و تهمتى بر تو نيست و در زمان پيغمبر ( ص ) كاتب وحى مىبودى در بارهء قرآن تتبّع كن و آن را جمعآورى نما .
« زيد گفت : به خدا سوگند نقل كوهى از كوهها بر من سنگينتر نبود از انجام اين فرمان پس بهر حال آن را پذيرفتم و از پاره هاى كاغذ و از سنگهاى سپيد پهن و از صدور مردم آن را فراهم آوردم . . » يعقوبى در تاريخ خود چنين آورده است : « و قال عمر بن خطاب لأبي بكر :
يا خليفه رسول الله انّ حملة القرآن قد قتل اكثرهم يوم اليمامة فلو جمعت القرآن فانّى اخاف عليه ان يذهب حملته فقال ابو بكر : افعل ما لا يفعله رسول الله ؟ ! فلم يزل به عمر حتّى جمعه و كتبه فى صحف و كان مفترقا فى الجريد و غيرها و اجلس خمسة و عشرين رجلا من قريش و خمسين رجلا من انصار و قال اكتبوا القرآن و اعرضوا على سعيد بن العاص فانّه رجل فصيح » .
ايضا يعقوبى آورده است : « و روى بعضهم انّ علي بن ابى طالب كان جمعه لمّا قبض رسول الله ( ص ) و اتى به يحمله على جمل . فقال : هذا القرآن قد جمعته و كان قد جزّأه سبعة اجزاء » برخى روايت كرده كه پس از وفات پيغمبر ( ص ) علىّ بن ابى طالب قرآن را جمع و آن را بر شترى بار كرده و نزد خليفه برده و گفته است : اين قرآنست كه من آن را جمع كردهام . على عليه السّلام قرآن خود را بر هفت جزء تقسيم كرده بوده است آنگاه يعقوبى ترتيب هفت جزء آن قرآن را به تفصيل آورده است .
ابن شهرآشوب در كتاب « مناقب » چنين آورده است : « و فى اخبار ابى رافع :
انّ النّبيّ فى مرضه الَّذى توفى فيه قال لعليّ هذا كتاب الله خذه إليك . فجمعه علىّ فى ثوب فمضى إلى منزله فلمّا قبض النّبي ( ص ) جلس علىّ فالَّفه كما انزل الله تعالى و كان به عالما » .
باز همو آورده است : « حدّثنى ابو العلا ، العطاء و الموفّق ، خطيب خوارزم ، فى كتابيهما بالإسناد عن عليّ بن رباح انّ النّبي امر عليّا به تأليف القرآن فالَّفه و كتبه . . » باز هم ابن شهرآشوب گفته است :
« ابو نعيم فى « الحلية » و الخطيب فى « الاربعين » بالإسناد عن السّدّى عن عبد خير عن عليّ ( ع ) قال : لمّا قبض رسول الله اقسمت ( او حلفت ) ان لا اضع ردائي عن ظهرى حتّى اجمع ما بين اللَّوحين فما وضعت ردائي حتّى جمعت القرآن » سيوطى در كتاب « الإتقان » از ابن حجر چنين نقل كرده كه او بنقل از صحيح ابن ابى داود گفته است : « و قد ورد عن عليّ انّه جمع القرآن على ترتيب النّزول عقيب موت النّبيّ » .
چنان كه از برخى از مواضع استفاده مىشود علاوه بر اين كه كسانى زياد از صحابه قرآن را حفظ مىداشتهاند و علاوه بر صحف و اوراقى كه به وسيلهء كاتبان ، وحى بر پيغمبر ( ص ) ، فراهم مىآمده و در نزد خود پيغمبر ( ص ) مىبوده كسانى چند از صحابه در همان عهد پيغمبر ( ص ) قرآن را براى خود به صورت اوراق و صحف تدوين و جمع مىكردهاند .
ابن نديم تحت عنوان « الجمّاع للقرآن على عهد النّبيّ ( ص ) اشخاص زير را ياد كرده است :
« عليّ ابن ابى طالب عليه السلام - سعيد بن عبيد بن عمر بن النعمان بن عمرو بن زيد - ابو الدرداء عويمر بن زيد - معاذ بن جبل بن اوس - ابو زيد ، ثابت بن زيد بن النّعمان و أبىّ بن كعب بن قيس بن مالك بن إمرئ القيس و عبيد بن معاوية بن زيد بن ثابت بن الضّحّاك » و همو و غير او ترتيب سوره ها را طبق برخى از اين مصاحف نقل كردهاند .
بطور كلى در اينجا بايد گفت گر چه آن مصاحف را از لحاظ ترتيب سوره ها يعنى تقدّم و تأخّر آنها اتفاق نيست لكن از لحاظ ترتيب آيات شايد اختلافى در ميان نباشد و بهر حال
قرآن مجيد از لحاظ عدد سوره ها و آيات و كلمات ، همان است كه بر پيغمبر ( ص ) نزول يافته و در زمان او حفظ و جمع گرديده است و بىگمان در ميان كتب آسمانى تنها كتابى كه مورد اتفاق كلّ امم و ملل عالم مىباشد كه همان است كه بر پيغمبر نزول يافته و شارع آن آن را آورده است و چيزى در آن از خارج وارد نگشته قرآن مجيد است و اين يكى از بزرگترين مزايا است براى قرآن مجيد نسبت به سائر كتب موجودى كه به وحى و الهام ، منسوب مىباشد .
پس در « عهد صحابه » اوراق و صحف قرآن به صورت مجموعه و مصحف در آمد و اوّلين اصل استنباط و محكمترين اساس مدارك تفقّه در يك جا تجمّع يافت و رجوع و استناد آن براى كسانى كه اهل مىبودند سهل و آسان گشت .
2 - سنّت و روايت آن و استناد به سنّت و حديث در همان زمان كه موضوع جمع آورى قرآن در يك مجلَّد مورد عنايت و توجه واقع شده و ، از لحاظ تاريخ تحوّل فقه ، نخستين مدرك فقهى پس از مرحلهء نخست ، كه مرحلهء صدور و پيدايش آن بوده ، در مرحلهء دوم ، كه جمع و تنظيم و تدوين باشد ، سير مىنموده است دوّمين مدرك فقهى يعني سنّت نيز ، از لحاظ مستند بودن براى استخراج احكام ، در حال تكوّن و پيدا شدن مىبوده است .
سنت در لغت بمعنى شيوه و روش و طريقه و آيين است چنان كه در مواردى از قرآن مجيد از قبيل آيهء * ( وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ الله تَبْدِيلًا ) * به همين معنى آمده است از ازهرى حكايت شده كه معنى لغوى آن را « طريقهء پسنديدهء راست » دانسته است و در اصطلاح علماء در آيه و در استعمالات علماء فقه[1]و اصول بر قول و فعل و تقرير پيغمبر ( ص ) يا امام ( ع ) اطلاق مىگردد ( در صورتى كه آن سه در امور غير عادى باشد ) .
بحسب ظاهر « در عهد صحابه » هنوز اين معنى براى لفظ « سنّت » اصطلاح نشده بوده است .
بلكه آن چه بيشتر از سنّت منظور و مراد و مورد استناد مىبوده همان اقوال پيغمبر ( ص ) مىباشد كه از حيث عدد بيشتر و از اين رو در مقام استدلال برخورد و توجه به آن زيادتر بوده است . ليكن در مواردى چند در همان عهد علاوه بر اين كه فعل پيغمبر ( ص ) مورد استناد شده به ترك آن حضرت نيز استدلال و احتجاج به عمل آمده است كه به زودى نمونهاى از آن در اين اوراق آورده خواهد شد . بنا بر اين يا بايد اين تروك كه مورد استناد شده بفعل برگردانده و تأويل شود و يا اين كه سنّت چنان كه قول و فعل و تقرير را شامل است بر ترك نيز شمول يابد .
[1]- در فقه اين لفظ به جاى « مندوب » و « مستحب » در برابر « واجب » نيز به كار برده شده است .
در زمان پيغمبر ( ص ) تمام احكام بطور تفصيل صدور و تشريع يافته در صورتى كه قرآن مجيد نسبت به پارهاى از احكام يا اصلا خود آنها را واجد نيست و يا اين كه تفصيل و تبيين چگونگى آنها را نمىرساند .
اظهار و بيان اين گونه احكام به وسيلهء سنّت به عمل آمده و در قرآن مجيد در مواردى عديده به اعتبار سنت ، كه ، به حكم عقل ، اعتبارش مسلَّم بلكه در عرض اعتبار خود قرآن بايد بشمار آيد ، تلويحا و تصريحا ارشاد و هدايت به عمل آمده است از جمله آيهء : * ( وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى ) * و آيهء * ( ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه وَما نَهاكُمْ عَنْه فَانْتَهُوا ) * و آيهء * ( أَطِيعُوا الله وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ . ) * در اين كه در زمان پيغمبر ( ص ) مردم به سنّت پيغمبر ( ص ) كمال توجه را داشته و به آن استناد و عمل مىكردهاند هيچ ترديدى نيست و نبايد باشد و هم در اين كه صحابه ، كم و بيش ، اقوال آن حضرت را بخاطر مىداشتند و حفظ مىكردند نبايد ترديدى به ميان آيد ليكن در اين كه آيا سنّت پيغمبر ( ص ) يعنى آن چه در دوره هاى بعد براى نماينده و حاكى و كاشف از آن عنوان « حديث »[1]و « خبر » اصطلاح شده[2]و بخصوص اقوال آن حضرت ، در عصر خود آن حضرت يا در عهد صحابه جمع و تدوين گرديده يا اين كار در دوره هاى بعد انجام گرفته ؟ اختلاف به ميان آمده است : برخى گفتهاند : پيغمبر ( ص ) صحابه را از جمع آورى و تدوين حديث ، نهى فرموده بدين نظر كه حديث و قرآن بهم مشتبه و مختلط نگردد و شايد اگر اين گفته راست باشد
[1]- ملا على رازى در كتاب « توضيح المقال فى علم الرجال » ذيل تعريف « علم رجال » به اين عبارت « انّه ما وضع لتشخيص رواة الحديث » چنين گفته است : « و المراد بالحديث ما ينتهى سلسلة سنده إلى النبي ( ص ) او احد المعصومين و عند العامّة إلى النّبي او الصحابة او التّابعين »
[2]- فاضل ممقانى در كتاب « مقباس الهداية » پس از تعريف « سنت » به اين عبارت « و الاجود تعريف السّنّة بانه قول من لا يجوز عليه الكذب و الخطا و فعله و تقريره غيره قرآن و لا عادى » چنين گفته است : « و ما يحكى احد الثلاثة يسمى خبرا و حديثا »
نظرى ديگر نيز در كار بوده و آن اين كه قرآن قطع نظر از اين كه كسى را ياراى آوردن نظيرى براى يك آيهء آن هم نبوده و جاعل رسوا مىگرديده چون بر ملا و در حضور جمع بر عموم قرائت مىگرديده و همهء اهل اسلام به زودى از آن اطلاع مىيافته از جعل و دس مصون بوده است ليكن سنّت پيغمبر ( ص ) چون بدين وضع نبوده و بعلاوه اشخاص منافق و مخالف با اسلام اخبار و اقوالى وضع مىكرده و به پيغمبر ( ص ) نسبت مىدادهاند[1]از اين رو دور نمىنمايند كه پيغمبر ( ص ) از عنايت جمع و تدوين حديث نهى كرده باشد .
بهر حال اين موضوع محل اختلاف است و حتى برخى از صحابه نيز چنان كه در كتب عامه آورده شده و از اين پس نقل خواهد شد از نوشتن و جمع حديث و حتّى از نقل و استناد به آن نهى مىكردهاند .
در ترجمهء كتاب « الشّيعة و فنون الاسلام »[2]چنين آورده است : « . . ميان صحابه و تابعان در كتابت حديث اختلاف در گرفت و بسيارى از آنان كتابت آن را روا نمىدانستند و طايفهاى آن را روا مىدانستند و ازين طايفهء اخير عليّ بن ابى طالب و امام حسن عليه السّلام بودند هم چنان كه در كتاب « تدريب الرّاوى » گفته است و پيغمبر ( ص ) آن را به امير المؤمنين املاء فرمود و على ( ع ) آن را در كتاب بزرگى جمع نمود و اين كتاب نزد امام باقر عليه السّلام بود و حكم بن عيينه آن را بديد چه ميان امام باقر عليه السّلام و حكم در مسألهاى اختلاف شد و امام باقر عليه السّلام آن كتاب را بيرون آورد و به حكم نشان داد و فرمود اين خط عليّ و املاء پيغمبر ( ص ) است . »
[1]- به حدى كه پيغمبر ( ص ) مىفرموده است : « قد كثرت علىّ الكذّابة فمن كذب عليّ متعمّدا فليتبوّأ »
[2]- مؤلف اين كتاب علامهء فقيد سيد حسن صدور و مترجم آن دانشمند محترم آقاى سيد على اكبر برقعى قمى مىباشد . قسمت فوق عين عبارت ترجمهء ايشانست .
« اين كتاب نخستين كتابيست كه علم حديث به وسيلهء آن در عصر پيغمبر ( ص ) جمع گرديد و شيعه بدانستند كه تدوين و ترتيب علم حديث نيكو و پسنديده است و به آن كار مبادرت و پيشدستى كردند و به امام خود اقتداء نمودند ليكن غير شيعه را گمان اين بود كه تدوين علم حديث روا نيست و بر اثر چنان گمانى بود كه بتأخير افكندند » .
باز در ترجمهء همان كتاب بنقل از كتاب « تدريب » تأليف سيوطى چنين آورده است كه : « آثار در عصر صحابه و تابعين مرتّب و مدوّن نبود و آنها را در حفظ مىسپردند و از دهان آنان روان بود و هم در آغاز از كتابت آثار نهى شده بودند هم چنان كه در صحيح مسلم است تا مبادا قرآن بحديث آميخته گردد و هم بيشتر آنان نوشتن را خوب نمىدانستند » .
ابن شهرآشوب در كتاب معالم العلماء ( بنقل صاحب روضات ) از غزالى نقل كرده كه گفته است : « نخستين كتابى كه در اسلام تصنيف شده كتاب ابن جريج است در آثار ، و حروف التفاسير از مجاهد و عطاء در مكَّه بعد كتاب محمد بن راشد صنعانى است در يمن بعد كباب الموطَّأ مالك بن انس است بعد كتاب جامع سفيان ثورى است » آنگاه گفته است : « بلكه صحيح و به قولى مشهور اينست كه نخستين كسى كه در اسلام تصنيف كرده امير المؤمنين على عليه السّلام مىباشد و بعد از او سلمان فارسى بعد ، ابو ذر غفارى ، بعد ، اصبغ بن نباته بعد ، عبد الله بن ابى رافع بعد صحيفه كاملهء زين العابدين مىباشد » صاحب روضات پس از نقل اين قسمت چنين افاده كرده است : « مراد به آن چه على عليه السّلام تصنيف كرده كتابيست كه در احاديث اهل بيت ياد گرديده و همان است كه بسيارى از احكام دينى از آن نقل گرديده است » .
قاضى ابو يوسف در كتاب « الرّدّ على سير الأوزاعى » از حضرت باقر عليه السّلام از پيغمبر ( ص ) نقل كرده كه آن حضرت يهود را دعوت و از ايشان سؤال كرد و ايشان
خبر دادند حتى بر حضرت عيسى دروغ بستند پس پيغمبر ( ص ) بر منبر آمد و خطبه خواند و گفت : « انّ الحديث سيفشو عنّى فما آتاكم عنّى يوافق القرآن فهو عنّى و ما آتاكم عنّى يخالف القرآن فليس منّي » اين حديث با عباراتى اندك مختلف بطرق بسيار متعدد در كتب عامّه و خاصّه نقل گرديده است .
از آن چه از بخارى نقل شده نيز مكتوب بودن حديث فى الجمله در عهد صحابه بلكه از عهد پيغمبر ( ص ) و به وسيلهء على عليه السّلام تاييد مىگردد چه وى از اعمش و او از ابراهيم تيمى و او از پدرش از على عليه السّلام چنين آورده كه آن حضرت گفته است :
« ما عندنا كتاب نقرأ الَّا كتاب الله و ما فى هذه الصّحيفة » آنگاه آن را باز كرده و در آن اسنان شتر ياد و تعيين شده و در آن ، جمله ها و عباراتى آمده كه از آن جمله است « ذمّة المسلمين واحدة يسعى بها أدناهم فمن أخفر مسلما فعليه لعنة الله و الملائكة و النّاس اجمعين ، لا يقبل الله منه صرفا و لا عدلا » و هم از آن جمله است : « من والى قوما به غير اذن مواليه فعليه لعنة الله و الملائكة و النّاس اجمعين ؛ لا يقبل الله منه صرفا و لا عدلا » .
ابن بطريق نيز در كتاب « العمده » بمفاد اين روايت از صحيح مسلم و از جمع بين صحيحين تأليف حميدى نقل كرده است .
ملا على رازى در كتاب « توضيح المقال » ، در ذيل اقسام حديث ، به اعتبار انحاء تحمل آن ، در قسمت تحمل آن از معصوم ( ع ) ، چنين آورده است : « و امّا القراءة فامكانها فيه ايضا معلوم و امّا وقوعها فالظَّاهر انّه كذلك فى بعض الرّوايات مثل ما ورد انّه سأله عليه السلام عن صدق بعض الرّوايات فقال : عليه السلام نعم هو كذلك فى كتاب عليّ ( ع ) و املاء الرسول . » ابن شهرآشوب نقل كرده كه زيد بن على بن الحسين به سورة بن كلب گفت : از كجا دانستيد كه صاحب شما ( يعنى حضرت صادق ) در علم چنانست كه شما مىگوييد ؟