بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 489


شاگردان اوزاعى چنان كه دانسته شد اوزاعى را شاگردانى بسيار بوده كه نام برخى از ايشان به مناسبتى در مواردى به ميان آمده و ياد گرديده است ، چون اينان نيز به حقيقت از فقيهان شام بشمارند و در عصر اول از عهد دوم ، زمام امر فقه و افتا را بدست مىداشته‌اند پس مناسب است اگر ، اجتناب از تطويل را ، عنوان كردن و ترجمه آوردن همهء مشاهير ايشان لازم نباشد از ياد كردن همهء آنان هم به كلى چشم پوشى به عمل نيايد .
از اين رو در اينجا ترجمهء سه تن كه از اكابر آن مشاهير شمرده شده‌اند بعنوان « متمّم طبقهء سيم » ( يا طبقهء چهارم ) ، با رعايت اختصار ، آورده مىشود :
1 - عبد الله مبارك 181 يا 182 2 - وليد بن مسلم 194 3 - محمّد بن يوسف ؟


صفحه 490


- 1 - ابن مبارك ابو عبد الرحمن عبد الله بن مبارك .
عبد الله بن مبارك ، به گفتهء ابن خلَّكان به سال يك صد و و هيجده ( 118 ) در مرو متولَّد شده و در ماه رمضان از سال يك صد و هشتاد و يك ( 181 ) ( و به قولى يك صد و هشتاد و دو 182 ) در « هيت »[1]وفات يافته و او مولى بنى حنظله بوده است .
ابن خلَّكان در بارهء ابن مبارك اين مضمون را آورده است :
« عبد الله بن مبارك علم و زهد را با هم فراهم آورده و از سفيان ثورى و مالك بن انس استفاده برده و فقه فرا گرفته و كتاب « الموطَّأ » مالك را از خود مالك روايت كرده است . عبد الله مردى سخت پارسا بوده ، از خلق بريده و به انزوا و گوشه نشينى دل بسته ، و گاهى هم شعر مىسروده او گفته است .
< شعر > قد يفتح المرء حانوتا لمتجره و قد فتحت لك الحانوت بالدّين بين الأساطين حانوت بلا غلق تبتاع بالدّين اموال المساكين صيّرت دينك شاهينا تصيد به و ليس يفلح اصحاب الشّواهين < / شعر > و از جمله سخنان او است : « تعلَّمنا العلم للدّنيا فدلَّنا على ترك الدّنيا »


[1]بكسر هاء « هوز » و سكون ياء « حطى » بر وزن « صيت » شهرى است در كنار « فرات » و بالاى « انبار » از اعمال عراق ليكن « هيت » در بر شام ، و « انبار » در بر بغداد است و فرات ميان آن دو ، فاصله است چنان كه دجله ميان انبار و ميان بغداد فاصله است .


صفحه 491


صاحب « لسان الميزان » زير عنوان « عبد الله بن المبارك » گفته است :
« شيخ ليس بمعروف ، روى عن ابى عوانة الوضّاح عن ابى الزبير عن جابر رضى الله عنه ، رفعه : « ليس منّي الَّا عالم او متعلَّم او همج لا خير فيه » ذكره الخطيب فى المتّفق . و الحديث منكر بهذا السّند » صاحب « قاموس الرجال » بعد از نقل اختلافات و اشتباهاتى در بارهء او كه نامش عبد الله يا عبد الجبّار[1]و ديدارش از حضرت سجاد ( ع ) و روايتش از ابو جعفر اوّل ، حضرت باقر ( ع ) ، يا ابو جعفر ثانى ، حضرت جواد ( ع ) ، و بيان خلط و خبطى كه در اين شئون شده و بعد از نقل قول طبرى ، در « ذيل » ، و نقل قول ابن قتيبه ، در « معارف » كه تولد ابن مبارك به سال يك صد و هجده واقع آمده و استنتاج اين كه ديدن او حضرت سجاد ( ع ) را ، كه در سال 95 وفات يافته ، و هم روايت او از حضرت باقر ( ع ) ، كه به سال يك صد و چهارده ( 114 ) رحلت كرده ناصحيح است و احتمال اين كه روايت او كه به گفتهء طبرى در « ذيل » و ابن قتيبه در « معارف » و ابن نديم در « فهرست » ، به سال يك صد و هشتاد و يك به هنگام باز گشت از جهاد در « هيت » وفات يافته ، از حضرت صادق تا حضرت رضا صحيح باشد ، چنين خلاصه و افاده كرده است .
« و بالجمله تحقيق اينست كه موصوف به عبد الله مبارك دو مرد بوده است :
يكى امامى است و متأخّر و ديگرى عامّى و متأخر از اواخر صادق عليه السّلام تا اوائل رضا عليه السّلام كه طبرى در « ذيل » در باره اش گفته است : « كان من الفقه و الادب و العلم بأيّام الناس و الشّعر به مكان » صاحب « هديّة الاحباب » ( محدّث قمى ) چنين نوشته است :
« ابن المبارك ، عبد الله المروزي ، عالم زاهد عارف كان من تابعى التّابعين سمع جملة من العلماء و كان يقول اربع كلمات انتخبن من اربعة آلاف حديث : لا تثقنّ بالمرأة ، و لا تغترّنّ بمال ، و لا تحمل معدتك ما لا تطيق ، و تعلَّم من العلم ما ينفعك » و يروى له :


[1]جامع الرواة اردبيلى ذيل « عبد الجبار بن المبارك النهاوندي » مراجعه شود .


صفحه 492


< شعر > قد ارحنا و استرحنا من غدوّ و رواح و اتّصال به امير و وزير ذى سماح به عفاف و كفاف و قنوع و صلاح و جعلنا اليأس مفتاحا لأبواب النّجاح » < / شعر > . .
توفّى بهيت سنه 181 ابن نديم در ترجمهء ابن مبارك اين مضمون را آورده است :
« به هنگام مراجعت از جهاد در سال يك صد و هشتاد و يك ( 181 ) در هيت وفات يافته و از تأليفات او است :
1 - كتاب السّنن فى الفقه .
2 - كتاب التفسير .
3 - كتاب التاريخ .
4 - كتاب الزهد .
5 - كتاب البرّ و الصلة » .
ابو نعيم ، عبد الله بن مبارك را زير عنوان :
« و منهم السّخىّ الجواد ، الممهّد للمعاد ، المتزوّد من الوداد ، أليف القرآن و الحجّ و الجهاد ، جاد فساد ، و روجع فزاد ، ما له مشارك ، و فعله مبارك ، و قوله مبارك ، شاهانشاه عبد الله بن المبارك رضى الله تعالى عنه » آورده ( جلد سيم - از ص 162 ) آنگاه شرحى مفصل ، مشتمل بر حالات و كلمات و روايات او نقل كرده است .
از جمله در نقل از حالات او ، به اسناد از سفيان ثورى كه گفته است :
« لو جهدت جهدى ان اكون فى السّنة ثلاثة ايّام على ما عليه ابن المبارك لم اقدر » .
و به اسناد از محمد بن معتمر بن سليمان كه اين مضمون را گفته است : « پدر مرا پرسيدم كه فقيه عرب كيست ؟ گفت : سفيان ثورى . چون سفيان ثورى بمرد باز پرسيدم فقيه عرب كيست ؟ پاسخ داد : عبد الله بن مبارك » .


صفحه 493


باز به اسناد از عبيد بن جناد آورده كه گفته است عمرى[1]را شنيدم كه به اين مضمون مىگفت :
« در اين روزگار كسى را شايستهء اين امر نمىدانم جز يك تن كه شبى بر من در آمد و سه شبانه روز با من مىبود و از من چيزهايى مىپرسيد غير آن چه مردم اين روزگار مىپرسند ، زبانى شيوا و بيانى رسا داشت جز اين كه لغت ، شرقى بود و به كنيهء ابو عبد الرحمن خوانده مىشد و غلامى با خود داشت به نام « سفير » .
« عبيد گفت : عمرى را گفتيم : او عبد الله بن مبارك بوده است . پس عمرى گفت : شايسته چنين است . اگر كسى با من باشد كه اين امر را صالح باشد همو است » عبيد گفته است : منظور از « اين امر » : اقتداء بعلم است » باز هم به اسناد از « عبد الله بن المبارك شاهانشاه » ، از فقيمى از محمد بن حنفيه كه گفته است « ليس بحكيم من لم يعاشر بالمعروف من لا يجد من معاشرته بدّا ، حتّى يجعل الله له فرجا - او قال : مخرجا - » آنگاه ابن مبارك گفته است : « هذا مثلى و مثلكم » .
از عبد الله مبارك پرسيده‌اند : در خراسان با چه كسى همنشين هستى ؟ گفته است با شعبه و سفيان همنشين هستم . يعنى كتابهاى آنان را مىبينم .


[1]بضم عين و فتح ميم ، نسبتى است به عمر بن خطاب و مراد از او ابو عثمان عبيد اللَّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطاب است كه به گفتهء ابن اثير در « اللباب » از قاسم و سالم و نافع و جز اين سه روايت مىكرده و شعبه و ثورى و مالك از او روايت دارند و به سال دويست و چهل و چهار ( 244 ) ( يا پنج 245 ) در گذشته و ثقه و حافظ بوده بخلاف برادرش عبد اللَّه ، و هم نسبتى است به عمر بن على بن ابى طالب ( ع ) كه گروهى هم به او منسوبند از آن جمله است ، به گفتهء ابن اثير : ابو طاهر محمد بن يحيى بن مظفر بن راعى محمد بن عمر بن على بن ابى طالب علوى عمرى از استراباد « شيخ اماميه و رئيس طايفه خود ، كه خود و پدر و جدش از خاندان حديث بشمارند و ابو سعد سمعانى از او روايت مىكند .


صفحه 494


به عبد الله گفته شده است : تو پس از فراغ از نماز به كجا مىروى و چرا با ما نمىنشينى ؟ گفته است : مىروم با صحابه و تابعان مىنشينم . گفته‌اند : صحابه و تابعان كجا هستند ؟ پاسخ داده است : مىروم بعلم خود نگاه مىكنم پس آثار و اعمال آنان را ادراك مىكنم ، با شما كه به غيبت مردم مىپردازيد چه كنم . . ؟
در بارهء « رأى » اين طور گفته است :
« ليكن الَّذى تعتمدون عليه هذا الاثر و خذوا من « الرّأى » ما يفسّر لكم الحديث » .
از ابو اسامه نقل شده كه گفته است : در طرسوس ، عبد الله مبارك را ديدم حديث مىگفت ، گفتم :
« يا ابا عبد الرحمن من اين ابواب و تصنيف را كه شما وضع كرده‌ايد خوش ندارم و نمىپسندم . مشيخهء ما چنين نمىكردند و چنين نبودند . عبد الله بيست روز ، كار را ترك كرد و پس از آن روزى مىگذشتم ديدم مانند پيش شاگردان دورش فراهم شده‌اند و او حديث مىگويد . سلام كردم ، گفت : يا ابا اسامة ، شهوة الحديث . » ديگرى گفته است : با عبد الله مبارك فرا گرفتن علم را نزد مشايخ مىرفتيم ، گاهى به او مىگفتم : از كه استفاده كنيم ؟ پاسخ مىداد از كتابهاى خود .
ابو نعيم از سخنان عبد الله آورده است :
مردى به عبد الله گفته است : آيا كسى مانده كه نصيحت كند ؟ پاسخ داده است آيا كسى مانده است كه نصيحت به پذيرد ؟
ديگرى از او پرسيده است : « من النّاس ؟ » گفته است : « العلماء » پرسيده است « فمن الملوك ؟ » پاسخ داده است « الزّهّاد » پرسيده است « فمن الغوغاء ؟ » جواب داده است « خزيمة و اصحابه[1]» پرسيده است « فمن السّفلة » گفته است :


[1]اين خزيمه و اصحاب او كه به نظر عبد اللَّه مبارك از « غوغا » بشمار رفته‌اند بر من روشن نيست و شايد خزيمة بن يقطين برادر على بن يقطين بوده كه عبد اللَّه او و اصحابش را غوغاء » خوانده است .


صفحه 495


< فهرس الموضوعات > 17 - كساني كه دين را وسيله معاش قرار مي دهند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 18 - خطيباني كه بگفته خود عمل نمي كنند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 19 - آسان گرفتن خِطْبه و مَهْر ، مايه خوشبختي است < / فهرس الموضوعات > « الَّذين يعيشون بدينهم » و از كلمات او است « طلبنا الادب حين فاتنا المؤدّبون » و گفته است :
« احبّ الصالحين و لست منهم و ابغض الطَّالحين و انا شرّ منهم » و پس از اين گفته اشعار زير را انشاء كرده است .
< شعر > الصّمت ازين بالفتى من منطق فى غير حينه و الصّدق اجمل بالفتى فى القول ، عندى ، من يمينه و على الفتى بوقاره سمة تلوح على جبينه فمن الَّذى يخفى عليك اذا نظرت إلى قرينه ؟
ربّ امرئ متيقّن غلب الشّقاء على يقينه فازاله عن رأيه فابتاع دنياه بدينه < / شعر > و از روايات او آورده است ، به اسناد ، كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« رأيت ليلة اسرى بى رجالا تقطع ألسنتهم بمقاريض من نار فقلت : من هؤلاء يا جبرئيل ؟ قال : هؤلاء خطباء من أمّتك يأمرون الناس بما لا يفعلون » .
و باز به اسناد از ابن عمر كه پيغمبر ( ص ) بر مردى كه گوسفند مىدوشيده رسيده پس گفته است :
« اذا حلبت فابق لولدها ، فانّها من ابرّ الدّوابّ » و باز به اسناد از عائشه از پيغمبر :
« من يمن المرأة تيسير خطبتها و تيسير صداقها » و باز به اسناد از جابر كه گفته است از پيغمبر ( ص ) پرسيده شد كه آيا عمره واجب است ؟ گفت :
« لا ، و ان تعتمروا خير لكم » عبد الله از مرگ در « هيت » خرسند نمىبوده و از خدا مىخواسته است كه : در آنجا


صفحه 496


نميرد ( شايد به واسطهء غريب بودن او يا به واسطهء نامأنوس بودن مردم آنجا بوده است ) ليكن مرگش در آنجا واقع شده است ابو نعيم نوشته است كه صاحب « حيره » از « هيت » به هارون رشيد ، خليفهء عباسى ، نوشت : مردى غريب در اينجا مرده است مردم بر جنازهء او فراهم آمدند پرسيدم كيست گفتند : عبد الله بن مبارك خراسانى . . » باز به اسناد از عبد الرحمن بن عبيد الله نوشته كه گفته است : در ماه رمضان از سال 181 نزد فضل بن عياض بوديم كه جوانى وارد شد و مرگ عبد الله را خبر داد .
فضل گفت : خدايش بيامرزاد كه او را پس از مرگ جانشينى مانند نيست . و ابو اسحاق فزارى گفت : خود مرا دشمن دارم چون مىبينم چنان كه شايستهء ابن مبارك است در مرگ او تأثّر و اندوه ندارم .
- 2 - وليد بن مسلم ابو العباس وليد بن مسلم مولى قريش .
وليد بن مسلم به گفتهء ابن نديم در سال يك صد و نود و چهار ( 194 ) در هنگام باز گشت از حجّ وفات يافته و از تأليفات او است :
1 - كتاب السّنن فى الفقه 2 - كتاب المغازي