< فهرس الموضوعات > 6 - ازواعي در سيزده سالگي فتوى ميداده و مورد استفتاء بوده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - اوزاعي بهفتاد هزار مسئله پاسخ گفته است < / فهرس الموضوعات > ابن نديم ، او را از قبيلهء « اوزاع »[1]خوانده و وفاتش را به سال يك صد و پنجاه و نه ضبط كرده است .
بقول ابو اسحاق ، اوزاعى در سن سيزده سالگى مورد استفتاء فقه بوده و فتوى مىداده است . باز همو از عبد الرحمن بن مهدى نقل كرده كه گفته است :
« ما كان بالشّام احد اعلم بالسّنّة من الأوزاعى » باز همو از هقل بن زياد اين عبارت را آورده است :
« اجاب الاوزاعى فى سبعين الف مسألة ! » گفتهاند « هنگامى كه اوزاعى به مكَّه مشرف گشته چون خبر قدوم او به سفيان ثورى رسيده به پيشواز او شتافته تا در ذى طوى بوى رسيده پس ريسمان شتر او را از قطار باز كرده و به گردن خود افكنده و چون به مردم بر مىخورده مىگفته است : « الطَّريق للشّيخ » كسانى بسيار از اوزاعى فقه استفاده كرده و علم فرا گرفتهاند كه از آن اشخاص شمرده شدهاند : ابو اسحاق فزارى و عبد الله بن مبارك و هقل بن زياد و ابو العباس وليد بن مسلم و وليد بن مزيد و عمر بن عبد الواحد و عمر بن ابى سلمه و عقبة بن علقمه و محمد بن يوسف فريابى .
[1]ممقانى از « تهذيب الاسماء » در بارهء كلمهء « اوزاع » اين مضمون را نقل كرده است : « در « اوزاع » اختلاف است به قولى بطنى از حمير و به قولى بطنى از همدان و به قولى ديهى است در « باب الفراديس » از دمشق و به قولى كلمهء نسبت است به « اوزاع القبائل » يعنى بقايا و فرقه هاى آنها كه از قبائل پراكنده مجتمع گرديدهاند . » و در كتاب « اللباب فى تهذيب الانساب » ابن اثير چنين آورده شده است : « هذه النسبة إلى « الاوزاع » و هى قرى متفرقة فى ما يظن السمعاني بالشام فجمعت و قيل لها « الاوزاع » منها ابو عمرو عبد الرحمن بن عمرو الاوزاعى و الاوزاع التى ينسب إليها قرية خارج باب الفراديس توفى سنة 157 . قلت : هكذا ذكر ابو سعد : الاوزاع ، و الصواب ان الاوزاع بطن من ذى الكلاع من اليمن و قيل : الاوزاع بطن من همدان و قد قال بعض العلماء مثل قول ابى سعد الا ان الصحيح ما ذكرناه و المتأخر ينبغى ان يختار الاصح » .
ابن خلَّكان پس از اين كه در بارهء اوزاعى گفته است :
« امام اهل الشّام لم يكن بالشّام اعلم منه » اين مضمون را آورده است :
« اوزاعى در بيروت سكنى مىداشته و از زهرى و عطاء ، حديث استماع كرده و عبد الله مبارك و گروهى بسيار از او حديث ، اخذ و استماع كردهاند .
« اوزاعى در بعلبك به سال هشتاد و هشت ( 88 ) و به قولى در سال نود و سه ( 93 ) متولد شده و در روز يكشنبه دو روز به آخر ماه صفر ماندهء از سال يك صد و پنجاه و هفت ( 157 ) در بيروت وفات يافته است » .
مرگ اوزاعى به طورى غريب اتفاق افتاده است . ابن خلَّكان از « تاريخ دمشق » تأليف حافظ ، ابن عساكر نقل كرده كه « اوزاعى در بيروت به حمّام رفته بوده است صاحب حمّام را كارى پيش آمده كه ناگزير دست از كار كشيده و در حمّام را بسته و بىاين كه به ياد آورد كه اوزاعى در حمّام است از پى كار خود رفته چون به يادش آمده كه در را بر اوزاعى بسته بوده برگشته و اوزاعى را ديده كه بسوى قبله دراز كشيده و دست به زير گونه خود گذاشته و درگذشته است ! » ابو نعيم او را بعنوان :
« و منهم العلم المنشور ، و الحكم المشهور ، الامام المسجّل و المقدام المفضّل . . » ياد كرده و نامهاى از او به منصور ، خليفه عباسى ، و هم مجلس نصيحت او را بوى ، به تفصيل آورده كه اگر هم در اين تفصيل ترديد و جاى سخن باشد برخى از رواياتى كه در طىّ آن آورده شده در خور توجه و كلماتى كه گفته شايستهء پيروى و تأثر است از جمله رواياتى كه در طى اين نصيحت و موعظهء به منصور آورده شده پيغمبر ( ص ) گفته است :
« أيّما وال بات غاشا لرعيّته حرّم الله عليه الجنّة » و از جمله كلماتش در اين نصيحت و موعظه به منصور :
< فهرس الموضوعات > 9 - از وظائف مقتدى و پيشوا < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 10 - رواياتي از اوزاعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 11 - مثل كسي كه بخشش خود را باز پس گيرد < / فهرس الموضوعات > « تدرى ما جاء فى تاويل هذه الآية عن جدّك ( ابن عباس ) ؟ « ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الَّا احصيها » قال : الصّغيرة ، التّبسّم و الكبيرة ، الضّحك » ابو نعيم كلماتى هم از او نقل كرده كه ناشى از درايت و حاكى از معرفت او است .
از جمله به موسى بن اعين گفته است :
« يا ابا سعيد كنّا نمزح و نضحك فامّا اذا صرنا يقتدى بنا ، ما ارى ان يسعنا التّبسّم » و از جمله به پسر خود ، محمّد ، گفته است :
« لو قبلنا من النّاس كلّ ما يعطونا لهنّا عليهم » و از جمله است : « من اكثر ذكر الموت كفاه اليسير و من علم انّ منطقه من عمله ، قلّ كلامه » باز ابو نعيم پس از اين كه گفته است : « الاوزاعى يكثر كلامه و مواعظه » و رسائله و هو احد ائمّة الدّين و اعلام المسلمين . . و من مسانيد احاديثه ما حدّثناه » به اسناد از اوزاعى از « محمد بن علىّ بن الحسين بن على بن ابى طالب ، ابو جعفر ( ع ) » از سعيد بن مسيّب از ابن عباس حديث كرده كه پيغمبر صلَّى الله عليه و سلَّم گفته است :
« مثل الرّاجع فى صدقته كالكلب يأكل ثمّ يقيئ فيرجع فى قيئه فيأكله » روايتى ديگر نيز از اوزاعى از امام محمّد باقر ( ع ) از پدرش على بن الحسين ( ع ) از جدّش على بن ابى طالب ( ع ) از پيغمبر ( ص ) نقل كرده است كه على عليه السّلام از پيغمبر ( ص ) آيهء * ( « يَمْحُوا الله ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَه أُمُّ الْكِتابِ » ) * را پرسيده و پيغمبر ( ص ) اين مضمون را بوى گفته است :
« يا على ترا مژده مىدهم تو هم بعد از من امّت مرا مژده و بشارت ده : صدقه چنان كه سزاوار است ، و هم پرداختن و پيشه ساختن معروف و هم نيكى به پدر و مادر و هم صلهء رحم ، بدبختى و شقاوت را به سعادت و نيكبختى مبدّل مىسازد و بر عمر
مىافزايد و از گرفتاريها و پيشآمدهاى بد و ناگوار نگهدار مىگردد » ممقانى ، بنقل از تهذيب الاسماء ، در ترجمهء اوزاعى اين مضمون را آورده است :
« اوزاعى در عصر خود امام اهل شام بود و او را هيچ مخالف و مدافعى نمىبود اهل شام و مردم مغرب پيش از اين كه مذهب مالك را به پذيرند و به او بگرايند و به مذهبش درآيند بمذهب اوزاعى مىبوده و از فتاوى او پيروى مىداشتهاند و به گفتهء حافظ عماد الدين مردم شام نزديك به دويست سال اوزاعى را ، در احكام فقه و فتاوى ، امام و پيشواى خود قرار داده بوده و از وى در مسائل دين پيروى مىداشتهاند .
« اوزاعى از اتباع تابعان است . . و ابو ذرعهء دمشقى گفته است : نام اوزاعى ، عبد العزيز بوده و او خود نام خويش را تبديل كرده و عبد الرّحمن را برگزيده و به جاى نام پيش نهاده است . . » تا آخر آن چه در ترجمهء وى از توصيف جلالت مرتبت ، و كمال فضل و فضيلت او ، و اجماع و اتفاق علماء بر ورع ، و زهد ، و كثرت عبادت ، و زيادى حديث و روايت ، و غزارت علم ، و قوّت فقه ، و شدّت تمسّك او به سنّت ، و براعت وى در فصاحت ، و جز اينها از كمال و جلال و تعظيم و تبجيل او نقل كرده و گفته است كه « اوزاعى از حضرت صادق عليه السّلام روايت نقل كرده و در كتاب « كافى » از او نقل شده است . » ابن نديم در كتاب « الفهرست » از مؤلَّفات اوزاعى دو كتاب زير را ياد كرده است :
1 - السّنن فى الفقه .
2 - المسائل فى الفقه .
- 5 - تنوخى ابو محمّد سعيد بن عبد العزيز تنوخى .
تنوخى به سال يك صد و شصت و شش وفات يافته است .
ابو اسحاق در بارهء تنوخى اين جمله را گفته است :
« فقيه اهل الشّام ، مع الاوزاعى و بعده » . ابو اسحاق بيش از اين نسبت به تنوخى چيزى نگفته در كتب ديگران هم در بارهء اين تنوخى[1]ترجمهء مستقلَّى ديده نشده است .
صاحب « لسان الميزان » ، ابن حجر عسقلانى ، در اين كتاب كسى را بعنوان سعيد بن عبد العزيز بن بكره آورده ليكن از كنيه ( ابو محمد ) و از نسبت ( تنوخى ) براى آن كس يادى نكرده عين عبارت آن كتاب چنين است :
« سعيد بن عبد العزيز بن بكرة ، تفرّد به عثمان بن عطاء ، احد الضّعفاء ، بهذا الباطل ، قاله عبد الرحمن المحاذلى حدّثنا عثمان عن سعيد بن عبد العزيز عن ابيه عن جدّه ، رفعه : انّ رجب شهر عظيم تضاعف فيه الحسنات ، و من صام منه يوما فكانّما صام سنة . . الحديث . و لا ذكر لسعيد و لا لأبيه فى شيء من كتب الرّواة و لا تعريف لحال احد منهم الَّا فى هذا الحديث الَّذى ذكره البخارى فى كتاب الضّعفاء »
[1]محدث قمى در « هدية الاحباب » زير عنوان « التنوخى » چند كس را نام برده ليكن از تنوخى بالا يادى نكرده است . و كسانى را كه او نام برده همه متأخر از شخص بالا هستند از جمله است « قاضى ابو القاسم على بن محمد بن داود انطاكى بغدادى عالم به اصول معتزله و فقه بر مذهب ابو حنيفه ، قاضى بصره و اهواز وفات كرد در سنه 342 ( شمب ) و گاهى اطلاق مىشود تنوخى ، بر ابى على محسن بن على بن محمد بن ابى نعيم ، قاضى امامى صاحب كتاب « الفرج بعد الشدة » وفاتش سنه 384 ( شفد ) »
ابن اثير هم در « لباب . . » ذيل « التّنوخى » اين مضمون را نوشته است :
« بفتح تاء سيّمين حروف و ضمّ نون مخفّفه و در آخر آن خاء معجمه ، اين نسبت به تنوخ است و آن نامى است براى چندين قبيله كه در قديم در بحرين اجتماع داشته و با هم بر يارى كردن بهم همسوگند بودهاند پس در بحرين اقامت گزيده و به اين نام خوانده شدهاند چه « تنوخ » بمعنى اقامت است .
« از ايشان است ابو العلا احمد بن عبد الله بن سليمان تنوخى معرّى عالم و اديب و شاعر معروف . . » تا آخر آن چه گفته و نام اشخاصى را از علماء تنوخ برده ليكن يادى از سعيد بن عبد العزيز نكرده است .
ابو نعيم نيز در كتاب « حلية الاولياء » ( جلد ششم صفحه 124 ) « سعيد بن عبد العزيز » را با اين كه كنيه يا نسبتى برايش بياورد عنوان كرده و كلمات و رواياتى هم از او آورده ليكن در هيچ يك از آنها اسنادى از عثمان بن عطاء در ميان نيست .
و به گفتهء او « اسند سعيد عن جماعة من اعلام التابعين منهم نافع و الزهري و زيد بن اسلم و ابو الزبير و مكحول و ربيعة بن يزيد و يونس بن ميسرة و عبد الرحمن ، سلمة الجمعى و زياد و عثمان ابناء ابى سوده و يزيد بن مالك و غيرهم » از جمله كلمات سعيد است ، بنقل ابو نعيم ، : « الدّنيا غنيمة الآخرة » و از جمله روايات او از زيد بن اسلم از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) است :
« احثوا التّراب فى وجوه المدّاحين » به گمان مىرسد كه اين سعيد همان سعيد است كه ابو اسحاق او را عنوان كرده است و الله العالم .
اكنون كه بار ديگر اين اوراق را نگاه مىكنم كه به چاپخانه داده شود آن چه را بعد از نوشتن قسمت بالا ( كه از جلد ششم صفحه 124 « حليه » نقل شده ) در جلد هشتم كتاب « حلية الاولياء » ( صفحه 274 ) بر خوردهام مىآورم :
ابو نعيم در اين جلد سعيد بن عبد العزيز را زير عنوان « و منهم المتحصّن بالحصن
الحريز و الخوف و البكاء الازيز ابو محمد سعيد بن عبد العزيز » آورده و شمهاى از حالات و كلمات و روايات او نقل كرده است و در طى نقل روايات به اسناد از او نسبت تنوخى را بر نامش افزوده و در بارهء اسنادش چنين مرقوم داشته است :
« اسند عن عدّة من التابعين منهم الزهري و زيد بن اسلم و اسماعيل بن عبيد الله بن ابى المهاجر و مكحول و سليمان بن موسى فى آخرين » و از جمله رواياتى كه به اسناد از سعيد از نافع از ابن عمر آورده اينست كه ابن عمر گفته است پيغمبر ( ص ) روز نحر ( عيد اضحى ) رمى جمره كرد و گفت « هذا يوم الحجّ الاكبر » و از آن جمله است روايت از « سعيد بن عبد العزيز تنوخى » از سليمان بن موسى از زهرى از انس كه گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است : « الغبار فى سبيل الله اسفار الوجوه يوم القيامة » پس سعيد بن عبد العزيزي كه ابو نعيم در جلد ششم گفته و در اين وضع در بالا ياد شد اگر اشتباهى به تكرار رخ نداده باشد و تعدّد درست باشد بىگمان غير از تنوخى است كه هم اكنون از جلد هشتم ياد شد هر چند در زمان و در أسناد بسيار بهم نزديك و شبيه هستند .
ابو نعيم در جلد دهم هم سعيد بن عبد العزيز نامى را آورده و ترجمه مختصرى كرده كه در زمان ، متأخر است از تنوخى و آن ديگر .
شاگردان اوزاعى چنان كه دانسته شد اوزاعى را شاگردانى بسيار بوده كه نام برخى از ايشان به مناسبتى در مواردى به ميان آمده و ياد گرديده است ، چون اينان نيز به حقيقت از فقيهان شام بشمارند و در عصر اول از عهد دوم ، زمام امر فقه و افتا را بدست مىداشتهاند پس مناسب است اگر ، اجتناب از تطويل را ، عنوان كردن و ترجمه آوردن همهء مشاهير ايشان لازم نباشد از ياد كردن همهء آنان هم به كلى چشم پوشى به عمل نيايد .
از اين رو در اينجا ترجمهء سه تن كه از اكابر آن مشاهير شمرده شدهاند بعنوان « متمّم طبقهء سيم » ( يا طبقهء چهارم ) ، با رعايت اختصار ، آورده مىشود :
1 - عبد الله مبارك 181 يا 182 2 - وليد بن مسلم 194 3 - محمّد بن يوسف ؟