بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 181

مسأله جمله مطرح است و ثانياً: مفهوم هم از نظر استعمال، به متكلّم ارتباط دارد. حال كه اين مطلب روشن شد، در ارتباط با بعضى از تركيبات، بحث شده كه آيا مفهوم دارد يا مفهوم ندارد؟ مثلًا در ارتباط با جمله شرطيه، جمله وصفيه، و ...

بحث‌هايى صورت گرفته است و همه اين‌ها محلّ اختلاف است حتى در مورد جمله شرطيه- كه در ارتباط با مفهوم، خيلى قوىّ است- بعضى از بزرگان قائلند مفهوم ندارد. ولى در ارتباط با «لا و إلّا»- به عنوان يكى از ادوات حصر- كسى ظاهراً اختلاف نكرده است در اين كه آنچه از الّا استفاده مى‌شود، استناد به متكلم دارد. اگرچه بعضى آن را از باب مفهوم مى‌دانند و بعضى بالاتر از آن را معتقدند و گفته‌اند: اين معنا مربوط به منطوق «لا و إلّا» است. يعنى در «لا و إلّا» بعضى قائلند يك منطوق و يك مفهوم مطرح است و بعضى عقيده دارند دو منطوق مطرح است. حال هركدام از اين‌ها باشد، به عنوان استعمال، مطرح بوده و در ارتباط با متكلّم است. همان‌طور كه اگر قضيّه شرطيه مفهوم داشته باشد، جمله مفهوميه، در ارتباط با متكلّم است در اينجا (لا و إلّا) نيز آنچه به عنوان مفهوم يا منطوق دوّم مطرح است در ارتباط با متكلّم است يعنى جمله «و تعاد الصّلاة» كه از «إلّا» استفاده مى‌شد به عنوان تفسير نيست بلكه جانشين لفظى براى «إلّا» و به عنوان حقيقت معناى لا و إلّا مى‌باشد. خواه اسم آن را مفهوم بگذاريد يا بگوييد: «مفهوم چيزى است كه متكلم به آن تكلّم نكرده است ولى اينجا «إلّا» را خودش گفته و «إلّا» جانشين لفظى «تعاد الصلاة» است و بايد آن را منطوق ناميد». درهرصورت، استناد به متكلّم دارد. بنابراين، برفرض كه حرف مستشكل را در جمله «قام زيدٌ و عمروٌ» بپذيريم ولى در اينجا نمى‌توانيم بپذيريم. اينجا مثل «قام زيد و قام عمروٌ» است. اينجا دو جمله و دو استعمال مطرح است. كلمه «اعاده» و كلمه «صلاة» دو بار استعمال شده‌اند و اگر «صلاة» در «تعاد الصّلاة» به معناى اعم شد- بنا بر اتحاد سياق كه خود مستشكل مى‌گفت و صلاة را به معناى اعم مى‌گرفت- مجبوريم «صلاة» در عبارت اوّل را نيز بر همان معناى اعم حمل كنيم. و همان گونه كه ما گفتيم: اين استعمال نمى‌تواند استعمال‌


صفحه 182

مجازى باشد، زيرا «لا تعاد» جنبه قانون دارد. اين ضابطه‌اى است كه هزاران فرع دارد و در چنين جايى استعمال مجازى وجود ندارد. نتيجه: استدلال اعمّى به حديث «لا تعاد» استدلال خوبى است همان گونه كه استدلال اوّل- كه ما از طرف آنان ذكر كرديم- چنين است.

دليل سوّم (حديث «بُني الإسلام»)

در بعضى از روايات وارد شده است: بُنِيَ الإسلامُ على الخمس: الصَّلاة وَ الزَّكاة وَ الصّيام وَ الحَجّ وَ الوِلاية وَ مَا نودي أحدٌ بشي‌ءٍ مثلَ مَا نُودي بالولاية فَلو أنّ أحداً صام نهاره وَ قام لَيله و حَجَّ دهره و تصدّق بجَميع مَاله و مات بغير ولاية لم يقبل له صوم و لا صلاة فأخَذ النّاس بالأربع و تركوا هذِه.[1]يك جهت استدلال اعمّى‌ها به جمله «أخذ الناس بالأربع» است. گفته‌اند: مراد از «الناس» غير شيعه است. آنان چهار مورد اوّل- يعنى صلاة، صوم، زكاة و حجّ- را گرفته و مورد اخير- يعنى ولايت- را ترك كرده‌اند. به عبارت ديگر: امام عليه السلام مى‌فرمايد:

غير شيعيان ما از نظر چهار مورد اوّل كمبودى ندارند ولى اشكالشان در ارتباط با مورد اخير است. اعمّى مى‌گويد: اگر ما «ولايت»- يعنى ايمان و امامى بودن- را جزء شرايط

[1]- روايتى به عين اين عبارت در كتابهاى روايى نيافتيم ولى احاديث به اين مضمون بسيار است. رجوع شود به: وسائل الشيعة، ج 1، ص 7 و 90 (باب 1 من أبواب مقدّمة العبادات و باب 29) و جامع أحاديث الشيعة، ج 1، ص 502 (باب 20). و در بعضى از روايات به‌جاى «و مات بغير ولاية» عبارت «لم يعرف ولاية وليِّ اللَّه و يكون جميع أعماله بدلالته إليه» وارد شده است. رجوع شود به: وسائل الشيعة، ج 1، ص 91 (باب 29 من أبواب مقدّمة العبادات، ح 2).فاضل موحدى لنكرانى،محمد، اصول فقه شيعه، 6جلد، مركز فقهى ائمه اطهار(ع) - قم، چاپ: اول، 1381 ه.ش.


صفحه 183

صحت عبادت بدانيم- كه ظاهر هم همين است- چگونه امام عليه السلام مى‌فرمايد: «و أخذ الناس بالأربع»، درحالى‌كه اينان چهار مورد اوّل را نيز ترك كرده‌اند؟ البته لازم است اين نكته را اشاره كنيم كه در خود اين روايت فرموده بود: «فلو أنّ أحداً صام نهاره و قام ليله و حجّ دهره و ... لم يقبل له صوم و لا صلاة» در اينجا كلمه «عدم قبول» ذكر شده است ولى «عدم قبول» در اين روايت، به معناى «عدم صحت» است. و اين كه ما كلمه قبول را در مقابل صحت مطرح كرديم، به عنوان اين نيست كه عمل صحيح گاهى مقبول و گاهى غير مقبول است، چنين چيزى مقصود از روايات نيست خصوصاً در اينجا كه امام عليه السلام مى‌خواهند مقام شامخ امامت و ولايت را بالا ببرند و براى آن، حساب قائل شوند، حال بياييم و بگوييم: «ترك امامت و ولايت، ضربه‌اى به صحت عمل نمى‌زند ولى اعتقاد به امامت و ولايت در قبولى عمل دخالت دارد». خير اين گونه نيست. آنچه انسان به دنبال آن است «صحت عمل» مى‌باشد، در نتيجه تعبير امام عليه السلام، ظهور در اين دارد كه «لم يقبل» به معناى «لم يصحّ» است نه به‌معناى عدم قبول، تا با صحّت منافات نداشته باشد. حال كه «ولايت» به عنوان «شرط صحت» اعمال است، آيا معناى «أخذ الناس بالأربع» چيست؟ اعمّى مى‌گويد: «صلاة، داراى يك معناى اعمّ است كه هم بر صحيح، انطباق پيدا مى‌كند و هم بر فاسد. و اگر معناى آن، خصوصِ صحيح بود، ديگر «أخذ الناس بالأربع» معنا نداشت». جهت ديگر استدلال اعمّى‌ها به جمله «فلو أنّ أحداً صام نهاره و قام ليله و حجّ دهره و تصدّق‌[1]بجميع ماله ...» است. اعمّى مى‌گويد: اگر مراد از «صام»، «صوم صحيح» باشد، تناقض صدر و ذيل روايت پيش مى‌آيد، زيرا در ذيل روايت فرموده است: «لم يقبل له صوم و لا صلاة» و ما «لم يقبل» را به «لم يصحّ» معنا كرديم.

در نتيجه معناى روايت اين مى‌شود: «لو أنّ أحداً صام بالصوم الصحيح لم يصح منه‌

[1]- تصدّق در اينجا به معناى زكات دادن است.


صفحه 184

الصوم» و اين تناقض صدر و ذيل است. پس ناچاريم معناى صوم و صلاة و ... را اعمّ بگيريم تا هم بر صحيح منطبق باشد و هم بر فاسد يعنى «لو أنّ أحداً صام بالمعنى الأعم لم يصحّ منه الصوم بالمعنى الأعمّ» آن‌وقت ما از اين روايت استفاده مى‌كنيم كه مسأله ولايت، شرط در صحت عبادات دارد. پاسخ مرحوم آخوند از دليل سوّم: مرحوم آخوند، چون صحيحى است، دو اشكال به استدلال فوق، وارد كرده است كه يكى از آنها قابل جواب است ولى ديگرى، ظاهراً قابل جواب نيست: اشكال اوّل: شما قائلين به اعمّ، بيش از اين را ثابت نكرديد كه اين الفاظ، در اين روايت، در معناى اعمّ استعمال شده‌اند. أخذ الناس بالأربع يعنى: «أخذ الناس بالصلاة بالمعنى الأعم و بالزكاة بالمعنى الأعم و بالصوم بالمعنى الأعم و بالحجّ بالمعنى الأعم».

و همين‌طور در آن تعبير امام عليه السلام كه فرمود: فلو أنّ أحداً صام نهاره ... صوم به معناى اعم است و استدلال به روايت بر مبناى شرطيت ولايت در صحّت عبادت است. ولى آيا اين استعمال به نحو حقيقت است يا مجاز؟ شما از كجا ثابت مى‌كنيد كه استعمال به نحو حقيقت است؟ ممكن است به نحو مجاز باشد و اين الفاظ در روايت، در معناى اعم استعمال شده باشد.[1]و ما هم عرض كرديم اين گونه جاها جاى جريان اصالة الحقيقة نيست، زيرا مراد متكلّم، روشن و نحوه استعمال، مشكوك است. پاسخ اشكال فوق: در مباحث مربوط به حديث «لا تعاد» گفتيم: آنچه شما شنيده‌ايد كه: الاستعمال أعمّ من الحقيقة، و هرجا مسأله استعمال مطرح شد پاى مجازيت را پيش مى‌كشيد، اين مسئله، كلّيت ندارد. همه جا، جاى استعمال مجازى‌

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 47


صفحه 185

نيست. در ارتباط با حديث «لا تعاد» گفتيم: در چنين حديثى كه به عنوان يك قاعده مسلّم فقهى مطرح است و هزاران فرع از آن استفاده مى‌شود، نمى‌تواند استعمال مجازى مطرح باشد. در ما نحن فيه هم مسئله به‌همين‌صورت است، زيرا هدف مهمّ اين روايت اين است كه عظمت مسئله «ولايت» را مطرح كند- بنا بر فرضى كه مقصود از ولايت، همان امامت ائمّه عليهم السلام باشد- آن‌قدر مقام را بالا مى‌برد كه مى‌فرمايد: اگر كسى يك عمر روزه بگيرد و تمام شبها تا به صبح نماز بخواند و تمام سالها به حجّ برود و تمام اموالش را در راه خدا صدقه بدهد، ولى از ولايت و امامت ائمّه عليهم السلام بهره‌اى نبرده باشد نه نمازش درست است نه روزه و حج و زكاتش. شما (مرحوم آخوند) مى‌فرماييد: در جمله «لو أنّ أحداً صام نهاره»، استعمال صوم در معناى اعمّ، ممكن است به‌صورت مجازى باشد. در اين صورت، معناى روايت اين مى‌شود: لو أنّ أحداً صام بالصوم المجازي لم يقبل منه صومه. اين چه مسأله مهمّى شد؟ صوم مجازى را خدا قبول نكند، چه اهميتى دارد؟ اين عبارت چه عظمتى براى مقام ولايت ثابت مى‌كند؟ بايد مسئله اين‌طور باشد: لو أنّ أحداً صام بالصوم الحقيقي و حجّ بالحجّ الحقيقي و تصدّق- يعنى زكات بدهد- بالزكاة الحقيقة، چنين شخصى اگر قائل به ولايت نباشد صوم و صلاة و حج و زكاة او قبول نيست. آيا اين قرينه بر اين نيست كه اينجا جاى استعمال مجازى نيست؟ در هرجا كه نمى‌شود انسان چشم خود را ببندد و بگويد: الاستعمال أعمّ من الحقيقة و يمكن أن يكون الاستعمال مجازياً. در اينجا مجازى بودن، با موقعيت روايت و با هدفى كه روايت دارد كاملًا منافات دارد به‌همين‌جهت اين اشكال مرحوم آخوند قابل قبول نيست. مجازيت در اين حديث ارزش روايت را از بين مى‌برد. اهميت مقام امامت را از بين مى‌برد. در اهميت مقام ولايت بايد آن‌قدر بالا برويم كه بگوييم: نماز صحيح هم اگر بدون ولايت باشد مورد قبول نيست، نه اين كه بگوييم: «نماز مجازى به درد نمى‌خورد». اين چه دلالتى بر بالا بودن مقام ولايت دارد؟


صفحه 186

اشكال دوّم مرحوم آخوند: شما كه اين روايت را مطرح مى‌كنيد، تنها به دو تعبير در ذيل روايت اكتفا كرده‌ايد.

روايت را از همان اوّل معنا كنيد: بني الإسلام على الخمس: الصّلاة ... معناى صلاة چيست؟ آيا معناى آن «الصّلاة التي هى أعمّ من الصّحيحة و الفاسدة» مى‌باشد؟ خير.

با توجه به اين كه صلاة، ركن اسلام است و اسلام برآن بنا شده، بايد صلاة صحيح اراده شده باشد. اين حرف را اعمّى هم قبول دارد. اگر از اعمّى سؤال كنند: صلاتى كه ركن اسلام است آيا اعمّ از صحيح و فاسد است؟ يعنى آيا نماز فاسد هم ركن اسلام است؟ ترديدى در اين نخواهد داشت كه آنچه به عنوان ركن اسلام است عبارت از صلاة صحيحه است، همان گونه كه در باب امتثال، اعمّى نمى‌گفت: نماز فاسد به درد امتثال مى‌خورد، بلكه او هم مى‌گويد: «در مقام امتثال، بايد نمازِ صحيح آورده شود» و اعمّى بودن او مربوط به مقام تسميه است نه مقام امتثال و استحقاق عقوبت. در نتيجه، به‌لحاظ صدر روايت، هيچ ترديدى نيست كه مراد از صلاة و صوم و ... صلاة صحيح و صوم صحيح و ... است. حال مى‌آييم سراغ دو تعبيرى كه مربوط به ذيل روايت است و اعمّى، آن را مورد استدلال قرار داد. امام عليه السلام مى‌فرمايد: «فأخذ الناس بالأربع»، الف و لام در «الأربع» براى عهد ذكرى است يعنى آن چهار موردى كه گفتيم. يعنى سنّى‌ها آن چهار مورد را گرفته‌اند. ما از خارج مى‌دانيم كه نماز اين‌ها باطل است زيرا استدلال و جواب از روايت، روى اين مبناست كه مسأله ولايت، در صحت عبادت نقش دارد. اينجا چگونه بين اين دو مطلب جمع كنيم؟ از يك طرف مبناى اسلام را نماز صحيح قرار داده و از طرفى ولايت در صحت دخالت دارد و از طرفى خود امام عليه السلام مى‌فرمايد: اين سنّى‌ها، به همين چهارتايى كه من بيان كردم اخذ كردند و اين چهارتا عبارت است از نماز صحيح و روزه صحيح و .... مرحوم آخوند مى‌فرمايد: راه حلّى غير از اين ندارد كه بگوييم: عبارت «أخذ الناس بالأربع» معنايش اين است: «أخذ الناس بالصلاة الصحيحة ...» ولى صلاتى كه به‌


صفحه 187

حسب اعتقاد خودشان صحيح است نه به حسب اعتقاد ما، زيرا ما «ولايت» را در صحت عبادت، شرط مى‌دانيم. ممكن است كسى بگويد: تقدير «عندهم» در روايت، مسئله را بعيد مى‌كند.

مى‌گوييم: نه، مگر بين فقهاى شيعه، در مسأله صلاة صحيح، اختلاف وجود ندارد؟

بعضى سوره را جزء نماز مى‌دانند، بنابراين اگر كسى آن را عمداً ترك كند نماز باطل است و بعضى جزئيت آن را قبول ندارند و ترك عمدى آن را موجب بطلان نمى‌دانند.

بنابراين، وقتى ما مى‌گوييم: صلاة، براى «صلاة صحيح» وضع شده است دنبال آن «عندنا» و «عندهم» وجود ندارد. و الّا اگر مى‌خواست «عندهم» و «عندنا» وجود داشته باشد در خود «عندنا» هم اختلاف شده است. كسى كه سوره را جزء صلاة مى‌داند مى‌تواند به كسى كه آن را جزء نمى‌داند بگويد: صلاة تو، چيزى نيست كه اسلام برآن بنا شده باشد. سؤال كند: چرا؟ جواب دهد: چون به‌نظر ما سوره، جزئيت دارد. مى‌گويد:

من به عقيده شما چه‌كار دارم، من خودم مجتهد و داراى قدرت استنباط هستم. بنابراين، دنبال كلمه «صحيحه» كلمه «عندنا» و «عندهم» خصوصيتى ندارد. در اين صورت، «أخذ الناس بالأربع» معناى صحيحى دارد، يعنى سنّى‌ها نماز صحيح را گرفته‌اند. واقعاً هم نماز صحيح را گرفته‌اند ولى صحيح به‌نظر خودشان. و مجرّد اين كه ما مى‌گوييم: «آنچه به‌نظر آنها صحيح است، درنظر ما باطل است»، معنايش اين نيست كه «أخذ الناس بالأربع» در غير نماز صحيح استعمال شده باشد. خير، در نماز صحيح استعمال شده ولى به حسب اعتقاد خودشان. در جمله «لو أنّ أحداً صام نهاره و ...» نيز همين حرف را مى‌زنيم يعنى «لو أنّ أحداً صام بالصوم الصحيح» ولى «صحيح عنده» نه «صحيح عندنا». و «عنده» و «عندنا» دخالتى در مسئله ندارد. اگر ما روايت را اين گونه معنا كنيم نتيجه اين مى‌شود كه اين الفاظ- در اين روايت- در معانى صحيحه استعمال شده‌اند. از ابتداى روايت كه شروع مى‌كنيم، قرينه وجود دارد بر اين كه «صلاة صحيحه» اراده شده است، زيرا صلاة صحيحه است كه مبناى اسلام است. در دو تعبير بعدى هم در «صحيح» استعمال شده ولى دنبال كلمه‌


صفحه 188

«صحيح» يك «عندهم» وجود دارد و «عندهم» و «عندنا» در معناى صلاة نقشى ندارد.[1]نتيجه: اعمّى نمى‌تواند به اين روايت استدلال كند البته ما نمى‌خواهيم بگوييم:

استعمال الفاظ در معناى صحيح، استعمال حقيقى است بلكه فقط مى‌خواهيم جلو مستدلّ را بگيريم و بگوييم: اين الفاظ- در روايت- در معناى صحيح استعمال شده نه در معناى أعم.

دليل چهارم اعمّى: (حديث «دعي الصلاة أيّام أقرائك»)

آخرين روايتى كه اعمّى به آن استدلال كرده روايتى است كه در آن، امام عليه السلام خطاب به حائض مى‌فرمايد: «دَعِي الصّلاةَ أيّامَ أقرائك».[2]در روايت، دو احتمال وجود دارد و براساس هر احتمال، بايد به‌صورت خاصّى به روايت استدلال كرد، زيرا روايت در مقام نهى زن حائض از خواندن نماز است و نهى بر دو قسم است: مولوى و ارشادى. مراد از نهى مولوى‌ اين است كه منهى عنه، مبغوضِ مولا باشد و اگر مكلّف، آن را مرتكب شود، استحقاق عقوبت خواهد داشت، مثل: «لا تشرب الخمر» كه در آن نهى مولوى به شرب خمر تعلّق گرفته و اگر كسى آن را مرتكب شود، مبغوض مولا را مرتكب شده و استحقاق عقوبت دارد. و نهى ارشادى‌ مثل اين است كه رفيق شما مى‌خواهد به مسافرت برود و با شما مشورت مى‌كند، شما به او مى‌گوييد: اين مسافرت را انجام نده. اين معنايش ارشاد

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 47 و 48

[2]- وسائل الشيعة، ج 2، ص 546 (باب 7 من أبواب الحيض، ح 2).