بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 257

23- در خرائج بسندش از رسول خدا6كه فرمود: اى على راستى كه خدا حاضر كرد تو را با من در هفت جايگاه، و آنها را ياد كرد تا جايگاه دوم، فرمود: جبرئيل آمد و مرا بآسمان برد و بمن گفت: برادرت كجا است؟ گفتم:

او را بجاى خود نهادم، گفت: از خدا بخواه او را با تو بياورد، از خدا خواستم و ناگاه تو با من بودى، و براى من پرده بردارى شد از هفت آسمان و هفت زمين تا ساكنان و آبادكننده‌ها و جاى هر فرشته‌اى را در آسمانها ديدم، و نديدم چيزى از آنها جز كه تو هم ديدى.

24- گويم: برسى در «مشارق الانوار» روايت كرده از ثمالى از امام چهارم7، فرمود: راستى خدا آفريده محمّد و على و نژاد پاكشان را از نور عظمت خود و آنان را پيكره‌ها واداشته پيش از مخلوقات، سپس فرمود: تو گمان دارى خدا خلقى جز شما نيافريده، آرى بخدا البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده، و تو بخدا دنبال همه اين عالمهائى.

25- در كتاب واحدة روايت شده از امام صادق7كه خدا را دو شهر است يكى در مغرب و ديگرى در مشرق بآنها جابلقا و جابرسا گويند درازى هر كدام 12 هزار فرسخ است، در هر فرسخ درى است، در هر روز از هر در هفتاد هزار درون روند و مانند آن برون شوند و تا روز قيامت باز نگردند، نميدانند خدا آفريده آدم را و نه ابليس و نه خورشيد و نه ماه را آنان بخدا فرمانبرترند براى ما از شماها براى ما ميوه آرند در غير فصل آن، گماشته‌اند بلعن بر فرعون و هامان و قارون.

26- از ابن عباس روايت شده كه امير المؤمنين7فرمود: راستى پشت قاف جهانيست كه جز من بدان نميرسد، و آن فراگير بهر آنچه هست كه در پس آنست و من مانند اين دنياى شما آن را ميدانم، و منم نگهبان و گواه بر آن، و اگر بخواهم همه دنيا و سراسر هفت آسمان و هفت زمين را در كمتر از يك چشم بهمزدن بگردم ميتوانم، براى اسم اعظمى كه نزد من است، و منم آيت عظمى، و معجز باهر.

27- و نيز روايت شده از امير المؤمنين7كه روزى فرمود: آه اگر براى‌


صفحه 258

آن دريافت‌كننده‌اى مييافتم، مردى كه بر گردنش كتابى آويخته بود برخاست و ببانگ بلند گفت: اى كه مدعى هستى آنچه را ندانى، و بخود بندى آنچه را نفهمى، من پرسنده‌ام جواب گو، گويد ياران على7برجستند تا او را بكشند، امير المؤمنين7فرمود: او را واگذاريد كه حجتهاى خدا بزور برپا نشوند، و براهين خدا بيهوده روشن نگردند، و رو كرد بدان مرد و فرمود: با همه زبانت بپرس كه من پاسخ گويم ان شاء اللَّه.

گفت ميان مشرق و مغرب چند است؟ فرمود باندازه مسافت هواء، گفت مسافت هواء چند است؟ فرمود چرخش فلك، گفت چرخش فلك چيست؟ فرمود: يك روز سير خورشيد، آن مرد گفت راست گفتى، پس قيامت كى باشد؟ فرمود: چون مرگ در رسد و عمر بگذرد، گفت: راست گفتى، عمر دنيا چند است؟ فرمود: گويند هفت هزار سال و اندازه ندارد.

گفت راست گفتى، مكه چونست از بكّه فرمود: مكه اطراف حرم است و بكه جاى خانه كعبه، گفت چرا مكه را مكّه نام نهادند، فرمود براى آنكه خدا زمين را از زير آن كشيد، گفت: چرا بكه ناميده شد؟ فرمود: چون گرياند ديده جباران و گنهكاران را.

گفت راست گفتى؟ خدا پيش از آفرينش عرش خود كجا بود؟ امير المؤمنين فرمود: منزه است خدائى كه حاملان عرشش با همه تقربى كه بكرسى او دارند كنه وصف او را درنيابند و نه فرشته‌هاى مقرب پرتوهاى جلالش، واى بر تو در باره او نگويند: براى چه، و نه چگونه، و نه كجا است، و نه از كى، و نه براى چه، و نه از كجا و نه، كجا.

آن مرد گفت: راست گفتى، تا چند عرش روى آب ماند پيش از آفرينش آسمان و زمين، فرمود ميتوانى بشمارى؟ گفت: آرى، فرمود: بگو اگر از دانه خردل همه فضاى ميان زمين و آسمان را پر كنند، سپس بتو ناتوان بگويند آن را دانه دانه از مشرق بمغرب ببرى، و عمرت دراز شود تا آن را ببرى و بشمارى آسانتر است از شماره‌


صفحه 259

آنچه عرش بر آب مانده پيش از آفرينش زمين و آسمان، و همانا من جزئى از يكدهم يكدهم آنچه عرش بر آب مانده پيش از آفرينش زمين و آسمان، برايت شرح دادم، جزئى از عشر عشير از يكجزء صد هزار جزء، و از خدا آمرزشخواهم كه اندك گفتم، گفت: آن مرد سرش را جنبانيد و گفت: گواهم كه خدا يكى است و جز او شايسته پرستش نيست و محمّد رسول خدا است.

28- در المحتضر بسندش گويد: امير المؤمنين در خطبه خود فرمود: از من بپرسيد كه هر پرسشى را از زير عرش باشد پاسخ گويم، اين را نگويد پس از من مگر نادانى دعوى دار، يا دروغگوئى ياوه‌باف، سپس مردى برخاست ... و دنبالش مانند آن را آورده.

29- برسى گفته: رازى در كتابش بنام مفاتيح الغيب گويد: رسول خدا6فرمود: شبى كه مرا بآسمان بردند در آسمان هفتم ميدانها ديدم مانند ميدانهاى شما در زمين، و ديدم فوجها از فرشته در پروازند و در برابر هم ايستى ندارند، بجبرئيل گفتم اينان كيانند؟ گفت: نميدانم، گفتم: از كجا آمده‌اند؟ گفت: ندانم گفتم:

كجا ميروند؟ گفت: ندانم، گفتم: از آنها بپرس، گفت: نميتوانم، ولى اى دوست خدا تو از آنها بپرس.

فرمود: بيكى از آنها برخوردم و گفتم: نامت چيست؟ گفت: كيكائيل گفتم از كجا آمدى؟ گفت: نميدانم، گفتم: كجا ميروى؟ گفت: نميدانم، گفتم:

چند راه طى كردى؟ گفت: نميدانم جز اينكه اى دوست خدا ميدانم خدا در هر هزار سال يك ستاره آفريند، و من در سير خود شش هزارش را ديدم كه خدا آفريد.

30- النجوم: گفته: محمّد بن على مؤلف كتاب «الأنبياء و الاوصياء» روايت كرده مردى نزد امام چهارم آمد و يارانش گرد او بودند امام باو فرمود: از كجائى؟

گفت: منجم و قيافه‌شناس و عراف هستم امام بدو نگريست و فرمود: مردى بتو نشان دهم كه از روزى كه تو بر ما وارد شدى او در چهار هزار عالم گذر كرده؟


صفحه 260

گفت: او كيست؟ فرمود: اما آن مرد را بتو نشان ندهم ولى اگر خواهى بتو گزارش دهم كه چه خوردى و چه در خانه‌ات ذخيره كردى؟ گفت: بمن آگاهى ده.

گفت: امروز خوراك تو حيس بود (و آن خرمائيست كه هسته‌اش را درآورند و با كشك بكوبند و با روغن مخلوط كنند و دست‌مال كنند تا چون تريد شود) و اما در خانه تو بيست اشرفى طلا است كه سه تاش تمام وزنست، آن مرد گفت: من گواهم كه تو حجت عظمى، مثل اعلى و كلمه تقوا هستى، امام فرمود: تو هم يك صديقى كه خدا دلت را با ايمان آزموده (و برجا داشته).

31- من گويم: در يكى از كتب قدماى اصحاب در نوادر معجزات ديده‌ام بسند خود از صدوق كه آن را به سلمان رسانيده گفته: بهمراه امير المؤمنين7بوديم و گفتگو در معجزه‌هاى پيغمبران مينموديم من بآن حضرت گفتم: اى آقايم دوست دارم ناقه ثمود و چيزى از معجزه‌هاى خود را بمن بنمائى، فرمود: بسيار خوب، بر جست درون منزلش رفت و سوار بر اسب تيره‌اى برون آمد، قباى سپيدى بر تن و كلاه سپيدى بر سر داشت و بقنبر فرياد كرد آن اسب پيشانى سفيد و تيره رنگ را بدر آور و بمن فرمود: اى ابا عبد اللَّه سوار شو من سوارش شدم و بناگاه دو پر داشت كه بپهلويش چسبيده بودند، باو بانگ زد و او بهواء برآويخت و من آواز پر فرشته‌ها را در زير عرش شنيدم، و بر كناره درياى پر كولاك و طوفانى بر آمديم و امام نگاهى تند بدان انداخت و دريا آرام شد.

گفتم: اى آقايم از نگاهت دريا از جوشش خود ايستاد و آرام شد، فرمود:

اى سلمان همانم بس كه بدو فرمانى دهم، سپس دستم را گرفت و روى آب براه افتاد و اسبها بدنبال ما مى‌آمدند و مهار كشى نداشتند، بخدا نه پاى ما تر شد و نه سم اسبها، از آن دريا گذشتيم و بجزيره پر درخت پر ميوه و پر پرنده و پر از جوى آب رسيديم و ناگاه بدرختى تنومند و بى‌ميوه و پر از گل برخورديم.

امام با عصائى كه بدست داشت آن را جنبانيد و شكاف برداشت و از آن ماده شترى بطول 80 ذراع و پهناى 40 ذراع بدر آمد و كره‌اى در دنبالش بود، بمن فرمود


صفحه 261

نزديكش برو و از شيرش بنوش، نزديك شدم و نوشيدم تا سير شدم از عسل خوشمزه‌تر و از كره نرم‌تر بود، و مرا بس شد، فرمود: اين خوبست گفتم: خوب آقايم، فرمود ميخواهى به از آن را بتو نمايم؟ گفتم: آرى اى آقايم، فرمود: اى سلمان: فرياد كن يا حسناء بدر آى، من فرياد كردم و ماده شترى با 120 ذراع درازا و 60 ذراع پهنا از ياقوت احمر بدر آمد و مهارى از ياقوت زر داشت، و پهلوى راستش از طلا بود و پهلوى چپش از نقره، و پستانش از در خوشاب.

فرمود: اى سلمان از شيرش بنوش، گفت: پستانش را در دهن گرفتم و عسلى زلال و پاك از او بدر آمد گفتم: آقايم اين از كيست؟ فرمود: از تو و همه شيعيان ديگر از دوستانم، سپس باو فرمود: برگرد و فورا برگشت و مرا در آن جزيره گردانيد تا بدرخت بزرگى رسانيد كه در پاى آن خوانى بزرگ گسترده بود و بر آن خوراكى بود كه بوى مشك ميداد، ناگاه پرنده بشكل يك كركس بزرگ جست و بآن حضرت درود گفت و بجاى خود برگشت.

گفتم: اى آقايم اين خوان چيست! فرمود خوانى است كه براى شيعيان و دوستانم تا روز قيامت گسترده است، گفتم: اين پرنده چيست؟ فرمود: فرشته‌اى كه بر آن گماشته شده، گفتم: تنها است؟ فرمود خضر7هر روز بر او گذر كند.

سپس دستم را گرفت و بدرياى ديگر برد و از آن گذشتيم و بجزيره بزرگى رسيديم كه كاخى داشت يك خشت از طلا و يكى از نقره سپيد و كنگره‌هايش از عقيق زرد بود و بر هر ركن كاخ هفتاد صنف فرشته بود و امام بر آن ركن نشست، و فرشته‌ها مى‌آمدند و باو درود ميگفتند، سپس اجازه داد به جاهاى خود باز گشتند.

سلمان گفت: سپس آن حضرت بكاخ در آمد و در آن درختها و جويها و پرنده‌ها و گياههاى رنگارنگ بود، امام رفت تا بپايانش رسيد و بر سر درياچه‌اى ميان بستان ايستاد، بر پشت بام رفت و بر آن تختها از طلاى سرخ بود، بر آن نشست‌


صفحه 262

و سر كشيديم و درياى سياه پر موج درهم بود موجهايش چون كوههاى بلند بودند و نگاهى تند بدان انداخت و دريا بنگاه او از جوشش افتاد، فرمود: بس باشد كه باو فرمانى دهم، سلمان ميدانى اين چه دريائيست؟ گفتم: نه، اى آقايم، فرمود: اين دريائيست كه فرعون و قومش در آن غرق شدند، راستى كه شهرى بر پر جبرئيل بر داشته شد و باين دريا افكنده شد، و فرو رفت و تا قيامت بتك آن نرسد، گفتم: اى آقايم، دو فرسخ راه رفتيم؟ فرمود: 50 هزار فرسخ راه رفتى و 20 بار گرد جهان چرخيدى.

گفتم: اى آقايم اين چگونه است؟ فرمود: اى سلمان ذو القرنين در شرق و غرب جهان گرديد و بسد يأجوج و مأجوج رسيد آيا بر من كه برادر سيد المرسلين و امين رب العالمين هستم و حجت خدايم بر همه خلق اين امر متعذر است؟ آيا نخواندى قرآن را آنجا كه فرمايد «داناى غيب است و بر غيب خود كسى را آگاه نسازد جز آنكه برسالت خود پسندد، 26- 27 الجن».

گفتم: چرا اى آقايم؟ پس فرمود: اى سلمان منم پسنديده رسولى كه او را بر غيب خود گمارد، منم ربانى، منم كه خدا سختيها را بر من آسان كرده و دور را براى من نورديده، سلمان گفت يك فرياد زنى كه از آسمان فرياد كرد و ما آواز او را ميشنيديم و خودش را نميديدم ميگفت: راست گفتى، راست گفتى توئى راست گوى باور شده، سپس برجست و بر اسب نشست و من با او سوار شدم و بر او بانگ زد و بهوا آويخت و بزمين كوفه باز شديم و سه ساعت از شب نگذشته بود، و فرمود: اى سلمان، واى، پس واى بر كسى كه چنانچه بايد، ما را نشناسد و منكر ولايت ما باشد.

اى سلمان سليمان بن داود برتر است يا محمّد6؟ گفتم بلكه محمّد6فرمود: اى سلمان اين آصف بن برخيا بود كه در يك چشم بهمزدن تخت بلقيس را از يمن به بيت المقدس آورد و علم كتاب داشت، و من نتوانم آن را بكنم با اينكه علم 124000 كتاب نزد من است كه پنجاه صحيفه آن بر شيث بن آدم نازل شده، و سى‌


صفحه 263

صحيفه بر ادريس، و بيست صحيفه بر ابراهيم، و تورات و انجيل و زبور؟ گفتم راست گفتى اى آقايم، امام7فرمود: اى سلمان بدان كه شاكّ در امور ما و علوم ما چون مردّد در شناخت ما است و حقوق ما، با اينكه خدا در كتابش ولايت ما را واجب كرده، و بيان كرده در آن آنچه را بايد بكار بست و آن مشروح نيست.

من گويم: اين خبر پر غريب و ناشناس است و من بدان اعتماد ندارم چون از اصل معتبرى نيست گرچه بصدوق نسبت داده شده.

32- در بصائر بسندش از ابان بن تغلب، گفت: نزد امام ششم7بودم كه مردى از دانشمندان يمن نزد او آمد و امام7باو فرمود: اى يمانى ميان شما دانشمندانى هستند؟ گفت: آرى، فرمود: دانش آنها تا كجاها ميرسد؟ گفت:

در مسير يك شب دو ماه ميرود، و از پرنده‌ها فال ميگيرد و پى زنى ميكند، باو فرمود دانشمند مدينه داناتر است از دانشمندان شما، گفت دانش او تا كجا ميرسد؟ فرمود در يك بامداد يك سال راه ميرود، مانند خورشيد كه فرمان دارد، و امروزه بيش از آن فرمان ندارد، ولى چون فرمان يابد، درنوردد دوازده خورشيد، دوازده ماه، دوازده مشرق، و دوازده مغرب، و دوازده بيابان، و دوازده دريا، و دوازده جهان را، گفت: در دست يمانى چيزى نماند، و ندانست چه گويد، امام7سخن را باز داشت.

بيان: شايد مقصود يمانى از مسير دو ماه اينست كه در يك شب تا مسافت دو ماه در شهرها و اهل آنها بحسب نجوم قضاوت ميكند و مؤيد آنست كه در احتجاج چنين است «عالمشان فال پرنده زند و پى زند، در يك ساعت باندازه سير يك سوار تندرو» و بسا منظور از پى زدن حكم باوضاع اختران و حركات آنها است و بفال پرنده آنچه ميان عرب معمول بوده كه بحركات پرنده‌ها و آوازشان پيش بينى ميكردند.

33- در بصائر بسندش از عبد اللَّه بن سنان گفت: پرسشى كردم از امام ششم7فرمود من حوضى دارم ميان بصرى (شهرى بوده در مرز شام) تا به صنعاء (پايتخت يمن)


صفحه 264

ميخواهى آن را ببينى؟ گفتم: آرى، قربانت گفت: دستم را گرفت و از مدينه بدر آورد تا پشت مدينه، سپس پا بر زمين زد، و من نگاه كردم نهرى روان بود كه دو كناره‌اش ديده نميشد جز همان جا كه ايستاده بودم كه مانند يك جزيره بود و من و آن حضرت بر پا بوديم، بيكسوى نهر نگريستم آبى بود از يخ سفيدتر، و از سوى ديگر شيرى از يخ سفيدتر، و در ميانه مى‌بود بهتر از ياقوت، و من چيز زيباتر از اين مى كه ميان آب و شير بود نديده بودم.

گفتم: قربانت، اين نهر از كجا برآيد، و مجرايش چيست؟ فرمود: همان نهرها است كه خدا در قرآن ياد كرده، نهرهاى بهشت، چشمه‌اى از آب، چشمه‌اى شير و چشمه‌اى از مى كه اين نهرها از آنها روانند، در كناره‌اش درختها ديدم و بر آنها حوريانى آويخته بودند، و بر سرشان مويها بود كه بهتر از آنها نديده بودم، و بدستشان جامها كه بهتر از آنها نديده بودم، از جامهاى دنيا نبودند، بيكى از آنها نزديك شد و فرمود او را بنوشاند، ديدم سرازير شد بر جوى تا آب گيرد و درخت هم با او سرازير شد، و آب برگرفت، و درخت هم با او بلند شد، آن جام را بوى داد و آن را بدست من داد و نوشيدم، و نوشابه‌اى نديدم روانتر و خوشمزه‌تر از آن، بوى مشك داشت.

در جام نگاه كردم سه رنگ نوشابه داشت، باو گفتم: قربانت چنين روزى هرگز نديدم، و نميدانستم كار چنين است، فرمود: اين كمترين چيزيست كه خدا براى شيعيان ما آماده كرده است، چون مؤمن بميرد جانش بدين نهر گرايد، و در بستانهاى بهشت بچرد، و از نوشابه‌اش بنوشد و چون دشمن ما بميرد جانش به وادى «برهوت» گرايد و در عذاب آن بماند، و زقومش بخورد او دهند و از آب جوشانش بكام او ريزند، از اين وادى بخدا پناه بريد.

34- و از همان بسندش از امام پنجم7فرمود: اما ذو القرنين را مخير كردند ميان دو ابر و او ابر آرام را برگزيد و ابر سركش براى امام زمان شما ذخيره شد گفت: گفتم: ابر سركش چيست؟ فرمود ابرى كه رعد و صاعقه و يا برق‌