بهترين دليل براى امكان آن است. ما به وضوح مىبينيم كه اشتراك لفظى در خارج تحقّق دارد و حتى الفاظى وجود دارند كه مشترك لفظى بين دو معناى متضادند، مثلًا كلمه «قُرْء» كه در قرآن كريم استعمال شده، هم به معناى «طهر» و هم به معناى «حيض» است و هر دو معنا، معناى حقيقى آن مىباشند. و الفاظ مشتركى كه معانى آنها متضاد نباشند فراوان است.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
منشأ تحقّق اشتراك لفظى
بحث در اين است كه آيا چه چيزى سبب تحقّق اشتراك لفظى گرديده است؟ آيا در الفاظ كمبودى وجود دارد؟ چرا بهجاى وضع لفظ «عين» براى هفتاد معنا، هفتاد لفظ براى آن هفتاد معنا وضع نكردهاند؟ چرا يك لفظ را براى «طهر» و يكى را براى «حيض» وضع نكردهاند بلكه لفظ «قرء» را براى آن دو معناى متضاد وضع كردهاند كه چهبسا موجب اشتباه شود؟ در آيه شريفه (و المطلقات يتربّصن بأنفسهن ثلاثة قروء)[1]كه قرينه نيست از كجا انسان بفهمد مراد از «قرء» كداميك از آن دو معناست؟ و اگر قرينه اقامه شود- كه نوعاً قرائن لفظيه است- نتيجه اين مىشود كه دو لفظ را براى رساندن يك معنا به كار بردهاند، در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه چرا از اوّل نيامدند يك لفظ را براى همين معنا وضع كنند بدون اين كه براى افهام مقصود، نياز به تعدّد لفظ باشد؟ پس با وجود اين كه ضرورتى براى تحقّق اشتراك لفظى نبوده است چه چيزى سبب شده كه اشتراك لفظى تحقّق پيدا كند؟
[1]- البقرة: 228
در اينجا سه راه گفته شده است:
راه اوّل براى تحقّق اشتراك لفظى
اين راه از انضمام دو مطلب به يكديگر حاصل مىشود: مطلب اوّل: قبائل و طوائف مختلف در زمانهاى سابق با وجود اين كه در اصل يك لغت مشترك بودند- مثلًا زبان همه آنان عربى بود- ولى در عين حال، هر قبيلهاى براى خودش اصطلاح خاصى داشت. در زمان ما نيز- كه مسئله قبائل مطرح نيست- هر بلدى براى خودش اصطلاح خاصى دارد. يك بلد، از فلان معنا به يك لفظ تعبير مىكنند و بلد ديگر از همان معنا به لفظ ديگر تعبير مىكنند، با اين كه هر دو داراى يك زبان مىباشند، مثلًا هر دو فارسى زبان هستند. اين مطلب، كاشف از اين است كه معناى اشتراك در لغت اين نيست كه در تمامى الفاظ، اشتراك تحقّق داشته باشد و مثلًا همه عرب زبانها در تمام اين الفاظ مشترك با يكديگر اشتراك داشته باشند. بلكه اين معنا به حسب بلاد- در زمان ما- و به حسب قبائل- در زمانهاى گذشته متفاوت بوده است، مثلًا در زمان سابق در قبيلهاى از كلمه «عين» معناى «چشم» را اراده مىكردند نه معناى ديگر. و در قبيله ديگر وقتى كلمه «عين» گفته مىشد، معناى «چشمه» را اراده مىكردند نه معناى ديگر. و در قبيله سوّم، معناى سوّم را اراده مىكردند. علت اين كه در قبائل به اين صورت بوده، اين است كه دليلى نداريم كه واضع، خداوند يا شخص معيّن باشد بلكه به اعتبار اختلاف قبائل و كشورها و بلاد، واضعين، فرق مىكنند. چه مانعى دارد كه رئيس يك قبيله بگويد: ما در قبيله خودمان، «عين» را بهمعناى «چشم» مىدانيم نه غير از آن، و رئيس قبيله دوّم- با توجه به قبيله اوّل يا بدون توجّه به آن- بگويد: ما «عين» را بهمعناى «چشمه» مىدانيم و همچنين قبائل ديگر. مطلب دوّم: محقّقين از لغويين كه كتاب لغت مىنوشتهاند، مقيّد بودند كه همه قبائل و طوايف را بررسى و تفحّص كنند. مثلًا گفتهاند «جوهرى» براى تدوين
«صحاح اللغة» حدود بيست سال در ميان قبائل و طوايف مىگشته و الفاظ و معانى را از زبان خود آنان مىگرفته و مىنوشته تا «صحاح اللغة» را تدوين كرده است. حال اين «جوهرى» ممكن است امروز وارد قبيلهاى شده و ملاحظه كرده آنان وقتى «عين» را مىگويند، «چشم» را اراده مىكنند و وقتى وارد قبيله دوّم شده، ديده است آنان از «عين»، «چشمه» را اراده مىكنند و در قبيله سوّم، مشاهده كرده است كه آنان از «عين»، معناى سوّمى را اراده مىكنند، حال ايشان مىخواهد در «صحاح اللغة» معناى «عين» را بنويسد چارهاى جز اين ندارد كه همه معانى كه در قبائل اراده مىشده را ذكر كند. وقتى در ميان قبائل عرب يك چنين اختلافى وجود دارد آيا «جوهرى» چارهاى غير از اين دارد كه بگويد: «عين، حقيقت در هفتاد معناست»؟ زيرا همه اين قبائل، عرب هستند و هركدام هم از عين، يك معنا را بهصورت حقيقت اراده مىكنند تقدّم و تأخّر و ترجيحى هم وجود ندارد، لغوى در اينجا كدام معنا را مطرح كند؟
چارهاى ندارد جز اين كه بگويد: «عين داراى هفتاد معناست و همه معانى آنهم به نحو حقيقت مىباشند و اشتراك معنوى هم در كار نيست، پس بايد بهصورت اشتراك لفظى باشد». بنابراين، يكى از راههايى كه به عنوان منشأ تحقّق اشتراك لفظى مطرح است اختلاف قبائل- در زمانهاى قبل- و اختلاف بلاد- در زمان ما- مىباشد.[1]
راه دوّم براى تحقّق اشتراك لفظى
راه دوّمى كه به عنوان منشأ اشتراك لفظى مطرح شده- و حرف خوبى هم مىباشد- اين است كه گفته شود:
[1]- رجوع شود به: أجود التقريرات، ج 1، ص 51
شما مىگوييد: غرض از وضع، تفهيم و تفهّم است. يعنى انسان به وسيله الفاظ بتواند مقاصد خودش را بيان كند و مطلب خود را براى مخاطب تبيين كند. تفهيم و تفهّم بر دو نوع است: گاهى تفهيم و تفهّم به اين صورت است كه انسان مىخواهد مراد خودش را با تمام ابعاد آن براى مخاطب روشن كند، يعنى مىخواهد آنچه در واقعيت تحقّق پيدا كرده، به وسيله لفظ در اختيار مخاطب قرار دهد. تفهيم و تفهّم در اكثر موارد به همين نوع است. و گاهى تفهيم و تفهّم به اين صورت است كه انسان مىخواهد از مقصود خودش به صورت اجمالى پرده بردارد، يعنى مىخواهد واقعيت را بهطور اجمال در اختيار مخاطب قرار دهد. مثلًا آدم متشخّصى به منزل شما آمده است. شما وقتى مىخواهيد اين قصه را نقل كنيد به صورتهاى مختلفى نقل مىكنيد: اگر مخاطب شما يك دوست صميمى و نزديك است و مىخواهيد همه واقعيت را در اختيار او قرار دهيد، مىگوييد: «شب گذشته فلان شخصيت به منزل ما آمد» و تمام خصوصيات او را مطرح مىكنيد. ولى گاهى مخاطب شما كسى است كه صلاح نمىدانيد همه واقعيت را در اختيار او قرار دهيد، مىگوييد: «شب گذشته يك آقاى محترمى به منزل ما آمد» و هيچ انگيزهاى براى معرفى او نداريد. بنابراين ما با دو نوع تفهيم و تفهّم روبرو هستيم، گاهى تفهيم و تفهّم به كيفيتى است كه مراد انسان با همه خصوصياتش روشن شود و گاهى مصلحت اقتضا مىكند كه مراد انسان مطرح شود ولى بهصورت اجمال. ممكن است كسى اشكال كند: «در صورت دوّم، چه ضرورتى وجود دارد كه متكلّم، مراد خود را مطرح كند؟». جواب اين است كه اينجا هم ضرورت دارد. متكلّم چهبسا مىخواهد چيزى در اين ارتباط با مخاطب بگويد ولى مايل نيست كه او بر تمام خصوصيات مسئله اطلاع
پيدا كند. تفهيم و تفهّم به اين صورت نيست كه يك طرف آن در ارتباط با همه خصوصيات و طرف ديگر آن سكوت محض باشد. تفهيم و تفهّم دو طرف دارد يك طرفش بيان مراد با همه خصوصيات و طرف ديگر آن، بيان مراد بهصورت اجمال است. حال كه چنين است، آيا براى تفهيم و تفهّم به صورت اجمال، نبايد راهى وجود داشته باشد؟ بهترين راه براى اين مسئله، اشتراك لفظى است. وقتى مىگويند: «مشترك لفظى قرينه مىخواهد» معنايش اين نيست كه در همه جا نياز به قرينه دارد، بلكه اگر بخواهيم مراد را روشن كنيم نياز به قرينه دارد ولى اگر غرض، به اجمال تعلّق گرفته باشد قرينه نياز ندارد. مثلًا متكلّم مىگويد: «رأيت عيناً» و قرينهاى ذكر نمىكند زيرا مىخواهد مخاطب در حال تحيّر و تردّد باقى بماند. از طرفى بداند كه متكلّم، چيزى را ديده است و از طرفى نداند آن چيز عبارت از چيست؟ اين هم يك نوع از تفهيم و تفهّم است و راهش اشتراك لفظى است. به او مىگويد: «رأيت عيناً» و مخاطب به فكر فرومىرود كه آيا «عين جاريه» بوده يا «عين باكيه» يا .... اين كلام، درست در مقابل كسانى است كه مىگفتند: «اشتراك لفظى، با غرض وضع سازگار نيست» در اينجا گفته مىشود: «غرض از وضع اين است كه تفهيم و تفهّم به هر دو نوعش تحقّق پيدا كند. ولى اكثر موارد آن از راه الفاظى است كه معناى آنها روشن است و در مواردى هم از طريق مشترك لفظى است». بنابراين مسأله مشترك لفظى از اين جهت نيست كه انسان در تنگناى الفاظ قرار گرفته و با كمبود لفظ مواجه شده باشد بلكه دايره الفاظ وسيع است ولى انگيزه ديگرى براى مشترك لفظى وجود دارد و آن اين است كه گاهى غرض متكلم به اجمال تعلّق مىگيرد و نمىخواهد تمام مقصودش را بيان كند لذا به مشترك لفظى پناه مىآورد.
شاهد قوى بر اين مسئله، قرآن است، قرآن كريم مىفرمايد: (منه آيات محكمات هُنّ أُمّ الكتاب و أُخر متشابهات ...)[1]قرآن هم آيات محكم دارد و هم آيات متشابه، و معنا ندارد كسى بگويد: چرا در قرآن آيات متشابه وجود دارد؟ زيرا گاهى در قرآن هم غرض به اين نحو است كه مطلبى بهصورت اجمال گفته شود.[2]
راه سوّم براى تحقّق اشتراك لفظى
اگر ما پاى وضع تعيّنى را بهميان آوريم و مثلًا بگوييم: لفظ «أسد» فقط براى «حيوان مفترس» وضع شده است، بهصورت يك لفظ و يك معنا، ولى آنقدر به عنوان استعمال مجازى در «رجل شجاع» بهكاررفتهاست كه اين معناى مجازى در رديف معانى حقيقى اوّل قرار گرفته است. البته نه به اين صورت كه معناى حقيقى اوّل، مهجور و متروك شده باشد بلكه استعمال به حدّى رسيده است كه وقتى «اسد» بدون قرينه استعمال شود، مخاطب متحير مىماند، كه آيا مقصود، «حيوان مفترس» است يا «رجل شجاع»؟ در اينجا يك اشتراك لفظى در ارتباط با وضع تعيّنى تحقّق پيدا كرده است. واضع نيامده براى لفظ «اسد» دو معنا به صورت اشتراك لفظى مطرح كند بلكه او «اسد» را براى يك معنا وضع كرده است ولى كثرت استعمال، موجب شده است كه معناى مجازى، خود را به حدّ معناى حقيقى رسانده و در يك رديف قرار گيرند، بدون اين كه معناى حقيقى اوّل كنار رفته و عنوان مهجوريت پيدا كند. ما در بحث وضع گفتيم: «وضع تعيّنى» وضع نيست. ولى وضع نبودن، يك حرفى است و اين كه معناى حقيقى درست كند چيز ديگرى است. اگر كثرت استعمال، به حدّى برسد كه وقتى لفظ «اسد» گفته مىشود ترجيحى براى معناى حقيقى اوّل وجود
[1]- آل عمران: 7
[2]- رجوع شود به: كفاية الاصول، ج 1، ص 52 و 53، مقالات الاصول، ج 1، ص 159