بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 201

مانند آنها است ثابت كنيم (پايان).

سپس بدان كه براى بطلان تسلسلى كه آنان مدعى شدند نسبت بامور پياپى يا غير مرتب هم راههاى ديگر هست:

1- گويند پديده‌هاى بى‌نهايت داريم كه بى‌استثناء هر گذشته‌اى علت معدّه آينده‌ايست، و آفرينش مشروط بآنست و گوئيم اگر علتهاى معده گذشته بينهايت باشند، وجوب هر كدام مشروط است بوجود پيش از خودش، و چون نهايت ندارند اين شرط بطور قطع محقق نيست، تا بوجود آيد و بعلاوه خدا ميتواند ترك كند ايجاد همه حوادث را چون شرط ايجاد محقق نيست، زيرا وجود هر حادثى مشروط بوجود حادث ديگريست كه نهايت ندارند.

و برخى در مقام جواب توهّم كردند كه نبود همه حوادث ممكن نيست چون مستلزم نبود طبيعت است كه بى‌شرط مستند بخدا است تعالى شأنه، و اين مردود است، زيرا خود طبيعت بلا شرط را نتوان مستند بخدا دانست چون اگر طبيعت ذاتى امور طبيعى باشد خودش مجهول نيست و پيرو امور طبيعى بوجود مى‌آيد و آن هم مشروط است چنانچه گفتيم، آرى اگر خود طبيعت با قطع نظر از افراد اثر پذير باشد بى‌واسطه يا بواسطه صحيح است ولى اين خود دليل است كه همه حوادث نهايتى دارند و آن پديده‌ايست كه بى‌شرط از خدا بوجود آمده و رشته همه پديده‌ها نهايت پذيرد زيرا وجود او شرطى ندارد.

و همچنان ممكن است بسيارى از براهين اثبات واجب را كه وابسته بابطال دور و تسلسل نيستند با اندك تصرفى در اينجا بكار برد كه بر خردمند پوشيده نباشد، زيرا اثر بخشى خدا تعالى در هر پديده‌اى بعقيده آنها موقوف بر يك علت اعداديست وجود واجب نزد آنها در حكم يك معدّى است كه- العياذ باللَّه خود بتنهائى اثر ندارد[1]

[1]شرط وجود معلول دو قسم است يكى براى تماميت فعل فاعل است و يكى شرط پذيرش اثر از طرف معلول و آنچه منافات با تماميت فاعل دارد قسم يكم است كه نزد جميع حكماء خداوند از آن منزه است و قسم دوم راجع است بنقص در معلول و آماده نبودنش براى پذيرش اثر و منافات با فاعليت تامه خدا ندارد( از پاورقى ص 274).


صفحه 202

و علت تامه بعقيده آنها خداست بهمراه معدّ ديگر، و مجموع مركب از واجب و معد خود ممكن است، و بايد علل تامه همه حوادث نامتناهى ممكنات باشند، و چنانچه پذيرش تسلسل براى اثبات واجب سودى ندارد پذيرش آن در اينجا هم سودى ندارد، و همه ادله اثبات واجب منهاى تمسك ببطلان تسلسل در اينجا جارى شوند با اندكى تفاوت.

دوم ميگوئيم: پديده‌هاى پى در پى را هر كدام عدم ازلى در پيش است كه چون رشته‌هاى سياه كوتاه و كوتاه‌تر تا عدم ازلى بدنبال هم كشيده است و بناچار در يك نقطه مبداى همه باهمند و همه پديده‌ها در اين مرتبه نابودند، و وجود همه بدنبال آنست گرچه بتدريج است و اين خود نهايتى است براى همه و بينهايت منقطع مى‌شود و مطلوب ما ثابت ميگردد و اگر گوئى در اين ميانه يك پديده‌ايست كه عدم ازلى ندارد و شخصا قديم است باز هم رشته پديده‌ها بدان ميرسد و متناهى مى‌شود.

نگوئى كه: يك مجموعه متناهى را عدمى سابق نهايت مى‌شود ولى عدم نهايت يك مجموعه نامتناهى نميشود.

زيرا ما گوئيم كه نابودى پيشين براى هر پديده روشن است بطور پياپى، و در مقدمات گذشته گفتيم كه اين گونه احكام هر فردى در افراد ديگر جاريست و استثناء ندارد و جاى اين توهم نيست.

توانى بتقرير ديگر بگوئى: در اينجا دو رشته است يكى رشته وجود همه پديده‌ها و ديگرى رشته نبود آنها، و چون همه بودها را بى‌استثناء در نظر بگيريم و همه نبوديها را شكى ندارد كه مجموع نبوديها همه و همه پيش از همه بودهايند، زيرا نبود هر پديده پيش از بود او است و اين حكم فرد فرد مجموع را فرا گيرد، و چون همه نبوديها ازليند، و همه پديده‌ها حادثند تقدم ازلى بر حادث روشن است، و در نظر گرفتن همه بى‌استثناء ممكن است زيرا مانند مراتب لا يقف نيست كه نتوان مجموع آنها را در نظر گرفت با اينكه مجموع ممكنات را در دليل اثبات واجب منظور كرده‌اند، و در اينجا هم ممكن است، و در اين مرتبه نابودى همه هيچ پديده‌اى نيست و تناهى ثابت است.


صفحه 203

و باز ميتوانيم بگوئيم هر پديده خود يك عدم ازلى دارد و بهمراه وجود آن همه پديده‌هاى آينده هم كه اين مقدمه وجود آنها است معدومند، و اين وضع در همه پديده‌هاى رشته حوادث حكمفرما است و در همه جاريست و لازمه آن انقطاع و نهايت پذيرى آنها است.

يا بگوئيم: همه حوادث با هم يك واحد مشخص است، چون هر جزء آن يك واحد مشخص حادث است و مستلزم پايان پذيريست.

و باز بگوئيم: همه اجزاء رشته حوادث بعقيده آنها معدّند و وجود و عدم معد شرط موجود بعد است و هر دو بر آن مقدمند، و ما رشته همه عدمهاى آينده را كه پيش از معلولها هستند در نظر آريم و گوئيم يا عدم همه و همه آنها بر وجودها پيشند نظير بنظير پس رشته عدمها همگى پيش از وجودها باشند و نهايت آنها گردند، و بعلاوه عدم آينده مقدمه وجود سابق شود و خلف لازم آيد. و اگر همه و همه عدم سابق ندارند و بفردى رسيم كه عدم معدّ پيش از آن نبوده باز هم رشته معدّها پايان پذيرفته.

و بر اين تقريرها اعتراضات زير وارد نيست:

1- گفته‌اند ازل را وقت معينى نيست كه عدمها و جز آنها را در آن نشانه‌گذارى بلكه برگشتش باينست كه پيش از هر پديده پديده‌ايست تا لا نهايت و آن اشكالى ندارد.

جواب: جمع هر عدم ازلى با عدم ازلى ديگر تا هر چه برسد و تا لا نهايت در گذشته زمان كه نزد آنها نامتناهى است بديهى است و مورد ترديد نيست و بر ما لازم نيست كه زمان مشخصى از ازل را براى آن نشانه گذاريم.

2- گرچه در ازل همه پديده نيستند ولى عدم هر پديده خاصى هميشه بهمراه وجود پديده‌ايست كه پس از او است، و هيچ گاه نيست كه همه موجودات نابود باشند و عدم صرف حكمفرما شود.

جواب: بدان چه ما تقرير كرديم اين اعتراض مردود است با اينكه خود يك فساد ديگريست كه ناشى از لا نهايت حوادث است، و همه مفاسدى هم كه ما ذكر كرديم ناشى‌


صفحه 204

از حوادث لا نهايت ميشوند.

و باز بتقرير ديگر ميتوان گفت: پديده امروزى را عدمى معد در پيش است و عدم معد معدّ تا برسد بلا نهايت و عدم معدى كه يك واسطه دارد درازتر است از آنكه واسطه ندارد و آنكه دو واسطه دارد از هر دو درازتر است و آنكه سه واسطه دارد از هر سه، و بفزونى رشته معدات امتداد اعدام لاحقه آنها كشيده مى‌شود؛ و اگر به لا نهايت رسد لازم آيد كه عدم لاحق نامتناهى گردد با اينكه خودش مسبوق بوجود معديست، و محال بودن آن روشن است. و اين خود برهانيست لطيف و محكم، و اعتراضات برهان سلمى بدان وارد نيست: زيرا همه عدمهاى پيشين اجزاء علت تامه پديده امروزيند بهمراه يك ديگر و تحقق واقعى دارند و مشخصند بخلاف برهان سلم كه بايد فرجه را به لا يقف برد و نقطه‌هائى بر دو ساق فرض كرد.

سوم: محققى گفته: امور نامتناهى صرف بدنبال خود امور نامتناهى ديگر دارند كه مترتب بدانهايند، و لازمه آن اينست كه نفوس متناهى باشند و از نظرى هم حادث، و چنانچه شرح آن گذشت يك مجموعى موقوف بيك مجموعى است كه يكى از آن كم شود، و اين مجموع دوم موقوف بر مجموع ديگريست كه يكى كم شده، و بهمين روش ميرود تا لا نهايت و تطبيق و تضايف ميان اين مجموع‌هاى بى‌نهايت محقق شوند، زيرا امورى موجود و پيرو همدگرند.


صفحه 205

مقصد پنجم در دفع برخى شبهه‌هاى فلاسفه‌

كه زبانزد بيدينان، و شك آوران راهزن حق و يقينند بر خواستاران آن. و در آن چند مرصد است:

مرصد يكم: گفته‌اند: چون واجب تعالى را در يكسو نهيم، و همه جهان جز او را در سوى ديگر، يعنى هر آنچه علتى خواهد، يا اينكه خدا علت تامه آنها است و هر چه در اثر بخشى بايد خواه اراده زائد و خواه ذات او محقق است يا نه؟ اگر محقق است بايد از ازل جهان بهمراه او موجود باشد چون تخلف اثر از مؤثر تام محال است، و اگر نه وجود همه چيز محال است تا هميشه چون دگرگونى در ذات خدا محال است.

و بتقرير ديگر يا خدا در ازل همه شرائط آفريدن را دارد يا نه، اگر دارد اثر نخست بايد قديم باشد، چون تخلف از علت تام نشدنيست و اگر ندارد جهان وابسته بشرط حادثى است و سخن در آن هم باز بهمين برميگردد و اگر آن هم شرط ديگر خواهد و ديگر، تسلسل لازم آيد و وجود شروط بينهايت و آن باطل است بدان چه گذشت.

باز گوئيم: اگر همه اين شروط را در نظر بگيريم يا جز آنها و جز ذات واجب تعالى شرط ديگرى هم لازمست بس جميع شروط منظور نشده و آن خلف است يا شرط ديگرى لازم نيست، پس ذات الهى مستقل است در ايجاد اين مجموع، و در اين صورت يا شروط در همان آن حدوث اثر فراهم گردند و واجب هم در سلسله حدوث باشد لازم آيد حدوث واجب و اگر نباشد لازم آيد تخلف شروط از علت تامه خود و هر دو محالند، و يا همه و همه ازليند؛ و لازم آيد اين شروط همه قديم باشند و مشروط آنها هم كه عالم است قديم باشد و گر نه مشروط از مؤثر تام خود تخلف كرده كه واجب و همه شروط است، زيرا فرض اينست كه شرطى بيرون از مجموع نيست.


صفحه 206

و اگر اين شروط دنبال هم باشند در حدوث و با هم باشند در بقاء، پس در آن حدوث جهان بايد امور نامتناهى و پيرو هم موجود باشد، و براهين ابطال تسلسل باتفاق در آن جاريست بعلاوه بايد نوع فعل و طبيعت آن قديم باشد و فى الجمله مطلوب حاصل است، و اگر اين دنبال هم بودن در حدوث و بقاء هر دو هست و دوتاى آنها هيچ گاه همزمان نشوند، پس طبيعت عالم قديم است و بدنبال هم بودن اين امور نامتناهى باقى است، و اين امور بدنبال هم روى يك ماده قديم باشند كه شخص آن ماده هم قديم است، و چون ماده بيصورت نبوده جسم هم قديم است.

يا گفته شود: شرائط بدنبال هم نيستند، چون تاثير فاعل در هر شرطى موقوف است بر شرط ديگر، و بى‌تفاوت است نسبت بايجاد شروط و ترك آن و بر هم ترجيح ندارند، و نياز بمرجح خارجى دارد و همين سخن را باو كشانيم تا روشن شود كه لازم است ميان آفريننده و حوادث واسطه‌اى باشد كه ذاتش يكى باشد و روابطش بسيار، ذاتش قديم باشد و رابطه‌اش حادث و آن حركت است، و لازم دانسته‌اند وجود حركت را كه قديم باشد بلكه وجود جسمى قديم كه اين حركت را داشته باشد و آن حركت از فلك اعظم است كه خودش قديم است و آنچه هم در درون دارد قديم است تا خلاء لازم نيايد.

و براى آنكه چون يك حركت بسيطه در ذات خود اختلافى ندارد، تاثيرش هم در يك ماده مختلف نيست، چون اجزاء متشابهه دارد، و حركات چندى و افلاك بسيارى ثابت كردند كه از اجتماع و اختلافشان در سرعت و بطوء و جهة و و اوضاع گوناگون پديد گردد چون مقارنه‌ها، مقابله‌ها تربيعها، تسديسها تثليثها و جز آنها و رشته حوادث بوسيله آنها در عقيده آنها منظم گردد.

اين شبهه بدين بيانات قويترين شبهه آنها است، و براى رهائى از آن روشهائى است:

روش يكم: بيان متكلمان مشهور است كه ميگويند جهان را قديم دانند بپندار اينكه بايد داراى دو جهت استمرار و تجدد ميان پديدهاى روز و ذات قديم‌


صفحه 207

واسطه باشد تا تخلف معلول از علت تامه لازم نيايد، ما ميگوئيم آن واسطه خود زمانست و آن موجودى قديم نيست، بلكه امرى اعتبارى و انتزاعى است، و دليل وجود آن نادرست است، ما آن را مننزع از موجود ممكن ندانيم تا قدم ممكن لازم آيد بلكه از بقاء خدا انتزاع كنيم و چنانچه آنان ربط حادث را با قديم بحركت و زمان درست كنند ما آن را با همان زمان درست كنيم و گوئيم زمان حركت فلك نيست، زيرا بروشنى ميدانيم كه اگر فلك هم بچرخد يك امتداد و كششى بنظر مى‌آيد كه نامش زمانست. و اين صرف توهم نيست.

سپس گرچه زمان وجود وهمى دارد ولى صرف فرض نيست و واقعيتى است، و ميتواند زمينه موجودات ديگر شود گرچه فاعل آنها نيست، فلاسفه هم با ما هم- قولند كه زمان يك امتداد مستقل موجود در ذهن است ولى منشأ انتزاعش را يك وجود قديم سرمدى ميدانند كه نه امتداد دارد و نه اندازه و چون حركت وجود تدريجى دارد و نامش را آن سيال نهادند، و پنداشتند همانست كه در ذهن امتداد متصل ناثابتى بوجود مى‌آورد، و مانند حركت رشته نما است و نامش زمان است، و با اينكه وجود اين امر بسيط در خارج نه لزومى دارد و نه دليلى.

شيخ (الرئيس) هم در شفا همان دعوى را چند بار و در چند فصل بچند تعبير آورده، و دليلى بر آن نياورده، و مقلدين روى خوشبينى آن را باور داشته‌اند و بدنبالش رفته، و اگر تقليد بايد چرا از پيغمبران و ائمه نبايد، با اينكه عقل پذيراى وجود خارجى آن سيال نيست و ممكن است دليل بر بطلان آن آورد ولى جاى آن نيست. با اينكه ايرادى كه بر ما وارد است بر آنها هم وارد است.

و اعتراض باينكه زمان بوجود موهوم خود امتيازى از هم ندارد و ترجيحى ميان اجزاءش نيست، مردود است كه گرچه در خارج نيست ولى در واقع هست و عقل ميتواند روى آن قضاوت كند، و اگر گوئيم صرف فرض است تخلف ميان علت و معلول تحقق نيابد، و جاى سؤال از ترجيح بى‌مرجح نباشد و اصل اعتراض آنها ساقط است، و حاصل جواب اينست كه ميگوئيم، در ازل همه شرائط تأثير موجود


صفحه 208

نبوده، گويد پس توقف بحدوث چيزى داشته.

گوئيم آرى آن چيز همان گذشت زمانى است كه وجود عالم وابسته بآنست و رابط ميان قديم و حادث است، چنانچه فلاسفه حركت را رابطه دانسته‌اند، ولى واسطه بودن آن مايه اينست كه حركت توسطيه سرمديه قديم باشد و بلكه متحرك بدان هم قديم باشد و اجسام ديگر هم چنانچه دانستى، ولى بدين روش هيچ كدام لازم نيست. زيرا زمان گرچه واقعيت دارد، ولى وجود خارجى ندارد، و از حركت و جسم برنخاسته تا خودش يا مايه‌اش قديم دومى شود، و مايه آن همان ذات يگانه خدا است.

و زمان گرچه گذر است و خدا ثابت است ولى دليل ندارد كه نتواند از ذات ثابت خدا برداشت شود و بسا كه زمان پيش از آفرينش جهان گذرا نباشد و با ذات ثابت خدا از نظرى كه ما نتوانيم درك كرد تناسبى داشته باشد، و ندانستن دليل نيستى نگردد، چنانچه زوجية و فردية و بالائى و زير بودن و جز آن از چيزهائى مايه گيرند كه تناسب آنها روشن نيست، براى اينكه يا در واقع تناسبى نبايد، يا ما از آن آگاه نيستيم، و در اينجا هم چنين است، با اينكه اعتراض بى‌مناسبتى بفلاسفه هم وارد است زيرا زمان و حركت قطعى از آن سيال و حركت توسطيه مايه گيرند با آنكه در اوصافى كه بايد از هم جدا باشند.

و اعتراض ديگر هم وارد نيست كه گفته‌اند: وصف بقاء براى خدا موقوف بر زمانست زيرا مفهومش وجود در آنات پياپى است و اگر زمانهم از ذات خدا مايه گيرد موقوف بر آنست و دور مى‌شود، زيرا مردود است باينكه در تعبير مسامحه شده از نظر روشنى مطلب، زيرا مايه زمان ذات خدا است كه بخود پاينده است و اين پايندگى موقوف بر زمان نيست گرچه ملازم آنست و دور نيست، زيرا انتزاع بقاء متاخر است از ذات، بلكه از انتزاع زمان.

اعتراض ديگرى هم شده كه اگر زمان از ذات خدا انتزاع شود بايد وصف او گردد، مانند علم و اراده و قدرت و خلق و جز آن از معانى وصفى و خدا نه زمانست‌