را تطهير كند، با آن مىتواند نماز بخواند. كسى كه لباس خود را به داعى استفاده در نماز تطهير مىكند، غير از مسأله طهارت ثوب و تطهير آن، عنوان ديگرى به ذى المقدّمه داده مىشود كه آن عنوان موجب استحقاق ثواب بر مقدّمه است، زيرا به مقتضاى روايت «أفضل الأعمال أحمزها»[1]، عنوان «أحمزيت» و «أشقّيت» موجب فضيلت و استحقاق ثواب است. اينجا ذى المقدّمه عنوان «أحمزيت» را پيدا مىكند، زيرا اگر ذى المقدّمه نبود، اين شخص مقدّمات را انجام نمىداد. و تنها اين امر نفسى- نسبت به ذى المقدّمه- سبب شده است كه او به سراغ مقدّمات برود. در باب سفر حج و زيارت كربلاء، اگر قدمها بهعنوان تجارت برداشته شود، اگرچه اين شخص موفق شده حج و زيارت كربلاء را انجام دهد ولى اين قدمها موجب تحقّق عنوان «أحمزيت» در مورد حج و زيارت كربلا نشده است و استحقاق ثواب در ارتباط با آنها مطرح نيست. امّا اگر از قدم اوّل، هدفش رسيدن به مطلوب شارع باشد، استحقاق ثواب در مورد او مطرح است.[2]
تحقيق در مورد ثواب و عقاب و بررسى كلام مرحوم آخوند
در مورد ثواب و عقاب نظرات مختلفى وجود دارد: جماعتى از بزرگان فلاسفه معتقدند: ثواب عبارت از صورتهاى زيبايى است كه نفس انسان از ديدن آنها لذت مىبرد و آن صورتها داراى دو خصوصيت است: 1- نفس انسان با انس به آنها هميشه در حال مسرّت و التذاذ است. 2- نفس انسان را براى كمالات بالاتر و مقامات بالاتر مستعد مىكند. امّا عقاب عبارت از صورتهاى قبيحى است كه نفس انسان از ديدن و مصاحبت با آنها در حال رنج و ناراحتى و گرفتارى خواهد بود و اين صورتها نفس انسان را براى انحطاط و سير نزولى بيشتر
[1]- مجمع البحرين، ماده «حمز»
[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 175- 178
مستعد مىكند. فلاسفه مىگويند: صورتهاى زيبا، تجسم كارهاى نيكى است كه انسان انجام داده و صورتهاى قبيح، تجسم كارهاى زشتى است كه انسان مرتكب شده است.
زيبايى و قبح هريك از اين صورتها متناسب با عملى است كه انسان انجام داده و اين صورتها در عالم برزخ و قيامت ملازم انسان خواهد بود و هريك از آنها، آثار مربوط به خود را در انسان پياده مىكنند.[1]دقّت در بعضى از آيات و بلكه بعضى از حكايات هم اين معنا را تأييد مىكند.[2]مثلًا آيه شريفه (يومَ تَجِدُ كُلُّ نفسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيرٍ مُحْضراً وَ ما عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أنَّ بَينها و بينَه أمَداً بَعيداً)[3]مىفرمايد: «روزى كه نفس انسان كار خيرى را كه انجام داده مىيابد» ملاحظه مىشود كه در اينجا اضافه و مضافى در كار نيست، مفعول (تَجِدُ) عبارت از (ما عَمِلَتْ مِن خيرٍ) است. يعنى كار خيرى را كه انجام داده مىيابد و (مُحْضَراً) يعنى «حاضراً عنده». با توجه به اينكه عمل خير انسان چيزى نيست كه اتّصاف به حضور پيدا كند، معناى آيه اين مىشود كه اين عمل خير، تجسّم و تمثّلى دارد و درحقيقت، متصوّر به يك صورت متناسب با خودش مىباشد اين صورت، همانند لازمه وضعى عمل است و انسان آن صورت را در مقابل خودش حاضر مىبيند.
سپس مىفرمايد: (وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سوءٍ) يعنى كار بدى را هم كه انجام داده، نزد خودش حاضر مىبيند. ولى با توجه به اينكه عمل سوء انسان چيزى نيست كه اتّصاف به حضور داشته باشد، معناى آيه اين مىشود كه عمل زشت انسان، متمثّل به يك صورت قبيحى است كه انسان گناهكننده اين صورت را نزد خودش حاضر مىبيند. نكته لطيفترى كه در آيه وجود دارد جمله (تَوَدُّ لَوْ أنَّ بَينها و بينَه أمَداً بَعيداً) است كه مىفرمايد: «وقتى عمل زشت انسان بهصورتى قبيح تجسّم پيدا كرد و ملازم انسان
[1]- الحكمة المتعالية، ج 9، ص 293- 296
[2]- در اين زمينه كتابهايى بهعنوان «تجسم اعمال» نوشته شده است.
[3]- آل عمران: 30
شد، نفس انسانى دوست دارد كه چقدر خوب بود بين او (يعنى نفس) و اين عمل سوء، فاصله دورى بود تا او مجبور نباشد كه با اين عمل سوء مصاحبت داشته باشد. بنابراين آيه شريفه فوق دلالت خوبى بر تجسّم اعمال دارد، البته بهشرط اينكه ما در معناى آن تصرّف نكنيم و آن را به «يوم تجد كلّ نفس ثواب ما عملت من خير محضراً و عقاب ما عملت من سوء ...» معنا نكنيم. اين تصرّفى است كه وجهى براى آن ديده نمىشود. فاعل در آيه شريفه عبارت از خود انسان و مفعول آنهم عبارت از «نفس عمل خير» و «نفس عمل شر» است. و اين معنايش همان تجسّم عمل و تمثّل آن به صورت زيبا در ناحيه عمل خير و بهصورت قبيح در ناحيه عمل شر است. همچنين از آيه شريفه (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّةٍ خَيراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذرّةٍ شرّاً يَرَهُ)[1]استفاده مىشود كه انسان هر عملى را انجام مىدهد همان عمل را مىبيند، زيرا نفرموده است: «من يعمل مثقال ذرة خيراً يرى ثوابه و من يعمل مثال ذرّة شرّاً يرى عقابه». در روايتى از امام زين العابدين عليه السلام وارد شده است كه مىفرمايد: «آيه (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّةٍ خَيراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذرّةٍ شرّاً يَرَهُ) از محكمترين آيات قرآن است».[2]لذا آيهاى كه در اين درجه قرار گرفته و هيچ شائبه متشابه بودن در آن مطرح نيست دلالت مىكند كه آنچه انسان مشاهده خواهد كرد نفس عمل است. و لازمه اين معنا همان تجسّم و تمثّل قهرى عمل است. البته نه به اين معنا كه مسأله جعل و قرارداد در كار باشد بلكه صورتهاى زيبا و زشت، لازمه وضعى اعمال خوب و بد هستند. بعضى از حكايات هم در اين زمينه ذكر شده كه اين معنا را تأييد مىكند. از جمله اينكه از بعضى افراد كه اهل حال بوده و ديد مخصوصى داشتهاند نقل شده است كه
[1]- الزلزال: 7 و 8
[2]- اين مطلب در بعضى از تفاسير بهعنوان «قيل» و در مجمع البيان و نور الثقلين نيز از ابن مسعود نقل شده است.
يكوقت در قبرستانى مشاهده مىكند كه پس از دفن يك جنازه، قيافهاى بسيار نورانى و جالب وارد قبر شد، پس از چند لحظه قيافهاى بسيار ظلمانى و وحشتناك هم داخل قبر شد. البته ما نمىخواهيم روى اين حكايات تكيه كنيم ولى اينها هم بىپايه نيست. حال اگر ما مسأله تجسّم اعمال را پذيرفتيم بايد عنوان «استحقاق» را كنار بزنيم.
و بگوييم: «لازمه عمل خوب، تجسّم و تمثّل بهصورت زيبا و لازمه عمل بد، تجسّم و تمثّل بهصورت قبيح و زشت است و عنوان «استحقاق» نه در جانب ثواب مطرح است و نه در جانب عقاب». اگر ما در جانب واجبات نفسيه، مسأله ثواب و عقاب را اينگونه مطرح كرديم، در جانب واجبات غيريه مىگوييم: اگر بخواهيم بحث كنيم كه آيا همانطور كه در واجبات نفسيه، تمثّل و تجسّم مطرح است، در واجبات غيريه هم تمثّل و تجسّم وجود دارد؟ اين ديگر به بحث از حقايق اشياء و لوازم آنها برگشت مىكند. به اين برگشت مىكند كه ببينيم آيا فلان چيز، فلان لازم وضعى را دارد يا نه؟ و اين از بحث اصول خارج است و در علم اصول نمىتوان آن را تعقيب كرد. بلكه يك مسأله كلامى است. علاوه بر اينكه در علم كلام هم روى عنوان «استحقاق ثواب» و «استحقاق عقاب» بحث مىشود». امّا اگر اين حرف را در جانب واجبات نفسيه نپذيرفتيم، ما هستيم و ظاهر آيات و روايات كه بر ثواب و عقاب نسبت به اعمال دلالت مىكنند. در اينجا مسئله داراى دو صورت است: 1- يك وقت ما ثواب و عقاب را مربوط به جعل مولا دانسته و مىگوييم: «ثواب، پاداشى است كه مولا جعل كرده، عقاب هم مجازاتى است كه خود مولا جعل كرده است. همانطور كه گاهى مولاى عرفى دستورى را نسبت به عبدش صادر كرده و قبل از اينكه عبد موافقت يا مخالفت كند به او مىگويد: اگر اين دستور مرا موافقت كردى فلان پاداش را به تو مىدهم» اين چيزى است كه مولا در مقابل موافقت امر خودش
ملتزم شده و بدون اين كه مجبور به چنين التزامى باشد، تفضّلًا چيزى را جعل مىكند.
و يا در جانب مخالفت آن مىگويد: «اگر اين دستور مرا مخالفت كردى فلان عقوبت را نسبت به تو انجام مىدهم». در اين موارد كه پاى جعل در ميان است، مسئله تابع جعل مولا مىشود. هرجا مولا ثوابى جعل كرد، آن ثواب مترتّب مىشود و هرجا عقابى جعل كرد، آن عقاب مترتّب مىشود و اين جعل، اختصاصى به واجبات نفسيه ندارد بلكه شامل واجبات غيريه هم مىشود. بر اين اساس، روايات وارده در مورد ثواب قدمهايى كه بهسوى حج يا زيارت امام حسين عليه السلام برداشته مىشود پاسخ داده مىشود. يعنى مىگوييم: «خود مولا يك چنين ثوابهايى را در مورد اين واجبات غيريه مطرح كرده است». شارع مقدّس همانطور كه در مقابل بسيارى از واجبات نفسيه، جعل ثواب كرده، در مقابل بسيارى از واجبات غيريه هم جعل ثواب كرده است. البته اين دليل نمىشود كه اگر مولا در مقابل بعضى از واجبات غيريه، ثوابى را جعل كرده است، بايد در ارتباط با همه واجبات غيريه، جعل ثواب كند. همانطور كه اگر بر بعضى از واجبات نفسيه ثوابى را مترتّب كرد، ملازم با اين نيست كه حتماً بايد براى واجبات نفسيه ديگر هم جعل ثواب كند. 2- اگر مسأله جعل مولا را كنار بزنيم،[1]اين سؤال مطرح مىشود كه آيا چه دليلى بر استحقاق ثواب در مقابل واجبات نفسيه وجود دارد؟[2]مولايى كه مالك به تمام معناى انسان است ملكيت او هم به نحو حقيقى است. اصل وجود را به انسان عنايت كرده و به دنبال آن نعمتهاى زيادى در اختيار او قرار داده بهگونهاى كه (وَ إن تَعُدّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها)[3]، حال اين خدا به انسان دستور داده كه در هر شبانهروز، بايد هفده ركعت نماز بخوانى. چه كسى گفته: ما در مقابل انجام اين عمل استحقاق
[1]- و فرض ما هم اين است كه مسأله تجسّم اعمال در كار نيست.
[2]- و در اين فرض، كارى به واجبات غيريه هم نداريم.
[3]- النحل: 18.
ثواب داريم؟ يا در موالى عرفيه، مولايى كه مالك عبد خود مىباشد[1]و همه مخارج او را تأمين مىكند، اگر به عبد خودش فرمانى داد، چرا در مقابل انجام آن، استحقاق پاداش پيدا كند؟ مولويت مولاى عرفى اقتضا مىكند كه دستور او بايد اطاعت شود، چه رسد به مولويت خداوند متعال. پس اينكه ما خيال كنيم با انجام دو ركعت نماز صبح استحقاق ثواب و پاداش پيدا مىكنيم و همانطور كه طلبكار مىتواند دين خود را از مديون طلب كند، ما هم مىتوانيم از خداوند مطالبه پاداش خود را بنماييم، اينطور نيست. اگر مولايى عرفى در مقابل انجام اوامرش پاداشهايى را جعل نكند كسى نمىتواند او را سرزنش كند، حال خداوندى كه اين همه نعمت را در اختيار انسان قرار داده كه انسان حتى نمىتواند حقيقت گوشهاى از آنها را درك كند- چه رسد به اينكه بخواهد شكر آنها را ادا كند- اگر در شبانهروز يك تكليف نيمساعتى هم براى انسان قرار داد، چگونه ما مىتوانيم پس از انجام آن عمل خود را مستحق ثواب دانسته و از او درخواست پاداش بنماييم؟ واقعيت اين است كه در مورد واجبات نفسيه، يك چنين استحقاق ثوابى وجود ندارد. خلاصه اينكه مسأله اطاعت و عصيان و آثارى كه بر آنها مترتّب است، مربوط به عقل است و عقل هم اين مسئله را نه تنها در مورد خداوند بلكه نسبت به جميع موالى عرفيه مطرح مىكند. در مورد موالى عرفيه ما مىبينيم كه نفس دستور مولا موجب استحقاق ثواب نيست در مورد خداوند هم همينطور است. البته فرقهايى بين مولويت موالى عرفيه با مولويت خداوند وجود دارد. از جمله اينكه مولويت و مالكيتهاى عرفى از امور اعتبارى است. اصلًا خود حرّيت و رقّيت و ملكيت از امور اعتبارى هستند، ولى مالكيت خداوند، بهصورت حقيقى است. آنجا عنوان خالقيت مطرح است. وقتى ما مىگوييم: «إنّا للَّه» غير از اين است كه بگوييم: «زيد ملك لمولاه» يا «هذه الدار لزيد».
درست است كه در همه اينها كلمه «لام» بهكاررفتهاست، ولى مالكيت در مورد
[1]- هرچند نحوه مالكيت مولا با نحوه مالكيت خداوند قابل مقايسه نيست.
انسان اعتبارى است امّا مالكيت و مملوكيت در مورد «إنّا للَّه» از شئون خالقيت خداوند و قيوميت حضرتش مىباشد. فرق ديگر اين است كه موافقت اوامر موالى عرفيه معمولًا داراى نفع براى مولا و مخالفت آن داراى ضرر براى مولاست ولى اوامر خداوند اينگونه نيست، بلكه همانطور كه شايع است، اوامر تابع مصالحى است كه در مأمور به وجود دارد. امّا اين مصالح عائد خود عبد مىشود عبد اگر نماز بخواند، براى او معراجيت حاصل مىشود.
مفاسد هم ضررش متوجه خود عبد مىشود. حال چنين مولايى با چنين كيفيتى به عبد دستور داده نماز بخواند، فايده نماز هم عايد خود عبد مىشود، چگونه مىتوان گفت: «عبد در اين صورت استحقاق ثواب دارد، مثل استحقاقى كه طلبكار نسبت به مديون دارد»؟ درحالىكه جعل هم در كار نيست؟
چنين تعبيرى بدون ملاك است و عقل حتى آن را در مورد موالى عرفيه هم مطرح نمىكند چه رسد در مورد خداوند متعال، با آن خصوصياتى كه مطرح كرديم. اين تعبير مانند اين است كه در اوامر ارشادى كسى پس از انجام دادن مأمور به درخواست پاداش از آمر بنمايد. مثل اينكه طبيبى به بيمار خود امر كند كه فلان دوا را مصرف كن تا بيماريت خوب شود و او پس از مصرف دوا و خوب شدن، از طبيب درخواست پاداش نمايد. بنابراين ما نمىتوانيم در اينجا مسأله استحقاق ثواب را مطرح كنيم. بله اگر جعل در كار بود، مىتوانستيم استحقاق ثواب را مطرح كنيم، زيرا خداوند مىتوانست جعل نكند، امّا وقتى جعل كرد ما در مقابل انجام عمل استحقاق ثواب پيدا مىكنيم. البته تصوّر نشود كه وقتى ما مىگوييم: «در صورت عدم جعل، استحقاق ثواب در كار نيست»، مىخواهيم استحقاق عقوبت را هم نفى كنيم. خير، استحقاق عقوبت مسألهاى عقلى است كه در مورد مخالفت موالى عرفيه هم مطرح است. اينكه مولايى عبد خود را به جهت مخالفت اوامرش مؤاخذه و عقوبت كند، در آنجا حق به مولا برمىگردد. اگرچه ما در عبادات، هم ثواب و هم عقاب را در مورد عبد مطرح مىكنيم ولى بين ثواب و عقاب اين فرق وجود دارد كه حق ثواب، اضافه به عبد مىشود، امّا
عقوبت اضافه به مولا پيدا مىكند. مولا حق دارد كه در برابر مخالفت اوامرش، مؤاخذه و عقوبت كند. در مورد ثوابْ ما از نظر عقل، حقّى براى عبد ملاحظه نمىكنيم امّا در مورد عقاب عقل براى مولا حق قائل است. اين در مورد واجبات نفسيه بود. و اگر واجبات نفسيه اينطور شد، در واجبات غيريه، فقط در ارتباط با استحقاق عقوبت بحث مىشود، امّا استحقاق ثواب بحثى ندارد زيرا وقتى در واجب نفسى استحقاق ثواب مطرح نبود، در واجب غيرى به طريق اولى مطرح نخواهد بود. در صورت پذيرفتن استحقاق ثواب و استحقاق عقاب در مورد واجبات نفسيه، آيا بين واجبات نفسيه و واجبات غيريه فرقى وجود دارد؟ در اينجا بحث در اين است كه برفرض ما هم مثل مرحوم آخوند و ديگران قائل شويم كه در موافقت واجبات نفسيه، استحقاق ثواب براى عبد و در مخالفت آنها حق عقوبت براى مولا وجود دارد، آيا فرقى بين واجبات نفسيه و واجبات غيريه وجود دارد؟ ظاهراً- همانطور كه مرحوم آخوند قائل شده است- بين واجبات نفسيه و غيريه فرق وجود دارد و واجبات غيريه از دايره ثواب و عقاب بيرونند، چون ثواب و عقاب، ارتباط مستقيم با امر مولا و داعويت امر او دارد، يعنى اگر در عبد حالتى پيدا شد كه در برابر امر مولا خاضع شد، امر مولا او را دعوت و تحريك مىكند به اينكه مأمور به را انجام دهد و در اين صورت مسأله استحقاق ثواب و استحقاق عقاب مطرح است. حال به سراغ واجبات غيريه مىآييم. مولا به عبدش مىگويد: «بودن بر پشتبام بر تو واجب است» و ما مىدانيم كه «بودن بر پشتبام» متوقّف بر «نصب نردبان» است. در مقدّمه واجب هم دو قول وجود دارد: كسانى كه ملازمه را پذيرفتهاند، قائل به وجوب غيرى شرعى مقدّمهاند و كسانى كه ملازمه را نپذيرفتهاند وجوب غيرى را انكار كردهاند ولى هر دو طرف، لابديت عقليه مقدّمه را قبول دارند. نزاع در اين است كه آيا علاوه بر لابدّيت عقليه، يك لزوم شرعى هم براى مقدّمه وجود دارد يا نه؟ حال وقتى مولا به «بودن بر پشتبام» امر كرد و «بودن بر پشتبام» هم متوقّف بر «نصب