ندارند، و در كار پرستش خداى سبحان هستند، و زبانشان بذكر و تعظيمش گويا است و بهم در آن پيشى گيرند از روزى كه خداشان آفريده، در آنهاى شب و روز از پرستش او سر بزرگى نكنند و خسته نشوند، اجناس آنها شماره ندارند، و نه مدت عمرشان، و نه كيفيت عباداتشان، و اينست تحقيق حقيقت ملكوتش جل جلاله چنانچه فرمود:
«نداند لشكرهاى پروردگارت را جز خود او».
[روايات]
1- در خصال بسندش از محمّد بن مسلم، گفت: شنيدم امام پنجم7ميفرمود: البته كه خدا عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت جهان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خدا عز و جل آدم أبو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد، نه بخدا از روزى كه بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده، و نه دوزخ از ارواح كفار و گنهكاران از آنگاه كه خدا عز و جلش آفريده شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه دانند، و بزرگ شمارند؟ آرى بخدا كه البته خلقى آفريند بىنر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگدارند، و بيافريند براشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر، آيا نيست كه خدا عز و جل ميفرمايد: «روزى كه بجاى زمين زمين ديگر آيد و بجاى آسمانها آسمانهاى ديگر، 48- ابراهيم) و خدا عز و جل فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازهاند، 15- ق).
عياشى از محمّد مانند آن را آورده.
2- در خصال (172) بسندش از امام ششم7كه فرمود: راستى براى خدا عز و جل 12000 عالم است كه هر كدام بزرگترند از هفت آسمان و هفت زمين،
و هيچ كدامشان نميدانند كه خدا عز و جل عالم ديگرى دارد، و من حجت بر همه آنها هستم[1].
در منتخب البصائر سعد بن عبد اللَّه مانند آن را آورده.
3- در توحيد (200) و در خصال (180) بسندش از جابر بن يزيد، گفت: از امام پنجم تفسير قول خدا عز و جل را پرسيدم «آيا درمانده شديم بآفرينش نخست بلكه آنان هر روز در پوششى از آفرينشى تازهاند، 15- ق) پاسخ فرمود: اى جابر تاويلش اينست كه چون خدا عز و جل اين خلق را پايان دهد و اين جهان را و اهل بهشت در بهشت جا كنند، و اهل دوزخ در دوزخ، خدا عز و جل جهانى جز اين جهان از نور بيافريند، و خلقى بىپدرى و بىمادرى، او را بپرستند و يگانه شناسند، و زمينى جز اين زمين براى آنها بيافريند كه روى آن باشند، و آسمانى جز اين آسمان كه بر آنها سايه كند، شايد تو پندارى كه خدا عز و جل همانا اين يك جهان را آفريده، يا اينكه خدا عز و جل آدمى جز شما نيافريده، آرى بخدا البته خدا تبارك و تعالى هزار هزار جهان و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفريده و تو دنبال اين همه جهان و اين همه آدميانى[2].
بيان قول خدا عز و جل «آيا درمانديم در آفرينش اول» مشهور اينست كه براى اثبات بعث است، و مقصود از آفرينش تازه همانست، طبرسى- ره- در (ج 9 ص 144) تفسيرش فرموده: يعنى آيا درمانديم هنگامى كه نخست آنها را آفريديم با اينكه هيچ نبودند پس چگونه درمانيم از بعث و بازگرداندن آنها، بلكه آنها در اشتباه و گمراهيند از بازگرداندن آفرينش تازه.
[1]دلالت دارد كه در فضا منظومههاى شمسى بسياريست و خلق خردمند و مكلفى دارند گرچه دسترسى بهم ندارند و ارتباطى با ديگران براى آنها فراهم نيست ولى با امام بوجود كلى او مربوط هستند( شرح مترجم)،
[2]دلالت دارد كه يك مليون منظومه شمسى در فضا بوجود آمده و در همه آدميانى زنده و برازنده بوده و هستند، و منظومه شمسى جهان ما بدنبال همه آنها بوده( شرح مترجم)
و صوفيه آن را بتجدد نمونهها در يك شخص تاويل كردند، و مخالف خردمندان و دينداران ديگر بدان معتقد شدند و شايد تاويل وارد در خبر از بطون آيه است، و جمع ميان آن و آنچه پيش گذشت ممكن است باينكه مقصود از اولى جنس عالمها باشد و مقصود از اين خبر نوع عالمها، و بهر حال اين اخبار دلالت دارند بحدوث عالم نه بقدم آن چنانچه برخى معتقدان بدان گفتهاند، زيرا زمان هر چه هم بيش شماره شود تا متناهى نشود.
4- در تفسير على بن ابراهيم (715) بسندش از ابن عباس در تفسير قول خدا (رب العالمين) گفته: راستى خدا عز و جل سيصد و ده و چند جهان پشت قاف آفريده و پشت هفت دريا كه هرگز يك چشم بهمزدن نافرمانى خدا نكردهاند: و آدم و فرزندانش را نشناختهاند، جهان هر كدامش از سيصد و سيزده برابر آدم است و آنچه فرزند آورده، و اينست قول او «جز اينكه بخواهد خدا پروردگار عالميان» 5- در قصص راوندى بسندش از امام پنجم، فرمود: پرسيده شد امير المؤمنين7كه آيا در زمين پيش از آدم و فرزندانش آفريده از آفريدههاى خدا بودهاند كه خدا را بپرستند؟ پاسخ فرمود: آرى البته در آسمانها و زمين خلقى بودند كه خدا را تقديس ميكردند و تسبيح ميگفتند، و بزرگ ميداشتند در شب و روز بىسستى و كاستى، چون كه خدا عز و جل چون زمينها را آفريد پيش از آسمانها بود، سپس فرشتههاى روحانى بالدار آفريد كه هرجا خدا ميخواست پرواز ميكردند، و آنها را ميان طبقههاى آسمان جا داد و شبانه روز او را تقديس ميكردند، و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل را از ميان آنها برگزيد.
سپس خدا عز و جل در زمين پريان روحانى بالدار آفريد كه پائينتر از فرشتهها بودند، و آنها را نگهداشت كه در پرش و جز آن بفرشتهها نرسند و آنها را ميان طبقههاى هفت زمين جا داد و بالاى آن و خدا را شبانه روز تقديس ميكردند و سست نميشدند، سپس آفريدههائى پائينتر از آنها آفريد با تن و جان و بىبال و پر ميخوردند و مينوشيدند «نسناس» مانند خلق آنان هستند، آدمى نيستند، آنها
را ميانه زمين و پشت زمين جا داد با پريان خدا را شبانه روز تقديس ميكردند و سست نمىشدند.
گفت: پريان بآسمانها پرواز ميكردند و بفرشتهها برميخوردند و بآنها درود ميگفتند و از آنها ديدن ميكردند و با آنها مىآسودند و از آنها مىآموختند (الخبر) سپس گروهى از پريان و نسناس كه خدا آفريد و در ميانههاى زمين با فرشتهها جا داد از فرمان خدا سرپيچى كردند، و هرزگى كردند و بناحق ستم كردند، و بيكديگر در سركشى بر خدا بالا دستى نمودند، تا آنجا كه خون هم را ريختند، و تباهى بار آوردند و پروردگارى خدا تعالى را منكر شدند، فرمود: گروه فرمانبران از پريان بكارهاى خدا پسند و فرمانبردارى او ايستادگى كردند و از دو گروه پرى و نسناس كه از فرمان خدا سركشى كردند جدا شدند.
فرمود: خدا بال پريانى كه از فرمان خدا سركشى كردند و تمرد نمودند فرو ريخت و نتوانستند بآسمان بپرند و بديدار فرشتهها برسند چون گناه و نافرمانى كردند فرمود:
گروه فرمانبر خدا از پريها شب و روز مانند پيش بآسمان پرواز ميكردند و ابليس كه (حارث) نام داشت بفرشتهها وانمود ميكرد كه از گروه فرمانبر است سپس خدا خلقى آفريد نه فرشته بودند، نه پرى، نه نسناس، مانند خزندهها در زمين مىلوليدند ميخوردند و مىنوشيدند چون چهارپايان از چراگاه زمين همه نر بودند و ماده نداشتند خدا خواهش زنان و دوستى فرزندان، و آز، و آرزوى دراز، و كام زندگى در آنها ننهاده بود، نه شب به آنها تيره بود و نه روز آنها را فرا ميگرفت، نه بهيمه بودند و نه خزنده، برگ درختها جامهشان بود و از چشمههاى جوشان و نهرهاى بزرگ مينوشيدند.
سپس خدا خواست آنها را دو گروه سازد و گروهى را پشت آفتاب زدن و دريا انداخت و برايشان شهرى ساخت بنام (جابرسا) كه 12 هزار فرسخ در 12 هزار فرسخ وسعت داشت و با روئى آهنين بر آن نهاد از زمين تا آسمان و سپس آنها را در آن جا داد، و گروه ديگر را پشت آفتاب غروب و آنور دريا افكند و شهرى برايشان
ساخت بنام (جابلقا) 12 هزار فرسخ در 12 هزار فرسخ با باروئى آهنين تا آسمان و آنها را در آن جا داد، اهل (جابرسا) جاى اهل (جابلقا) را نميدانند و آنها هم جاى جابرسائيان را نميدانند، و اهل ميانه زمين از پرى و نسناس هم هيچ كدام را نمىشناسند.
و خورشيد بر اهل ميانههاى زمين از پرى و نسناس مىتابد و از حرارت و روشنى آن سود برند، سپس در چشمه گل آلودى غروب كند و اهل جابلقا از آن بيخبرند و هم اهل جابرسا چون طلوع كند، زيرا آن از پس جابرسا برآيد و از پس جابلقا غروب كند.
گفته شد يا امير المؤمنين پس چگونه بينند و زنده مانند، چگونه ميخورند و مينوشند با اينكه خورشيد بر آنها نتابد؟ فرمود: آنها از نور خدا پرتو گيرند كه تابندهتر از نور خورشيد است، ندانند كه خدا خورشيدى آفريده و نه ماهى و نه اختران و نه كواكبى و جز خدا را نشناسند، گفته شد: يا امير المؤمنين ابليس چه ارتباطى با آنها دارد؟ فرمود: ابليس را نشناسند و نامش را نشنيدند، و جز خداى يگانه و بىشريك نشناسند، هيچ كدام هرگز خطاء و گناهى نورزند، بيمار نشوند پير نشوند، نميرند تا روز رستاخيز، خدا را بپرستند و سست نشوند، شب و روز در برابر آنها يكسانست.
و فرمود: راستى خدا پس از هفت هزار سال از گذران پرى و نسناس دوست داشت خلقى آفريند، و چون آفرينش خدا بر اين شد كه آدم را آفريند براى تدبير و تقدير پديدشى در آسمانها و زمين پردههاى آسمان را بالا زد و سپس بفرشتهها فرمود:
آفريدههاى پرى و نسناس مرا در زمين بنگريد كه آيا كردار و فرمانبريشان را برايم مىپسنديد؟
و آنها سركشيدند و كردار آنان را از گناهان و خون ريزى و تباهى در زمين بناحق ديدند و آن را بزرگ شمردند و براى خدا خشم گرفتند و بر اهل زمين افسوس خوردند و خشم خود را مهار نكردند و گفتند: پروردگارا تو عزيزى جبارى قاهر و
بزرگوارى و اينان همه آفريده ناتوان و زبون تواند همه در زمين تو و زير دست تو ميچرخند و روزى تو را ميخورند، و از عافيت تو بهره برند و با اين همه نافرمانى تو كنند با اين گناهان بزرگ و تو خشم نكنى و انتقام آنچه از آنها بينى و شنوى براى خود نكشى اين بر ما ناگوار است، و در خور تو نيست.
فرمود: و چون خدا گفتار فرشتهها را شنيد فرمود: من در زمين جايگزين گذارم تا حجت من باشد بر آفريدههايم در زمين من، فرشتهها گفتند: منزهى تو پروردگار ما آيا مىگذارى در آن كسى كه فساد انگيزد و خونريزد با اينكه ما تسبيح گوئيم بسپاست، و تقديس كنيم برايت؟
خدا تعالى فرمود: اى فرشتههايم راستش ميدانم من آنچه را شما ندانيد، من بدست خود آفريدهاى بيافرينم، و از نژادش پيغمبران و رسولان و بندههاى خوب و امامان رهبر بيافرينم، و آنان را بر خلقم خليفه نمايم در زمينم تا از نافرمانيم آنها را باز دارند، و از عذابم آنان را بترسانند، و بفرمانبريم رهنمايند، و آنها را براهم بكشانند.
آنان را حجت خود كنم براى اتمام عذر و بيم دادن، و ديوان را از زمينم برانم و آن را از لوث وجودشان پاك سازم و در هوا و گوشههاى زمين و در بيابانها جايشان دهم، پس آفريدههايم آنان را نبينند، و شخصشان را ننگرند و همنشين و آميخته با آنها نباشند، همخور و همنوش آنها نگردند و دور كنم نژاد سركشان پرى نافرمان را از نژاد آفريده و خلق خودم و برگزيدهام و در كنار خلق من نباشند، و ميان پريان و خلقم پرده كشم، و خلقم شخص پرى را بچشم نياورند، و با آنها همنشين نشوند و هم نوش نگردند، و يورش چون آنها نكنند، و هر كه از نژاد خلقم كه او را بزرگ داشتم و برگزيدم براى نهان خود، مرا نافرمانى كند، آنان را بجايگاه نافرمانان برم، و بآبگاه آنها درآرم و باكى ندارم.
فرشتهها گفتند: ما را دانشى نيست جز آنچه تو بما آموختى زيرا تو عزيز و حكيمى، و بفرشتهها فرمود: راستش من آفرينندهام آدمى را از گلى خشكيده
كه از خرهاى سالخورده است، و چون او را ساختم و از روح خود در او دميدم همه براى او پيشانى بر خاك نهيد.
فرمود: اين از خدا حجتى بود كه پيش داشت براى فرشتهها پيش از آنكه او را بيافريند و نيست كه خدا دگرگون سازد آنچه را بر پا دارد مگر پس از اتمام حجت و بيم دادن، و خدا يك فرشته را فرمان داد تا با دست راستش مشتى بر گرفت و آن را در كفش ساخته و خشك كرد و خدا عز و جل فرمود: از تو بيافرينم! ايضاح: «فمرحوا» يعنى شرارت كردند و بزرگى فروختند، و اگر به جيم باشد بمعنى تباهى و پريشانى است «و لا يلبسهم الليل» بسا منظور اينست كه در شب نياز بپوشش ندارند و در روز پرده و پوشش نخواهند يا اينكه خورشيد بر آنها نتابد نه شب دارند و نه روز، و از اين خبر برآيد كه جابلقا و جابرسا از اين جهان بدرند و پشت آسمان چهارم بلكه هفتمند بنا بر مشهور و اهلشان صنفى از فرشتهها يا مانند آنهايند، راوندى خبر را مختصر كرده، و تمام آن بسند ديگرى در مجلد پنجم گذشت.
6- در بصائر بسند خود از امام ششم كه روايت را به امام حسن7رسانيده روايت كرده كه فرمود: راستى براى خدا دو شهر است يكى در مشرق و ديگرى در مغرب، بر آنها دو بارو است از آهن و در هر شهرى هزار هزار در يك لنگه است از طلا، و در آن هفتاد هزار هزار زبان جدا جدا است، و من همه آن زبانها را ميدانم و آنچه را در آن دو شهر است، و در ميان آنها است، و حجتى براى آنها نيست جز من و برادرم حسين8(در ج 1 كافى ص 462 بسندش روايت شده).
و از همان بسند ديگر مانندش آمده.
7-: از همان بسندش از جابر گويد از امام پنجم پرسيدم از قول خدا عز و جل «و همچنين نموديم بابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را، 75- الانعام» گويد
سرم بزير بود و امام دستش را بالا كرد و فرمود: سرت را بالا كن، سرم را بالا كردم و ديدم سقف شكافت تا ديدهام بنورى افتاد كه چشمم خيره شد، سپس فرمود: ابراهيم ملكوت آسمانها را چنين ديد، فرمود: سر فرو كن، فرو كردم سپس فرمود: سر برآور برآوردم و سقف برجا بود، گفت: سپس دستم را گرفت و برخاست و مرا از خانهاى كه در آن بوديم بدر آورد و بخانه ديگر برد و جامهاش را كند و جامه ديگر پوشيد.
سپس بمن فرمود: چشم خود را ببند و چشمم را بستم فرمود: چشمت را باز نكن و ساعتى گذشت و بمن فرمود ميدانى در كجائى؟ گفتم: نه قربانت! فرمود در آن تاريكى كه ذو القرنين پيمود گفتم قربانت اجازه ميدهى چشمم را باز كنم فرمود باز كن كه چيزى نخواهى ديد، چشم گشودم و بناگاه در يك تاريكى بودم كه جاى پاى خود را نميديدم، سپس اندكى رفت و ايستاد و فرمود: ميدانى كجائى؟
گفتم: نه، فرمود: بر سرچشمه زندگانى كه خضر از آن نوشيد.
و از آن عالم درآمديم و بعالم ديگر برآمديم، و در آن راه رفتيم و ساختمان و مساكن و اهل آن چون عالم ما بودند. و بعالم سومى درآمديم بهمان شكل، تا به پنج عالم گذر كرديم، فرمود: اين ملكوت زمين است كه ابراهيم نديده است و همان ملكوت آسمانها را ديده، ملكوت زمين دوازده عالم است هر كدام بشكلى است كه ديدى، هر امامى از ماها كه درگذرد در يكى از اين عالمها جاى گيرد تا پايان آنها كه امام قائم است در عالمى بماند كه ما در آن جا داريم.
گفت: سپس بمن فرمود: چشم ببند، بستم و دستم را گرفت و ناگاه در همان خانه بوديم كه از آن درآمديم، و آن جامهها را كند و جامهاى كه داشت پوشيد و بمجلس خود باز گشتيم، و گفتم: قربانت از روز چقدر گذشته؟ فرمود: سه ساعت.
بيان: ابراهيم آن را نديده يعنى همه را يا در هنگام مناظره با قومش آن را نديده و از آن پس ديده، و گويا در قرائت آنها (الارض) منصوب است و ملكوت بر آن اضافه نشده است.