على عهد رسول الله ( ص ) و ابى بكر حتى نهى عنه عمر فى شأن عمرو بن حريث » ما در روزگار پيغمبر ( ص ) و ابو بكر « متعه » مىگرفتيم تا اين كه عمر در قضيهء عمرو بن حريث از آن منع كرد .
و در مبحث سيّم در بارهء احاديثى كه به زعم ديگران حكم حلَّيّت متعه را ناسخ شده گفتگو كرده خلاصهء آن چه در اين زمينه آورده اين است كه آن احاديث در زمانى متأخّر از عهد چهار خليفه بدان نظر وضع و تلفيق شده تا راى تحريم كننده تصحيح شود و بحث تفصيلى راجع به آن احاديث را ( از لحاظ استقصاء ، و از لحاظ تضعيف خود استدلال كنندگان و جرح و تعديل ائمهء ايشان آنها را از لحاظ تناقض آنها با صحاح متواتره از طريق اهل بيت بلكه با صحاح منقول از طريق خود عامه ، كه بر دوام حلَّيّت و استمرار اباحه دلالت دارد بلكه تناقض ميان خود آنها را ) بكتاب « النّجعة
فى احكام المتعة » كه خود تاليف كرده احاله داده و در آخر گفته است : « بزرگان صحابه چنان كه از جابر نقل شد و از ديگران نيز نقل خواهد شد همه اعتراف داشتهاند كه ناسخى از خدا و پيغمبر ( ص ) در اين موضوع نرسيده و حتى خود عمر نيز ، چنان كه از صريح اسناد وى نهى و تحريم را به خودش دانسته مىشود ، نسخ الهى را ادّعا نكرده است » :
آنگاه چنين افاده كرده است : « از غرائب امور ادعاء منسوخ شدن حكم متعه است به آيهء * ( وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلَّا عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ ) * به گمان اين كه « متعه » نه « زوجه » است و نه « ملك يمين » : امّا اين كه « ملك يمين » نمىباشد مسلَّم است و اما اين كه « زوجه » نيست چون نفقه وارث و حقّ اضطجاع ندارد .
پاسخ اين سخن روشن است چه متعه زوجه ايست شرعى به عقدى شرعى و عدم ارث و نفقه و حقّ ليله ( اضطجاع ) به حكم ادلهء خاصه است كه عمومات مربوط به احكام زوجات به آنها تخصيص يافته .
« بعلاوه اين آيه به اتفاق همه از آيات مكَّى است كه پيش از هجرت نزول يافته پس چگونه ممكن است اباحهء متعه را كه به اجماع كل پس از هجرت و در مدينه تشريع گرديده به آيهء مكَّى منسوخ قرار داد ؟
« از عجائب اين است كه آيهء سورهء المؤمنون را * ( وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ . . ) * به استناد اين كه متعه ، ملك يمين نيست و به ادّعاء اين كه زوجه نيز نمىباشد ناسخ حكم متعه قرار مىدهند ليكن اگر از ايشان پرسيده شود كه اين آيه نسبت به نكاح كنيزانى كه ملك غير ناكح مىباشد ( تحليل ) با اين كه نه زوجهء ناكح هستند و نه ملك يمين براى او چرا ناسخ نمىباشد ؟ اينجاست كه مىگويند آيهء سورهء « المؤمنون » مكَّى است و نكاح آن كنيزان در سوره النّساء كه مدنى مىباشد . به اين آيه : * ( وَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ . . ) * الآيه تشريع گرديده و مكَّى ممكن نيست نسبت به مدنى ناسخ گردد چه بايد منسوخ مقدم بر ناسخ باشد . اين را مىگويند
و ازين فراموش دارند كه متعه در مدينه به آيهء * ( فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِه مِنْهُنَّ . . ) * الآيه كه هم در سورهء « النّساء » مىباشد تشريع شده است ! ! » و در مبحث چهارم احاديثى را آورده كه بر حدوث تحريم از ناحيه خليفهء دوم دلالت مىكند . از آن جمله از صحيح مسلم به اسناد از ابو نضره آورده كه او گفته است : ابن عباس به متعه امر مىكرد و ابن زبير از آن نهى مىنمود من به جابر گفتم جابر در جمله چنين گفت : تمتعنا مع رسول الله ( ص ) فلمّا قام عمر قال : انّ الله كان يحلّ لرسوله ما شاء بما شاء فاتمّوا الحج و العمرة و ابنوا نكاح هذه النّساء فلن أوتي برجل نكح امرأة إلى اجل الَّا رجمته بالحجارة » و هم قول خليفهء دوم را بر منبر كه بطور مستفيض روايت شده « متعتان كانتا على عهد رسول الله ( ص ) و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما : متعة الحج و متعة النّساء » نقل كرده است .
و در همين مبحث آن چه را ملا على قوشچى در اواخر مبحث امامت از شرحش بر تجريد محقق طوسى بدين مضمون كه « عمر بر منبر چنين گفته است : « أيّها النّاس ثلث كنّ على عهد رسول الله ( ص ) و انا انهى عنهنّ و أحرمهنّ و أعاقب عليهنّ : متعة النّساء و متعة الحجّ و حىّ على خير العمل » و او در اين گفته معذور مىباشد چه اين كرده و گفته اش مبنى بر تاويل و اجتهاد بوده است » آورده و از آن پس از كتاب « الموطَّأ » امام مالك نقل كرده كه او در باب نكاح متعه از عروة بن زبير روايت نموده كه وى اين مضمون را گفته است : « همانا خويله بنت حكيم بر عمر در آمد و گفت : ربيعة بن اميّه ( برادر صفوان بن أمية بن خلف قرشى جمحى ) زنى را به متعه گرفته و اكنون آن زن آبستن شده است . عمر بيرون آمد در حالى كه از شدت عجله و خشم ردايش به زمين كشيده مىشد پس چنين گفت : « هذه المتعة و لو كنت تقدّمت فيها لرجمت » يعنى اگر از اين پيش آن را تحريم و قبل از اين به رجم آن ابلاغ و انذار كرده بودم هر آينه رجم مىكردم . زرقانى بر شرحش از اين حديث از « الموطَّأ » اين معنى را از ابن عبد البر نقل كرده است . . »
و در مبحث پنجم برخى از كسانى را كه به گفتهء او براى ايشان امكان يافته و جرأت كردهاند كه بر تحريم عمر انكار كنند و حكم واقعى را اظهار دارند نام برده است .
از جملهء آنان ، بنقل طبرى و ثعلبى در ذيل آيهء « متعه » از دو تفسير بزرگ خود ، على ( ع ) بوده[1]كه گفته است : « لو لا انّ عمر نهى عن المتعة ما زنى الا شقى » و اين مضمون از طرف اهل بيت ( ع ) بطور تواتر نقل شده است .
و از جمله ، بنقل ابن اثير در ذيل مادهء « شفى » از كتاب النّهايه ، و بروايت جمعى زياد ، ابن عباس بوده كه گفته است : « ما كانت المتعة الَّا رحمة رحم الله بها أمّة محمّد لو لا نهيه ( يعنى عمر ) عنها ما احتاج إلى الزنا الا شفى » يعنى الَّا قليل من النّاس .
و از جمله ، بنقل امام احمد در مسندش ، عبد الله عمر بوده كه چون از وى از « متعهء نساء » پرسيده شده گفته است : « و الله ما كنّا على عهد رسول الله ( ص ) زانين و لا مسافحين . . »
[1]احمد بن محمد بن حنبل در كتاب « المسند » حديث 402 را به اسناد خود از سعيد بن مسيّب با اين عبارت آورده است : « قال ( يعنى ابن المسيّب ) : خرج عثمان حاجّا حتى اذا كان ببعض الطريق قيل لعليّ : انّه قد نهى عن التمتّع بالعمرة إلى الحج فقال علىّ لأصحابه : اذا ارتحلوا ، فارتحلوا ، فاهلّ و اصحابه بعمرة ، فلم يكلَّمه عثمان فى ذلك ، فقال له علىّ : ألم اخبر انّك نهيت عن التّمتّع بالعمرة ؟ قال : فقال : بلى ، قال : فلم تسمع رسول اللَّه ( ص ) تمتع ؟ قال : بلى . » و همو در همان كتاب حديث 424 را به اسناد خود از ابن مسيّب به اين عبارت آورده است : « حجّ عثمان حتى اذا كان فى بعض الطريق اخبر علىّ ان عثمان نهى اصحابه عن التّمتّع بالعمرة و الحجّ فقال على لأصحابه : اذا راح فروحوا فاهلّ على و اصحابه بعمرة ، فلم يكلَّمهم عثمان فقال علىّ : ألم اخبر انّك نهيت عن التمتّع ؟ ألم يتمتّع رسول اللَّه ( ص ) ؟ قال : فما ارى ما اجابه عثمان »
و بنقل علَّامه حلَّى در كتاب « نهج الصّدق » و شهيد ثانى در كتاب « الروضة البهيّه » ( شرح بر « اللَّمعة الدمشقيّة » تاليف شهيد اول ، بنقل اين دو از صحيح ترمذى ، مردى از اهل شام از عبد الله عمر مسألهء متعهء زنان را پرسيده و او پاسخ داده « هى حلال » حلالست .
پس از آن مرد شامى گفته است : « و إنّ اباك قد نهى عنها » پدرت از آن نهى كرده .
عبد الله جواب داده است : « أرأيت إن كان ابى نهى عنها و صنعها رسول الله ( ص ) أنترك السّنّة و نتّبع قول ابى ؟ ! » آيا تو چنان مىدانى كه اگر پدرم آن را نهى كرده باشد و پيغمبر ( ص ) به آن عمل ، ما سنّت را ترك و گفتهء پدر مرا متابعت كنيم ؟ ! » و از جمله ، بنقل بخارى و مسلم در دو صحيح خود ، عبد الله بن مسعود بوده گفته است : « كنّا نغزو مع رسول الله ( ص ) و ليس لنا شيء[1]فقلنا ألا نستخصي ؟ ! فنهانا عن ذلك ثمّ رخّص لنا ان ننكح المرأة بالثّوب ثمّ قرء علينا : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ الله لَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ الله لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ) * و از جمله ، بنقل فخر رازى در تفسير كبير ، عمران بن حصين بوده كه چنين گفته است : « انزل الله فى المتعة آية و ما نسخها بآية أخرى و أمرنا رسول الله بالمتعة و ما نهانا عنها ثمّ قال رجل برأيه ما شاء » امام رازى گفته است : مراد عمران از آن مرد عمر بوده است و بخارى در صحيح خود از عمران بن حصين اين روايت را بدين گونه آورده است ، « نزلت آية المتعة من كتاب الله ففعلناها مع رسول الله و لم ينزل قرآن يحرّمها و لم ينه عنها حتّى مات ( ص ) ثمّ قال رجل برأيه ما شاء » و احمد بن حنبل در مسند خود به اسنادش اين روايت را از عمران بن حصين بدين عبارت نقل كرده : « نزلت آية المتعة فى كتاب الله ، تبارك و تعالى ، و عملنا بها مع رسول الله ( ص ) فلم تنزل آية تنسخها و لم ينه عنها النّبيّ حتّى مات »
[1]در صحيح مسلم به جاى لفظ « شيء » لفظ « نساء » نقل شده است .
و در آخر اين مبحث قضيهء مأمون را كه در ايام خلافت خود فرمان داد منادى به تحليل « متعه » ندا كند بدين گونه آورده است : « محمد بن منصور و ابو العيناء بر مامون وارد شدند او در حالى كه مسواك مىكرد و خشمناك بود مىگفت : « متعتان كانتا على عهد رسول الله و على عهد ابى بكر و انا انهى عنهما ، و من أنت يا جعل ! حتّى تنهى عمّا فعله رسول الله و ابو بكر ؟ ! » « پس محمد بن منصور خواست در اين زمينه با مأمون سخن گويد ابو العيناء بوى اشارت كرد و گفت : « رجل يقول فى عمر بن خطَّاب ما يقول ! نكلَّمه نحن ؟ ! » پس سخن نگفتند . در اين اثنا يحيى بن اكثم وارد شد[1]و مأمون را از فتنه بترساند و گفت :
اگر اين بانگ برآيد و صدا بلند شود مردم آن را حادثه و پيشامدى عظيم در عالم اسلام تلقّى خواهند كرد : خواص بدان رضا نخواهند داد و عوام بر آن شكيبايى نخواهند داشت چه در نزد مردم بين نداء به اباحه و تحليل متعه و نداء به اباحهء زنا تفاوتى نمىباشد . خلاصه آن اندازه از اين مقوله با مأمون سخن گفت تا وى را از شورش مردم و خلع او از سلطنت بيمناك ساخت و مأمون ناگزير از عزيمت خود دست برداشت . » 4 - باز دانشمند معاصر در همان كتاب ( الفصول المهمّه ) در طى تعديد موارد تأوّلات صحابه چنين افاده كرده « و از آن جمله است تاوّل ايشان در اذان صبح چه در آن تصرّف نموده و فصلى را كه در زمان پيغمبر ( ص ) در سلك فصولش نبوده در آن داخل كرده و آن جملهء « الصّلاة خير من النّوم » مىباشد كه به دستور خليفهء دوم جزء اذان قرار داده شده و قطع نظر از احاديث متواتره از طريق عترت طاهره كه برين موضوع دلالت مىكند از طرق عامّه نيز رواياتى كه بر آن صراحت دارد موجود مىباشد :
[1]ابن خلَّكان اين قضيه را تا اين موضع به همين كيفيت در ذيل ترجمهء يحيى بن اكثم آورده ليكن بقيه را به صورت بحث علمى ميان يحيى و مامون و قانع شدن مأمون به استدلال يحيى نقل كرده است .
« از جمله امام مالك در كتاب « الموطَّأ » چنين آورده است : « جاء المؤذّن إلى عمر بن خطَّاب يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائما فقال : « الصّلاة خير من النّوم » فامره عمر ان يجعله فى نداء الصّبح » علَّامه زرقانى در شرحش بر كتاب « الموطَّأ » از سنن دار قطنى به اسنادش از ابن عمر روايت كرده كه عمر به مؤذن[1]خود گفته است : « اذا بلغت « حىّ على الفلاح » فى الفجر فقل : الصّلاة خير من النّوم ، الصّلاة خير من النّوم » .
[1]نويسنده اين اوراق نمىداند آن مؤذن كه بوده و قصدش از آن جمله چه بوده ؟ ليكن به سليقه و ذوق كسانى كه آن جمله را پسنديده و برگزيدهاند ، گر چه بر عدم ذوق و فساد قريحه نويسنده هم حمل گردد ، بسيار در شگفت است و نمىتواند بفهمد كه بچه مجوّز ذوقى و ادبى و حتى عادى جمله هاى انشائى متناسب و زيبا و پر معنى و رو به ترقى « حىّ على الصّلاة » و « حى على خير العمل » تغيير يافته و از اسلوب انشائى كه براى تحريض و تهييج لازم يا متناسب است در جملهء سيم دست برداشته و جملهء خبرى ، آن هم با معنى مطروق و مبتذل و سست و عاميانه ، به جاى آن برگزيده شده است . در آن سه جملهء اصلى ، نخست به اسلوبى انشائى به اقامه و احياء صلاة بعنوان خود « صلاة » تحريض به عمل آمده آنگاه بطور ترقى ، آن عمل ( صلاة ) عين « فلاح » خوانده شده و باز به فلاح كه مطلوب حقيق همهء مردم است ، تحريض بوقوع پيوسته باز هم در مقام تحريض به اين عمل مهم ، كه « عمود دين » و « معراج مؤمن » و « قربان كل تقى » و « ان قبلت قبلت ما سواها و ان ردّت ردّت ما سواها » و « ناهى از فحشاء » مىباشد بعنوان « خير العمل » به اقامه و احياء آن امر شده تا عظمت مقام آن نسبت به ديگر اعمال خير معلوم گردد و ذوق و شوق نسبت به انجام دادن آن تاكد و تشدّد يابد . حالا آيا از جملهء خبرى « الصّلاة خير من النّوم » چنين عظمت مقام و ترقى در اسلوب كلام مستفاد هست ؟ و آيا ارزش مهمى براى تحريض و تهييج در آن يافت مىگردد يا نه ؟ حكم آن بسته به ذوق و قريحه و تصديق بدان منوط به انصاف و حقگويى است . همهء اينها با قطع نظر از لزوم تعبد است نسبت به مطالب و دستورات دين .
5 - اسقاط « حىّ على خير العمل » از اذان و اقامه دانشمند نامبرده شده در تعليل اين قسمت از « تاويل سلف » چنين افاده كرده :
« و اين اسقاط و حذف بدان وجه اتفاق افتاده كه ايشان براى ترغيب و تشويق عامهء مردم بجهاد مىگفتند مراد از « خير العمل » جهاد در راه خدا مىباشد و بس . پس اگر روزى چند بار در نماز بانگ برداشته شود كه « خير العمل » نماز است با آن نظر منافات بهم مىرسد بلكه چنان مىپنداشتند كه اگر اين جمله در اذان و اقامه بر جاى ماند مردم از جهاد سست شوند و پاى پس كشند چه هر گاه بدانند كه نماز بهترين عمل مىباشد بىگمان با آسودگى و سلامت كه در آن هست بر ثواب آن اقتصار مىكنند و از خطر جهاد كه در عين حال نسبت به نماز اجرش كمتر مىباشد خويشتن را بر كنار مىدارند و عمر كه در آن هنگام ولىّ امر بود همّت بر آن مىداشت كه سر تا سر كشورهاى جهان را زير سلطه و فرمان در آورد . اين منظور جز با تشويق سپاه به اقدام در مهالك و ورود در مخاطرات جهاد ، بحصول نمىپيوست و بهترين وسيله براى عملى شدن اين اقدام توليد ايمان به عظمت شأن جهاد و ترجيح آن بر همهء اعمال و خلاصه اعتقاد به « خير العمل » بودن آن به نظر مىآمد .
« از اين رو براى نيل به اين مصلحت كه به عقيدهء او بر تعبد به سنت مقدم مىنمود ! اسقاط اين جمله در نظرش ترجيح يافت به طورى كه بر فراز منبر ، بنقل قوشچى ، كه از ائمهء متكلمان اشعرى مذهب است ، تصريح كرد كه سه چيز در عهد پيغمبر ( ص ) بود و او آنها را نهى و حرام كرده و گفته است : مرتكب را عقاب مىكند : متعهء حج و متعهء نساء و حىّ على خير العمل .
« جز اهل بيت و پيروان ايشان باقى اهل اسلام پس از زمان عمر از وى پيروى كردند ليكن عترت طاهره و اقتداء كنندگان به ايشان نه تنها آن را اسقاط نكردند بلكه