتضيات صدر اسلام دانسته مىشود ، اين حكم از لحاظ نهى و ايجاب و هم از لحاظ شدت و ضعف دستور ، مدارجى پيدا كرده و بهر حال دستور قتال را علل و عواملى به ظاهر مختلف ، ايجاب كرده كه شايد بحسب واقع بيشتر آنها به دفاع بازگشت كند .
نسبت به اين موضوع آنجا كه در بارهء جهاد گفتگو به ميان آيد ( در دورهء از هجرت تا رحلت ) شايد توفيق رفيق گردد كه بررسى و تحقيق ، كاملتر شود . بهر جهت
آن چه در مكَّه به اين عنوان صدور يافته بىگمان بعنوان دفاع بوده نه بعنوان جهاد ( بمعنى حمله و هجوم ) .
حكم مهاجرت مسلمين از مكه به مدينه چنان كه در آغاز بحث از دورهء هجرت دانسته خواهد شد شايد آخرين[1]حكمى باشد كه در مكه صادر گرديده و لازم بود در اينجا بصدور آن اشاره به عمل آيد .
اين بود شرح وضعيت احكام دينى وفقه اسلامى بحسب دورهء صدور آنها در مكَّه ، بدان اندازه كه استقصاء ميسور اقتضاء داشت .
اكنون براى بررسى و استقصاء احكام فقهى ، كه در مدينه صادر شده ، و جهات صدورى آنها تا حدى روشن است ، بايد با كاروان مهاجران اسلامى به مدينه رهسپار گرديم .
و على الله التّوكل و به الاعتصام
[1]- چنان كه حكم وجوب نماز بر خود پيغمبر ، به گفتهء طبرى و غير او ، نخستين حكمى بوده است كه در مكه صادر گرديده عبارت طبرى در كتاب تاريخ الامم و الملوك بدين مفاد است « نخستين چيزى را كه از احكام و شرائع اسلام پس از اقرار به توحيد و برائت از اوثان و اصنام و هم خلع انداد ، خدا بر پيغمبر ( ص ) واجب و فرض ساخته نماز بوده است »
عنوان دوم از هجرت تا رحلت پيغمبر اسلام ( ص ) از آغاز بعثت و دعوت كم و بيش مورد آزار مشركان و كفّار مىبود . اصرار و مبالغهء كفّار بر آزار پيروان اسلام و حتّى شخص پيغمبر روز افزون مىشد به طورى كه ناچار شد دو بار پيروان و ياران خود را به خروج از مكَّه و مهاجرت به حبشه دستور فرمود :
بار نخست در ماه رجب از سال پنجم كه يازده مرد و چهار زن در نهان از مكَّه خارج شدند و كسانى كه در مكه ماندند اسلام خويش را از مشركان پنهان مىداشتند .
اين دسته ماه شعبان و رمضان را در حبشه بودند و در ماه شوال برگشتند و ناچار هر يك از ايشان به كسى از بزرگان مكه پناه برد و در جوار او از آزار مشركان مصون ماند تنها ابن مسعود بود كه چون پس از اندكى توقف در مكَّه به حبشه مراجعت كرد به كسى پناهنده نشد .
بار دوم تقريبا در اواسط سال يازدهم از بعثت باز چون آزار مشركان بسيار گرديد و مؤمنان سخت در فشار افتادند هشتاد و اندى مرد و يازده زن بسوى حبشه مهاجرت كردند اين مهاجران تا هنگام هجرت پيغمبر به مدينه در حبشه مىبودند چون از هجرت آن حضرت آگاه شدند سى و سه مرد و هشت زن از آنان به مكه بازگشتند كه دو تن از آن مردان در مكَّه مردند و هفت كس از ايشان را مشركان به زندان افكندند
و بيست و چهار تن به مدينه رفتند و در جنگ بدر به سعادت شهادت رسيدند .
بهر حال فشار و آزار مشركان بر پيغمبر ( ص ) و ياران و تبار او به حدى رسيد كه خود پيغمبر ( ص ) و بنى هاشم نيز ناگزير مدتى از شهر مكه بدره ها پناه برده و در آنجا محصور گشتند ، چه مشركان بموجب عهدنامهاى كه چهل تن از بزرگان ايشان امضاء كردند همسوگند و يك سخن شدند كه با بنى هاشم چيز نخورند ، سخن نگويند ، داد و ستد نكنند ، به آنان زن ندهند ، و از ايشان زن نگيرند و با هم در يك محضر جمع نگردند تا اين كه محمد ( ص ) را به ايشان تسليم كنند و او را بكشند .
كازرونى در « المنتقى » ( بنا بنقل صاحب بحار ) و غير او در كتب خود اين مفاد را آوردهاند « در سال هشتم از بعثت قريش همعهد و همسوگند شدند كه با پيغمبر دشمنى ورزند زيرا پس از اين كه حمزه به اسلام در آمد و نجاشى مهاجران اسلامى را در حبشه پذيرفت و حمايت كرد و ابو طالب و بنى هاشم و بنى - عبد المطلب به حمايت پيغمبر به پاى خاستند و از تسليم او به مشركان قريش سرباز زدند اسلام در ميان قبائل عرب شيوع و نفوذ يافت و كوشش مشركان در پوشاندن آن نور الهى بى اثر ماند بلكه به حكم * ( . . وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه . . ) * به كورى چشم مشركان آن نور مبين رو به كمال نهاد .
« كفار قريش چون از تسلط بر پيغمبر ( ص ) نوميد گشتند اجتماع كردند و پيمانى ميان خود بدين مضمون نوشتند كه با بنى هاشم و بنى عبد المطلب مزاوجت و معاملت نكنند و اين صحيفه را از كعبه آويختند پس از اين پيمان به ستمگرى و سخت گيرى پرداختند و بر هر كس از اهل اسلام كه دست مىيافتند دست تعدى و جور مىگشادند .
ابتلاء اسلاميان شديد و فتنه در ميان ايشان عظيم شد . و تزلزل و اضطرابى سخت پديد گرديد قريش با بنى عبد المطلب از در مخاصمت و جفاكارى در آمدند و شر در ميان ايشان به شور افتاد و اگر اندك ملاحظه و رعايتى مىبود از ميان برخاست و ايذاء و آزار
به جاى آن نشست . كفار قريش مىگفتند تا اين « صابى » ! ! كه منظورشان پيغمبر بود بقتل نرسد ما را با شما خويشى و بستگى گسسته و عداوت و دشمنى پيوسته خواهد بود « ابو طالب برادر زادهء خود پيغمبر ( ص ) و برادران و ياران و پيروان را به شعب خود برد چون قريش باز هم از آزار آنان دست بردار نبودند ناگزير محصور شدند و خوار بار از ايشان قطع گرديد .
« وليد بن مغيره فرمان داد تا منادى ندا كند كه هر گاه يكى از اهل اسلام بخواهد طعامى خريدارى كند مشركان بر بهاى آن بيفزايند و قيمت را به قدرى بالا ببرند كه مسلمين نتوانند آن را بخرند . سه سال بدين منوال بر محصوران بگذشت و كار بر ايشان چنان سخت و تنگ شد كه آواز ناله و شيون كودكان گرسنه به خارج مىرسيد . مردم شهر از اطلاع بر حال ايشان پريشان بودند اين اوضاع دل خراش در دلهاى سنگين مشركان تأثير كرد و ايشان را تا اندازهاى پشيمان ساخت چنان كه چند تن از رجال ايشان در صدد برآمدند كه خود را از آن صحيفه قاطعهء ظالمه تبرئه كنند .
« ابو طالب در حراست پيغمبر ( ص ) نهايت درجهء كوشش را مبذول مىداشت به طورى كه هر شب چندين بار جاى خواب وى را عوض مىكرد . . » .
و هم در بحار ( از كتاب ) « اعلام الورى » اين مضمون منقولست كه « . . چون خبر شورى و بستن پيمان و نوشتن صحيفه به ابو طالب رسيد بنى هاشم را كه مردان ايشان چهل تن مىبودند جمع كرد و با ايشان به شعب رفت و سوگند ياد كرد كه اگر خارى از دست دشمنان بدن پيغمبر ( ص ) برسد از بنى هاشم سخت باز خواست كند پس شعب را حصار گرفتند و ابو طالب شبها شمشير مىكشيد و شخصا از پيغمبر ( ص ) نگهبانى مىكرد و او را از جايى به جايى ديگر انتقال مىداد از كسانى كه به مكه وارد مىشدند هيچ كس جرأت نمىكرد به بنى هاشم چيزى بفروشد زيرا مشركان قريش مال او را چپاول
مىكردند . ابو جهل و عاص بن وائل و چند تن از اين قبيل بسر راههاى مكه مىرفتند و به واردين خبر مىدادند كه اگر مال خود را دوست داشته باشند و نخواهند به تاراج برود بايد با بنى هاشم داد و ستد نكنند . . پيغمبر ( ص ) هنگام « موسم » از دره بيرون مىآمد و بر قبائل عرب دور مىزد و مىگفت مرا محافظت كنيد تا كتاب خدا را بر شما بخوانم و خدا بهشت را به شما پاداش بدهد بدين منوال چهار سال[1]در شعب مىبودند و از موسمى تا موسم ديگر نمىتوانستند از آنجا بيرون آيند .
در آن اوقات در هر سال دو « موسم » در مكه اقامه مىشده : يكى « موسم عمره » در ماه رجب و ديگر « موسم حجّ » در ماه ذى الحجه بنى هاشم در خلال مدتى كه محصور بودند فقط آن دو موسم بيرون مىآمدند و اگر خريد و فروشى براى ايشان پيش مىآمد در همان ايام « موسم » بود و تا موسم ديگر نمىتواند از درّه خارج گردند . . » سختى كار و دشوارى زندگانى بنى هاشم برخى از مشركان را به طمع افكند پس به ابو طالب چنين پيغام فرستادند « محمد را بما تسليم كن تا او را بكشيم و ترا
[1]- در تعيين و تحديد اين سالها اختلاف زياد است فى المثل در بارهء مدت حصار شعب « چهار سال » قولى و « سه سال » و « دو سال » و « دو سال و يازده ماه » سه قول ديگر است كه در كتب نوشته شده . همچنين در بارهء وفات ابو طالب و خديجه ابن شهرآشوب در كتاب مناقب خود ( بنا بنقل صاحب بحار ) گفته است نه سال و هشت ماه پس از بعثت كه دو ماه بعد از خروج از شعب بوده ابو طالب در گذشته و شش ماه پس از فوت ابو طالب خديجه وفات يافته است . ابو عبد اللَّه بن منده در كتاب « المعرفه » ( بنقل بحار ) وفات خديجه را سه روز پس از فوت ابو طالب دانسته و همو از نسوى نقل كرده كه خديجه در مكه پيش از آن كه نماز ميت فرض شود وفات يافته و آن سال به نام « عام الحزن » ناميده شده و پيغمبر بعد از فوت ابو طالب و خديجه سه ماه در مكه مانده و اصحاب را به مهاجرت به حبشه امر داده و ابن بعد از سال پنجم از بعثت بوده است » و حتى در بارهء تقدم و تاخر فوت ابو طالب و خديجه بنا بنقل مجلسى از روضهء كافى اين عبارت كه بر تقدم وفات خديجه بر فوت ابو طالب ( بر خلاف مشهور ) دلالت مىكند آورده شده « و قد كانت خديجة ماتت قبل الهجرة بغصة و ماتت ابو طالب بعد فوت خديجة بسنة »
بر خود سلطان و فرمانروا سازيم » بو طالب قصيدهء لاميّهء خود را در آن باره انشاء كرد و براى ايشان فرستاد و ايشان را يك مرتبه از خود نوميد ساخت .
از جمله اشعار اين قصيده است :
< شعر > و لمّا رأيت القوم لأودّ فيهم و قد قطعوا كلّ العرى و الوسائل ألم تعلموا انّ ابننا لا مكذّب لدينا و لا يعنى بقول الأباطل و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للأرامل يطوف به الهلَّاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل كذبتم و بيت الله يبزى محمّد و لمّا نطاعن دونه و نقاتل و نسلم حتّى نصرع دونه و نذهل عن ابنائنا و الحلائل لعمري لقد كلَّفت و جدا بأحمد و احببته حبّ الحبيب المواصل وجدت بنفسى دونه و حميته و دارأت عنه بالذّرى و الكواهل فلا زال فى الدّنيا جمالا لأهلها و شينا لمن عادى و زين المحافل حليما رشيدا حازما غير طائش يوالى إله الحقّ ليس بما حل فايّده ربّ العباد بنصره و اظهر دنيا حقّه غير باطل < / شعر > چنان كه گفته شد مدت حصار به طول انجاميد ، سختى و تنگى فشار آورد ، و در دلهاى مشركان و اهل مكه ، كم و بيش ، تأثر و ندامت راه يافت . هنگام آن شد يكى از آيات رسالت هويدا گردد ، پس پيغمبر ( ص ) به ابو طالب ، از جانب خدا ، خبر داد كه جز كلمهء « بسمك اللَّهمّ » همهء كلمات و عبارات صحيفه نابود گشته و همه را موريانه از ميان برده است . ابو طالب چون اين سخن بشنيد بر قريش ، كه در مسجد جمع آمده بودند در آمد . قريش چنان پنداشتند كه فشار كار ، ابو طالب را به تسليم وادار و ناچار ساخته از اين رو تجليل و احترام او را به پا خاسته و ترحيبش گفتند .