بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 73


وضو و نماز از آن چه هم اكنون گفته شد چنان بر مىآيد كه نماز و وضوء ، در همان سال بعثت پيغمبر ( ص ) آموخته شده و بعدها بر امت واجب گرديده ليكن ظاهر برخى از عبارات مىرساند كه اين دو امر پيش از سال بعثت تعليم شده بوده است .
در بحار از كافى اين مضمون ، منقول است « چون پيغمبر ( ص ) به سن 37 سال رسيد در خواب چنان مىديد كه گويا كسى به نزد او مىآيد و مىگويد « يا رسول الله » .
وقتى در آن هنگام كه در ميان كوهها گوسفند مىچرانيد چنان اتفاق افتاد كه كسى را ديد به او گفت « يا رسول الله » از وى پرسيد تو كيستى ؟ پاسخ داد من جبرئيلم و خدا مرا بسوى تو فرستاده كه به رسالت مژده ات دهم آنگاه براى پيغمبر ( ص ) وضو ساخت و به او ياد داد كه رو و دو دست را از مرفق بشويد و سر و دو پا را تا كعبين مسح كند آنگاه ركوع و سجود را به او آموخت . چون چهل سال پيغمبر تمام شد روزى على ( ع ) بر وى وارد شد ديد نماز مىخواند پرسيد اين كار چيست ؟ گفت نماز است كه خدا به من امر فرموده آنگاه على را به اسلام دعوت كرد او پذيرفت . و با وى نماز گزارد . خديجه نيز اسلام آورد . پيغمبر ( ص ) به نماز مىايستاد على و خديجه به او اقتداء مىكردند . چند روز كه از اين واقعه گذشته بود ابو طالب به منزل پيغمبر ( ص ) داخل شد جعفر هم با او بود ديد پيغمبر نماز مىخواند و على ( ع ) در يك كنار با او به نماز مشغول است ابو طالب به جعفر گفت « صل جناح ابن عمّك » به آن كنار ديگر پسر عمت متصل شو و در آن كنار او به نماز بايست . . » بهر حال پس از اين كه پيغمبر ( ص ) از جبرئيل قرائت و وضوء و نماز را ياد گرفت


صفحه 74


به خانه برگشت و رسالت خود را به خديجه خبر داد . خديجه بىدرنگ اسلام آورد و چگونگى وضوء و نماز را از پيغمبر ( ص ) بياموخت و همان روز يا روز بعد على ( ع ) كه به گفتهء ابن اسحاق ده سال[1]و به گفتهء بلعمى[2]و دشتكى[3]و برخى ديگر هفت سال


[1]- محمد بن جرير طبرى ، در كتاب تاريخ الامم و الملوك ، به اسناد خود از مجاهد چنين آورده است « اسلم على و هو ابن عشر سنين » و همو به اسناد خود از ابن اسحاق چنين آورده است « كان اول ذكر آمن برسول اللَّه ( ص ) ، و صلَّى معه و صدّقه بما جائه من عند اللَّه على بن ابى طالب و هو يومئذ ابن عشر سنين و كان ممّا أنعم اللَّه به على على بن ابى طالب انّه كان فى حجر رسول اللَّه ( ص ) قبل الاسلام » و همو به اسناد خود از عبّاد بن عبد اللَّه آورده كه گفته است « سمعت عليّا يقول : انا عبد اللَّه و اخو رسوله و انا الصديق الاكبر لا يقولها بعدى الا كاذب مفتر صلَّيت مع رسول اللَّه قبل الناس بسبع سنين » .
[2]- ابن ابى الحديد از كتاب « المعرفة » تأليف حسن بن على ، حلوانى نقل كرده كه او به اسنادش از ابو الاسود ، محمد بن عبد الرحمن روايت نموده كه او چنين خبر يافته كه هر يك از على عليه السلام و زبير در سن هشت سالگى به اسلام در آمده‌اند . ابو عمر ، يوسف بن عبد البرّ در كتاب « الاستيعاب » خود ، بنقل ابن ابي الحديد ، اين مضمون را آورده است : « و روايات در مبلغ سن على عليه السلام در هنگام اسلامش مختلف مىباشد قولى به سيزده و قولى به پانزده و قولى به شانزده و قولى بده و قولى ديگر بهشت ساله بودن آن حضرت در وقت قبول اسلام نقل گرديده است » .
[3]- سيد اجل ، امير جمال الدين ، عطاء اللَّه ، محدّث دشتكى شيرازى كه قاضى نور اللَّه در كتاب مجالس المؤمنين ، در ترجمهء حال وى چنين نوشته است « به مرافقت توفيق در تفتيش و تحقيق احوال و اخبار و ضبط و تنسيق احاديث و آثار كوشيده و عمر گرامى را صرف تتبع و حفظ اقوال و افعال هدايت مآل نمود . فنون نقليه ، از علوم شرعيه را حلَّه ترتيب و تدوين پوشيده و جواهر و لئالى احاديث مصطفويه را بأنامل تيقّظ و احتياط در سلك تحفّظ و انضباط ، انضمام و انخراط داده صحاح و حسان سخنان عالمگيرش تحفة الاحبّاء و رياض سير و شمايل دل پذيرش روضة الاحباب است » آنگاه از صاحب حبيب السير كه با دشتكى معاصر بوده توصيفى زياد در بارهء او نقل كرده تا آنجا كه گفته است و آن حضرت مانند عم بزرگوارش امير سيد ، اصيل الدين در علم حديث بىنظير آفاق گشته و در ساير اقسام علوم دينيه و انواع فنون يقينيه به استحقاق ، در گذشته ، اند سال در مدرسهء شريفهء سلطانيه در گنبدى ، كه مقبرهء حضرت خاقان مغفور است ، و در خانقاه « اخلاصيه » به درس و افاده اشتغال داشته و در هفتهء يك نوبت در مسجد جامع دار السلطنهء هرات به قلم هدايت ازلى ، رقم ارشاد و نصيحت بلا الواح خاطر اعاظم و اكابر مىنگاشته اما الحال بر موجب عزلت و گوشه نشينى به امثال اين امور التفات نمىنمايند از مؤلفات فصاحت صفات حضرت نقابت منقبت ، روضة الاحباب فى سيرة النبي و الآل و الاصحاب در اقطار آفاق اشتهار تمام دارد و ، بى شائبهء شبههء عقل ، ادراك نظير به آن كتاب افادت مآب در آينهء خيال ، امر محال مىشمارد » پس از اتمام عبارت حبيب السير ، صاحب مجالس چنين گفته است « مؤلف گويد كه صورت عقيدهء امير جمال الدين ، از كتاب « تحفة الاحبّاء » كه به نام خواجه مظفر نيكجى استرابادى نوشته و غير آن ظهور تمام دارد و لهذا مخدوم الملك لاهورى بعضى از نسخ آن كتاب را حكم به سوختن نموده » امير اصيل الدين عبد اللَّه حسينى دشتكى شيرازى كه عمّ امير جمال الدين بوده و بنا بنقل صاحب مجالس در 17 ربيع الاول از سال ( 802 ) وفات يافته است از بزرگان بوده در كتابى به نام « درج درر در سير سنيهء خير البشر » و هم رسالهء مزارات هرات را او نوشته است .


صفحه 75


مىداشته است اسلام اختيار نموده و در نماز به پيغمبر ( ص ) تأسى و اقتداء مىكرده است .
در تفسير على ابن ابراهيم ، بنا بنقل صاحب بحار ، در ذيل آيهء * ( فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) * اين مضمون آورده شده است . اين آيه سه سال پس از بعثت پيغمبر ( ص ) نازل شده . فرمان نبوت در روز دوشنبه نزول يافته است . على عليه السلام در روز سه شنبه به اسلام در آمده بعد خديجه اسلام آورده است بعد ابو طالب بر پيغمبر وارد شده در صورتى كه نماز مىگزارده و على در كنارش بوده پس ابو طالب ، جعفر را كه با او وارد شده بايستادن در آن كنار پيغمبر و اقتداء به او دستور داده و جعفر در طرف چپ پيغمبر به نماز ايستاده است .
در ظرف سه سال جز پيغمبر ( ص ) و على و جعفر و زيد بن حارثه و خديجه نماز گزارى نبوده تا اين كه آيهء * ( فَاصْدَعْ ) * نازل و دعوت به اسلام علنى شده و پنج كس ،


صفحه 76


كه پيغمبر و اسلام را مسخره و استهزاء مىكرده ( وليد بن مغيره ، عاص بن وائل ، اسود بن مطلب ، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطلهء خزاعى ) خدا بمفاد اين آيه ، امر آنان را كفايت كرده و شر ايشان را برگردانده است » .
گفته‌اند پيغمبر ( ص ) هنگام اداء نماز به شعاب مكه مىرفته و در آنجا نماز مىگزارده است . دعوت پيغمبر تا سال سيم از بعثت سرّى بوده و در اين دعوت سرّى كسانى كه استعداد پذيرفتن اسلام داشته‌اند دعوت مىشده‌اند . در نتيجه عدهء قليلى به پيغمبر صلَّى الله عليه و آله گرويدند كه به گفتهء ابن اسحاق نخستين آنان زيد بن حارثه و دومين آنان ابو بكر بن ابن ابى قحافه بوده و بنقل طبرى ، در كتاب تاريخ اسلام و الملوك ، به اسنادش از سليمان بن يسار « نخستين كسى كه اسلام آورده زيد بن حارثه بوده » و به اسنادش از محمد بن سعد پيش از ابى بكر بيش از پنجاه كس به اسلام در آمده‌اند و به گفتهء برخى ديگر از همه پيشتر ( يعنى پس از على عليه السلام چه تقريبا مورد اتفاق است كه اسلام على ( ع ) از همه پيش بوده است[1]) ابو بكر به اسلام در آمده است اين عده كه مسلمان شده‌اند نماز مىگزارده و براى اداء نماز به شعاب


[1]- ابن ابى الحديد پس از اين كه روايات و اخبارى متعدد و از طرقى مختلف در بارهء سبق على عليه السلام به ايمان و اسلام از كتاب « الاستيعاب » تاليف ابن عبد البر نقل كرده چنين افاده نموده است : « همهء اين روايات و اخبار را ابو عمرو يوسف بن عبد البر در كتاب خود آورده و اين اخبار چنان كه مىبينى مفيد اجماعست بر اين مطلب ( تقدم على در قبول اسلام ) پس اختلاف در اين موضوع فقط در كميت عمر آن حضرت در هنگام قبول اسلام است نه در اصل سبق وى به اسلام » . طبرى نيز نزديك به پانزده قول از امثال ابن عباس و جابر و زيد بن ارقم و عفيف كندى و مجاهد و غير اينان مبنى بر اين كه « على ( ع ) نخستين كسى بوده كه به اسلام در آمده و با پيغمبر ( ص ) نماز گزارده » آورده است . عمارت جابر ، بنقل طبرى ، اينست « بعث النبي ( ص ) يوم - الاثنين و صلَّى علىّ يوم الثّلثاء » .


صفحه 77


مكه مىرفته‌اند ( ليكن گفته‌اند هنوز نماز بر امّت واجب نبوده است ) .
در سال سيم از بعثت بموجب * ( فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ . . ) * پيغمبر دستور يافت كه آشكارا به اسلام دعوت كند . در آغاز دعوت به حكم * ( وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ ) * مأمور بود كه از خويشاوندان نزديك خويش شروع كند اين دعوت به تفصيلى كه در تواريخ ياد شده به عمل آمد ليكن تأثيرى نبخشيد . پيغمبر ( ص ) به دعوت پرداخت اين دعوت در اوائل مورد استقبالى زياد نشده و مشركان هم اذيت و آزارى زياد نمىداشتند تا اين كه پيغمبر ( ص ) بتها و بت پرستى را مورد نكوهش و سرزنش قرار داد مشركان به آزار و اذيت اهل اسلام آغاز كردند از جمله در يكى از روزهايى كه پيغمبر ( ص ) با مسلمين در يكى از دره هاى مكه به نماز مشغول بودند گروهى از مشركان بدانجا رفته و به آزار نمازگزاران پرداختند به طورى كه عاقبت كار بزد و خورد كشيد و سعد وقّاص يكى از مشركان را سر بشكست و ديگران پراكنده گشتند . گفته‌اند اولين خونى كه در اسلام ريخته شده همين خون بوده است[1].
در سال پنجم از بعثت كار اذيت و آزار بالا گرفت و بر اهل اسلام كار دشوار شد .
پيغمبر مسلمين را به مهاجرت به حبشه دستور فرمود . گروهى از اهل اسلام كه شمارهء ايشان ده يا يازده مرد و چهار زن[2]بوده براى نخستين بار ( به گفتهء مجلسى و برخى ديگر در ماه رجب از سال پنجم بعثت ) نهانى به حبشه مهاجرت كردند . بعدهم


[1]- تاريخ طبرى و غير آن .
[2]- اين مردان عبارت بوده‌اند از : 1 - زبير بن عوام 2 - عبد اللَّه بن مسعود 3 - عبد الرحمن بن عوف 4 - مصعب بن عميره 5 - عثمان بن مظعون 6 - حاطب بن عمر 7 - سهيل بن بيضا 8 - عثمان بن عفان 9 - ابو حذيفة بن عتبه 10 - ابو سلمة بن عبد الاسد 11 - عامر بن ربيعه . و چهار زن زنان اين چهار تن اخير بوده‌اند كه نخست ، رقيه دختر پيغمبر و زن عثمان بن عفان دوم سهله دختر سهل بن عمر زن ابو حذيفه سيم ام سلمه دختر ابو اميه زن ابو سلمه چهارم ليلى دختر ابو خثيمه زن عامر بوده‌اند .


صفحه 78


جعفر بن ابو طالب با چند تن ديگر به آنها پيوستند . بتدريج بر عدهء مهاجران افزوده مىشد تا اين كه شمارهء آنان ، به غير از كودكان ، به گفتهء ابن اسحاق ، به هشتاد و دو ( 82 ) يا هشتاد و سه ( 83 ) تن و به گفتهء بلعمى به هفتاد ( 70 ) تن و ، به گفتهء برخى ديگر ، به صد و بيست ( 120 ) كس رسيده است .
قريش ، عمرو بن عاص بن وائل را با عمارة بن وليد ( چنان كه در بحار است ) يا با عبد الله بن ابى ربيعه ( به طورى كه در كتب ديگر گفته شده ) با هدايا و تحفه هايى زياد براى نجاشى و بزرگان كشور حبشه در تعقيب مهاجران گسيل داشت تا مهاجران را از حبشه استرداد كنند . نجاشى به شرحى كه در كتب مربوط نوشته شده ، پس از شنيدن بيانات جعفر بن ابى طالب و استماع آياتى از قرآن مجيد ، فرستادگان قريش را از خود براند و مهاجران را پناه داد و گرامى مىداشت .
چيزى كه در اين قضيه ، از لحاظ تاريخ فقه در دورهء صدور ، قابل توجه مىباشد اين است كه چون نجاشى مهاجران را خواسته گفته است اين چه دينى است كه شما به سبب آن از قوم خويش جدا گشته و حال اين كه بدين من ( نصرانيت ) و بدين هيچ يك از ملل ديگر نيز داخل نشده‌ايد ؟ جعفر كه در ميان مهاجران بوده بدين مضمون پاسخ داده است :
« ما مردمى بوديم نادان ، بت مىپرستيديم مردار مىخورديم ، قطع رحم مىكرديم . حق جوار را رعايت نمىنموديم . از فحشا پرهيز نداشتيم ، اقوياء ما ضعيفان را از ميان مىبردند . ما در چنين حالى بوديم كه خداى ، تعالى شانه ، پيغمبرى بسوى ما فرستاد كه پاكى نسب و راستى گفتار و درستى امانت و عفاف او بر ما روشن بود .
اين پيغمبر ما را بدين خواند كه خدا را يگانه دانيم و جز خداى يكتا معبودى نگيريم سنگ و بتى را كه نياكان ما پرستش مىكردند نپرستيم .
« بعلاوه بما امر كرده است كه راست گفتار و درست كردار باشيم ، امانت را خيانت نكنيم ، حق جوار را رعايت نماييم ، صله رحم كنيم ، از


صفحه 79


كارهاى زشت دورى گزينيم ، مال يتيم نخوريم ، شهادت باطل ندهيم ، به محارم نزديكى نكنيم ، خون نفوس محترمه را نريزيم ، زنان مردم را به عمل زشت متهم نكنيم . بما فرموده است نماز بخوانيم ، زكات بدهيم و روزه بگيريم . . » بروايت مجلسى از تفسير على بن ابراهيم چون عمرو عاص از نجاشى تسليم جعفر و يارانش را درخواست كرد و جعفر را نجاشى بخواست پس از مذاكراتى كه به ميان آمد عمرو عاص گفت اى پادشاه اينان ما را در دين ، مخالفت كرده ، خدايان ما را بد گفته ، جوانان ما را فاسد ساخته ، جماعت ما را متفرق نموده‌اند ايشان را بما برگردان تا امر خود را جمع سازيم . پس جعفر چنين پاسخ داد « آرى اى پادشاه ما آنان را مخالفت كرديم . خدا پيغمبرى در ميان ما برانگيخته كه ما را به ترك بت و بت پرستى و ترك قماربازى فرمان داده و بما امر كرده كه نماز بخوانيم ، زكات بدهيم ، او ظلم و جور و خونريزى به ناحق و زنا و ربا و مردار و خون را بر ما حرام ساخته است . بما امر كرده كه عدل و احسان كنيم ذو القربى و خويشاوندان خود را مورد رعايت قرار دهيم ، ما را از فحشاء و منكر و بغى ، نهى فرموده است » .
از آن چه در اين مذاكرات به ميان آمده چنان بر مىآيد كه تا سال پنجم از بعثت بسيارى از اصول احكام دين مقدس اسلام ( كه ارباب تواريخ و سير صدور آنها را در زمانهاى بعد دانسته و در طى حوادث سالهاى متاخر شمرده‌اند ) به پيروان اسلام دستور داده شده بوده ، يعنى اين احكام در همان اوائل اسلام دور صدور خود را پيموده است .
در سال پنجم يا ششم ، بر اثر سخت گيرى و اذيت و آزار مشركان نسبت به پيغمبر ، به شرحى كه در كتب سيره آورده شده ، حمزة بن عبد المطلب به اسلام در آمد پس تا اندازه‌اى پيغمبر ( ص ) قوت يافت و از صدمه و آزار قريش كاسته شد .
در سال ششم بعثت ، به تفصيلى كه ارباب تاريخ آورده‌اند ، عمر اسلام اختيار كرد


صفحه 80


چون او اسلام را پذيرفت براى اهل اسلام قوتى زيادتر به همرسيد چنان كه بحسب ابرام و اصرار او نماز خواندن ، آشكار گرديد .
عبارت بلعمى در اين مقام اين است « چون مسلمانان كم بودند در مسجد مكه نماز نيارستن كردن نه ايشان و نه پيغامبر و نماز اندر خانه كردندى پس چون عمر مسلمان شد چهل تن راست شدند مسلمانى آشكارا شد و پيغمبر صلَّى الله عليه و سلم به مزگت ( مسجد ) بيرون آمد و با ياران نماز كردى و خانه را طواف كردى و كسى سخن نيارستى گفتن » .
از سال ششم يا هفتم بعثت ، پيغمبر ( ص ) با تمام بنى هاشم و بنى مطلب[1]مدت دو يا سه يا چهار سال در شعب ابى طالب محصور بودند و ابو طالب با كمال جد و مهربانى از آن حضرت نگهبانى و پشتيبانى مىكرد .
قصيدهء بائيهء او كه يادگار آن روزگار است به خوبى حد حمايت او را از پيغمبر و جد و كوشش وى را در حفاظت و حراست آن حضرت روشن مىسازد براى نمونه چند شعر از آن قصيده ، گزيده و در اينجا آورده مىشود .
< شعر > الا ابلغا عنى على ذات بيننا لؤيّا و خصّا من لؤىّ بنى كعب ألم تعلموا انّا وجدنا محمّدا نبيّا كموسى خطَّ فى اوّل الكتب افيقوا افيقوا قبل ان يحفر الثرى و يصبح من لم يجن ذنبا كذى الذّنب فلسنا و ربّ البيت نسلم احمدا لعزّاء من عظَّ الزمان و لا كرب < / شعر >


[1]مطَّلب برادر هاشم و هر دو با عبد شمس پسران عبد مناف مىباشند از يك مادر و نوفل بن عبد مناف هم برادر ايشان است ليكن از مادرى ديگر . عبد المطلب بن هاشم كه نامش شيبه بوده به مناسبت اين كه پس از فوت پدرش هاشم عمش مطلب او را از مدينه آورده بوده است قريش او را عبد المطلب مىخواندند .