امر سيزدهم مشتق
1- عنوان بحث 2- مقدّمات بحث مشتق 3- اقوال در ارتباط با مشتق 4- تنبيهات بحث مشتق
عنوان بحث
در ارتباط با اطلاق لفظ مشتق و تطبيق آن بر ذات، سه حالت وجود دارد: 1- اطلاق مشتق بر ذاتى كه آن ذات در همان حالِ نسبت، واجد مبدأ بوده و متلبّس به مبدأ باشد، مثل اين كه گفته مىشود: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» و زيد، در همين امروز تلبّس به مبدأ ضرب داشته باشد. ترديدى نيست كه اطلاق لفظ مشتق بر ذات- در اين صورت- به نحو حقيقت است، ولى اگر موضوع له، خصوص همين متلبّس باشد، اين به عنوان ذاتِ موضوع له، حقيقت است و اگر موضوع له اعم از متلبّس فى الحال و ما انقضى عنه التلبس باشد، اين به عنوان يك فردِ موضوع له، حقيقت است. بالاخره اطلاق لفظ مشتق بر متلبس به مبدأ در همان حال نسبت، بدون اشكال، حقيقت است، اگرچه كيفيت آن، روى دو قول فرق مىكند. 2- اطلاق مشتق بر ذات، در حالى كه ذات در هنگام نسبت، تلبس به مبدأ ندارد بلكه تلبس آن به مبدأ در زمان آينده است، مثل اين كه بگوييم: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» درحالىكه ضرب، فردا تحقّق پيدا مىكند و بهعبارت ديگر: تلبس به مبدأ، در زمان
استقبال تحقّق پيدا مىكند، ولى حال نسبت، حال قبل از تلبس و اتصاف است. اشكالى نيست در اين كه چنين اطلاقى، اطلاق مجازى است. 3- اطلاق مشتق بر ذات در حالى كه ذات در هنگام نسبت، تلبس به مبدأ ندارد بلكه تلبس آن به مبدأ در زمان گذشته بوده است، مثل اين كه بگوييم: «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» درحالىكه ضرب، روز گذشته تحقّق پيدا كرده و تمام شده است. و به عبارت ديگر: تلبس به مبدأ، در زمان گذشته تحقّق پيدا كرده و تمام شده است ولى حال نسبت، حال بعد از تلبس و اتصاف است. تلبس به ضرب ديروز بوده و همان ديروز هم ضرب تمام شده و ادامه پيدا نكرده است حال مىخواهيم ببينيم آيا اطلاق مشتق بر ذات در جمله «زيدٌ اليومَ ضاربٌ» اطلاق حقيقى است يا اطلاق مجازى؟ اگر قائل به مجازيت شديم، مسألهاى نيست. ولى اگر قائل به حقيقت شديم، اين به عنوان تمام موضوع له نيست بلكه يكى از افراد موضوع له است. يعنى موضوع له عبارت از معناى كلّى «المتلبّس بالمبدا»- يعنى كسى كه تلبس به مبدأ برايش تحقّق پيدا كرده است- مىباشد؛ ولى اين تلبّس بالمبدا يا الآن است و يا ديروز بوده و اكنون منقضى شده است، عنوان «المتلبس بالمبدا» درحقيقت يك مشترك معنوى بين فرض اوّل و سوّم است. ولى اگر قائل به مجازيت شديم اين معنا يك مجاز مستقل خواهد بود و آنجا ديگر تعدّد و امثال آن معنا ندارد. قبل از تحقيق در مسئله، لازم است مقدماتى را مطرح كنيم:
مقدمات بحث مشتق
مقدّمه اوّل: آيا بحث مشتق، يك مسأله عقلى است يا لغوى؟
آيا نزاع در مشتق، نزاع در يك مسئله عقليه- مانند مسأله مقدمه واجب- است، و ما بايد مسئله را از عقل بگيريم، يا نزاع در مسأله لغويه و مربوط به لغت و واضع است؟
يعنى مىخواهيم ببينيم واضع وقتى هيئت مشتق- مثل هيئت فاعل- را وضع مىكرده آيا در معناى موضوع له، يك امر عام و مشتركى را درنظر گرفته و هيئت فاعل را براى آن وضع كرده كه آن معناى مشترك هم شامل حال و هم شامل منقضى مىشود يا اين كه واضع در مقام تعيين موضوع له هيئت مشتق، خصوص حال را درنظر گرفته و موضوع له هيئت ضارب را «المتلبّس بالمبدا في الحال» قرار داده است؟ ظاهر اين است كه اين نزاع، نزاع در يك مسأله لغويه است نه در مسأله عقليه.
ولى از كلمات مرحوم نائينى برمىآيد كه ايشان نزاع را در مسأله عقليه دانسته است.
كلام محقّق نائينى رحمه الله
ايشان مىفرمايد: ما بايد ببينيم چرا در متلبس به مبدأ در استقبال، اتفاق بر مجازيت است و در
متلبس به مبدأ در «ما انقضى عنه التلبس» اختلاف وجود دارد، يعنى جماعتى قائل به حقيقت و جماعتى قائل به مجاز شدهاند؟ ما با كسانى كه قائل به مجاز شدهاند كارى نداريم زيرا آنان مستقبل و منقضى را در يك رديف قرار دادهاند و در مورد هر دو، حكم به مجازيت كردهاند. ولى كسانى كه تفكيك كرده و متلبّس به مبدأ در مستقبل را مجاز و متلبّس به مبدأ در منقضى را حقيقت دانستهاند، به چه علّت چنين كارى را انجام دادهاند؟ محقّق نائينى رحمه الله مىفرمايد: علّتش اين است كه مشتق عبارت از يك عنوان و وصفى است كه داراى منشأ و ريشه است. منشأ آن اين است كه عرض، قيام به معروض پيدا كند، ضَرْب، در زيد تحقّق پيدا كند، قتل، در عَمرو تحقّق پيدا كند. و به تعبير ديگر: مشتق عبارت از عنوانى است كه از قيام عرض به موضوعش تولّد يافته است و تا وقتى اين قيام تحقّق نداشته باشد، معنا ندارد كه مشتق تحقّق پيدا كند.
بنابراين كسى كه فردا از او ضرب تحقّق پيدا مىكند و الآن بخواهيم بگوييم: «او امروز ضارب است» با كسى كه اصلًا ضربى از او تحقّق پيدا نمىكند، فرقى ندارد. در هر دو مورد، عرض، قيام به معروض پيدا نكرده است. ولى در مورد «ما مضى» اينطور نيست. نسبت به «ما مضى» اگرچه تلبّس، منقضى شده است ولى بالاخره ضرب، قيام به زيد پيدا كرده است، عرض، قيام به معروض پيدا كرده است. پس درحقيقت فرق بين ما مضى و مستقبل در اين جهت است كه در ارتباط با مستقبل اصلًا قيام عرض به معروض تحقّق پيدا نكرده است، بلكه در آينده مىخواهد تحقّق پيدا كند. ولى نسبت به ما مضى، تحقّق در جاى خودش است. لذا- به تعبير من- در مورد گذشته لازم نيست انسان كلمه إن شاء اللَّه به كار ببرد، زيرا اين، تحقّق پيدا كرده است، ولى نسبت به آينده چون تحقّقى در كار نبوده انسان كلمه إن شاء اللَّه به كار مىبرد و پشتوانه آن مسئله را مطرح مىكند. مرحوم نائينى مىفرمايد: علت اين كه در مستقبل، همه قائل به مجازيت مىباشند ولى در «ما انقضى» اختلاف پيدا شده و جماعتى قائل به حقيقت شدهاند
همين است كه در «ما انقضى» عرض، قيام به معروض پيدا كرده ولى منقضى شده است امّا در مورد مستقبل، قيام عرض به معروض، تحقّق پيدا نكرده است.[1]توضيح كلام مرحوم نائينى: مرحوم نائينى مىخواهد بگويد: عقلًا بين «منقضى» و «من يتلبّس بالمبدا في المستقبل» تفاوت وجود دارد. آنجا تلبّس به مبدأ تحقّق پيدا كرده ولى اينجا تحقّق پيدا نكرده است. اين فرق در ارتباط با يك مسأله عقليّه مىتواند مطرح شود ولى اگر مسئله، يك مسأله لغويه باشد، ديگر اين حرفها مطرح نيست، بلكه مسأله لغويه بستگى به واضع دارد. واضع، متلبّس به مبدأ در مستقبل را قطعاً جزء موضوع له نياورده است، ولى متلبّس به مبدأ در منقضى را- بهنظر كسانى كه قائل به حقيقت مىباشند- جزء موضوع له قرار داده است، يعنى يكى از افراد موضوع له قرار داده است. اگر مسئله بهصورت يك مسأله لغوى باشد، نيازى به برهان ندارد، فقط بايد دليل اقامه كرد كه از كجا مىگوييد: «واضع معنا را اين گونه درنظر گرفته و بهصورت ديگر درنظر نگرفته است»؟ ولى وقتى دليل عقلى مطرح مىكنيد معلوم مىشود كه مىخواهيد مسئله را از دايره لغت خارج كنيد. مؤيّد اين مطلب كه ايشان مسئله را عقلى فرض كرده، نكتهاى است كه ايشان در ادامه بحث مطرح كردهاند. توضيح: يكى از بحثهايى كه در ارتباط با مشتق مطرح است اين است كه كداميك از عناوين از محل نزاع مشتق خارجند؟ اين مسئله در بحث آينده- يعنى در مقدمه دوّم- مورد بررسى قرار خواهد گرفت، ولى در اينجا لازم مىدانيم اشارهاى به آن بحث داشته باشيم زيرا دليلى كه مرحوم نائينى در آنجا ذكر مىكند، براى بحث فعلى ما نيز راهگشاست.
[1]- فوائد الاصول، ج 1، ص 82
در باب مشتق عناوينى وجود دارد كه از ذات اشياء انتزاع مىشود و انتزاع آنها متوقف بر وجود عرض- مانند ضرب و قتل و بياض و سواد و ...- نيست، مثلًا «انسانيت انسان»، از ذات انسان به دست آمده است، «جسميّت جسم» از ذات جسم انتزاع مىشود، «حجريّت حجر» از ذات حجر گرفته مىشود، اين گونه عناوين از محلّ نزاع در باب مشتق خارجند و علت آن را در بحث آينده خواهيم گفت. ولى خود مرحوم نائينى در اين زمينه علتى را ذكر كرده است كه- با قطعنظر از صحت و سقم آن- مؤيّد اين معناست كه ايشان مسئله را عقلى فرض كرده است. مرحوم نائينى مىفرمايد: علت اين كه يك چنين عناوينى از محلّ نزاع مشتق خارجند اين است كه در فلسفه مىگويند: «شيئية الشيء بصورته لا بمادّته» يعنى:
«شيئيت هر چيزى بهصورت آن مىباشد نه به مادهاش»،[1]بنابراين انسانى كه از دنيا مىرود و بعد از مدّتى به تراب تبديل مىشود ديگر به آن تراب، انسان گفته نمىشود، يعنى نمىتوان به ملاحظه اين كه او قبلًا انسان بوده، به او انسان اطلاق كرد زيرا اين تراب، اگرچه مادهاش همان انسان قبلى است ولى صورت آن تغيير كرده است. صورت قبلى آن صورت انسانيت بوده ولى الآن صورت ترابيت پيدا كرده است و چون فلسفه مىگويد: «شيئيت شىء بهصورت آن مىباشد نه به مادهاش» پس اين از محلّ بحث ما خارج است.[2]ما فعلًا به صحت و سقم اين دليل فلسفى كارى نداريم ولى معناى اين دليل اين است كه ايشان مسئله را عقلى فرض كرده است. اگر مسئله، مسأله لغوى بود برهان عقلى نمىخواست. اگر ما بخواهيم بدانيم كه آيا «صعيد» در آيه تيمم به معناى «مطلق وجه الأرض» است يا به معناى «تراب خالص»؟ برهان عقلى اقامه نمىكنيم بلكه بايد به كتاب لغت مراجعه كنيم و ببينيم آيا واضع در موضوع له لفظ «صعيد» معناى اعم
[1]- شرح المنظومة، قسم الفلسفة، ص 128
[2]- فوائد الاصول، ج 1، ص 83 و 84
«مطلق وجه الأرض» را درنظر گرفته يا اين كه «صعيد» را براى خصوص «تراب خالص» وضع كرده است؟ اشكال بر مرحوم نائينى: ايشان خيال كرده مسئله عقلى است لذا برهان عقلى آورده است در حالى كه مسئله، ارتباطى به عقل ندارد و كسى نبايد نظر عقلى خود را در مسئله مطرح كند بلكه مسئله، لغوى است و بايد ببينيم لغت در اينباره چه مىگويد. با قطع نظر از اين كه ايشان مسئله را عقلى فرض كرده و واقع مسئله به اين صورت نيست، اصل فرمايش ايشان هم ناتمام است زيرا عقل اهل مسامحه نيست. عقل، واقعيت را ملاحظه مىكند و ناظر به حقايق است و چنين چيزى را نمىپذيرد. ما به ايشان مىگوييم: زيد كه ديروز تلبّس به ضرب پيدا كرده ولى شما در مقام تطبيق مىگوييد: «زيد اليوم ضارب»، كجا زيد امروز تلبس به مبدأ دارد؟ كجا بين زيد و مبدأ در اين روز ارتباط وجود دارد؟ آيا از نظر عقل، همانطور كه زيد ديروز تلبّس به ضرب داشت امروز هم تلبّس به ضرب دارد؟ آيا امروز هم عرضْ قيام به معروض دارد؟ امروز كه زيد فاقد مبدأ ضرب است، امروز عقلًا و حقيقتاً فاقد مبدأ فعل است. بنابراين اگر ما مسئله را عقلى فرض كرديم و گفتيم: مشتق، عنوانى است كه از قيام عرض به معروض متولّد مىشود الآن نمىتوانيم زيد را ضارب بدانيم. الآن كه مىخواهيم بگوييم: «زيد اليوم ضارب» ازنظر عقل هيچ فرقى نيست بين اين كه زيد ديروز متلبّس به ضرب بوده و مبدأ از او منقضى شده باشد و بين اين كه فردا مىخواهد تلبّس به مبدأ پيدا كند. نسبت، بهلحاظ ديروز و فردا نيست بلكه به لحاظ امروز است.
در اين دو فرض ازنظر واقعيت مسئله چه فرقى مىكند؟ زيدى كه امروز هيچگونه ارتباطى با ضرب ندارد ولى ديروز از او ضرب صادر گرديده و منقضى شده با كسى كه ضربى از او صادر نشده و فردا قرار است از او صادر شود، در ارتباط با امروز عقلًا چه فرقى وجود دارد؟ ممكن است از نظر تسامح عرفى فرقى وجود داشته باشد ولى ما