پيغمبر ( ص ) از مدينه خارج و بسوى مكه رهسپار مىبوده ، يا در خود مكه تشريف مىداشته ( سال فتح ) ، پس اگر نظر مؤرخان در نقل ايشان درست باشد با اختيار اين قول در مسألهء مكَّى و مدنى سازش پيدا مىكند .
از باب نمونه گفته مىشود يكى از مشكلات اين مورد آيهء شريفهء * ( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ . . ) * كه از اين پيش نقل شد و در سورهء حجّ ، واقع است ، مىباشد پس اگر فرض كنيم سورهء حج بر خلاف آن چه مشهور است مكَّى باشد از اشتمال آن بر احكامى كه به گفتهء مورخان و به گمان نزديك به يقين بعد از هجرت صدور يافته چگونه پاسخ بايد داد ؟ و اگر اين سوره چنان كه مشهور بلكه مورد اتفاق است ( مدنى ) باشد با تصريح ارباب سير و تواريخ كه اذن قتال در مكه صدور يافته و به اين جهت در عقبهء دوم با بيعت كنندگان از اهل مدينه بر جنك بيعت شده چه بايد گفت ؟
مگر اين كه باز گفتهء ابن عباس را پذيرفته و بگوئيم برخى از آيات اين سوره در مدينه و برخى ديگر در مكه نزول يافته ليكن اين گفته چنان كه بر اهلش پوشيده نخواهد ماند نسبت بخصوص اين مورد محل نظر و تأمل است .
در اينجا بى مناسبت نيست گفته شود كه راجع به حكم قتال ، چنان كه از صدر و ذيل آيات مربوط به اين موضوع ، و هم از توجه به اوضاع و احوال و ظروف و مقتضيات صدر اسلام دانسته مىشود ، اين حكم از لحاظ نهى و ايجاب و هم از لحاظ شدت و ضعف دستور ، مدارجى پيدا كرده و بهر حال دستور قتال را علل و عواملى به ظاهر مختلف ، ايجاب كرده كه شايد بحسب واقع بيشتر آنها به دفاع بازگشت كند .
نسبت به اين موضوع آنجا كه در بارهء جهاد گفتگو به ميان آيد ( در دورهء از هجرت تا رحلت ) شايد توفيق رفيق گردد كه بررسى و تحقيق ، كاملتر شود . بهر جهت
آن چه در مكَّه به اين عنوان صدور يافته بىگمان بعنوان دفاع بوده نه بعنوان جهاد ( بمعنى حمله و هجوم ) .
حكم مهاجرت مسلمين از مكه به مدينه چنان كه در آغاز بحث از دورهء هجرت دانسته خواهد شد شايد آخرين[1]حكمى باشد كه در مكه صادر گرديده و لازم بود در اينجا بصدور آن اشاره به عمل آيد .
اين بود شرح وضعيت احكام دينى وفقه اسلامى بحسب دورهء صدور آنها در مكَّه ، بدان اندازه كه استقصاء ميسور اقتضاء داشت .
اكنون براى بررسى و استقصاء احكام فقهى ، كه در مدينه صادر شده ، و جهات صدورى آنها تا حدى روشن است ، بايد با كاروان مهاجران اسلامى به مدينه رهسپار گرديم .
و على الله التّوكل و به الاعتصام
[1]- چنان كه حكم وجوب نماز بر خود پيغمبر ، به گفتهء طبرى و غير او ، نخستين حكمى بوده است كه در مكه صادر گرديده عبارت طبرى در كتاب تاريخ الامم و الملوك بدين مفاد است « نخستين چيزى را كه از احكام و شرائع اسلام پس از اقرار به توحيد و برائت از اوثان و اصنام و هم خلع انداد ، خدا بر پيغمبر ( ص ) واجب و فرض ساخته نماز بوده است »
عنوان دوم از هجرت تا رحلت پيغمبر اسلام ( ص ) از آغاز بعثت و دعوت كم و بيش مورد آزار مشركان و كفّار مىبود . اصرار و مبالغهء كفّار بر آزار پيروان اسلام و حتّى شخص پيغمبر روز افزون مىشد به طورى كه ناچار شد دو بار پيروان و ياران خود را به خروج از مكَّه و مهاجرت به حبشه دستور فرمود :
بار نخست در ماه رجب از سال پنجم كه يازده مرد و چهار زن در نهان از مكَّه خارج شدند و كسانى كه در مكه ماندند اسلام خويش را از مشركان پنهان مىداشتند .
اين دسته ماه شعبان و رمضان را در حبشه بودند و در ماه شوال برگشتند و ناچار هر يك از ايشان به كسى از بزرگان مكه پناه برد و در جوار او از آزار مشركان مصون ماند تنها ابن مسعود بود كه چون پس از اندكى توقف در مكَّه به حبشه مراجعت كرد به كسى پناهنده نشد .
بار دوم تقريبا در اواسط سال يازدهم از بعثت باز چون آزار مشركان بسيار گرديد و مؤمنان سخت در فشار افتادند هشتاد و اندى مرد و يازده زن بسوى حبشه مهاجرت كردند اين مهاجران تا هنگام هجرت پيغمبر به مدينه در حبشه مىبودند چون از هجرت آن حضرت آگاه شدند سى و سه مرد و هشت زن از آنان به مكه بازگشتند كه دو تن از آن مردان در مكَّه مردند و هفت كس از ايشان را مشركان به زندان افكندند
و بيست و چهار تن به مدينه رفتند و در جنگ بدر به سعادت شهادت رسيدند .
بهر حال فشار و آزار مشركان بر پيغمبر ( ص ) و ياران و تبار او به حدى رسيد كه خود پيغمبر ( ص ) و بنى هاشم نيز ناگزير مدتى از شهر مكه بدره ها پناه برده و در آنجا محصور گشتند ، چه مشركان بموجب عهدنامهاى كه چهل تن از بزرگان ايشان امضاء كردند همسوگند و يك سخن شدند كه با بنى هاشم چيز نخورند ، سخن نگويند ، داد و ستد نكنند ، به آنان زن ندهند ، و از ايشان زن نگيرند و با هم در يك محضر جمع نگردند تا اين كه محمد ( ص ) را به ايشان تسليم كنند و او را بكشند .
كازرونى در « المنتقى » ( بنا بنقل صاحب بحار ) و غير او در كتب خود اين مفاد را آوردهاند « در سال هشتم از بعثت قريش همعهد و همسوگند شدند كه با پيغمبر دشمنى ورزند زيرا پس از اين كه حمزه به اسلام در آمد و نجاشى مهاجران اسلامى را در حبشه پذيرفت و حمايت كرد و ابو طالب و بنى هاشم و بنى - عبد المطلب به حمايت پيغمبر به پاى خاستند و از تسليم او به مشركان قريش سرباز زدند اسلام در ميان قبائل عرب شيوع و نفوذ يافت و كوشش مشركان در پوشاندن آن نور الهى بى اثر ماند بلكه به حكم * ( . . وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه . . ) * به كورى چشم مشركان آن نور مبين رو به كمال نهاد .
« كفار قريش چون از تسلط بر پيغمبر ( ص ) نوميد گشتند اجتماع كردند و پيمانى ميان خود بدين مضمون نوشتند كه با بنى هاشم و بنى عبد المطلب مزاوجت و معاملت نكنند و اين صحيفه را از كعبه آويختند پس از اين پيمان به ستمگرى و سخت گيرى پرداختند و بر هر كس از اهل اسلام كه دست مىيافتند دست تعدى و جور مىگشادند .
ابتلاء اسلاميان شديد و فتنه در ميان ايشان عظيم شد . و تزلزل و اضطرابى سخت پديد گرديد قريش با بنى عبد المطلب از در مخاصمت و جفاكارى در آمدند و شر در ميان ايشان به شور افتاد و اگر اندك ملاحظه و رعايتى مىبود از ميان برخاست و ايذاء و آزار
به جاى آن نشست . كفار قريش مىگفتند تا اين « صابى » ! ! كه منظورشان پيغمبر بود بقتل نرسد ما را با شما خويشى و بستگى گسسته و عداوت و دشمنى پيوسته خواهد بود « ابو طالب برادر زادهء خود پيغمبر ( ص ) و برادران و ياران و پيروان را به شعب خود برد چون قريش باز هم از آزار آنان دست بردار نبودند ناگزير محصور شدند و خوار بار از ايشان قطع گرديد .
« وليد بن مغيره فرمان داد تا منادى ندا كند كه هر گاه يكى از اهل اسلام بخواهد طعامى خريدارى كند مشركان بر بهاى آن بيفزايند و قيمت را به قدرى بالا ببرند كه مسلمين نتوانند آن را بخرند . سه سال بدين منوال بر محصوران بگذشت و كار بر ايشان چنان سخت و تنگ شد كه آواز ناله و شيون كودكان گرسنه به خارج مىرسيد . مردم شهر از اطلاع بر حال ايشان پريشان بودند اين اوضاع دل خراش در دلهاى سنگين مشركان تأثير كرد و ايشان را تا اندازهاى پشيمان ساخت چنان كه چند تن از رجال ايشان در صدد برآمدند كه خود را از آن صحيفه قاطعهء ظالمه تبرئه كنند .
« ابو طالب در حراست پيغمبر ( ص ) نهايت درجهء كوشش را مبذول مىداشت به طورى كه هر شب چندين بار جاى خواب وى را عوض مىكرد . . » .
و هم در بحار ( از كتاب ) « اعلام الورى » اين مضمون منقولست كه « . . چون خبر شورى و بستن پيمان و نوشتن صحيفه به ابو طالب رسيد بنى هاشم را كه مردان ايشان چهل تن مىبودند جمع كرد و با ايشان به شعب رفت و سوگند ياد كرد كه اگر خارى از دست دشمنان بدن پيغمبر ( ص ) برسد از بنى هاشم سخت باز خواست كند پس شعب را حصار گرفتند و ابو طالب شبها شمشير مىكشيد و شخصا از پيغمبر ( ص ) نگهبانى مىكرد و او را از جايى به جايى ديگر انتقال مىداد از كسانى كه به مكه وارد مىشدند هيچ كس جرأت نمىكرد به بنى هاشم چيزى بفروشد زيرا مشركان قريش مال او را چپاول
مىكردند . ابو جهل و عاص بن وائل و چند تن از اين قبيل بسر راههاى مكه مىرفتند و به واردين خبر مىدادند كه اگر مال خود را دوست داشته باشند و نخواهند به تاراج برود بايد با بنى هاشم داد و ستد نكنند . . پيغمبر ( ص ) هنگام « موسم » از دره بيرون مىآمد و بر قبائل عرب دور مىزد و مىگفت مرا محافظت كنيد تا كتاب خدا را بر شما بخوانم و خدا بهشت را به شما پاداش بدهد بدين منوال چهار سال[1]در شعب مىبودند و از موسمى تا موسم ديگر نمىتوانستند از آنجا بيرون آيند .
در آن اوقات در هر سال دو « موسم » در مكه اقامه مىشده : يكى « موسم عمره » در ماه رجب و ديگر « موسم حجّ » در ماه ذى الحجه بنى هاشم در خلال مدتى كه محصور بودند فقط آن دو موسم بيرون مىآمدند و اگر خريد و فروشى براى ايشان پيش مىآمد در همان ايام « موسم » بود و تا موسم ديگر نمىتواند از درّه خارج گردند . . » سختى كار و دشوارى زندگانى بنى هاشم برخى از مشركان را به طمع افكند پس به ابو طالب چنين پيغام فرستادند « محمد را بما تسليم كن تا او را بكشيم و ترا
[1]- در تعيين و تحديد اين سالها اختلاف زياد است فى المثل در بارهء مدت حصار شعب « چهار سال » قولى و « سه سال » و « دو سال » و « دو سال و يازده ماه » سه قول ديگر است كه در كتب نوشته شده . همچنين در بارهء وفات ابو طالب و خديجه ابن شهرآشوب در كتاب مناقب خود ( بنا بنقل صاحب بحار ) گفته است نه سال و هشت ماه پس از بعثت كه دو ماه بعد از خروج از شعب بوده ابو طالب در گذشته و شش ماه پس از فوت ابو طالب خديجه وفات يافته است . ابو عبد اللَّه بن منده در كتاب « المعرفه » ( بنقل بحار ) وفات خديجه را سه روز پس از فوت ابو طالب دانسته و همو از نسوى نقل كرده كه خديجه در مكه پيش از آن كه نماز ميت فرض شود وفات يافته و آن سال به نام « عام الحزن » ناميده شده و پيغمبر بعد از فوت ابو طالب و خديجه سه ماه در مكه مانده و اصحاب را به مهاجرت به حبشه امر داده و ابن بعد از سال پنجم از بعثت بوده است » و حتى در بارهء تقدم و تاخر فوت ابو طالب و خديجه بنا بنقل مجلسى از روضهء كافى اين عبارت كه بر تقدم وفات خديجه بر فوت ابو طالب ( بر خلاف مشهور ) دلالت مىكند آورده شده « و قد كانت خديجة ماتت قبل الهجرة بغصة و ماتت ابو طالب بعد فوت خديجة بسنة »
بر خود سلطان و فرمانروا سازيم » بو طالب قصيدهء لاميّهء خود را در آن باره انشاء كرد و براى ايشان فرستاد و ايشان را يك مرتبه از خود نوميد ساخت .
از جمله اشعار اين قصيده است :
< شعر > و لمّا رأيت القوم لأودّ فيهم و قد قطعوا كلّ العرى و الوسائل ألم تعلموا انّ ابننا لا مكذّب لدينا و لا يعنى بقول الأباطل و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للأرامل يطوف به الهلَّاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل كذبتم و بيت الله يبزى محمّد و لمّا نطاعن دونه و نقاتل و نسلم حتّى نصرع دونه و نذهل عن ابنائنا و الحلائل لعمري لقد كلَّفت و جدا بأحمد و احببته حبّ الحبيب المواصل وجدت بنفسى دونه و حميته و دارأت عنه بالذّرى و الكواهل فلا زال فى الدّنيا جمالا لأهلها و شينا لمن عادى و زين المحافل حليما رشيدا حازما غير طائش يوالى إله الحقّ ليس بما حل فايّده ربّ العباد بنصره و اظهر دنيا حقّه غير باطل < / شعر > چنان كه گفته شد مدت حصار به طول انجاميد ، سختى و تنگى فشار آورد ، و در دلهاى مشركان و اهل مكه ، كم و بيش ، تأثر و ندامت راه يافت . هنگام آن شد يكى از آيات رسالت هويدا گردد ، پس پيغمبر ( ص ) به ابو طالب ، از جانب خدا ، خبر داد كه جز كلمهء « بسمك اللَّهمّ » همهء كلمات و عبارات صحيفه نابود گشته و همه را موريانه از ميان برده است . ابو طالب چون اين سخن بشنيد بر قريش ، كه در مسجد جمع آمده بودند در آمد . قريش چنان پنداشتند كه فشار كار ، ابو طالب را به تسليم وادار و ناچار ساخته از اين رو تجليل و احترام او را به پا خاسته و ترحيبش گفتند .
ابو طالب گفت علت آمدن من نه آنست كه شما توهم كرده و بر زبان را نديد بلكه آمدم تا آن چه برادر زادهام ، كه هر گز دروغ نگفته ، به من خبر داده به شما باز گويم اكنون بفرستيد و از صحيفه خبر گيريد : اگر گفتهء او راست باشد پيمان شما به خودى خود از ميان رفته پس از خدا بترسيد ، از جور و ستم و قطع رحم دست بكشيد و اگر سخن او دروغ و باطل باشد من او را به شما تسليم مىكنم خواهيد بكشيد و خواهيد زنده اش بگذاريد .
صحيفه را آوردند چهل تن بر آن مهر زده بودند صحت مهر خويش را ديدند پس آن را بگشودند و جز كلمه « بسمك اللهم » در آن چيزى به جا نيافتند .
ابو طالب آنان را بر آزار و ستم نكوهش كرد و اندرز و پند داد . قريش سر افكنده و شرمنده گشته و بى آن كه سخنى بگويند پراكنده شدند .
ابو طالب به شعب ( درّه ) باز گشت و قصيده بائيه خود را به اين مطلع :
< شعر > الا من لهم آخر الليل منصب و شعب العصا من يومك المتشعّب < / شعر > در بارهء اين واقعه انشاء كرد . از جملهء آن قصيده است :
< شعر > و قد كان فى امر الصّحيفة عبرة متى ما يخبر غائب القوم يعجب محى الله منها كفرهم و عقوقهم و ما نقموا من ناطق الحقّ معرب و اصبح ما قالوا من الامر باطلا و من يختلق ما ليس بالحق يكذب < / شعر > پس از اين قضيه چند تن از اشراف و بزرگان قريش ، بطلان پيمان و برائت خود را از آن اعلام داشتند و پيغمبر ( ص ) و يارانش از شعب بيرون گشته و به مكه در آمدند . طولى نكشيد كه ابو طالب و خديجه وفات يافته و روزگار اندوه و حزن و سختى و رنج به فزونى رو نهاد .
پس از اين وقائع با همه سختى و رنجى كه در كار مسلمين مىبود ايمان صادق