بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 103


آن چه در مكَّه به اين عنوان صدور يافته بىگمان بعنوان دفاع بوده نه بعنوان جهاد ( بمعنى حمله و هجوم ) .
حكم مهاجرت مسلمين از مكه به مدينه چنان كه در آغاز بحث از دورهء هجرت دانسته خواهد شد شايد آخرين[1]حكمى باشد كه در مكه صادر گرديده و لازم بود در اينجا بصدور آن اشاره به عمل آيد .
اين بود شرح وضعيت احكام دينى وفقه اسلامى بحسب دورهء صدور آنها در مكَّه ، بدان اندازه كه استقصاء ميسور اقتضاء داشت .
اكنون براى بررسى و استقصاء احكام فقهى ، كه در مدينه صادر شده ، و جهات صدورى آنها تا حدى روشن است ، بايد با كاروان مهاجران اسلامى به مدينه رهسپار گرديم .
و على الله التّوكل و به الاعتصام


[1]- چنان كه حكم وجوب نماز بر خود پيغمبر ، به گفتهء طبرى و غير او ، نخستين حكمى بوده است كه در مكه صادر گرديده عبارت طبرى در كتاب تاريخ الامم و الملوك بدين مفاد است « نخستين چيزى را كه از احكام و شرائع اسلام پس از اقرار به توحيد و برائت از اوثان و اصنام و هم خلع انداد ، خدا بر پيغمبر ( ص ) واجب و فرض ساخته نماز بوده است »


صفحه 104


عنوان دوم از هجرت تا رحلت پيغمبر اسلام ( ص ) از آغاز بعثت و دعوت كم و بيش مورد آزار مشركان و كفّار مىبود . اصرار و مبالغهء كفّار بر آزار پيروان اسلام و حتّى شخص پيغمبر روز افزون مىشد به طورى كه ناچار شد دو بار پيروان و ياران خود را به خروج از مكَّه و مهاجرت به حبشه دستور فرمود :
بار نخست در ماه رجب از سال پنجم كه يازده مرد و چهار زن در نهان از مكَّه خارج شدند و كسانى كه در مكه ماندند اسلام خويش را از مشركان پنهان مىداشتند .
اين دسته ماه شعبان و رمضان را در حبشه بودند و در ماه شوال برگشتند و ناچار هر يك از ايشان به كسى از بزرگان مكه پناه برد و در جوار او از آزار مشركان مصون ماند تنها ابن مسعود بود كه چون پس از اندكى توقف در مكَّه به حبشه مراجعت كرد به كسى پناهنده نشد .
بار دوم تقريبا در اواسط سال يازدهم از بعثت باز چون آزار مشركان بسيار گرديد و مؤمنان سخت در فشار افتادند هشتاد و اندى مرد و يازده زن بسوى حبشه مهاجرت كردند اين مهاجران تا هنگام هجرت پيغمبر به مدينه در حبشه مىبودند چون از هجرت آن حضرت آگاه شدند سى و سه مرد و هشت زن از آنان به مكه بازگشتند كه دو تن از آن مردان در مكَّه مردند و هفت كس از ايشان را مشركان به زندان افكندند


صفحه 105


و بيست و چهار تن به مدينه رفتند و در جنگ بدر به سعادت شهادت رسيدند .
بهر حال فشار و آزار مشركان بر پيغمبر ( ص ) و ياران و تبار او به حدى رسيد كه خود پيغمبر ( ص ) و بنى هاشم نيز ناگزير مدتى از شهر مكه بدره ها پناه برده و در آنجا محصور گشتند ، چه مشركان بموجب عهدنامه‌اى كه چهل تن از بزرگان ايشان امضاء كردند همسوگند و يك سخن شدند كه با بنى هاشم چيز نخورند ، سخن نگويند ، داد و ستد نكنند ، به آنان زن ندهند ، و از ايشان زن نگيرند و با هم در يك محضر جمع نگردند تا اين كه محمد ( ص ) را به ايشان تسليم كنند و او را بكشند .
كازرونى در « المنتقى » ( بنا بنقل صاحب بحار ) و غير او در كتب خود اين مفاد را آورده‌اند « در سال هشتم از بعثت قريش همعهد و همسوگند شدند كه با پيغمبر دشمنى ورزند زيرا پس از اين كه حمزه به اسلام در آمد و نجاشى مهاجران اسلامى را در حبشه پذيرفت و حمايت كرد و ابو طالب و بنى هاشم و بنى - عبد المطلب به حمايت پيغمبر به پاى خاستند و از تسليم او به مشركان قريش سرباز زدند اسلام در ميان قبائل عرب شيوع و نفوذ يافت و كوشش مشركان در پوشاندن آن نور الهى بى اثر ماند بلكه به حكم * ( . . وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه . . ) * به كورى چشم مشركان آن نور مبين رو به كمال نهاد .
« كفار قريش چون از تسلط بر پيغمبر ( ص ) نوميد گشتند اجتماع كردند و پيمانى ميان خود بدين مضمون نوشتند كه با بنى هاشم و بنى عبد المطلب مزاوجت و معاملت نكنند و اين صحيفه را از كعبه آويختند پس از اين پيمان به ستمگرى و سخت گيرى پرداختند و بر هر كس از اهل اسلام كه دست مىيافتند دست تعدى و جور مىگشادند .
ابتلاء اسلاميان شديد و فتنه در ميان ايشان عظيم شد . و تزلزل و اضطرابى سخت پديد گرديد قريش با بنى عبد المطلب از در مخاصمت و جفاكارى در آمدند و شر در ميان ايشان به شور افتاد و اگر اندك ملاحظه و رعايتى مىبود از ميان برخاست و ايذاء و آزار


صفحه 106


به جاى آن نشست . كفار قريش مىگفتند تا اين « صابى » ! ! كه منظورشان پيغمبر بود بقتل نرسد ما را با شما خويشى و بستگى گسسته و عداوت و دشمنى پيوسته خواهد بود « ابو طالب برادر زادهء خود پيغمبر ( ص ) و برادران و ياران و پيروان را به شعب خود برد چون قريش باز هم از آزار آنان دست بردار نبودند ناگزير محصور شدند و خوار بار از ايشان قطع گرديد .
« وليد بن مغيره فرمان داد تا منادى ندا كند كه هر گاه يكى از اهل اسلام بخواهد طعامى خريدارى كند مشركان بر بهاى آن بيفزايند و قيمت را به قدرى بالا ببرند كه مسلمين نتوانند آن را بخرند . سه سال بدين منوال بر محصوران بگذشت و كار بر ايشان چنان سخت و تنگ شد كه آواز ناله و شيون كودكان گرسنه به خارج مىرسيد . مردم شهر از اطلاع بر حال ايشان پريشان بودند اين اوضاع دل خراش در دلهاى سنگين مشركان تأثير كرد و ايشان را تا اندازه‌اى پشيمان ساخت چنان كه چند تن از رجال ايشان در صدد برآمدند كه خود را از آن صحيفه قاطعهء ظالمه تبرئه كنند .
« ابو طالب در حراست پيغمبر ( ص ) نهايت درجهء كوشش را مبذول مىداشت به طورى كه هر شب چندين بار جاى خواب وى را عوض مىكرد . . » .
و هم در بحار ( از كتاب ) « اعلام الورى » اين مضمون منقولست كه « . . چون خبر شورى و بستن پيمان و نوشتن صحيفه به ابو طالب رسيد بنى هاشم را كه مردان ايشان چهل تن مىبودند جمع كرد و با ايشان به شعب رفت و سوگند ياد كرد كه اگر خارى از دست دشمنان بدن پيغمبر ( ص ) برسد از بنى هاشم سخت باز خواست كند پس شعب را حصار گرفتند و ابو طالب شبها شمشير مىكشيد و شخصا از پيغمبر ( ص ) نگهبانى مىكرد و او را از جايى به جايى ديگر انتقال مىداد از كسانى كه به مكه وارد مىشدند هيچ كس جرأت نمىكرد به بنى هاشم چيزى بفروشد زيرا مشركان قريش مال او را چپاول


صفحه 107


مىكردند . ابو جهل و عاص بن وائل و چند تن از اين قبيل بسر راههاى مكه مىرفتند و به واردين خبر مىدادند كه اگر مال خود را دوست داشته باشند و نخواهند به تاراج برود بايد با بنى هاشم داد و ستد نكنند . . پيغمبر ( ص ) هنگام « موسم » از دره بيرون مىآمد و بر قبائل عرب دور مىزد و مىگفت مرا محافظت كنيد تا كتاب خدا را بر شما بخوانم و خدا بهشت را به شما پاداش بدهد بدين منوال چهار سال[1]در شعب مىبودند و از موسمى تا موسم ديگر نمىتوانستند از آنجا بيرون آيند .
در آن اوقات در هر سال دو « موسم » در مكه اقامه مىشده : يكى « موسم عمره » در ماه رجب و ديگر « موسم حجّ » در ماه ذى الحجه بنى هاشم در خلال مدتى كه محصور بودند فقط آن دو موسم بيرون مىآمدند و اگر خريد و فروشى براى ايشان پيش مىآمد در همان ايام « موسم » بود و تا موسم ديگر نمىتواند از درّه خارج گردند . . » سختى كار و دشوارى زندگانى بنى هاشم برخى از مشركان را به طمع افكند پس به ابو طالب چنين پيغام فرستادند « محمد را بما تسليم كن تا او را بكشيم و ترا


[1]- در تعيين و تحديد اين سالها اختلاف زياد است فى المثل در بارهء مدت حصار شعب « چهار سال » قولى و « سه سال » و « دو سال » و « دو سال و يازده ماه » سه قول ديگر است كه در كتب نوشته شده . همچنين در بارهء وفات ابو طالب و خديجه ابن شهرآشوب در كتاب مناقب خود ( بنا بنقل صاحب بحار ) گفته است نه سال و هشت ماه پس از بعثت كه دو ماه بعد از خروج از شعب بوده ابو طالب در گذشته و شش ماه پس از فوت ابو طالب خديجه وفات يافته است . ابو عبد اللَّه بن منده در كتاب « المعرفه » ( بنقل بحار ) وفات خديجه را سه روز پس از فوت ابو طالب دانسته و همو از نسوى نقل كرده كه خديجه در مكه پيش از آن كه نماز ميت فرض شود وفات يافته و آن سال به نام « عام الحزن » ناميده شده و پيغمبر بعد از فوت ابو طالب و خديجه سه ماه در مكه مانده و اصحاب را به مهاجرت به حبشه امر داده و ابن بعد از سال پنجم از بعثت بوده است » و حتى در بارهء تقدم و تاخر فوت ابو طالب و خديجه بنا بنقل مجلسى از روضهء كافى اين عبارت كه بر تقدم وفات خديجه بر فوت ابو طالب ( بر خلاف مشهور ) دلالت مىكند آورده شده « و قد كانت خديجة ماتت قبل الهجرة بغصة و ماتت ابو طالب بعد فوت خديجة بسنة »


صفحه 108


بر خود سلطان و فرمانروا سازيم » بو طالب قصيدهء لاميّهء خود را در آن باره انشاء كرد و براى ايشان فرستاد و ايشان را يك مرتبه از خود نوميد ساخت .
از جمله اشعار اين قصيده است :
< شعر > و لمّا رأيت القوم لأودّ فيهم و قد قطعوا كلّ العرى و الوسائل ألم تعلموا انّ ابننا لا مكذّب لدينا و لا يعنى بقول الأباطل و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للأرامل يطوف به الهلَّاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل كذبتم و بيت الله يبزى محمّد و لمّا نطاعن دونه و نقاتل و نسلم حتّى نصرع دونه و نذهل عن ابنائنا و الحلائل لعمري لقد كلَّفت و جدا بأحمد و احببته حبّ الحبيب المواصل وجدت بنفسى دونه و حميته و دارأت عنه بالذّرى و الكواهل فلا زال فى الدّنيا جمالا لأهلها و شينا لمن عادى و زين المحافل حليما رشيدا حازما غير طائش يوالى إله الحقّ ليس بما حل فايّده ربّ العباد بنصره و اظهر دنيا حقّه غير باطل < / شعر > چنان كه گفته شد مدت حصار به طول انجاميد ، سختى و تنگى فشار آورد ، و در دلهاى مشركان و اهل مكه ، كم و بيش ، تأثر و ندامت راه يافت . هنگام آن شد يكى از آيات رسالت هويدا گردد ، پس پيغمبر ( ص ) به ابو طالب ، از جانب خدا ، خبر داد كه جز كلمهء « بسمك اللَّهمّ » همهء كلمات و عبارات صحيفه نابود گشته و همه را موريانه از ميان برده است . ابو طالب چون اين سخن بشنيد بر قريش ، كه در مسجد جمع آمده بودند در آمد . قريش چنان پنداشتند كه فشار كار ، ابو طالب را به تسليم وادار و ناچار ساخته از اين رو تجليل و احترام او را به پا خاسته و ترحيبش گفتند .


صفحه 109


ابو طالب گفت علت آمدن من نه آنست كه شما توهم كرده و بر زبان را نديد بلكه آمدم تا آن چه برادر زاده‌ام ، كه هر گز دروغ نگفته ، به من خبر داده به شما باز گويم اكنون بفرستيد و از صحيفه خبر گيريد : اگر گفتهء او راست باشد پيمان شما به خودى خود از ميان رفته پس از خدا بترسيد ، از جور و ستم و قطع رحم دست بكشيد و اگر سخن او دروغ و باطل باشد من او را به شما تسليم مىكنم خواهيد بكشيد و خواهيد زنده اش بگذاريد .
صحيفه را آوردند چهل تن بر آن مهر زده بودند صحت مهر خويش را ديدند پس آن را بگشودند و جز كلمه « بسمك اللهم » در آن چيزى به جا نيافتند .
ابو طالب آنان را بر آزار و ستم نكوهش كرد و اندرز و پند داد . قريش سر افكنده و شرمنده گشته و بى آن كه سخنى بگويند پراكنده شدند .
ابو طالب به شعب ( درّه ) باز گشت و قصيده بائيه خود را به اين مطلع :
< شعر > الا من لهم آخر الليل منصب و شعب العصا من يومك المتشعّب < / شعر > در بارهء اين واقعه انشاء كرد . از جملهء آن قصيده است :
< شعر > و قد كان فى امر الصّحيفة عبرة متى ما يخبر غائب القوم يعجب محى الله منها كفرهم و عقوقهم و ما نقموا من ناطق الحقّ معرب و اصبح ما قالوا من الامر باطلا و من يختلق ما ليس بالحق يكذب < / شعر > پس از اين قضيه چند تن از اشراف و بزرگان قريش ، بطلان پيمان و برائت خود را از آن اعلام داشتند و پيغمبر ( ص ) و يارانش از شعب بيرون گشته و به مكه در آمدند . طولى نكشيد كه ابو طالب و خديجه وفات يافته و روزگار اندوه و حزن و سختى و رنج به فزونى رو نهاد .
پس از اين وقائع با همه سختى و رنجى كه در كار مسلمين مىبود ايمان صادق


صفحه 110


ايشان از طرفى و تجلَّى حقائق از طرفى ديگر موجب نفوذ اسلام مىگرديد چنان كه به زودى اسلام از محيط مكه به مدينه سرايت كرد و پس از اين كه اسعد زراره اسلام آورد و به مدينه برگشت و بيعت عقبهء يكم و از آن بعد بيعت عقبهء دوم ، انعقاد يافت بسيارى از سران و بزرگان مدينه اسلام را پذيرفته و براى ترويج آن بمال و جان حاضر و آماده شدند .
مشركان كه از طرفى به گفتهء ايشان « خدايا نشان مورد سبّ واقع و جوانانشان فاسد و جماعتشان متفرّق گشته و نياكان و پدرانشان مستحق آتش معرفى گرديده ، و در نتيجه غريزهء جاه طلبى و باد سرى ايشان مالش و سركوبى يافته و تفرعن آن مردم نادان خودپسند جريحه دار گرديده و از طرفى مىديدند كه شهرت و پيشرفت پيغمبر و اسلام روز بروز در تزايد است : در مكه مردمى با اعتبار پيروى او را اختيار كرده و به فداكارى در راه وى افتخار مىداشتند ، صيت دعوت او از محيط مكه خارج و در مدينه شائع و نافذ گشته ، رؤساء قبائل و پيروان ايشان بدين حنيف اسلام گرويده ، دو قبيله خزرج و اوس كه ساليان دراز به جنگ و جدال با هم اشتغال مىداشتند و جان و مال يكديگر را بر خود حلال مىشمردند و هماره بكشت و كشتار و چپاول و تاراج نسبت بهم مىپرداختند اكنون از تأثير قرآن و مجيد و مواعظ آسمانى با هم برادر و برابر گشته و براى مبارزه با دشمنان پيغمبر و مخالفان اسلام دست يگانگى بهم داده‌اند .
اين بسط و نفوذ نه تنها آتش حسد و كينهء آن مردمان مغرور خود خواه را بر مىافروخت و جان ايشان را مىسوخت بلكه موجب هول و هراس ايشان نسبت به آينده نيز مىبود زيرا به خوبى متوجه بودند كه اگر اسلام بدين منوال پيش برود به زودى قدرت پيغبمر و اهل اسلام زياد مىگردد و شايد به گمان ايشان روزى آيد كه مسلمين