بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 368


و بهر حال حسن بن محمد بن على در « ارجاء » سخن گفته است .
از آن چه عمرو بن دينار در بارهء حسن گفته است ظاهر مىشود كه از زمان او باختلاف فقهاء در مسائل فقهى توجّه بوده و كسانى به جمع و ضبط « مسائل خلاف » ، كه ميان فقيهان مقدم يا معاصر در آنها اختلاف وجود داشته ، عنايت مىكرده‌اند .


صفحه 369


- 4 - سالم ابو عمرو سالم بن عبد الله بن عمر بن خطَّاب .
واقدى وفات سالم را به سال يك صد و شش ( 106 ) و هيثم به سال يك صد و هشت ( 108 ) دانسته است .
از ربيعه نقل شده كه :
« كان الأمر إلى سعيد بن المسيّب فلمّا مات افضى الامر إلى القاسم و سالم . . » ابو نعيم در « حلية الاولياء » پس از اين كه او را بعنوان « و منهم الفقيه المتخشّع الرّهاب . . » عنوان كرده حكايتى از ملاقات او با سليمان بن عبد الملك به اسنادش از حكم بن عبد الله ايلى آورده كه چون از جنبهء فقهى بر عمل به سنّتى « فعلى » اشعار دارد مفاد آن را در اينجا مىآوريم :
« حكم بن عبد الله ايلى گفته است :
« سليمان بن عبد الملك به مدينه وارد شد قاسم بن محمد و سالم بن عبد الله به ديدن او رفتند . سليمان ، به سالم ، كه جسمى زيبا و اندامى نيك مىداشت ، گفت :
« خوراك تو چيست ؟ پاسخ داد : نان و زيت . گفت : آيا آن را ميل دارى ؟ پاسخ داد :
بفرما بياورند تا ميل كنم .
« سليمان دستور داد ديگى آوردند و كنيزكى بلند بالا و رخ زيبا نان و زيت را مىجوشاند بوى گفتند : تو برو . آنگاه « ثمّ تناولا المدهن فلعقا منه ثمّ ادّهنا » ظرف روغن را گرفتند و از آن ليسيدند و خود را چرب كردند پس از آن گفتند پيغمبر ( ص ) چنان بوده كه چون روغنى پاك و خوب برايش آورده مىشد « لعق منه ثمّ ادّهن » از كلمات او است ، بنقل ابو نعيم :


صفحه 370


« إيّاكم و ادامة اللَّحم فإنّ له ، ضراوة كضراوة[1]الشّراب » ابو نعيم گفته است : روايات مسند سالم از پدرش و از بزرگان صحابه زياد و غير قابل تعداد است . از آن جمله به اسناد از سالم از پدرش از پيغمبر ( ص ) اين روايت را آورده است :
« المسلم اخو المسلم لا يظلمه و لا يسلمه و من كان فى حاجة اخيه كان الله فى حاجته و من فرّج عن مسلم كربة فرّج الله بها عنه كربة من كرب يوم القيامة و من سرّ مسلما سرّه الله يوم القيامة » و هم ابو نعيم به اسناد از سالم از پدرش از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است :
« لئن يكون جوف المؤمن مملوء قيحا خير من ان يكون مملوء شعرا » و هم از روايات او است از ابو هريره از پيغمبر ( ص ) :
« انّ من شرار النّاس ، المجاهرين » پرسيدند مجاهران كيانند ؟
پاسخ داد :
« الَّذى يذنب الذّنب باللَّيل فيستره الله عليه فيصبح فيحدّث به الناس فيقول : فعلت البارحة كذا و كذا فيهتك ستر الله عنه .


[1]« و قد ضرى الكلب بالصيد ضراوة اى تعود و اضراه صاحبه‌اى عوده و منه قول عمر : إياكم و هذه المجازر فان لها ضراوة كضراوة الخمر . » ( صحاح اللغة ) 2 - منظور ، نه آن گونه اشعار است كه « ان من الشعر لحكمة »


صفحه 371


- 5 - محمد بن مسلم ابو بكر محمّد بن مسلم بن عبيد الله بن ( عبد الله بن )[1]شهاب زهرى ( منسوب به زهره ، بر وزن « مهره » ، نام پسر كلاب بن مرّه بوده است ) قرشى .
زهرى به گفتهء ابن خلَّكان شب سه شنبه 17 ماه رمضان از سال يك صد و بيست و چهار ( 124 ) به سنّ هفتاد و دو يا هفتاد و سه وفات يافته است .
و به قولى در سال يك صد و بيست و سه ( 123 ) و به قولى ديگر در سال يك صد و بيست و پنج ( 125 ) وفات او بوده است . ولادت زهرى ، به قولى ، در سال پنجاه و يك ( 51 ) هجرى بوده است .
ابو اسحاق از ابو جعفر بن ربيعه نقل كرده كه او از عراك پرسيده است : « از كسانى كه تو ديده‌اى اعلم ايشان كيست ؟ » گفته است : « اعلم از همه به حلال ، ابن مسيّب و برتر از همه در حديث ، عروة بن زبير و اعلم از همه در همهء علوم عبيد الله بن عبد الله بن عتبه است و به نظر من از همهء اينان اعلم ، ابن شهاب است زيرا ابن شهاب علم همهء آنان را با علم خويش جمع كرده است » از مكحول پرسيده شده « اعلم از همه كسانى كه تو ديده‌اى كيست ؟ گفته است :
« ابن شهاب » باز پرسيده شده : بعد از او ؟ دوباره گفته است : « ابن شهاب » ديگر بار پرسيده شده : بعد از او كيست ؟ براى سيمين بار در پاسخ گفته است : « ابن شهاب » .
باز ابو اسحاق آورده كه عمرو بن دينار پيش از اين كه زهرى را ببيند اين مضمون را


[1]در « طبقات الفقهاء » عبيد اللَّه پسر شهاب و در « وفيات الاعيان » عبيد اللَّه پسر عبد اللَّه و او پسر شهاب ضبط شده است .


صفحه 372


گفته است : « زهرى را چيزى نيست چه من پسر عمر را ديده‌ام و او نديده و هم من از ابن عباس استفاده كرده‌ام و زهرى او را درك نكرده است » و چون زهرى به مكه آمده عمرو كه در آن هنگام زمين گير بوده به ياران خود گفته است : مرا نزد او ببريد » وى را نزد زهرى برده‌اند و پس از يك شب كه در آنجا مانده و مذاكرات علمى و فقهى ميان آن دو به ميان آمده است ياران و اصحابش پرسيده‌اند ، « زهرى را چگونه يافتى ؟ » گفته است : « به خدا سوگند من هر گز دانشمندى همسنگ و مانند اين قرشى نديده‌ام » و همو نقل كرده كه عمر بن عبد العزيز گفته است : « لا اعلم احدا اعلم بسنّة ماضيه ، منه » . و به گفتهء ابن خلَّكان ، عمر بن عبد العزيز به آفاق جهان نوشته است : « عليكم بابن شهاب فانّكم لا تجدون احدا اعلم بالسّنّة الماضية منه » .
ابن خلَّكان در بارهء زهرى چنين افاده كرده است :
« زهرى يكى از فقيهان و محدّثان و از اعلام تابعان مدينه است . ده تن از صحابه را ديدار كرده و گروهى از ائمه از وى روايت كرده‌اند كه از آن جمله است : مالك بن انس و سفيان بن عيينه و سفيان ثورى » باز همو چنين آورده است :
« زهرى چون در خانه مىنشست كتابهاى خود را گرد خويش مىنهاد و همه چيز دنيا را رها مىكرد و به كتابها مىپرداخت روزى زنش بوى گفت : « به خدا سوگند همانا اين كتابها از سه ضرّه ( هوو ) بر من گرانتر و سختتر مىباشد ! ! » ابن عبد ربّه در « العقد الفريد » ( - جزء پنجم صفحه 148 - قسمت احوال خلفا ذيل ترجمهء حسين بن على ( ع ) قصه‌اى از زهرى آورده كه به مناسبت « غرابت » آن مناسب است در اينجا ترجمه و آورده شود :
« زهرى گفت : با قتيبه به قصد مصيصه بيرون رفتيم پس بر عبد الملك مروان در آمديم او در ايوانى نشسته بود و دو صف از مردم جلو ايوان بودند . عبد الملك را


صفحه 373


عادت چنين بود كه چون سؤالى مىداشت و چيزى مىخواست به آن كس كه در كنارش بود مىگفت كه او به كسى كه در كنارش هست بگويد و همچنين تا مىرسيد بدر ايوان و هيچ گاه كسى از ميان آن دو صف حركت نمىكرد .
« زهرى گفت : ما هم رفتيم و جلو در ايوان ايستاديم . عبد الملك به كسى كه در دست راستش بود گفت : آيا مىدانيد بامداد شبى كه حسين بن على كشته شده در بيت المقدّس چه رخ داده ؟ » آن شخص از كسى كه كنارش بود همين را پرسيد و همچنين هر كس از شخص پهلوى خود تا پرسش بدر ايوان رسيد و هيچ كس چيزى ندانست و پاسخى نداد . زهرى گفت : من از اين مطلب آگاهم . يكان يكان گفتهء او را بهم گفتند تا به عبد الملك رسيد پس زهرى را نزد خود بخواست .
زهرى گفت : از ميان دو صفّ گذشتم تا به عبد الملك نزديك شدم سلامش گفتم . پرسيد كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبد الله بن شهاب زهرى . مرا شناخت و گفت : در بيت المقدس فرداى شبى كه حسين بن على كشته شده چه پيش آمده است ؟
گفتم : فلان ( نام او ياد نشده ) به من خبر داد كه شبى كه روزش حسين بن على بقتل رسيد هيچ سنگى در بيت المقدس از زمين برداشته نشد مگر اين كه زير آن خونى عبيط ( الخالص الطَّرىّ ) مىبود :
عبد الملك گفت : راست گفتى همان كس كه ترا حديث كرده به من نيز حديث كرد و من و تو در اين حديث « غريب » هستيم[1]» ابو نعيم او را زير عنوان « و منهم العالم السّوىّ ابو بكر محمد بن مسلم


[1]سيوطى ظاهرا به همين قصه نظر داشته آنجا كه در تاريخ الخلفاء بعد از اين كه گفته است : و فى قتله ( اى الحسين ) قصة فيها طول لا يحتمل القلب ذكرها فانا للَّه و انا اليه راجعون و لما قتل الحسين مكثت الدنيا سبعة ايام و الشمس على الحيطان كالملاحف المعصفرة و كسفت الشمس ذلك اليوم » چنين آورده است : « و قيل : انه لم يقلب حجر ببيت المقدس يومئذ الا وجد تحته دم عبيط »


صفحه 374


< فهرس الموضوعات > 23 - زُهرى اقوال صحابه را هم « سنّت » مي شمرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 24 - جامع بودن زهرى < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 25 - نخستين مدوّن علم ، بگفته مالك بن انس < / فهرس الموضوعات > بن شهاب الزهري . . » آورده آنگاه سخنانى را كه در بارهء او از بزرگانى رسيده و هم سخنانى را كه او گفته و احاديثى را كه بروايت و أسناد از او آمده نقل كرده است :
از جمله كلمات عمر بن عبد العزيز و مكحول و عمرو بن دينار را كه از اين پيش نقل شد ياد كرده و به اسناد از سفيان ثورى آورده كه گفته است : « مات الزّهري يوم مات و ما على الأرض احد اعلم بالسّنّة منه » صالح بن كيسان اين مضمون را گفته است :
« من و زهرى با هم در طلب علم همكار مىبوديم پس با خود گفتيم : سنن را بنويسيم پس آن چه را از پيغمبر ( ص ) رسيده يادداشت كرديم .
آنگاه زهرى گفت : اكنون هر چه از اصحاب پيغمبر ( ص ) رسيده بعنوان « سنّت » مىنويسيم . من گفتم : گفته هاى آنان « سنت » نيست و من آنها را بعنوان سنّت نمىنويسم . پس او نوشت و من ننوشتم از اين رو او ناجح شد و من ضائع ! » ليث بدين مفاد گفته است : « عالمى را جامعتر و عالمتر از ابن شهاب نديدم .
هر گاه در ترغيب ، حديث مىكرد چنان به نظر مىرسيد كه جز آن چيزى نمىداند و چون از پيمبران و اهل كتاب سخن مىراند گمان مىرفت كه بهتر از آن چيزى نمىداند و اگر از عرب و انساب گفتگو مىكرد پنداشتى از آن بهتر چيزى را آگاه نيست و هنگامى كه از قرآن و سنّت حديث مىآورد حديث او با حفظى جامع و كامل بود » اوزاعى از زهرى نقل كرده كه گفته است « كنّا نأتى العالم ، فما نتعلَّم من ادبه احبّ إلينا من علمه » . به گفته سفيان ، زهرى در حديث خود چنين تعبير مىكرده : « حدّثنى فلان ، و كان من أوعية العلم » و نمىگفته است : « كان عالما » .
مالك بن انس گفته است : « نخستين كسى كه علم را تدوين كرده ابن شهاب بوده است » سفيان گفته است : زهرى گفت : « ما خوش نداشتيم بنويسيم تا اين كه سلطان ما را


صفحه 375


به ناخواه بر اين كار واداشت[1]پس نخواستيم و خوش نداشتيم كه مردم را از آن محروم و ممنوع داريم » باز سفيان گفته است : زهرى را شنيدم كه مىگفت : « العلم ذكر لا يحبّه الَّا الذّكور من الرّجال ! » ابو نعيم داستانى به اسناد از ابن شهاب زهرى آورده كه چون مطلبى فقهى را حاوى است مضمون آن در اينجا ياد مىگردد .
« ابن شهاب گفته است : « در زمان عبد الملك مروان ، اهل مدينه را نيازى سخت ، فرا گرفت و مرا چنان به نظر مىآمد كه خاندان ما را گرفتارى و نياز بيش از ديگران است چه از وضع ايشان خوب آگاه بودم پس با خود انديشيدم كه از كسى استمداد جويم و رحم و دوستى او را در آن سختى جلب كنم كسى بنظرم نيامد پس رهسپار دمشق شدم و بامداد به مسجدى در دمشق رفتم و بسوى بزرگترين و پر جمعيّتترين مجلسى كه در آن مسجد ديدم توجه كردم و در آنجا نشستم .
در اين ميان مردى تنومند و خوش جمال و نيك هيئت از نزد عبد الملك مروان بسوى آنجا كه ما نشسته بوديم آمد و چون نشست گفت : امروز نامه‌اى براى امير المؤمنين آمده كه از هنگام خلافتش تا كنون چنين نامه‌اى به او نرسيده است . پرسيدند چيست ؟
گفت : عامل مدينه هشام بن اسماعيل ، نوشته است : پسرى از مصعب بن زبير ، كه مادرش « امّ ولد » بوده ، مرده مادرش خواسته است از تركهء وى ميراث ببرد عروة بن زبير مانع شده و گفته است آن مادر را ميراثى نيست . و امير المؤمنين را چنان به ياد است كه در اين باره حديثى از سعيد بن مسيّب شنيده كه او از عمر بن خطَّاب در بارهء « امّهات اولاد » نقل كرده و اكنون آن حديث در خاطر وى نمانده است .
« ابن شهاب گفت : من آن حديث را مىدانم و مىگويم پس قبيصه ( رسول خليفه ) برخاست و دست مرا گرفت و با خود برد تا به منزل عبد الملك رسيديم پس بسوى


[1]هشام بن مروان او را واداشته كه براى فرزندش حديث بنويسد .