بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 179

آيد و مقصود ما نيز ثابت گردد.

و علامه در شرح آن گفته: اين مسأله از بزرگترين مسائل اين علم است و همه مسائل آن بر او بچرخد، و مورد اختلاف شديد است ميان مسلمانان و دشمنان آنها، و مردم در باره آن سخت اختلاف دارند و خلاصه اقوال اينست:

1- جهان در ذات و صفات هر دو حادث است، و اين عقيده همه مسلمانها و نصارى و يهود و مجوس است.

2- در ذات و صفات قديم است، و اين عقيده ارسطو، و ثاوفرطيس، و ثاميطوس و ابى نصر، و ابى على بن سينا است كه آسمانها را بذات و صفات قديم دانند؛ و حركات و اوضاع آنها را بحسب نوع قديم شمارند، يعنى هر پديده بدنبال ديگريست بى‌نهايت.

3- در ذات قديم باشند و در صفات حادث و اين عقيده انكساغورس، و فيثاغورس و سقراط، و ثنويه است و در اين باره اختلافات بسيارى دارند كه در اين مختصر نگنجد.

4- ذات آنها حادث باشد و صفاتشان قديم و كسى بدان معتقد نيست زيرا محال است، و جالينوس در همه متوقف است.

من ميگويم. سپس- ره- سخن را بادله مذكور در متن كشانده در شرح تجريد هم مانند آن را گفته است، و عقيده بحدوث همه را بهمه ارباب ملل نسبت داد، در كتاب نهاية المرام در علم كلام گفته: همه مسلمانان اتفاق دارند كه جز خدا و صفاتش قديم نيست، و اماميه معتقدند كه قديم همان خدا است و بس و باز در آن گفته: از نظر عقل چهار قسم پيش نيست.

1- جهان در ذات و صفات حادث است، و اين عقيده مسلمانها و سائر ملّيين و برخى حكماى قديم است.

2- در ذات و صفات قديم است و اين عقيده ارسطو و جمعى از حكماى قديم است و برخى متاخرين چون ابى نصر و شيخ الرئيس گفته‌اند: آسمانها در ذات‌


صفحه 180

و صفات قديمند جز حركات و اوضاعشان كه در نوع خود قديمند، نه در شخص خود و عناصر و هيولا شخصا قديمند و صور جسميه آنها و صور نوعيه بنوع قديمند نه بشخص.

3- در ذات قديمند و در صفات حادث و اين عقيده حكماى پيش از ارسطو است چون ثاليس ملطى؛ انكساغورس، فيثاغورس، سقراط و همه ثنويه چون مانويه، ديصانيّه، مرقوبيه و ماهانيه، سپس اينان دو گروه شدند، برخى گفتند اين ذات قديم جسم بوده و اينان هم اختلاف كردند، ثاليس گفت: آبست، چون قابل هر صورتيست، و پندارد كه خشك شده و زمين شده، و لطيف شده و هوا گرديده، و جوش زده و آتش برآورده و از آتش دود برخاسته و از دود آسمان پديد شده، و گفته‌اند اين عقيده را از تورات گرفته كه در سفر نخست گويد: خدا گوهرى آفريد و بنظر هيبت بدان نگريد و اجزائش وارفتند و آب شد، و از آن بخارى چون دود برخاست و از آن آسمانها را آفريد، و بر روى آب كفى پديد شد و از آن زمين را آفريد، و آن را با كوهها لنگر بست.

انكسيمايس پنداشته كه آن جسم هوا بوده كه از لطافتش آتش برآمده و از درهم‌شدنش آب و زمين و از تلطيفش چيزهاى ديگر و ديگران گفتند همان بخار بوده، و هوا و آتش از لطيف‌شدنش پديد شدند و زمين از درهم‌شدنش، انوفلطيس گفته: آتش بوده و همه چيز به تلطيفش پديد شده، از او حكايت است كه همه چيز به بخت منظم شده، و بخت يك ديد عقلا نيست كه در جوهر كلى نفوذ دارد، انكساغورس گفته:

جسم نخست، آميخته بى‌پايانيست از اجسام خرد بى‌پايان براى هر نوعى چون اجزائى از سرشت نان و اجزائى از سرشت گوشت، و چون بسيارى از آنها گرد هم آيند و بديد درآيند گمان شود كه پديد شدند، و او منكر مزج و استحاله شده، و بكمون و ظهور معتقد شده، برخى گفته‌اند اين مايه آميخته در ازل ساكن بوده سپس خدا تعالى او را بحركت آورده و جهان را از آن آفريده.

ذيمقراطيس گفته اصل جهان ذرات خرد كروى است و قابل قسمت در توهم نه‌


صفحه 181

در خارج و پيوسته در حركتند و بر اثر جهشى خاص اين جهان از آنها پيدا شده و بدين شكل آسمانها و عناصر پديد شدند، و سپس از حركت آسمانها عناصر بهم آميختند و از عناصر اين تركيبها برآمدند، و شيخ در شفا از او نقل كرده كه گويد: اين اجزاء در شكل مخالفند و در گوهر و سرشت يكى هستند، و همانا افعال گوناگون آنها بر اثر اختلاف شكل باديد شوند، ثنويه گويند: اصل جهان همان نور است و ظلمت دسته دوم گويند: اصل جهان جسم نيست و دو دسته شدند:

1- جرمانى كه پنج قديم معتقدند، خدا، نفس، هيولا، دهر، خلا، خدا را در دانش و حكمت كامل دانند و بركنار از سهو و غفلت. خرد، از او بتابد چنانچه نور از قرص خورشيد و همه چيز را بطور كامل بداند.

و اما نفس زندگى بخش است چون نور بخشى خورشيد ولى تا بررسى نكند چيزى نداند، و خدا ميداند كه نفس علاقه بهيولا دارد و عاشق او است و بدنبال لذّت جسمانيست، و دورى از تن را خوش ندارد و خود فراموش است، و خدا بحكمت تامه‌اى كه در خور او است به هيولى كه مورد علاقه نفس است توجه كرد، و آن را بتركيبهائى چون آسمانها و عناصر درآورد، و اجساد حيوانات را بزيباتر شكلى كالبد بست، جز فسادى كه در آنها رخنه كند و زوالش نشدنى است، سپس خدا بنفس عقل و ادراكى داد تا خود را بياد آورد و متوجه شد كه در عالم هيولا است دردمند است و دانست كه در جهان خود لذتهاى بى‌آزارى دارد و شيفته عالم شد و بدان پيوست، و پس از مفارقت بالا رود و تا هميشه با خرمى و خوشبختى در آن بماند؛ گفتند از اين راه شبهه‌ها كه ميان فلاسفه معتقد بقدم و متكلمان معتقد بحدوث‌اند برطرف شوند.

2- پيروان فيثاغورس، گفتند: مبدء جهان اعدادى باشند كه از يكان تركيب شدند، زيرا مايه هر تركيبى اجزاء بسيط آنست كه هر كدام خودش يكى است، زيرا هر چيزى يا وجهى دارد جز اينكه يك واحديست يا نه، اگر دارد مركب است زيرا در او ماهيتى است با وحدت، و سخن ما در مركبات نيست بلكه در مبدء آنها است و اگر ندارد تنها وحدتها باشند و بايد خوددار باشند و خود آمده و گر نه‌


صفحه 182

نياز بديگرى پيش از خود دارند و سخن ما در مبدأ مطلق است و خلف لازم آيد اين يكانها امور خود آمده‌اند و چون وضعى بخود گيرند نقطه پديد شود، و دو نقطه بگرد هم خطى گردد، و دو خط سطحى شود و دو سطح جسمى، و پديد شد كه مبدأ اجسام يكانها هستند، و نيز از او نقل شده كه اگر وحدت ذاتى باشد نه از ديگر آيد و آن است كه برابر كثرت است و مبدأ اول است و اگر مستفاد از ديگرى باشد خود مبدأ كثرت است، گرچه در آن نيست و مقابل آنست، و از آن شماره‌ها برآيند، و همان مبدأ موجوداتست، و همانا اختلاف طبع موجودات براى اختلاف خواص شماره‌هاى آنها است.

4- صفات قديم باشند و ذات جهان حادث، و اين محال است و كسى بدان معتقد نشده چون بطلانش بديهى است، ولى جالينوس در باره همه توقف كرده و قولى را ترجيح نداده (پايان).

و همانا اين عقائد پست را آورديم تا دانسته شود كه حكماء بدين خرافتها چسبيده و آنها را بزبان آوردند و پيروانشان بدنبال آنها رفتند و آنها را بزرگداشتند و چون از دينداران مطلبى كه از قرآن يا كلام پيغمبر و امام است بشنوند منكر شوند و بباد مسخره گيرند، خدا آنها را بكشد از كجا دروغ بافند[1].

[1]ملا صدرا در پايان رساله حدوث عالم خود كلمات جمعى از فيلسوفان كهن را آورده و آنها را رمز و اشارت دانسته چون بآنها خوشبين بوده او معتقد بوده كه حكمت را از پيغمبرانى و اوليائى چون ادريس و داود و سليمان و لقمان گرفته‌اند، و از ترس جهال صريح مطلب را نگفته و از نااهل كتمان كرده و از سلاطين جور و جباران منكر اين حقائق تقيه كردند، و خدا داناتر است، و از صاحب ملل و نحل گذشت نقل قول بحدوث عالم از ثاليس و انكساغورس و انكسيمايس و فيثاغورس و انباذقلس و سقراط و افلاطون، و محقق طوسى هم نقل او را درست شمرد، و شايد منظورشان از اصل عالم اصل عالم جسمانى باشد كه آبست يا هوا و بقول ديمقراطيس اتم ولى منافات ندارد با قول بحدوث چنانچه در قرآن و اخبارهم اصل عالم جسمانى را آب دانسته و آيا چنين آب مركب از اكسيجين و ايدروژن است يا چيزى مانند آن معلوم نيست( پاورقى صفحه 252).


صفحه 183

محقّق دوانى در انموذج خود گفته: فلاسفه با اهل سه ملت در حدوث جهان مخالفند، زيرا مليّين همه بر حدوث عالمند مگر برخى گبرها، اما مشهور فلاسفه اتفاق بر قدم آن دارند به تفصيل آينده، و از افلاطون قول بحدوث نقل شده، و بحدوث ذاتى نزد بعضى تفسير شده، سپس گفته: هر سه ملت معتقدند كه جهان جز از ذات خدا و صفات او چه جوهر و چه عرض همه حادثند و بطور حقيقت نبودند و بود شدند، نه آنكه تنها حدوث ذاتى دارند و وجودشان از عدمشان تاخّر ذاتى دارد چنانچه فلاسفه معتقدند و آن را حدوث ذاتى نامند، و تقرير اين حدوث بمعنى تاخّر وجود از عدم بحث دقيقى دارد كه در حاشيه تجريد ايراد كرديم.

و جمهور فلاسفه معتقدند كه عقول و اجرام فلك و نفوسشان قديمند، و مطلق حركت و وضع و تخيل آنها نيز قديمند، زيرا هرگز از آنها تهى نبودند، و برخى اوضاع حادثى براى آنها قائلند كه از مبدء بنفوس آنها افاضه مى‌شود، ولى چنانچه ابو نصر و ابو على در تعليقاتشان گفته‌اند بنقل از محققان آنها بوسيله ارسطو آنها معتقدند مطلوب آنها نفس حركت است و با همان تشبّهشان بمبدئشان كامل مى‌شود، و آن هم وجود فعلى دارد نظر بذات و صفات ديگر جز همان حركت در اوضاع جزئيه كه ثبات شخصى را نپذيرد، و دوام نوعى دارد براى تكميل شباهت بمبادى خود كه از همه جهت وجود فعلى دارند، و چون تشبه لازمه حركت است آن را هدف نهائى دانسته‌اند باعتبار لازمش، و مواد عناصر و مطلق صورتهاى جنسى و نوعى و مطلق عرضهاشان همه نزد آنها قديمند.

زيرا بعقيده آنها يك صورت كه از جسم كل جدا مى‌شود دو تا بجاى آن پديد ميشوند، و يك صورت جدا كه پيوست مى‌شود، دوتا يكى ميشوند، آرى اشراقيها معتقدند كه صورت جسميه در حال اتصال و انفصال هر دو بجا ميماند، و اما نفوس ناطقه بشر نزد برخيشان قديمند و از افلاطون هم نقل شده ولى مخالف نقل حدوث عالم است از او، و مشّائيها و معظم ديگران آنها را حادث دانند.

و در شرح عقائد عضديه هم مانند آن را گفته و افزوده كه: متبادر از حدوث‌


صفحه 184

وجود پس از عدم، پس از او بودن زمانى است، و حدوث ذاتى يك زبان فلسفى است، و گفته: مخالف در اين حكم فلاسفه‌اند، زيرا ارسطو و پيروانش معتقدند كه عقول و نفوس فلكيه، و اجسام فلك بامايه آنها، و صور جسميه و نوعيه و اشكال و اضواءشان و عناصر و مايه‌شان، و مطلق صور جسميه نه اشخاص آنها همه قديمند، و گفته شده صور نوعيه حادثند، زيرا خصوصيات انواع نبايد قديم باشند، و ظاهر كلامشان اينست كه انواع هم قديمند، سپس گفته: نقل شده كه جالينوس در اين باره متوقف بوده، و از اين رو او را فيلسوف نشمرده‌اند كه در اصول حكمت ترديد داشته (پايان) و بدان چه از سخنان قوم در اين باره آورديم بايد اكتفاء كنيم، و آوردن همه يا بيشترش مايه تطويل بى‌فائده است، و از آنچه آورديم يك دليل بر حدوث عالم بدست آمد، زيرا بنقل از مخالف و موافق معلوم شد كه همه مليين با همه اختلافى كه دارند در حدوث عالم متفقند، و همه دعوى دارند از رهبر شرع خود آن را دريافت كردند، و اين خود مايه علم باينست كه صاحبان شرايع آن را گفته‌اند، و اين چون اجماعات منقوله ديگر نيست كه مقصود از آن مفهوم نباشد و يكى گفته باشد و ديگران پيرو او شده باشند، و فرق ميان آنها بر هيچ خردمند و با انصافى نهان نيست.

مقصد سوم وجه استدلال به روايات گذشته‌

من گويم: با انديشه در آنچه پيش داشتيم و رعايت انصاف و دورى از زور- گوئى و ناحق، از آيات بسيار و اخبار متواترى كه بروشهاى مختلفه و عبارات گوناگون با بيانات شافيه و ادله وافيه آمده قطع پيدا ميكنى بحدوث جهان بهمان معنا كه پيش گفتيم، و هر كه كلام عرب را بررسى كند در مورد بكار بردن الفاظ و رجوع بكتب لغت نمايد ميداند كه: ايجاد، احداث، خلق، فطر، ابداع، اختراع، صنع‌


صفحه 185

ابداء بكار نروند مگر بمعنى هست كردن بعد از نيست بودن.

محقق طوسى- ره- در شرح اشارات گفته: اهل لغت فعل را بپديد كردن چيزى تفسير كردند، و باز گفته: صنع ايجاد چيز نبوده است، و در لغت، ابداع پديد كردنست، و بدعت پديده‌هاى امور هم از اين ماده است، خلق، به پديد كردن چيزى بى‌نمونه تفسير شده، ابن سينا در رساله «الحدود» گفته: ابداع دو مفهوم دارد يكى بود كردن چيزى و نه از چيزى و نه بواسطه چيزى دوم وجود ناشى از علت بى‌ابزار و واجب الوجود كه خود هيچ از خود نداشته.

و در ملل و نحل از ثاليس ملطى نقل كرده كه: ابداع هست كردن نابود است، و چون بودكننده همه بوده‌ها است پس بود ساختن از ناچيز قديم است، و هر كه در آيات و اخبار بررسى كند شكى برايش نماند در اين باره چون فرموده او: «خلقت از چيزى نبوده تا ابتكار باطل باشد، و علتى نداشته تا ابداع درست نباشد» با اينكه در بيشتر نصوص متقدمه تصريح بحدوث بهمان معنا شده بطورى كه قابل تأويل نيست، و با پيوستن آنها بيكديگر قطع بمقصود حاصل شود.

و براى اينست كه اكثر اعتقادات اصولى چون معاد جسمانى و امامت امير المؤمنين7و مانند آنها در كلام صاحب شرع بعبارات گوناگون و روشهاى چند وارد شده تا از جميع آنها جزم بمراد برآيد، با اينكه خود آنها داراى دليلهاى عقلى اجماليند كه هر كه انديشه كند در آنها مقصود را ميداند، آيا نظر نكنى بفرموده‌شان7در چند جا كه «اگر كلام قديم باشد بايد معبود دومى باشد» و بفرموده‌شان «چگونه ميتواند آفريننده چيزى باشد كه پيوسته با او بود» كه خود اشاره دارد جعل به قديم تعلق نگيرد، زيرا علت وجود بخش است يا وجود نگهدار كه نخست علت موجده است و دومى مبقيه، و موجود قديم محال است علت موجده داشته باشد بحكم فطرت سالم خواه آن علت مختار باشد و يا موجب، ولى اوّلى اوضح و اظهر است.

و آنچه مايه آگاهى است بر آن مشاهده پديده‌هاست كه نخست اثر علت در آنها وجود بخشى است و پس از آن در هر آنى نگهدارى آنست، و اگر ممكن از


صفحه 186

ازل باشد هر آن گذشته بقاء و استمرار وجود اوست، و وجود بخشى ندارد (اين بيان مخصوص زمانى است نه خود زمان و خارج از زمان) و در توجيه جز اول گوئيم:

اگر كلام كه فعل خدا است پيوسته بوده است از قديم بايد نياز بعلت نداشته باشد، چون وجود بخش نميخواهد و وجود نگهدار كه پيرو آنست لازم ندارد زيرا اگر اولى لازم نيست دومى سزاوارتر است كه لازم نباشد، و بى‌نياز از علت واجب الوجود است و معبود دومى مى‌شود و خلف فرض مى‌شود كه كلام فعل خدا است و از او است، و همين بيان در خبر دوم هم مى‌آيد.

و مؤيد آنست آنچه در كافى (ج 1 ص 81) و جز آن آمده در حديث فرجه از امام صادق7آنجا كه بزنديق فرموده: اگر دو خدا دعوى كنى بايدت ميان آن دو فرجه‌اى باشد تا دو باشند و اين فرجه مى‌شود سومى كه از قديم بهمراه آن دو تا است و بايدت سه تا بگوئى (الخبر) چون امام فرجه را براى قديم بودنش معبود سوم و واجب الوجود دانست.

اكنون بدان كه سبب نياز بمؤثر بسا كه خود امكان باشد، زيرا مصداق امكان تنها پديده باشد و فردى كه فرض شده قديم است در نفس الامر مصداق امكان نيست، بلكه ممتنع الوجود است زيرا مستلزم تسلسل محال است چنانچه بيايد، و ممتنع الوجود بسا يك مجموع تركيبى است، چون دو ضد و دو نقيض، و بسا كه علت نياز بمؤثر همان حدوث باشد يا امكان بشرط حدوث، و بهر كدام گروهى معتقدند و ظاهر اكثر اخبار يكى از دو تاى آخريست كه حدوث يا امكان بشرط حدوث است، چنانچه در برخى از آنها بدان اشاره كرديم چون حديث امام رضا7در علت خلق آسمانها و زمين در شش روز[1]و دليل آنست آنچه از امام رضا7روايت شده كه مردى نزد او آمد و گفت يا بن رسول اللَّه، دليل بر حدوث عالم چيست؟ فرمود: «تو نبودى و بود شدى، و دانى‌

[1]در اخبار شريفه عبارتى نيافتيم كه دلالت بر اين مدعا كند و دانستى كه آنچه براى آن بدان تمسك كرده بر آن دلالت ندارد( ترجمه پاورقى ص 256)