بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 242

اما آيه دوم مشهور است كه در باره اين امت است، و اخبار بسيارى دلالت دارند كه مقصود بدان ائمه:و شيعيان آنها است چنانچه در كتاب امامت گذشت، و طبرسى در (ج 4 ص 503) مجمع البيان گفته: ربيع بن انس اين آيه را بر پيغمبر6خواند و آن حضرت فرمود: راستى از امت من باشند مردمى بر حق تا آنكه عيسى بن مريم بر آنها فرود آيد.

و عياشى بسند خود از امير المؤمنين7آورده كه فرمود: بدان كسى كه جانم بدست او است البته اين امت هفتاد و سه دسته شوند و همه در آتشند جز يك دسته «و از كسانى كه آفريديم امتى باشند كه بدرستى رهبرى كنند و بدرستى دادگسترى» و هم اينانند كه نجات يابند، و از امام پنجم و ششم روايت شده كه فرمودند: ما آنها هستيم (پايان).

من گويم: رازى در (ج 1- ص 378) تفسير خود روايت كرده كه آدميزاده يك دهم پريانند، و پريان همه يكدهم جانداران بيابان، و آنان همه يكدهم پرنده‌ها، و آنان همه يكدهم جانداران دريا، و آنان همه يكدهم فرشته‌هاى گماشته بر زمين، و آنان همه يكدهم فرشته‌هاى آسمان نزديك‌تر، و آنان همه يكدهم فرشته‌هاى آسمان دوم، و بهمين روش تا آسمان هفتم، سپس همه در برابر فرشته‌هاى كرسى كمى و اندك باشند، سپس همه آنان يكدهم فرشته‌هاى يك سراپرده از سراپرده‌هاى عرشند كه شماره‌هاى آنها ششصد هزار است.

و چون درازاى هر سراپرده و پهنا و بلنديش با آسمانها و زمينها و آنچه در آنها و ميان آنها است سنجيده شود همه اينها در برابرش اندكند، و اندازه كوچكى، و باندازه جاى پائى در آن نيست جز اينكه فرشته‌اى در آن بسجده است يا در ركوع و يا بر سر پا ايستاده، و جنجالى دارند بتسبيح و تقديس.

سپس همه اينان در برابر فرشته‌ها كه گرد عرش ميگردند چون يك قطره باشند در دريا و شماره‌شان را جز خدا نداند، سپس با اينها است فرشته‌هاى لوح كه پيروان اسرافيلند، و فرشته‌هائى كه سپاههاى جبرئيلند، و همه شنوا و فرمانبردارند سستى‌


صفحه 243

ندارند، و در كار پرستش خداى سبحان هستند، و زبانشان بذكر و تعظيمش گويا است و بهم در آن پيشى گيرند از روزى كه خداشان آفريده، در آن‌هاى شب و روز از پرستش او سر بزرگى نكنند و خسته نشوند، اجناس آنها شماره ندارند، و نه مدت عمرشان، و نه كيفيت عباداتشان، و اينست تحقيق حقيقت ملكوتش جل جلاله چنانچه فرمود:

«نداند لشكرهاى پروردگارت را جز خود او».

[روايات‌]

1- در خصال بسندش از محمّد بن مسلم، گفت: شنيدم امام پنجم7ميفرمود: البته كه خدا عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت جهان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خدا عز و جل آدم أبو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد، نه بخدا از روزى كه بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده، و نه دوزخ از ارواح كفار و گنهكاران از آنگاه كه خدا عز و جلش آفريده شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه دانند، و بزرگ شمارند؟ آرى بخدا كه البته خلقى آفريند بى‌نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگدارند، و بيافريند براشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر، آيا نيست كه خدا عز و جل ميفرمايد: «روزى كه بجاى زمين زمين ديگر آيد و بجاى آسمانها آسمانهاى ديگر، 48- ابراهيم) و خدا عز و جل فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‌اند، 15- ق).

عياشى از محمّد مانند آن را آورده.

2- در خصال (172) بسندش از امام ششم7كه فرمود: راستى براى خدا عز و جل 12000 عالم است كه هر كدام بزرگترند از هفت آسمان و هفت زمين،


صفحه 244

و هيچ كدامشان نميدانند كه خدا عز و جل عالم ديگرى دارد، و من حجت بر همه آنها هستم‌[1].

در منتخب البصائر سعد بن عبد اللَّه مانند آن را آورده.

3- در توحيد (200) و در خصال (180) بسندش از جابر بن يزيد، گفت: از امام پنجم تفسير قول خدا عز و جل را پرسيدم «آيا درمانده شديم بآفرينش نخست بلكه آنان هر روز در پوششى از آفرينشى تازه‌اند، 15- ق) پاسخ فرمود: اى جابر تاويلش اينست كه چون خدا عز و جل اين خلق را پايان دهد و اين جهان را و اهل بهشت در بهشت جا كنند، و اهل دوزخ در دوزخ، خدا عز و جل جهانى جز اين جهان از نور بيافريند، و خلقى بى‌پدرى و بى‌مادرى، او را بپرستند و يگانه شناسند، و زمينى جز اين زمين براى آنها بيافريند كه روى آن باشند، و آسمانى جز اين آسمان كه بر آنها سايه كند، شايد تو پندارى كه خدا عز و جل همانا اين يك جهان را آفريده، يا اينكه خدا عز و جل آدمى جز شما نيافريده، آرى بخدا البته خدا تبارك و تعالى هزار هزار جهان و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفريده و تو دنبال اين همه جهان و اين همه آدميانى‌[2].

بيان قول خدا عز و جل «آيا درمانديم در آفرينش اول» مشهور اينست كه براى اثبات بعث است، و مقصود از آفرينش تازه همانست، طبرسى- ره- در (ج 9 ص 144) تفسيرش فرموده: يعنى آيا درمانديم هنگامى كه نخست آنها را آفريديم با اينكه هيچ نبودند پس چگونه درمانيم از بعث و بازگرداندن آنها، بلكه آنها در اشتباه و گمراهيند از بازگرداندن آفرينش تازه.

[1]دلالت دارد كه در فضا منظومه‌هاى شمسى بسياريست و خلق خردمند و مكلفى دارند گرچه دسترسى بهم ندارند و ارتباطى با ديگران براى آنها فراهم نيست ولى با امام بوجود كلى او مربوط هستند( شرح مترجم)،

[2]دلالت دارد كه يك مليون منظومه شمسى در فضا بوجود آمده و در همه آدميانى زنده و برازنده بوده و هستند، و منظومه شمسى جهان ما بدنبال همه آنها بوده( شرح مترجم)


صفحه 245

و صوفيه آن را بتجدد نمونه‌ها در يك شخص تاويل كردند، و مخالف خردمندان و دينداران ديگر بدان معتقد شدند و شايد تاويل وارد در خبر از بطون آيه است، و جمع ميان آن و آنچه پيش گذشت ممكن است باينكه مقصود از اولى جنس عالمها باشد و مقصود از اين خبر نوع عالمها، و بهر حال اين اخبار دلالت دارند بحدوث عالم نه بقدم آن چنانچه برخى معتقدان بدان گفته‌اند، زيرا زمان هر چه هم بيش شماره شود تا متناهى نشود.

4- در تفسير على بن ابراهيم (715) بسندش از ابن عباس در تفسير قول خدا (رب العالمين) گفته: راستى خدا عز و جل سيصد و ده و چند جهان پشت قاف آفريده و پشت هفت دريا كه هرگز يك چشم بهمزدن نافرمانى خدا نكرده‌اند: و آدم و فرزندانش را نشناخته‌اند، جهان هر كدامش از سيصد و سيزده برابر آدم است و آنچه فرزند آورده، و اينست قول او «جز اينكه بخواهد خدا پروردگار عالميان» 5- در قصص راوندى بسندش از امام پنجم، فرمود: پرسيده شد امير المؤمنين7كه آيا در زمين پيش از آدم و فرزندانش آفريده از آفريده‌هاى خدا بوده‌اند كه خدا را بپرستند؟ پاسخ فرمود: آرى البته در آسمانها و زمين خلقى بودند كه خدا را تقديس ميكردند و تسبيح ميگفتند، و بزرگ ميداشتند در شب و روز بى‌سستى و كاستى، چون كه خدا عز و جل چون زمينها را آفريد پيش از آسمانها بود، سپس فرشته‌هاى روحانى بالدار آفريد كه هرجا خدا ميخواست پرواز ميكردند، و آنها را ميان طبقه‌هاى آسمان جا داد و شبانه روز او را تقديس ميكردند، و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل را از ميان آنها برگزيد.

سپس خدا عز و جل در زمين پريان روحانى بالدار آفريد كه پائين‌تر از فرشته‌ها بودند، و آنها را نگهداشت كه در پرش و جز آن بفرشته‌ها نرسند و آنها را ميان طبقه‌هاى هفت زمين جا داد و بالاى آن و خدا را شبانه روز تقديس ميكردند و سست نميشدند، سپس آفريده‌هائى پائين‌تر از آنها آفريد با تن و جان و بى‌بال و پر ميخوردند و مينوشيدند «نسناس» مانند خلق آنان هستند، آدمى نيستند، آنها


صفحه 246

را ميانه زمين و پشت زمين جا داد با پريان خدا را شبانه روز تقديس ميكردند و سست نمى‌شدند.

گفت: پريان بآسمان‌ها پرواز ميكردند و بفرشته‌ها برميخوردند و بآنها درود ميگفتند و از آنها ديدن ميكردند و با آنها مى‌آسودند و از آنها مى‌آموختند (الخبر) سپس گروهى از پريان و نسناس كه خدا آفريد و در ميانه‌هاى زمين با فرشته‌ها جا داد از فرمان خدا سرپيچى كردند، و هرزگى كردند و بناحق ستم كردند، و بيكديگر در سركشى بر خدا بالا دستى نمودند، تا آنجا كه خون هم را ريختند، و تباهى بار آوردند و پروردگارى خدا تعالى را منكر شدند، فرمود: گروه فرمانبران از پريان بكارهاى خدا پسند و فرمانبردارى او ايستادگى كردند و از دو گروه پرى و نسناس كه از فرمان خدا سركشى كردند جدا شدند.

فرمود: خدا بال پريانى كه از فرمان خدا سركشى كردند و تمرد نمودند فرو ريخت و نتوانستند بآسمان بپرند و بديدار فرشته‌ها برسند چون گناه و نافرمانى كردند فرمود:

گروه فرمانبر خدا از پريها شب و روز مانند پيش بآسمان پرواز ميكردند و ابليس كه (حارث) نام داشت بفرشته‌ها وانمود ميكرد كه از گروه فرمانبر است سپس خدا خلقى آفريد نه فرشته بودند، نه پرى، نه نسناس، مانند خزنده‌ها در زمين مى‌لوليدند ميخوردند و مى‌نوشيدند چون چهارپايان از چراگاه زمين همه نر بودند و ماده نداشتند خدا خواهش زنان و دوستى فرزندان، و آز، و آرزوى دراز، و كام زندگى در آنها ننهاده بود، نه شب به آنها تيره بود و نه روز آنها را فرا ميگرفت، نه بهيمه بودند و نه خزنده، برگ درخت‌ها جامه‌شان بود و از چشمه‌هاى جوشان و نهرهاى بزرگ مينوشيدند.

سپس خدا خواست آنها را دو گروه سازد و گروهى را پشت آفتاب زدن و دريا انداخت و برايشان شهرى ساخت بنام (جابرسا) كه 12 هزار فرسخ در 12 هزار فرسخ وسعت داشت و با روئى آهنين بر آن نهاد از زمين تا آسمان و سپس آنها را در آن جا داد، و گروه ديگر را پشت آفتاب غروب و آنور دريا افكند و شهرى برايشان‌


صفحه 247

ساخت بنام (جابلقا) 12 هزار فرسخ در 12 هزار فرسخ با باروئى آهنين تا آسمان و آنها را در آن جا داد، اهل (جابرسا) جاى اهل (جابلقا) را نميدانند و آنها هم جاى جابرسائيان را نميدانند، و اهل ميانه زمين از پرى و نسناس هم هيچ كدام را نمى‌شناسند.

و خورشيد بر اهل ميانه‌هاى زمين از پرى و نسناس مى‌تابد و از حرارت و روشنى آن سود برند، سپس در چشمه گل آلودى غروب كند و اهل جابلقا از آن بيخبرند و هم اهل جابرسا چون طلوع كند، زيرا آن از پس جابرسا برآيد و از پس جابلقا غروب كند.

گفته شد يا امير المؤمنين پس چگونه بينند و زنده مانند، چگونه ميخورند و مينوشند با اينكه خورشيد بر آنها نتابد؟ فرمود: آنها از نور خدا پرتو گيرند كه تابنده‌تر از نور خورشيد است، ندانند كه خدا خورشيدى آفريده و نه ماهى و نه اختران و نه كواكبى و جز خدا را نشناسند، گفته شد: يا امير المؤمنين ابليس چه ارتباطى با آنها دارد؟ فرمود: ابليس را نشناسند و نامش را نشنيدند، و جز خداى يگانه و بى‌شريك نشناسند، هيچ كدام هرگز خطاء و گناهى نورزند، بيمار نشوند پير نشوند، نميرند تا روز رستاخيز، خدا را بپرستند و سست نشوند، شب و روز در برابر آنها يكسانست.

و فرمود: راستى خدا پس از هفت هزار سال از گذران پرى و نسناس دوست داشت خلقى آفريند، و چون آفرينش خدا بر اين شد كه آدم را آفريند براى تدبير و تقدير پديدشى در آسمانها و زمين پرده‌هاى آسمان را بالا زد و سپس بفرشته‌ها فرمود:

آفريده‌هاى پرى و نسناس مرا در زمين بنگريد كه آيا كردار و فرمانبريشان را برايم مى‌پسنديد؟

و آنها سركشيدند و كردار آنان را از گناهان و خون ريزى و تباهى در زمين بناحق ديدند و آن را بزرگ شمردند و براى خدا خشم گرفتند و بر اهل زمين افسوس خوردند و خشم خود را مهار نكردند و گفتند: پروردگارا تو عزيزى جبارى قاهر و


صفحه 248

بزرگوارى و اينان همه آفريده ناتوان و زبون تواند همه در زمين تو و زير دست تو ميچرخند و روزى تو را ميخورند، و از عافيت تو بهره برند و با اين همه نافرمانى تو كنند با اين گناهان بزرگ و تو خشم نكنى و انتقام آنچه از آنها بينى و شنوى براى خود نكشى اين بر ما ناگوار است، و در خور تو نيست.

فرمود: و چون خدا گفتار فرشته‌ها را شنيد فرمود: من در زمين جايگزين گذارم تا حجت من باشد بر آفريده‌هايم در زمين من، فرشته‌ها گفتند: منزهى تو پروردگار ما آيا مى‌گذارى در آن كسى كه فساد انگيزد و خونريزد با اينكه ما تسبيح گوئيم بسپاست، و تقديس كنيم برايت؟

خدا تعالى فرمود: اى فرشته‌هايم راستش ميدانم من آنچه را شما ندانيد، من بدست خود آفريده‌اى بيافرينم، و از نژادش پيغمبران و رسولان و بنده‌هاى خوب و امامان رهبر بيافرينم، و آنان را بر خلقم خليفه نمايم در زمينم تا از نافرمانيم آنها را باز دارند، و از عذابم آنان را بترسانند، و بفرمانبريم رهنمايند، و آنها را براهم بكشانند.

آنان را حجت خود كنم براى اتمام عذر و بيم دادن، و ديوان را از زمينم برانم و آن را از لوث وجودشان پاك سازم و در هوا و گوشه‌هاى زمين و در بيابانها جايشان دهم، پس آفريده‌هايم آنان را نبينند، و شخصشان را ننگرند و همنشين و آميخته با آنها نباشند، هم‌خور و هم‌نوش آنها نگردند و دور كنم نژاد سركشان پرى نافرمان را از نژاد آفريده و خلق خودم و برگزيده‌ام و در كنار خلق من نباشند، و ميان پريان و خلقم پرده كشم، و خلقم شخص پرى را بچشم نياورند، و با آنها همنشين نشوند و هم نوش نگردند، و يورش چون آنها نكنند، و هر كه از نژاد خلقم كه او را بزرگ داشتم و برگزيدم براى نهان خود، مرا نافرمانى كند، آنان را بجايگاه نافرمانان برم، و بآبگاه آنها درآرم و باكى ندارم.

فرشته‌ها گفتند: ما را دانشى نيست جز آنچه تو بما آموختى زيرا تو عزيز و حكيمى، و بفرشته‌ها فرمود: راستش من آفريننده‌ام آدمى را از گلى خشكيده‌


صفحه 249

كه از خره‌اى سالخورده است، و چون او را ساختم و از روح خود در او دميدم همه براى او پيشانى بر خاك نهيد.

فرمود: اين از خدا حجتى بود كه پيش داشت براى فرشته‌ها پيش از آنكه او را بيافريند و نيست كه خدا دگرگون سازد آنچه را بر پا دارد مگر پس از اتمام حجت و بيم دادن، و خدا يك فرشته را فرمان داد تا با دست راستش مشتى بر گرفت و آن را در كفش ساخته و خشك كرد و خدا عز و جل فرمود: از تو بيافرينم! ايضاح: «فمرحوا» يعنى شرارت كردند و بزرگى فروختند، و اگر به جيم باشد بمعنى تباهى و پريشانى است «و لا يلبسهم الليل» بسا منظور اينست كه در شب نياز بپوشش ندارند و در روز پرده و پوشش نخواهند يا اينكه خورشيد بر آنها نتابد نه شب دارند و نه روز، و از اين خبر برآيد كه جابلقا و جابرسا از اين جهان بدرند و پشت آسمان چهارم بلكه هفتمند بنا بر مشهور و اهلشان صنفى از فرشته‌ها يا مانند آنهايند، راوندى خبر را مختصر كرده، و تمام آن بسند ديگرى در مجلد پنجم گذشت.

6- در بصائر بسند خود از امام ششم كه روايت را به امام حسن7رسانيده روايت كرده كه فرمود: راستى براى خدا دو شهر است يكى در مشرق و ديگرى در مغرب، بر آنها دو بارو است از آهن و در هر شهرى هزار هزار در يك لنگه است از طلا، و در آن هفتاد هزار هزار زبان جدا جدا است، و من همه آن زبانها را ميدانم و آنچه را در آن دو شهر است، و در ميان آنها است، و حجتى براى آنها نيست جز من و برادرم حسين8(در ج 1 كافى ص 462 بسندش روايت شده).

و از همان بسند ديگر مانندش آمده.

7-: از همان بسندش از جابر گويد از امام پنجم پرسيدم از قول خدا عز و جل «و همچنين نموديم بابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را، 75- الانعام» گويد