بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 412

در ارتباط با تحقّق در خارج است. انسان در تحقّق خارجى‌اش نياز به چيزى ندارد ولى بياض در تحقّق خارجى‌اش نياز به جسم دارد. مفهوم «الابتداء» هم در عالم مفهومى- مانند مفهوم بياض و مانند مفهوم انسان- داراى استقلال است، ولى همين ابتداء اگر بخواهد در خارج لباس وجود بپوشد، به دو چيز نياز دارد، به دو وجود ديگر نياز دارد:

يكى سير و ديگرى بصره، تا ما بتوانيم بگوييم: در خارج، ابتداء السير من البصرة تحقّق پيدا كرد. پس در نتيجه، آن خصوصيتى را كه مشهور در معناى حروف قائلند خصوصيت سير و بصره است، زيرا سير و بصره يك خصوصيت است و مطالعه و كتاب در جمله «من مطالعه اين كتاب را شروع كردم»، خصوصيت ديگر است. خصوصيت، به لحاظ جهت خارجيه‌اى كه در «سرت من البصرة إلى الكوفة» وجود دارد نمى‌باشد. مثلًا در «سرت من البصرة إلى الكوفة»، اگر خصوصيتش اين بوده كه ساعت سه بعد از ظهر، از فلان محلّ خاص تحقّق پيدا كرده است، اين خصوصيات، در «سرت من البصرة إلى الكوفة» وجود ندارد. كجاى «سرت من البصرة إلى الكوفة» مى‌گويد: حركت، ساعت سه بعد از ظهر و از فلان محلّ خاص بوده است؟ درست است كه عمل سير، به حسب خارج، از نظر زمان و مكان و ساير خصوصيات، مشخص بوده است ولى مشخص بودن غير از اين است كه عبارت شما در مقام نقل هم آنها را بيان كند. آيا در جمله «سرت من البصرة إلى الكوفة» چه مقدار واقعيّت نقل مى‌شود؟ آيا بيش از اين است كه سيرى بوده و ابتداى اين سير هم از بصره بوده و به كوفه هم ختم شده است؟ «سرت من البصرة إلى الكوفة» به اندازه مفاد خودش از واقعيات حكايت مى‌كند. انسان وقتى مى‌خواهد واقعيّتى را مجسم كند گاهى گوشه پرده را و گاهى نصف پرده را و گاهى تمام پرده را كنار مى‌زند و در جمله «سرت من البصرة إلى الكوفة» تمام پرده كنار نرفته است بلكه گوشه‌اى از آن كنار رفته و فقط از تحقّق ابتداء سير از بصره و ختم آن به كوفه پرده‌بردارى شده است. در «سِرْ من البصرة إلى الكوفة» نيز مسئله به‌همين‌صورت است. اين جمله كه در مقام امر است و به قول شما (مرحوم آخوند) يك مطلب كلّى را بيان مى‌كند، از نظر


صفحه 413

مفاد و دلالت، چه تفاوتى مى‌تواند با «سرت من البصرة إلى الكوفة» داشته باشد؟ هر دو به يك معنا، خصوصيت دارند و خصوصيتى كه مشهور مى‌گويند همين است و آن اين است كه «مِنْ»، يك طرف اضافه‌اش سير و طرف ديگرش بصره است. اما در آن معناى متصوَّر هنگام وضع، اين خصوصيات لحاظ نشده است. در معناى متصوَّر هنگام وضع- كه شما از آن به وضع عام تعبير مى‌كنيد- واضع، فقط كلّى ابتدا را درنظر گرفته است و كلمات سير، بصره، مطالعه، كتاب و ... در ذهنش نبوده است. كلّى «الابتداء» را درنظر گرفته ولى موضوع له را كلّى «الابتداء» قرار نداده بلكه موضوع له را مصاديق قرار داده است. مصاديق عبارت از اين «دو معنا» هايى است كه مورد نياز معناى حرفى «من» مى‌باشند. در «سرتُ من البصرة إلى الكوفة»، سير و بصره و در شروع مطالعه كتاب، مطالعه و كتاب و در شروع تحصيل، زمان و تحصيل و ... اين‌ها خصوصياتى است كه در موضوع له خاص مطرح است و با توجه به اين كه خصوصيت، عبارت از يك چنين چيزى است، چه فرقى ميان «سرت من البصرة إلى الكوفة» و «سِرْ من البصرة إلى الكوفة» وجود دارد كه مرحوم آخوند اين‌قدر- در مقابل مشهور- برآن تكيه دارد؟ پس از بيان مقدّمه فوق به ذكر معناى هيئت فعل ماضى مى‌پردازيم:

معناى هيئت فعل ماضى‌

در بحث‌هاى گذشته گفتيم: محقّقين از متأخّرين معتقدند: مادّه فعل ماضى- مثل «ض، ر، ب»- براى معنايى مجرّد از نسبت وضع شده است. نه اضافه به فاعل در آن مطرح است و نه اضافه به مفعول و نه ارتباط با زمان و مكان و ... بلكه معناى آن معنايى جامع و طبيعتى خالى از قيد است، ولى در هر مشتقى قيدى به آن اضافه مى‌شود. ما در مورد ماده «ض، ر، ب» اين معناى جامع و طبيعت خالى از قيد را معناى «كتك» دانستيم و گفتيم: «ض، ر، ب» براى «كتك» وضع شده است. اين معنا وقتى صورت فعل ماضى پيدا كرد معناى‌


صفحه 414

«كتك زد» پيدا مى‌كند يعنى «زد» به آن اضافه مى‌شود، و وقتى هيئت مصدرى پيدا كرد معناى «كتك زدن» پيدا مى‌كند يعنى «زدن» به آن اضافه مى‌شود. و با پيدا كردن صورت فعل مضارع، معناى «كتك مى‌زند» و با پيدا كردن صورت فعل امر، معناى «كتك بزن» پيدا مى‌كند. و وقتى هيئت اسم زمان و مكان پيدا كند بر «زمان كتك و مكان آن» دلالت مى‌كند و با پيدا كردن هيئت اسم آلت بر «آلت كتك» دلالت مى‌كند. امّا هيئت فعل ماضى عبارت از اين است كه دلالت كند بر تحقّق ارتباط بين حدث- كه مفاد ماده است- و بين فاعل- كه عبارت از زيد است-، آن‌هم ارتباطى كه به نحو تحقّق و ثبوت است. اين معنا را ما وقتى ملاحظه مى‌كنيم مى‌بينيم از نظر مفهوم، مثل مفهوم ابتداء مى‌باشد. ما گفتيم: از نظر مفهوم، هيچ فرقى ميان انسان- كه جوهر است- با بياض- كه عرض است- و ابتداء- كه معناى حرفى است و مقامش از جوهر و عرض پائين‌تر است- وجود ندارد. فرق در ارتباط با خارج است. عرض در وجود خارجى‌اش، به محلّ نياز دارد، ولى جوهر به چيزى نياز ندارد و معناى حرفى به دو چيز احتياج دارد. حال وقتى معناى فعل ماضى را با «انسان» و «بياض» و «ابتداء» مقايسه مى‌كنيم مى‌بينيم همان خصوصيتى كه در «ابتداء» وجود دارد در معناى هيئت فعل ماضى هم وجود دارد، زيرا هيئت فعل ماضى مى‌خواهد بگويد: بين حدث- كه مفاد ماده است- با فاعل- كه عبارت از زيد است- ارتباط صدورىِ محقّق در كار است ولى نه مفهوم ارتباط و مفهوم صدور حدث از ذات و مفهوم تحقّق ارتباط بلكه واقعيّت آن ارتباط و صدور و تحقّق را بيان مى‌كند. تا قبل از اين كه ضرب از زيد تحقّق پيدا كند هيچ ارتباطى بين ضرب و زيد وجود نداشت همان گونه كه تا قبل از آمدن زيد به دار، ارتباطى بين زيد و دار نبود. وقتى شما گفتيد: «ضَرَبَ»، مى‌خواهيد واقعيّتى را حكايت كنيد و آن اين است كه بين زيد و ضرب، يك ارتباط صدورى تحقّق پيدا كرده است.

ارتباط صدورى ضرب از زيد، يك معناى حرفى است. همان‌طور كه با جمله «زيد في‌


صفحه 415

الدار» يك واقعيّت حرفى را حكايت مى‌كنيد، هيئت فعل ماضى هم يك چنين واقعيّتى را حكايت مى‌كند. اگر «ض، ر، ب» به تنهايى بود نمى‌توانست اين معنا را بيان كند ولى هيئت، متضمن يك چنين معنايى است. گويا مى‌گويد: آگاه باش كه بين زيد و ضرب يك ارتباط صدورى تحقّق پيدا كرد. نه به اين معنا كه اين عناوين با گفتن «ضَرَبَ» به ذهن ما مى‌آيد. خير، در باب معانى حرفيه، وقتى مى‌گوييم: «زيد في الدار»، اصلًا مفهوم ظرف در ذهن ما نمى‌آيد. مفهوم ظرف، يك معناى اسمى است، مثل مفهوم «الابتداء» در «سرت من البصرة إلى الكوفة». با گفتن كلمه «مِنْ» چه‌بسا اصلًا مفهوم «الابتداء» به ذهن ما نيايد و لازم هم نيست چنين مفهومى به ذهن بيايد، زيرا موضوع له، عبارت از اين مفهوم نيست تا در ذهن بيايد، بلكه موضوع له در «سرت من البصرة إلى الكوفة» خصوصيتى است كه بين سير و بصره است كه از آن به «سير از بصره» تعبير مى‌شود. در فارسى به جاى كلمه «مِنْ» كلمه «از» را به كار مى‌بريم. آيا با شنيدن كلمه «از» چه معنايى به ذهن ما مى‌آيد؟ در مسئله «زيد في الدار» وقتى مى‌گوييد: «زيد در خانه است» آيا از شنيدن كلمه «در» كه به معناى «في» براى ظرفيت است چه چيزى به ذهن ما مى‌آيد؟ ملاحظه مى‌كنيم كه مفهوم كلّى ظرفيت به ذهن ما نمى‌آيد. پس همان‌طور كه «زيد في الدار» از يك واقعيّت متقوّم به دو چيز حكايت مى‌كند، هيئت «ضَرَبَ» هم از يك واقعيّت متقوّم به دو چيز حكايت مى‌كند، كه يكى از آن دو عبارت از «كتك»- كه معناى مبدأ و ماده است- و ديگرى عبارت از «فاعل» مى‌باشد.

و هيئت فعل ماضى بر ارتباط صدورى اين مبدأ از اين فاعل و تحقّق اين فعل از اين فاعل دلالت مى‌كند. در نتيجه اين كه گفته‌اند: «هيئت داراى يك معناى حرفى است»، اين يك امر اعتبارى نيست كه انسان تعبداً ملتزم به آن بشود بلكه يك حقيقت و يك واقعيّت است. هيئت در مقام حكايت است. محكى آن، يك معناى حرفى و يك حقيقت متقوّم به دو چيز است. محكى آن ارتباط بين معناى ماده و فاعل است.


صفحه 416

فرق ميان هيئت ماضى و هيئت مضارع‌

هيئت فعل ماضى با هيئت فعل مضارع در اين معناى حرفى مشتركند و هر دو بر ارتباط صدورى بين مادّه و فاعل دلالت مى‌كنند ولى فرق آن دو- همان‌طور كه مرحوم آخوند اشاره كرده است-[1]در اين جهت است كه در معناى فعل ماضى خصوصيتى وجود دارد كه اگر فاعل آن زمانى باشد، آن خصوصيت بر زمان گذشته انطباق پيدا مى‌كند، بدون اين كه مفهوم زمان مطرح باشد و بدون اين كه عنوان زمان ماضى مطرح باشد. و ما گفتيم: آن خصوصيت، عبارت از عنوان «تحقّق»- آن‌هم نه مفهوم تحقّق بلكه واقعيّت آن- است. واقعيّت تحقّق ارتباط صدورى بين ضرب و بين زيد. و در فعل مضارع نيز خصوصيتى وجود دارد كه وقتى فاعل آن زمانى باشد، آن خصوصيت بر زمان استقبال انطباق پيدا مى‌كند. بدون اين كه مسأله زمان مطرح باشد، عنوان زمان حال، زمان مستقبل يا قدر جامع بين آن دو- يعنى زمان غير ماضى- در كار نيست. و ما گفتيم: آن خصوصيت، عبارت از «ترقّب» است، يعنى وقتى بخواهيم «يَضْرِبُ» را در قالب يك معناى اسمى معنا كنيم بايد بگوييم: «يُتَرقَّبُ وقوع الضرب من زيد». ولى اين در قالب معناى اسمى آن است و معناى حقيقى آن- كه معناى هيئت فعل مضارع است- مصداق اين «يُتَرَقَّبُ وقوع الضرب من زيد» است و الّا از كلمه «يضرب» هيچ‌گاه «يُتَرَقَّبُ وقوع الضرب من زيد» به ذهن ما نمى‌آيد و نبايد هم بيايد، زيرا «يُتَرَقَّبُ» معنايى اسمى است و معناى اسمى، موضوع له هيئت فعل مضارع نيست.

تفاوت ميان فعل و حرف‌

در باب افعال، مادّه داراى يك وضع مستقلّ و هيئت داراى وضع مستقلّ ديگرى است ولى در باب حروف اين‌گونه نيست. امّا درعين‌حال كه در افعال دو وضع و دو معنا

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 62


صفحه 417

وجود دارد ولى ماده و هيئت به منزله دو لفظ نيستند. دو لفظ داراى دو دلالت مستقل مى‌باشند ولى در مادّه و هيئت، اين گونه نيست بلكه مادّه، تابع هيئت است و به تبعيّت هيئت تحقّق پيدا مى‌كند و ماده و هيئت، مانند دو لفظ نيستند كه هركدام از دو لفظ در تحقّقشان استقلال دارند. لذا معناى فعل ماضى به صورت شى‌ء واحدى در ذهن انسان مى‌آيد، هرچند اگر ما بخواهيم تحليل كنيم، تحليل، اقتضاى تعدّد و تكثّر مى‌كند. در غير عربى هم همين‌طور است.

كلام امام خمينى رحمه الله در ارتباط با تعدّد وضع در فعل ماضى لازم و فعل ماضى متعدّى‌

حضرت امام خمينى رحمه الله فرموده است: هرچند فعل ماضى لازم و فعل ماضى متعدّى، ازنظر هيئت، يكسان هستند و مثلًا هر دو بر وزن «فَعَلَ» مى‌باشند ولى درعين‌حال، وضع در آن دو متعدّد است. يعنى معناى هيئت فعل ماضى در متعدى، مغاير با معناى هيئت فعل ماضى در لازم است. ايشان مى‌فرمايد: ارتباطى كه در فعل ماضى متعدى بين مبدأ و ذات تحقق دارد، «ارتباط صدورى» است، يعنى ارتباطى كه «ضَرَبَ» بين «ضَرْب» و «زيد» افاده مى‌كند به صورت «صَدَرَ الضربُ من زيدٍ» است ولى ارتباط در فعل ماضى لازم «ارتباط حلولى» است. «قام زيدٌ» به معناى «صدر القيام من زيد» نيست بلكه معناى آن «اتّصف زيد بثبوت القيام له» و «حلول القيام بالإضافة إلى زيد» مى‌باشد. اين معنا در بعضى از فعل‌هاى ماضى لازم- مثل «ابيضّ الجسم»- روشن‌تر است. «ابيضّ الجسم» به معناى «صدر البياض من الجسم» نيست بلكه معناى آن «حلّ البياض في الجسم» است. در نتيجه ما ناچاريم قائل به تعدّد وضع شده و بگوييم: فعل ماضى متعدّى داراى وضعى جدا از فعل ماضى لازم است.[1]

[1]- مناهج الوصول إلى علم الاصول، ج 1، ص 205 و تهذيب الاصول، ج 1، ص 108 و 109.


صفحه 418

سؤال: آيا نمى‌توان بين ارتباط صدورى و ارتباط حلولى قدر جامعى تصور كرد و گفت: هيئت فعل ماضى براى آن قدر جامع وضع شده است كه در نتيجه تعدد وضع و اشتراك لفظى در كار نباشد، مثل اين كه گفته شود: فعل ماضى براى «كلّى ارتباط» وضع شده است، خواه به نحو صدور باشد و خواه به نحو حلول؟ جواب: «كلّى ارتباط» فعل ماضى مجهول را هم در بر مى‌گيرد، و شايد شامل اسم فاعل هم بشود. ولى قدر متيقّن اين است كه ماضى مجهول را شامل مى‌شود. وقتى گفته مى‌شود: «ضُرِبَ زيدٌ»، بين «ضُرِبَ» و «زيد»، ارتباط وقوعى تحقق دارد يعنى «ضرب» بر «زيد» واقع شده است. لذا نمى‌توان «كلّى ارتباط» را به عنوان قدر جامع بين خصوص ارتباط صدورى و ارتباط حلولى فرض كرد. نمى‌توان قدر جامعى فرض كرد كه فقط ارتباط صدورى و ارتباط حلولى را شامل شود و ارتباطهاى ديگر- چون ارتباط وقوعى، ارتباط زمانى، ارتباط مكانى و ساير ارتباطات- را شامل نشود. البته در كلام حضرت امام خمينى رحمه الله توضيحى براى اين مطلب ذكر نشده است ولى ما بايد بيان ايشان را به اين صورت توضيح دهيم كه: «كسى تصوّر نكند ما مى‌توانيم قدر جامعى بين ارتباط صدورى و ارتباط حلولى در نظر بگيريم، ظاهر اين است كه چنين قدر جامعى وجود ندارد». در نتيجه ما ناچاريم در فعل ماضى، قائل به تعدّد وضع شويم، اگرچه هيئت، واحد است. و اين شبيه مشترك لفظى- مانند عين و امثال آن- مى‌باشد.

مباحثى در ارتباط با فعل مضارع‌

بحث اوّل: آيا فعل مضارع، بر زمان حال و استقبال دلالت مى‌كند؟

در استعمالات مشاهده مى‌شود كه فعل مضارع، گاهى به معناى حال و گاهى به معناى استقبال است. اين امر اختصاص به زبان عربى ندارد، مثلًا رفيق شما از شما


صفحه 419

مى‌پرسد: «آيا فلان مطلب را مى‌دانى»؟ تعبير «مى‌دانى» فعل مضارع است، معنايش اين است كه آيا در حال حاضر مى‌دانى؟ شما هم در جواب مى‌گوييد: «بلى فلان مطلب را مى‌دانم». «مى‌دانم» هم فعل مضارع است و در حال استعمال شده است. و يا از شما مى‌پرسد: «آيا شما قدرت داريد فلان كار را انجام دهيد؟» شما مى‌گوييد: «بلى قدرت دارم». در اينجا نيز فعل مضارع در معناى حال استعمال شده است.

نظريه مرحوم نائينى‌

استعمال فعل مضارع در معناى حال، آن‌قدر زياد است كه مرحوم نائينى فرموده است: «فعل مضارع، معنايش همان حال است و غير از حال معنايى ندارد مگر اين كه قرائنى- مانند سين و سوف- در كار باشد». ايشان حتّى مى‌گويد: «مشترك دانستن فعل مضارع بين حال و استقبال، از اشتباهات است». مرحوم نائينى در مقام استدلال بر مدّعاى خود مى‌فرمايد: «دليل ما بر اين مطلب، آيه شريفه (و يقول الذين كفروا لست مرسلًا)[1]مى‌باشد، زيرا روشن است كه فعل مضارع در اين آيه شريفه در حال استعمال شده است.[2]پاسخ كلام مرحوم نائينى: ما قبول داريم كه فعل مضارع در آيه شريفه در حال استعمال شده است ولى نمى‌توان اين آيه را دليل بر اين مطلب دانست كه فعل مضارع در همه استعمالاتش در حال استعمال مى‌شود. فعل مضارع، اگرچه در بسيارى از موارد به معناى حال استعمال مى‌شود ولى خيلى از اوقات هم بدون وجود سين و سوف و قرائن خارجيه، در استقبال استعمال مى‌شود.

[1]- الرعد: 43

[2]- فوائد الأصول، ج 1، ص 102، أجود التقريرات، ج 1، ص 62