بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 44


مباحث اصلى [ تقسيم اصول دوره هاى فقه به دو دوره ] اصول دوره هاى فقه [ تشريع و تفريع ] احكام فقهى ، بدان معنى كه در فن « تاريخ ادوار فقه » بحث از آنها منظور مىباشد بطور طبيعى ، دو مرحله پيدا كرده است :
نخست بطور تدرج ، حكمى پس از حكمى ديگر صدور يافته و از آن پس كه اصول احكام صادر و تا حدى جمع گشته ، به استنباط و تفقه احكام و تكاليف يعنى تفريع بر آن اصول كلى اولى نوبه رسيده است .
پس دوره هاى اصلى يا اصول دوره هاى تاريخى فقه ( احكام و تكاليف ) از دو دوره بيشتر نيست بدين قرار :
1 - دورهء تشريع يا دور صدور احكام .
2 - دورهء تفريع يا دور استخراج و استنباط احكام .
اين تقسيمى است كه ، به قسمت اوليه ، براى ادوار فقه مىباشد . تقسيماتى ديگر كه براى هر يك از اين دوره ها پيش آيد در حقيقت تقسيم به قسمت ثانوى مىباشد و در طول دور صدور و استنباط قرار مىگيرد نه در عرض آنها .
[ وقوع تفقه در دورهء تشريع ] در اينجا شايسته است متذكر باشيم كه چنان كه در تاريخ عمومى ، پس از تقسيم ازمنهء حيات و ترقى بشر به اعصار و عهود چهارگانه اش ، گفته شده كه تحقق آن عهود


صفحه 45


و اعصار نسبت به همهء مردم در يك زمان نبوده و يكسان نيست[1]همچنين در تاريخ ادوار فقه ضرورى نيست كه دورهء تفقه و تفريع از حيث زمان بر دور صدور و تشريع مترتب و بطور حتم از آن متأخر باشد بلكه ممكن است در يك زمان نسبت به احكامى كه صدور يافته دور تفقه باشد و نسبت به احكامى كه در طريق صدور و شرف نزول است دور پيدايش و تحقق .
در اينجا ، براى روشن شدن اين موضوع ، چند نمونه ياد مىگردد :
1 - هنگامى كه پيغمبر ( ص ) از مكه به مدينه هجرت نكرده و نماز را ( به عقيدهء اكثر ارباب سير ) بسوى بيت المقدس مىگزارده و هنوز حكم تعيين قبله صدور نيافته بوده است شخصى كه بر لزوم توجه به بيت المقدس به « فعل پيغمبر » استناد و استدلال كرده ، تفقه و استنباط به عمل آورده است .[2]


[1]به اين معنى كه اگر هم اكنون نسبت به ملت و قومى عصر چهارم باشد ممكن است نسبت به قومى ديگر عصر نخست ( حجرى ) باشد و خلاصه آن كه تمام اقوام و ملل يك مرتبه از توحش خارج نشده و با هم به مراحل تمدن وارد نگشته‌اند بلكه در همان هنگام كه عده‌اى از بشر در نهايت درجه از تكامل مدنيت و رقا هستند چه بسا گروهى ديگر در ، پايينترين درجات توحش و انحطاط زندگى كنند .
[2]- محمد عبد العظيم زرقانى ( مدرس علوم قرآن و علوم حديث در دانشكده اصول دين طبق برنامهء مجلس از هر ) در كتاب « مناهل العرفان فى علوم القرآن » اين مضمون را آورده است : « نظير اين اختلاف در زمان خود پيغمبر ( ص ) ميان اصحاب روى داد و ايشان بى آن كه نزاع و جدال كنند هر كدام رأى خود را به كار بست و به نظر رفيقش احترام گذاشت پيغمبر ( ص ) نيز هيچ كدام را ملامت نكرد بلكه ايشان را بر آن چه كرده بودند « تقرير » كرد با اين كه نتيجهء اين اختلاف اين بود كه برخى از ايشان در نتيجه اجتهاد خود نماز را در وقت آن ترك كرده بود . روزى پيغمبر ( ص ) به گروهى از ياران فرمود : « لا يصلين احدكم العصر الَّا فى بنى قريضة » . ياران در راه پيمايى تسريع كردند ليكن نماز نخوانده و به مقصد نرسيده بودند كه آفتاب رو به غروب نهاد در اين هنگام « اجتهاد » به ميان آمد پس برخى به حكم ظاهر نص چون هنوز به محل بنى قريضه نرسيده بودند نماز عصر را نخواندند تا وقت آن منقضى شد . برخى ديگر به تاويل نص پرداخته و آن را بر كنايه از اسراع و تندروى حمل كردند و با آن كه به مقصد نرسيده بودند از خوف فوت وقت به نماز پرداختند و نماز خواندند »


صفحه 46


حكايت زير را ابن هشام در كتاب سيرهء خود ، كه از قديمترين سيره هاى موجود مىباشد ، بدين مضمون آورده است « كعب بن مالك كه از حاضر شدگان در « عقبهء اولى » و از بيعت كنندگان با پيغمبر ( ص ) در آن عقبه بوده چنين گفته است :
« با گروهى از مشركان مدينه بسوى مكه روان شديم . ما نماز خوان و در دين فقيه[1]بوديم .
« براء بن معرور[2]كه بزرگ و سرور ما بود نيز با ما خارج شد چون از مدينه بيرون شديم براء گفت براى من تازه رأيى پيدا شده كه نمىدانم شما با من در اين انديشه و رأى موافقت خواهيد داشت يا نه ؟ گفتيم آن انديشه چيست گفت من شايسته نمىدانم به كعبه پشت كنم بلكه روى به كعبه نماز خواهم گزارد . كعب گفت من به دو گفتم آن چه از « فعل » رسول نقل شده خلاف اين است كه تو انديشه مىكنى و ما هر گز براى موافقت با تو با رسول مخالفت نخواهيم كرد گفت پس من به انديشهء خود رفتار مىكنم شما هم بحسب فهم و استنباط خويش .
چون شام در رسيد براء رو به كعبه نماز گزارد و ما بسوى شام ( بيت المقدس ) .
پس از فراغ ، وى را بر اين عمل سرزنش كرديم چون به مكه وارد و به ديدار پيغمبر فائز شديم براء قصه را معروض داشت پيغمبر ( ص ) به دو گفت :
« قد كنت على قبلة لو صبرت عليها » عون بن ايوب انصارى به همين براء و كار او نظر داشته كه گفته است :
< شعر > و منّا المصلَّى اوّل النّاس مقبلا على كعبة الرّحمن بين المشاعر < / شعر > چنان كه در اين قصه مشهود است كعب و پيروانش از راه استناد بفعل پيغمبر ( ص )


[1]« براء بن معرور كسحاب و الثاني بالمهملتين كمفعول من الصحابة و المحدثين » ( معيار اللغه ) .
[2]- در اين عبارت نيز از فقه همان معنى كه در صدر اسلام متداول بوده خواسته شده است .


صفحه 47


حكمى را استنباط كرده‌اند پس در دورهء صدور ، تفقه و استنباط پديد آمده است .
2 - شهرستانى[1]در كتاب ملل و نحل خود اين مضمون را گفته است :
« خبرى ، بطور استفاضه ، از پيغمبر ( ص ) رسيده كه چون خواست معاذ را به يمن فرستد گفت « يا معاذ بم تحكم ؟ » بچه حكم مىكنى ؟ پاسخ داد : بكتاب خدا .
گفت « فان لم تجد ؟ » اگر حكمى را در آن نيابى ؟ پاسخ داد : به سنت پيغمبر .
گفت « فان لم تجد ؟ » اگر نيابى ؟ پاسخ داد « اجتهد » اجتهاد خويش را به كار مىبرم[2]. پس پيغمبر گفت « الحمد للَّه الَّذي وفّق رسول رسوله لما يرضاه » 3 - باز همو در همان كتاب اين مضمون را آورده است .
« از امير المؤمنين رضى الله عنه روايت شده كه گفت پيغمبر ( ص ) مرا بعنوان قاضى به يمن فرستاد پس پرسيدم يا رسول الله كيف اقضى بين النّاس و أنا حديث السنّ ؟
چگونه با اين كه نورسم به قضا پردازم ؟ . پيغمبر ( ص ) دست به سينه‌ام نهاد و گفت :
« اللَّهمّ اهد قلبه و ثبّت لسانه » از آن پس در قضاء ميان دو تن هيچ گاه مرا شكى به هم نرسيده و همواره بر حال يقين بوده‌ام » اين دو قسمت را شهرستانى براى جواز اجتهاد و عمل برأى مورد استناد قراد داده است ، بهر حال منظور ما كه تحقق تفقه در دورهء صدور باشد از آن دو دانسته و ظاهر مىگردد .


[1]محمد بن عبد الكريم بن احمد متكلم اشعرى مشهور ، صاحب تأليفاتى چند كه از همهء آنها معروفتر كتاب ملل و نحل او مىباشد در ماه شعبان از سال پانصد و چهل و هشت ( 548 ) هجرى قمرى وفات يافته است .
[2]- شيخ طوسى در كتاب عدّة الاصول و بعضى ديگر نيز در كتب خود اين مضمون را نقل كرده‌اند .


صفحه 48


4 - حكيم متألَّه و فاضل متفقّه ، دانشمند نقّاد مير محمد باقر داماد[1]قدّس سرّه ، در مسأله دوم[2]از رسالهء « عيون المسائل » خود از فخر المحققين[3]نقل كرده كه او در كتاب « ايضاح » خويش به اين روايت نبوى « روى انّ صحابيّا و هو امّا عمرو بن العاص او حسان ، على اختلاف الروايات ، اجنب فتيمّم من شدة البرد فقال النبي ( ص ) : أصلَّيت بأصحابك و أنت جنب ؟ ، و فى رواية : أتصلَّى بالنّاس و أنت جنب ؟ » استناد كرده است پس مير داماد قدس سره ، در مقام رد بر فخر المحققين گفته است « و الجواب انه ان كان قد اقرّه على صحة صلاته ، على ما روى ، فالغرض انما كان استعلام فقهه لا اثبات الجنابة مع الصلاة و ان كان قد حكم ببطلان صلاته فالسبب ان البرد لم يكن بحيث يسوغ معه التيمم » .
و هم مير داماد ، قدّس سره ، در همان مسأله از همان رساله ، عبارت زير را


[1]سيد اجل مير محمد باقر بن محمد حسينى استرابادى كه پدرش چون داماد شيخ على عبد العالي كركى معروف به « محقق ثانى » و ملقب به « مقتدى الشيعة » بوده به لقب مير داماد اشتهار يافته و پسر نيز به همان لقب خوانده شده است . مير محمد باقر در سال يك هزار و چهل و يك ( 1041 ) هجرى قمرى كه با شاه صفى به زيارت عتبات مقدسه رفته در همان جا در گذشته و در نجف به خاك سپرده شد و به قولى ديگر ، كه اين مصراع « عروس علم و دين را مرده داماد » بدان اشارت است ، در تاريخ يك هزار و چهل وفات يافته است . شرح حال او را كتاب « مسرح الفؤاد » كه نويسنده تاليفش را در دست دارد به تفصيل عهده دار است .
[2]- اين مسأله در بارهء كسى است كه جنب بوده و تيمم گرفته و بحدث اصغر ، محدث گشته پس تكليف فعلى او چيست ؟ آيا اگر آب به اندازه وضوء داشته باشد تكليف وى وضوء است يا تيمم ؟
[3]ابو طالب ، محمد بن حسن بن يوسف بن مطهر حلى در سال ششصد و هشتاد و دو ( 682 ) هجرى قمرى متولد شده و در سال هفتصد و هفتاد و يك ( 771 ) به سن هشتاد و نه ( 89 ) سال در گذشته است . شرح حالش ، در متن كتاب در مجلدات بعد ، ذكر خواهد شد .


صفحه 49


از قواعد شهيد اول[1]نقل كرده است « و قوله لحسّان لما تيمّم : أصلَّيت بأصحابك و أنت جنب ؟ لاستعلام فقهه كما قال لمعاذ : بم تحكم ؟ » .
ابو الفتوح رازى[2]در ذيل وجوه سه گانه كه براى جملهء آخر از آيهء 33 از سورهء النساء * ( . . وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ) * در تفسير خود آورده چنين گفته است :
« يكى را از جمله صحابه ، رسول ( ص ) به سريّتى فرستاد و گفت مرا در راه احتلام افتاد و سرما سخت بود من نيارستم غسل كردن از هلاك ترسيدم تيمم كردم و نماز كردم به قوم خود ، چون باز آمدم رسول را خبر دادم مرا گفت : « يا هذا أصلَّيت بأصحابك و أنت جنب ؟ » به اصحاب نماز كردى و تو جنب بودى من گفتم :
اى رسول الله سرما سخت بود و من بر خويشتن خائف بودم خواستم تا غسل كنم اين آيتم ياد آمد كه خداى تعالى مىگويد * ( وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ) * رسول ( ص ) بخنديد و ديگر چيزى نگفت » از اين قضيه بويژه با تنظير شهيد اول اين مسأله را به قضيهء معاذ ( همان قضيه است كه از شهرستانى نقل شد ) وقوع تفقه و استنباط فى الجمله در دورهء صدور بلكه مشروع بودن و جواز آن نيز دانسته و ثابت مىگردد .


[1]ابو عبد اللَّه ، محمد بن جمال الدين ، مكى بن شمس الدين ، محمد دمشقى عاملى در سال هفتصد و سى چهار ( 734 ) هجرى قمرى تولد يافته و از فخر المحققين پسر علامه حلى اجازه داشته و در سال هفتصد و هشتاد و شش ( 786 ) به شهادت رسيده . شرح حال آن بزرگوار نيز در متن كتاب ياد خواهد شد .
[2]- جمال الدين ، حسين بن على بن محمد بن احمد خزاعى صاحب تفسير مشهور « روض الجنان » تاريخ فوتش تحقيقا دانسته نيست . از مشايخ ابن شهرآشوب متوفى به سال پانصد و هشتاد و هشت ( 588 ) قمرى بوده است .


صفحه 50


5 - محقّق حلَّى رحمه الله[1]در كتاب المعتبر در مسألهء قصر و اتمام بعد از اين كه اين مضمون را گفته است كه « علماء ما قصر در نماز و روزه را عزيمت مىدانند و ابو حنيفه قصر را در نماز عزيمت مىداند نه در روزه و شافعى هم در نماز و هم در روزه به تخيير قائل است و مالك گفته است در قصر نماز ، دو روايت مىباشد كه اشهر آن دو ، تخير را مىرساند چون از عائشه روايت شده كه گفته است با پيغمبر مسافرت كردم پس او افطار مىكرد و من روزه مىداشتم پس پيغمبر را خبر دادم گفت خوب كردى و عطاء از عائشه روايت كرده است كه گفته است :
« كان رسول الله يتمّ فى السّفر و يقصّر » و انس گفته است اصحاب پيغمبر ( ص ) را چنان معمول بود كه در مسافرت بعضى اتمام مىكردند و برخى قصر پس بعضى افطار مىكردند و بعضى روزه مىگرفتند و هيچ كس بر ديگرى عيب نمىگرفت . . » و بعد از اين كه به اجماع و رواياتى براى عقيده و ادعاء خود استناد كرده و آيهء * ( فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْه . . ) * را نيز بر عزيمت بودن افطار ، شاهد و در آن ظاهر دانسته و روايت جابر را كه گفته به پيغمبر خبر رسيد كه مردمى در سفر روزه گرفتند و حضرت فرمود « أولئك العصاة » نقل كرده در مقام جواب از روايات متعدد چنين گفته است :
« و خبر عائشة لا حجّة فيه للاحتمال انّها صامت جاهلة بفرض القصر فجاز صومها و امّا قولها « كان فى السّفر يتمّ و يقصّر » فلعله ليس فى السفر الواحد بل يتم فى القصير و يقصر فى الطويل و خبر انس حكاية فعل الصحابة و هى مسألة اجتهادية فجائز ان يرى بعضهم الاتمام دون البعض و لا يدل على التخير »


[1]- ابو القاسم ، نجم الدين ، جعفر بن حسن بن يحيى بن سعيد حلَّى در سال ششصد و هفتاد و شش ( 676 ) قمرى وفات يافته است . شرح حال او نيز در متن كتاب آورده خواهد شد .


صفحه 51


6 - در مسألهء كيفيت تيمم قصه‌اى به عمّار منسوب شده ، كه به گفتهء صاحب جواهر تمام آن قصه در كتاب « مستطرفات السرائر » ابن ادريس مذكور مىباشد چون آن كتاب را اكنون در دسترس ندارم[1]قسمت زير را كه سيد بحر العلوم در كتاب رجال خود در ذيل ترجمهء حال عمار آورده در اينجا به عين عبارت او نقل مىكنيم :
« و قصهء عمار فى التيمّم مشهورة ، و هو و ان لم يصب فيها الا انه كان [ اصوب ] من عمر حيث ترك الصلاة لمّا اصابته الجنابة و لم يجد ماء . و اما عمّار فانه لمّا علم ان الصلاة لا تسقط بذلك راعى التسوية بين البدل و المبدل و ظن ان بدلية التيمم عن الغسل يقتضى الاستيعاب[2]: و هذا لعمري من انظار الفقهاء و دقائقهم بل من قواعدهم و ضوابطهم .
« و انما قال رسول الله صلَّى الله عليه و آله « أفلا فعلت هكذا ؟ » و مسح وجهه


[1]- اينك كه جلد اول اين تاليف براى چاپ آماده گرديده كتاب « السرائر » ابن ادريس نزدم حاضر است قصهء عمار را در قسمت « مستطرفات » در ذيل آن چه از « نوادر احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى صاحب حضرت رضا ع » استطراف كرده چنين آورده است « قال احمد : ذكر عبد اللَّه بن بكير عن زرارة عن ابى جعفر قال عمار بن ياسر لرسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله قال يا رسول اللَّه اجنبت الليلة و لم يكن عندى ماء قال كيف صنعت ؟ قال طرحت ثيابى و قمت على الصعيد فتمعّكت فيه فقال ( ص ) هكذا يصنع الحمار انما قال اللَّه عز و جل * ( فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً ) * فضرب بيده على الارض ثم ضرب إحداهما على الاخرى ثم مسح كفيه كل واحدة على - الاخرى فمسح باليسرى على اليمنى و اليمنى على اليسرى » .
[2]- ابو الفتوح رازى در ذيل آيهء تيمم ( آيهء 46 از سورهء النساء ) چنين آورده است : « و راوى خبر گويد كه مردى نزديك عمر آمد و او را پرسيد از كسى كه او را جنابت رسد و آب نيابد گفت : صبر كند تا آب يابد غسل كند و تا آب نيابد نماز نكند عمار ياسر حاضر بود او را گفت ياد ندارى كه ما با پيغمبر ( ص ) در فلان سفر بوديم مرا جنابت رسيد برفتم و خويشتن را در خاك بگردانيدم پس بيامدم و رسول را خبر دادم مرا گفت : يا عمار اين قدر كفايت بود ترا و دست در زمين زد و در روى ماليد و دگر باره در دستها و گفت : نگر تا دگر چنان نكنى »