9 - ممنوع شدن اشخاصى از افتاء يا محدود شدن فتوى كلمهء فتوى ، كه بضم فا و فتح آن و فتيا بضم فا استعمال شده ، بمعنى اظهار حكم مىباشد . مشتقات اين كلمهء به همين معنى در قرآن مجيد در مواردى زياد وارد شده است . از آن جمله است :
1 - آيهء 126 از سورهء چهارم ( النّساء ) * ( وَيَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ الله يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ . . ) * 2 - آيهء 175 از همان سوره * ( يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ الله يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ . . ) * 3 - آيهء 41 از سورهء 12 ( يوسف ) * ( قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيه تَسْتَفْتِيانِ . . ) * 4 - آيهء 46 از همان سوره * ( يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ . . ) * 5 - آيهء 63 از همان سوره * ( يا أَيُّهَا الْمَلأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ . . ) * 6 - آيهء 22 از سورهء 18 ( الكهف ) * ( . . وَلا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً . . ) * 7 - آيهء 32 از سورهء 27 ( النّمل ) * ( قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي . . ) * 8 - آيهء 11 از سورهء 37 ( و الصّافات ) * ( فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا ؟ . . ) * .
9 - آيهء 149 از همان سوره * ( فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ ؟ ) * در روايات نيز اين كلمه به همين معنى در زمان خود پيغمبر ( ص ) به كار مىرفته است از جمله است روايتى كه در باب « حرمت خمر » از همين كتاب به اين عبارت آورده شد :
« يا رسول الله أفتنا فى الخمر و الميسر فانّهما مذهبة للعقل مسلبة للمال » .
بهر حال در « عهد صحابه » اين كلمه درست به همان معنى كه در اعصار متأخّر اصطلاح شده به كار مىرفته يعنى از اين كلمه و مشتقاتش معنى خاص آن كه بيان حكم شرعى فرعى باشد اراده مىشده است .
در اين عهد اشخاصى كه عنوان فقاهت مىداشتهاند هم ايشان متصدى مقام افتاء نيز بودهاند و خليفه يا مردم فتوى از ايشان مىپرسيدهاند ، آن چه در اينجا بيان آن منظور مىباشد اينست كه در « عهد صحابه » گاهى برخى از اشخاص ، بطور معين ، به حكم خليفه از افتاء جلوگيرى و ممنوع مىشدهاند و گاهى فتوايى خاص ، مورد تصويب و اختصاص قرار مىگرفته چنان كه ديگران بطور عموم و نامعيّن از افتاء بر خلاف آن ممنوع مىبودهاند براى نمونه يكى دو قضيه از اين قبيل در اينجا ياد مىگردد :
سيّد مرتضى در كتاب « مسائل النّاصريّات » در مسألهء چهلم چنين گفته است :
« . . و ايضا فقد كانت الصّحابة اختلفت فى هذا الباب : فقال جمهورهم به مثل ما حكيناه من مذهبنا و قالت الانصار : الماء من الماء ، فارسلوا بابى سعيد الخدرى إلى عائشة فسالها فقالت : قال : رسول الله ( ص ) اذا التقى الختانان و غابت الحشفة وجب الغسل . فعلته انا و رسول الله فاغتسلنا . و رجعوا إلى قولها .
« و قال عمر : ان خالف احد بعد هذا جعلته نكالا و قال لزيد بن ثابت : لو افتيت بعد هذا بخلافه لأوجعتك . » ابو نعيم در ترجمهء ابو ذر در كتاب « حليه » چنين آورده است كه : مردى نزد ابو ذر رفته و بوى گفته است : « انّ مصدّقى عثمان ازدادوا علينا . أنغيب عنهم به قدر ما ازدادوا علينا ؟ فقال : لا ، قف مالك و قل ما كان لكم من حقّ فخذوه و ما كان باطلا فذروه فما تعدّوا عليك جعل فى ميزانك يوم القيمة . و على رأسه فتى من قريش فقال :
أما نهاك امير المؤمنين عن الفتيا ؟ فقال : أرقيب أنت علىّ ؟ فو الَّذى نفسى بيده لو وضعتم الصّمصامة هاهنا ثمّ ظننت انّي منفذ كلمة سمعتها من رسول الله ( ص ) قبل ان تحتزوا ، لأنفذتها »
10 - پيدا شدن خوارج و فقه و فقهاء ايشان از قضايايى مهم كه در اواخر « عهد صحابه » يعنى در زمان خلافت على عليه السّلام[1]بر اثر جنگهاى داخلى و شايد به دسائس معاويه و نيرنگ عمرو عاص به وسيلهء ايادى و جواسيس ايشان پديد آمده قضيهء خوارج مىباشد .
تشريح علل پيدا شدن اين مذهب و چگونگى آن و سير و تطوّر آن و ترجمهء رجال متنسّك و متقشّف و از خود گذشتهء آنان ( بويژه كسانى كه در دورهء بنى اميّه خروج كردهاند )[2]و توضيح نتائج و خيمه و عواقب سوء آن و بالجمله تشريح همه شئونى كه
[1]برخى مبدأ پيدا شدن خوارج را از زمان عثمان دانسته و مخالفان و قاتلان او را سر سلسلهء خوارج بشمار گرفتهاند . اين مطلب اگر از جنبهء لغوى ( اطلاق خوارج ) درست باشد از جنبهء ظهور عرفى كه شايد به وضع و اصطلاح خاص ، استناد داشته باشد درست نيست چه بحسب عرف ، عنوان « خوارج » بر كسانى اختصاص يافته كه از زمان على ( ع ) پيدا شده و شعار خاص براى خود « لا حكم الَّا للَّه » قرار داده و به مناسبت اين كه جان خويش را در راه رضاى خدا داده و خويشتن را از مصاديق آيه شريفه * ( وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَه ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه معرفى نموده بعنوان « شراة » كه جمع « شارى » مىباشد ، اشتهار يافتهاند و به مناسبت اين كه در آغاز كار از سپاه على ( ع ) جدا شده و به « حروراء » كه ديهى در نيم فرسنگى كوفه بوده رفتهاند به نام « حروريّه » خوانده شدهاند .
[2]شجاعت و شهامت و تنسّك و تقشّف برخى از مردان بلكه برخى از زنان ايشان چنان كه از شرح حال شبيب و زنش غزاله دانسته مىشود در تاريخ ، كم نظير و بلكه بىنظير بوده است . قضاياى معاريف آنان در شجاعت و شهامت به جاى خود اشخاص عادى ايشان نيز عجيب بودهاند . ابن ابى الحديد از ابو عبيده ، معمر بن مثنى چنين آورده : « طعن واحد من الخوارج يوم النهروان فمشى فى الرّمح و هو شاهر سيفه إلى ان وصل إلى طاعنه فضربه فقتله ! و هو يقرأ : « وَعَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى » ! در ميان ايشان زنانى مانند غزاله زن شبيب شيبانى بودهاند كه به دلاورى و شجاعت و تمسّك به معتقدات نه تنها از ديگر زنان امتياز مىداشته بلكه در ميان مردان هم نظير آنان كم يافت مىشود از آن جمله است امّ حكيم . ابو الفرج اصفهانى ، بنقل ابن ابى الحديد ، در بارهء وى چنين آورده است : « انّ امرأة من الخوارج كانت مع قطرى بن الفجاءة يقال لها : امّ حكيم . و كانت من اشجع الناس و اجملهم وجها و احسنهم بالدّين تمسّكا . و خطبها جماعة من الخوارج فردّتهم و لم تجبهم . فاخبر من شاهدها فى الحرب انّها كانت تحمل على الناس و ترتجز فتقول : < شعر > احمل رأسا قد سئمت حمله و قد مللت دهنه و غسله الا فتى يحمل عنّى ثقله ؟ ! < / شعر > و الخوارج يفدونها بالآباء و الامّهات فما رأينا قبلها و لا بعدها مثلها »
به خوارج مربوط مىباشد از اموريست كه اهل اطلاع و تتبّع را ذمّه ، عهده دار انجام آن است و بىگمان روشن كردن اين موضوع از همه روى و در همه نواحى و جهاتش از مهمترين فصول مباحث تاريخ اسلام بشمار مىرود ليكن در اين اوراق كه خصوص تحوّل فقه از آن منظور است به تشريح و بسط آن موضوع پرداختن و حقّ بحث را در آن باب ادا ساختن در غير موضع و دور از منظور مىباشد .
از جنبهء فقهى بطور خلاصه بايد دانست خوارج جز قرآن مجيد آن هم ظواهر آن
چيزى را مدرك و مورد استناد نمىدانند[1]مگر سنّتى را كه در زمان خليفهء اول و دوم ، مورد نقل و قبول و عمل واقع شده باشد آن هم در صورتى است كه از طريق اسلاف همطريقه و همكيش خودشان به ايشان رسيده باشد .
در احتجاجاتى كه با على عليه السّلام و اصحاب او مىكردند به آياتى از قرآن مجيد استناد مىنموده بى آن كه حتى در خود قرآن نيز عام و خاصّ و مطلق و مقيّد و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و مجمل و مبيّن و ظاهر و ماوّل را مورد توجه كامل و عنايت محقّقانه قرار دهد .
خوارج را متكلَّمانى به طريقهء خويش و فقيهانى طبق شيوه و سليقهء خودشان بوده كه در كتب مختلف از قبيل « وفيات الاعيان » تأليف ابن خلَّكان و شرح « نهج البلاغه » تأليف ابن ابى الحديد[2]نام ايشان ياد شده و كم و بيش حالات آنان مورد ترجمه و تذكره
[1]و از اين جهت در مسألهء « رجم » با عامهء اهل اسلام مخالفت كردهاند چنان كه از اين عبارت شيخ طوسى كه در كتاب « التبيان » آورده و پيش از اين آن را نقل كرديم « و ثبوت الرّجم معلوم من جهة التواتر على وجه لا يختلج فيه الشك . عليه اجماع الطَّائفه ، بل اجماع الامّة ، و لم يخالفه فيه الَّا الخوارج ، و هم لا يعتدّ بخلافهم » اين مطلب استفاده مىگردد .
[2]و غالب كتبى كه در ملل و نحل و شرح حال طوايف و فرق نوشته شده است . ابو الحسين ملطى شافعى متوفى در 377 در كتاب « التنبيه و الرّد على اهل الاهواء و البدع » كه چنان كه گفته شد است « قديمترين كتابى است كه در فرق ميان فرقه هاى اسلامى و ردّ بر ايشان نوشته شده » در باب حروريّه گفته است « و الحروريّة خمس و عشرون فرقة » آنگاه بيشتر از آن بيست و پنج فرقه را ياد كرده از قبيل : ازارقه ، صفريه ، اباضيه ، نجديه ، شمراخيه عجرديه ، نجرانيه ، بيهسيّه و جز اينان و گاهى بعضى از معتقدات فقهى آنان را نيز آورده است مانند اين كه « فرقهاى از ايشان قائل بوجوب حد براى شارب شراب مسكر نيستند » و « فرقهاى شهادت در نكاح را لازم نمىدانند و مىگويند : « ننكح بشهادة الكرام الكاتبين » و از بيهسيّه نقل كرده كه « لو انّ رجلا قطر قطرة خمر فى جبّ فلم يشرب من ذلك الجبّ احد الَّا كفر و ان لم يشعر » ! ! .
واقع گرديده است . ليكن تأليفى در فقه از ايشان در دست نيست و شايد موجود نباشد از اين رو معتقدات فقهى ايشان بطور تفصيل بر نگارنده معلوم نمىباشد . بعلاوه مذهبى بوده فاسد و هم اكنون منقرض و بائد بدين جهت از چگونگى تفصيلى تفقّه در آن مذهب بحث و فحص كردن شايد به جايى نرسد و بهر حال نتيجه و ثمرى بر آن بار نخواهد بود .
ابن نديم در كتاب « الفهرست » خود در بارهء فقيهان ايشان تا زمان تأليف آن كتاب ( 377 ) مختصرى آورده است براى اين كه خوانندهء اين اوراق را در اين زمينه نيز اطلاعى اجمالى باشد همان را تلخيص و ترجمه و در اينجا نقل مىكنيم .
مقالهء ششم از كتاب « الفهرست » راجع به اخبار فقهاء مىباشد و اين مقاله در هشت « فنّ » تكميل گشته و « فنّ هشتم » از آن مقاله « در اخبار علماء و اسماء كتابهايى است كه فقيهان شراة ( خوارج ) تصنيف كردهاند » . ابن نديم در زير اين عنوان نسبت به ايشان چنين افاده كرده است :
« كتابهاى اين قوم ، پنهانست و كمتر بدست مىآيد چه همهء جهان ايشان را سرزنش و نكوهش مىكنند . و آنان را در فقه و كلام ، مؤلَّفان و مصنّفانى مىباشد و اين در بلادى بسيار كه از آن جمله است عمان و سيستان و بلاد آذربايجان و نواحى سنّ[1]و بوازيج[2]و كرخ جدّان[3]و تلّ عكبراء و حزّه[4]و شهرزور اشتهار دارد .
[1]بكسر سين مهمله و تشديد نون ( بر وزن جنّ ) نام چند موضع است كه يكى از آنها از اعمال رى مىباشد و شايد مراد از آن در عبارت بالا شهريست كه كنار دجله و در بالاى تكريت واقع است كه به گفتهء ياقوت « آن را سور و جامعى كبير است و در آنجا علماء و كنيسه ها و بيعه هاى نصارى مىباشد » .
[2]- با باء موحده و زاء معجمه كه بعد از آن باء و جيم مىباشد ( بر وزن محاويج ) نام شهريست نزديك تكريت و بوازيج الانبار نام موضعى ديگر است .
[3]- بضم جيم و تشديد دال مهمله شهريست كوچك در آخر ولايت عراق نزديك خانقين و آن سرحد است ميان ولايت شهر زور و عراق .
[4]- بفتح حاء مهمله و زاء معجمه مشدده نام چند موضع است : 1 - در ميان رأس عين و نصيبين 2 - شهر كوچكى در اربل از موصل . 3 - نام موضعى در حجاز .
« از جمله فقيهان مقدّم ايشانست : ابو فراس جبير بن غالب . جبير مردى خطيب ، فصيح ، شاعر و فقيه بوده از جمله تأليفات اوست : كتاب « السنن و الأحكام » و كتاب « أحكام القرآن » و كتاب « المختصر فى الفقه » و كتاب « الجامع الكبير فى الفقه » و كتاب « رسالته إلى مالك بن انس » .
« و از جمله ابو الفضل قرطلوسى ، از نواحى « عكبراء » ، مىباشد و او كتابهايى بسيار دارد از آن جمله است : كتاب « الجامع الكبير فى الفقه » ( اين كتاب به روش كتب فقهاء تأليف شده يعنى بر كتبى چند مشتمل مىباشد ) و كتاب « الجامع الصغير » ( اعتماد و تعويل خوارج و اصحاب قرطلوسى بر اين كتاب است ) و « كتاب الفرائض » و « كتاب الرّدّ على ابى حنيفة فى الرّأي » و « كتاب الرّدّ على الشّافعي فى القياس » .
« و از جمله فقيهان ايشانست ابو بكر بردعى كه نام او محمد پسر عبد الله مىباشد او را به سال سيصد و چهل ديدم و با من انسى پيدا كرد . مذهب اعتزال را اظهار مىنمود و خارجى و از فقيهان ايشان بود . به من گفت او را در فقه تأليفاتى چند است و نام برخى را بدين گونه ياد كرد : كتاب « المرشد فى الفقه » و كتاب « الرّدّ على المخالفين فى الفقه » ، كتاب « الجامع فى اصول الفقه » ، كتاب « الدّعاء » ، كتاب « النّاسخ و المنسوخ فى القرآن » كتاب « الاذكار و التحكيم » ، كتاب « السّنّة و الجماعة » كتاب « الإمامة » كتاب « نقض كتاب الرّاوندى فى الامامة » ، كتاب « تحريم المسكر » ، « كتاب الرّدّ على من قال بالمتعة » كتاب « النّاكثين » ، كتاب « الأيمان و النّذور » .
« و هم از آن جمله مىباشد ابو القاسم حديثى او را نيز من ديدم . مردى زاهد و به ظاهر فروتن و خاشع بود مذهب خود را اظهار نمىداشت . از اكابر شراة ( خوارج ) و از اعاظم فقيهان ايشان بود . او را تأليفاتى چند است : مانند « كتاب « الجامع فى الفقه » ، كتاب « احكام الله ، عزّ و جلّ » ، كتاب « الامامة » ، كتاب « الوعد و الوعيد » ، كتاب « التّحريم و التّحليل »
و كتاب التحكيم فى الله ، جلّ اسمه[1]» .
اين بود آن چه ابن نديم در « فنّ هشتم » كه به فقيهان خوارج اختصاص داده آورده است .
و در مقالهء پنجم ( اين مقاله در بارهء علم كلام و متكلَّمانست ) در فنّ چهارم از آن ( كه در اخبار علماء و اسماء تصانيف ايشان و محتوى بر اخبار متكلَّمان از خوارج و اسماء كتب و تصنيفات ايشان مىباشد ) در طىّ ترجمهء يمان بن رباب كه بتعبير او « از جملهء خوارج و رؤساء ايشان بشمار و در آغاز كار ، « ثعلبى » بوده و پس از آن از « بيهسيّه » گرديده و مردى نظَّار و متكلَّم بوده است » در طىّ تعديد كتب وى كتابى به نام كتاب « احكام المؤمنين » ياد كرده كه شايد در احكام فقهى مؤمنان ( خوارج ) بوده است .
ابن ابى الحديد در طىّ گفتگو از خوارج و تعديد بزرگان و رؤساء ايشان نجدة بن عويمر حنفى را ( از قدماء و رؤساء خوارج و با عبد الله زبير معاصر بوده هنگام توقف در مكَّه نجده در طرفى از مسجد نماز جمعه مىگزارده و عبد الله در سمتى ديگر و به احترام حرم با هم مقاتله نمىكردهاند ) نام برده و اين مضمون را گفته است :
« او عقيده و مقالهاى مخصوص مىداشته و اتباع و اصحابى براى وى مىبوده و بر يمن و طائف و بحرين و عمان و وادى تميم و عامر استيلاء يافته و احكامى در مذهب خوارج احداث كرده ، از آن جمله مىگفته است . مجتهد اگر بر خطا برود معذور مىباشد . دين عبارتست از دو چيز : شناختن خدا و شناختن پيغمبر ( ص ) و بقيهء امور را اگر كسى جاهل باشد تا حجّتى بر وى قائم نشود معذور است پس اگر كسى از روى « اجتهاد » حرامى را حلال شمرد هر چند از قبيل محارم باشد معذور و مؤمن مىباشد . . » همين گونه عقائد و مقالات او موجب آن شده كه وى را از رياست خلع كرده و عاقبت هم به قتلش رساندهاند .
[1]چيزى كه در اين قسمت قابل توجه مىباشد اينست : كه از تأليفات ياد شدهء بالا معلوم مىگردد فقيهان شراة نيز با عمل به قياس و راى مخالف مىباشند و هم معلوم مىشود كه علم « اصول فقه » در نزد ايشان داراى اعتبار و مباحث آن مورد توجه و استناد ايشان بوده است .