واقعى باشد- در مقام مخاصمه نمىتوانى معناى خودت را اثبات كنى».[1]مؤيّد ديگر اين است كه ما وقتى به تفاسير مراجعه مىكنيم مىبينيم در مورد بسيارى از آيات قرآن بين مفسرين اختلاف وجود دارد با اين كه همه آنان روى حجّيت ظواهر تكيه دارند ولى با وجود اين، در معناى ظاهر قرآن اختلاف دارند. يكى مىگويد:
آيه، ظهور در اين معنا دارد، ديگرى مىگويد: خير، اين آيه ظهور در معناى ديگر دارد.
لذا در مورد بعضى از آيات، وقتى مجمع البيان را ملاحظه كنيم مىبينيم بيش از ده معنا نقل مىكند، مثل همان اختلافاتى كه در مسائل فقهيه وجود دارد. البته اين مسئله به اين معنا نيست كه كسى در قرآن تدبّر نكند، بلكه برعكس، اين مسئله يكى از مؤيّدات تدبّر در قرآن است. در قرآن بايد خيلى تدبّر شود تا انسان به اندازه فهم خودش بتواند از قرآن استفاده كند و نمىتوان با نظر سطحى با آيات قرآن برخورد كرد. نمونه آن در مورد آيه تطهير[2]است. با نظر سطحى ممكن است كسى بگويد آيه تطهير در مورد زنان پيامبر است زيرا قبل و بعد آن از زنان پيامبر صحبت كرده است، و حتى از اين بالاتر، آيه تطهير نصف آيه است و صدر آن نيز از زنان پيامبر سخن گفته است، لذا فخر رازى مىگويد: «آيه تطهير مربوط به زنان پيامبر است».[3]او به ظاهر آيه نگاه كرده و اتفاقاً ظاهر آيه هم همين چيزى است كه او ادّعا كرده است، زيرا چند آيه قبل و چند آيه بعد هم از زنان پيامبر است. صدر آيه هم از زنان پيامبر سخن مىگويد، پس اين نصف آيه چيست كه در اين وسط ثبت شده است؟ لذا بعضى از بزرگان ما مجبور شدهاند بگويند: «آيه تطهير، جايش اينجا نبوده و در اينجا يك جابجايى صورت گرفته است».
[1]- نهج البلاغة، فيض الإسلام، ص 1081، وصيّة 77
[2]- «إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً» الأحزاب: 33
[3]- قال الفخر الرازي: اختلف الأقوال في أهل البيت، و الأولى أن يقال: هم أولاده و أزواجه. و الحسن و الحسين منهم و عليّ منهم لأنّه كان من أهل بيته بسبب معاشرته ببنت النبى عليه السلام و ملازمته للنبي. (التفسير الكبير، ج 25 ص 209).
اينها هم براى اين است كه در قرآن تدبّر كامل نشده است و ما در بحثهاى خود، اين مسئله را روشن كردهايم كه آيه تطهير مربوط به خمسه طيبه عليهم السلام است.[1]بنابراين قرآن تدبّر لازم دارد، بيش از تدبّرى كه در روايات فقه لازم است، زيرا اين كلام خداوند است و روايات، كلام ائمّه عليهم السلام است. و همان مقدارى كه بين خداوند و ائمه عليهم السلام فاصله است، بين كلمات آن دو نيز فاصله است. لذا گاهى انسان هر سال چندين بار قرآن را ختم مىكند و آيهاى را تلاوت مىكند و هروقت به آن آيه مىرسد مطلب تازهاى به ذهنش مىآيد كه در مرتبه قبل به ذهنش نيامده بود. اين براى اين است كه زمينه تدبّر در قرآن بسيار است. قرآن خيلى عميق و دقيق است و حيف است كه عمرى از انسان بگذرد و تفسير قرآن را با دقّت ملاحظه نكرده باشد. اين، واقعاً جفا نسبت به قرآن و علم است. در مجمع البحرين حديثى دارد كه فرموده است: «من أراد العلم فَلْيُثَوِّرِ القرآنَ»[2]يعنى كسى كه طالب علم است قرآن را بررسى كند و در قرآن دقّت كند. بههرحال، اين احتمال هم در قرآن جريان دارد اگرچه دليلى برخلاف احتمال دوّم مرحوم آخوند نداشته باشيم ولى آن مؤيّدى كه آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» ذكر كرد تمام نبود.
[1]- رجوع شود به: كتاب «أهل البيت» تأليف آيتاللَّه العظمى فاضل لنكرانى «دام ظلّه» و مرحوم آيتاللَّه شهاب الدين اشراقى.
[2]- مجمع البحرين، ماده ثور.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
امر سيزدهم مشتق
1- عنوان بحث 2- مقدّمات بحث مشتق 3- اقوال در ارتباط با مشتق 4- تنبيهات بحث مشتق
عنوان بحث
در ارتباط با اطلاق لفظ مشتق و تطبيق آن بر ذات، سه حالت وجود دارد: 1- اطلاق مشتق بر ذاتى كه آن ذات در همان حالِ نسبت، واجد مبدأ بوده و متلبّس به مبدأ باشد، مثل اين كه گفته مىشود: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» و زيد، در همين امروز تلبّس به مبدأ ضرب داشته باشد. ترديدى نيست كه اطلاق لفظ مشتق بر ذات- در اين صورت- به نحو حقيقت است، ولى اگر موضوع له، خصوص همين متلبّس باشد، اين به عنوان ذاتِ موضوع له، حقيقت است و اگر موضوع له اعم از متلبّس فى الحال و ما انقضى عنه التلبس باشد، اين به عنوان يك فردِ موضوع له، حقيقت است. بالاخره اطلاق لفظ مشتق بر متلبس به مبدأ در همان حال نسبت، بدون اشكال، حقيقت است، اگرچه كيفيت آن، روى دو قول فرق مىكند. 2- اطلاق مشتق بر ذات، در حالى كه ذات در هنگام نسبت، تلبس به مبدأ ندارد بلكه تلبس آن به مبدأ در زمان آينده است، مثل اين كه بگوييم: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» درحالىكه ضرب، فردا تحقّق پيدا مىكند و بهعبارت ديگر: تلبس به مبدأ، در زمان
استقبال تحقّق پيدا مىكند، ولى حال نسبت، حال قبل از تلبس و اتصاف است. اشكالى نيست در اين كه چنين اطلاقى، اطلاق مجازى است. 3- اطلاق مشتق بر ذات در حالى كه ذات در هنگام نسبت، تلبس به مبدأ ندارد بلكه تلبس آن به مبدأ در زمان گذشته بوده است، مثل اين كه بگوييم: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» درحالىكه ضرب، روز گذشته تحقّق پيدا كرده و تمام شده است. و به عبارت ديگر: تلبس به مبدأ، در زمان گذشته تحقّق پيدا كرده و تمام شده است ولى حال نسبت، حال بعد از تلبس و اتصاف است. تلبس به ضرب ديروز بوده و همان ديروز هم ضرب تمام شده و ادامه پيدا نكرده است حال مىخواهيم ببينيم آيا اطلاق مشتق بر ذات در جمله «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» اطلاق حقيقى است يا اطلاق مجازى؟ اگر قائل به مجازيت شديم، مسألهاى نيست. ولى اگر قائل به حقيقت شديم، اين به عنوان تمام موضوع له نيست بلكه يكى از افراد موضوع له است. يعنى موضوع له عبارت از معناى كلّى «المتلبّس بالمبدا»- يعنى كسى كه تلبس به مبدأ برايش تحقّق پيدا كرده است- مىباشد؛ ولى اين تلبّس بالمبدا يا الآن است و يا ديروز بوده و اكنون منقضى شده است، عنوان «المتلبس بالمبدا» درحقيقت يك مشترك معنوى بين فرض اوّل و سوّم است. ولى اگر قائل به مجازيت شديم اين معنا يك مجاز مستقل خواهد بود و آنجا ديگر تعدّد و امثال آن معنا ندارد. قبل از تحقيق در مسئله، لازم است مقدماتى را مطرح كنيم:
مقدمات بحث مشتق
مقدّمه اوّل: آيا بحث مشتق، يك مسأله عقلى است يا لغوى؟
آيا نزاع در مشتق، نزاع در يك مسئله عقليه- مانند مسأله مقدمه واجب- است، و ما بايد مسئله را از عقل بگيريم، يا نزاع در مسأله لغويه و مربوط به لغت و واضع است؟
يعنى مىخواهيم ببينيم واضع وقتى هيئت مشتق- مثل هيئت فاعل- را وضع مىكرده آيا در معناى موضوع له، يك امر عام و مشتركى را درنظر گرفته و هيئت فاعل را براى آن وضع كرده كه آن معناى مشترك هم شامل حال و هم شامل منقضى مىشود يا اين كه واضع در مقام تعيين موضوع له هيئت مشتق، خصوص حال را درنظر گرفته و موضوع له هيئت ضارب را «المتلبّس بالمبدا في الحال» قرار داده است؟ ظاهر اين است كه اين نزاع، نزاع در يك مسأله لغويه است نه در مسأله عقليه.
ولى از كلمات مرحوم نائينى برمىآيد كه ايشان نزاع را در مسأله عقليه دانسته است.
كلام محقّق نائينى رحمه الله
ايشان مىفرمايد: ما بايد ببينيم چرا در متلبس به مبدأ در استقبال، اتفاق بر مجازيت است و در
متلبس به مبدأ در «ما انقضى عنه التلبس» اختلاف وجود دارد، يعنى جماعتى قائل به حقيقت و جماعتى قائل به مجاز شدهاند؟ ما با كسانى كه قائل به مجاز شدهاند كارى نداريم زيرا آنان مستقبل و منقضى را در يك رديف قرار دادهاند و در مورد هر دو، حكم به مجازيت كردهاند. ولى كسانى كه تفكيك كرده و متلبّس به مبدأ در مستقبل را مجاز و متلبّس به مبدأ در منقضى را حقيقت دانستهاند، به چه علّت چنين كارى را انجام دادهاند؟ محقّق نائينى رحمه الله مىفرمايد: علّتش اين است كه مشتق عبارت از يك عنوان و وصفى است كه داراى منشأ و ريشه است. منشأ آن اين است كه عرض، قيام به معروض پيدا كند، ضَرْب، در زيد تحقّق پيدا كند، قتل، در عَمرو تحقّق پيدا كند. و به تعبير ديگر: مشتق عبارت از عنوانى است كه از قيام عرض به موضوعش تولّد يافته است و تا وقتى اين قيام تحقّق نداشته باشد، معنا ندارد كه مشتق تحقّق پيدا كند.
بنابراين كسى كه فردا از او ضرب تحقّق پيدا مىكند و الآن بخواهيم بگوييم: «او امروز ضارب است» با كسى كه اصلًا ضربى از او تحقّق پيدا نمىكند، فرقى ندارد. در هر دو مورد، عرض، قيام به معروض پيدا نكرده است. ولى در مورد «ما مضى» اينطور نيست. نسبت به «ما مضى» اگرچه تلبّس، منقضى شده است ولى بالاخره ضرب، قيام به زيد پيدا كرده است، عرض، قيام به معروض پيدا كرده است. پس درحقيقت فرق بين ما مضى و مستقبل در اين جهت است كه در ارتباط با مستقبل اصلًا قيام عرض به معروض تحقّق پيدا نكرده است، بلكه در آينده مىخواهد تحقّق پيدا كند. ولى نسبت به ما مضى، تحقّق در جاى خودش است. لذا- به تعبير من- در مورد گذشته لازم نيست انسان كلمه إن شاء اللَّه به كار ببرد، زيرا اين، تحقّق پيدا كرده است، ولى نسبت به آينده چون تحقّقى در كار نبوده انسان كلمه إن شاء اللَّه به كار مىبرد و پشتوانه آن مسئله را مطرح مىكند. مرحوم نائينى مىفرمايد: علت اين كه در مستقبل، همه قائل به مجازيت مىباشند ولى در «ما انقضى» اختلاف پيدا شده و جماعتى قائل به حقيقت شدهاند