45- و از ابن عباس در قول خدا تعالى «و زمين را براى انام نهاد، 11- الرحمن» فرمود: انام هزار امتند، ششصد در دريا و چهار صد در بيابان.
گويم: اخبار بسيارى از اين باب در جلد هفتم آوردم در باب اينكه آنها حجت بر همه عوالم و همه مخلوقاتند.
46- كفعمى و برسى در فضيلت دعاء معروف بجوشن كبير بسند خود از امام هفتم از پدرانش7روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: جبرئيلش گفت:
بدان كه تو را براستى به پيغمبرى فرستاده در پس مغرب زمينى است درخشان و در آن خلقى است از آفريدههاى خدا كه او را بپرستند و نافرمانى نكنند، و البته گوشت چهرهشان از گريه آب شده، خدا بآنها وحى كرد چرا گريه كنيد با اينكه يك چشم بهمزدن نافرمانى من نكرديد، گفتند: ميترسيم خدا بر ما خشم كند و ما را بدوزخ عذاب كند.
گفت على7: يا رسول اللَّه در آنجا ابليس يا يك آدميزاده نيست، فرمود:
بدان كه مرا براستى به پيغمبرى فرستاده نميدانند كه خدا آدم و ابليس را آفريده و شمار آنها را جز خدا نميداند، خورشيد در بلاد آنها چهل روز سير كند نخورند و نياشامند.[1]
(دنبالهايست) [در باره عالم مثال]
بدان كه اخبار اين باب غريب هستند و برخى سند معتبر ندارند چون روايات برسى و جامع الاخبار و كتاب قديم، و برخى از اصول قدماء است، و مطالب آنها از قدرت خدا دور نيست[2]، و «جابلقا» و «جابرسا» را اهل لغت بوجه ديگرى
[1]برخى دانشمندان عصر اين زمين را تطبيق به( فلكان) نمودند كه اخيراً كشف شده چون نزديكترين كواكب است بخورشيد و 2 روز يك بار دور آن ميچرخد و يك سال خورشيدى چهل روز آنست ولى درست نيست زيرا روايت يك روز آن را چهل روز خورشيد دانسته و بعلاوه گرماى آن بحديست كه موجود زنده تاب آن را ندارد مگر خلقش فرشته باشند كه فرمود خوردن و نوشيدن ندارند.( خلاصه ترجمه ص 349)
[2]از مجموع اين اخبار از با اعتبار و بىاعتبار چند مطلب استفاده مىشود.
1- آفريده مادى و مكلف خدا منحصر بآدم نبوده و آدميان بسيارى مانند او آفريده شدند و باز هم ميشوند.
2- جز منظومه شمسى ما خورشيد و ماهها و زمينش منظومههاى ديگرى مانند آن وجود دارد و در آنها هم مخلوقات زنده و خدا پرست وجود دارند و اظهار اين حقيقت يكى از كرامات مذهب شيعه و دليل عصمت ائمه هدى است كه در آن دوره تاريك بيان شده و در گنجينه اخبار شيعه مانده تا آنكه اكتشافات علمى امروزه آن را تأييد كرده و بر حق دانسته.
3- در پس اين جهان ماده عوالم معنوى ديگريست كه حواس ما و دانش ما بدان رسا نيست و آن عوالم بدين عالم محيطند و در باطن آنند، و در آنند و جز آنند و ديده اولياء و ائمه هدى ميتواند آنها را مشاهده كند و اين عوالم اشرف و الطف از عالم مادهاند گرچه داراى اندازه و برخى عوارض جسمى هستند، و نحوهاى از عالم مثال بحساب آيند ولى نه بآن معنا كه شارح مقاصد گفته و مؤلف باو خرده گرفته( خلاصه ترجمه پاورقى ص 350- 351).
تفسير كردند.
فيروزآبادى گفته: جابلص- بفتح باء و لام يا سكون آن شهريست در مغرب و از پس آن آدمى نيست، و جابلق شهرى است در مشرق (ج 2 قاموس ص 297 و ج 3 ص 217) پايان (1).
و گفته شده كه در هر دو يا يكيشان ياران قائم7باشند، صوفيه و حكماء الهى بيشتر اين اخبار را بعالم مثال تفسير كردند.
شارح مقاصد گفته: برخى حكماء الهى بانسبت بقدماء گفته: ميان دو عالم محسوس و معقول يك عالم ميانه است بنام عالم نمونهها كه نه مجرد كامل است و نه مادى كامل و در آن براى هر چيزى از مجرد و جسم و عرض و حركت و سكون و وضع و هيئت و طعم و بو نمونهايست خوددار كه ماده و جا ندارد، و بكمك مظهرى چون آئينه و خيال و آب و هوا و مانند آنها محسوس گردد، و بسا كه از مظهرى جابجا شود، و بسا كه محو شود چنانچه آئينه يا خيال تباه شوند، يا برابرى و تخيل از ميان بروند.
و خلاصه آن جهانى است بسيار پهناور و نامتناهى و چون عالم حسى افلاك مثالى
آن هميشه در حركتند و عناصر و مواليدش اثر حركات افلاك و اشراقات عالم عقلى مناسب آنست، و اين همانست كه قدماء گفتند عالمى هست جز عالم حسى، اندازه دارد و نامتناهى است عجائب آن و شهرهايش فزون از شمار است.
و از آنها است جابلقا و جابرسا كه دو شهر بزرگند و هر كدام هزار در دارند و خلائق آنها شماره ندارند، و از اين عالم است آنجا كه فرشتههايند و جن و شياطين و غولها چون همه نمونهاند و يا نفوس ناطقه بىپيكر كه در آن نمونهها آشكارند، و بوسيله نمونههاى مثالى مجردات گوناگون جلوهگرند، زيبا و زشت لطيف يا زمخت، يا طور ديگر طبق آمادگى قابل و فاعل و معاد جسمانى را هم بر اين پايه نهادند، زيرا پيكر مثالى كه روح بدان تعلق گيرد چون بدن حسى است و حواس ظاهره و باطنه دارد، و خوشى و ناخوشى و دردهاى جسمى را دريابد، و صور معلقه نورانى دارد كه براى سعداء نعمتبارند و ظلمانى كه براى اشقياء عذاب آرند.
و همچنين است خوابها كه بينند و بسيارى از ادراكات ديگر، زيرا آنچه در خواب ديده شود يا در خيال آيد ببيدارى يا در مرض و ترس بديده آيد همه صورتهاى اندازهداريست كه در عالم حس نيستند و از عالم مثالند، و همچنين بسيارى از امور غريبه و خارق عادت، چنانچه حكايت شده يكى از اولياء اللَّه با اينكه در شهر خود بوده در ايام حج در مسجد الحرام ديده شده يا اينكه از ديوار و در بسته و روزنه بيرون آمده يا شخصى را و ميوهاى را از مسافت دور در اندك زمانى حاضر كرده و جز اينها.
و دليل يك دسته معتقدان باين عالم مكاشفه و آزمايش درست است و يك دسته ديگر گويند آنچه از اين صور جزئيه مشاهده مىشود نيست محض نيست و از عالم ماده هم نيست و از عالم عقل هم نيست چون اندازه دارد، و نقشى نيست در درون مغز چون نقش بزرگ در كوچك ممتنع است پس بايد اينها از عالم مثال باشند و چون دعوى بلند پايه است و شبههها ياوه چنانچه پيش گفتيم محققان از حكماء و متكلمين بدانها توجه نكردند (پايان)
و برخى از معلم اول در رد كسانى كه گفتند عالم جسمانى بيش از يكى است نقل كرده كه حكماء الهى چون هرمس، و انباذقلس، و فيثاغورس، و افلاطون و ديگر از افاضل قدماء گفتهاند: عوالم ديگر موجودند كه اندازه دارند جز اين عالم و جز نفس و عقل، در آنها امور شگفت آور و دور از نظر است، و در آنها است بلاد و عباد و جويها و درياها و درختها، و صورتهاى نمكين و زشت بينهايت، و اين جهان در اقليم هشتم است كه در آن جابلقا و جابرسا هستند، و آن اقليم شگفت خيزيست، و آن ميانه ترتيب عوالم است.
و آن عالم دو افق دارد، يكم كه لطيفتر است از فلك اقصى است كه ما در آنيم، و آن بحواس درك مىشود، و افق بالاترش كنار نفس ناطقه است و زمختتر است از آن، و طبقههاى چندى از انواع لطيف و زمخت و لذت بخش و بهجت زا و درد آور و نفرت آور بينهايت دارد، و بناچار تو را بر آن گذريست، و بسا كه برخى كاهنان و جادوگران، و دانشمندان روحانى آن را مشاهده كنند و مبادا آنها را منكر شوى.
ارسطو در «اثولوجيا» گفته: در پس اين جهان آسمانى است و زمينى و دريائى و حيوانى، و گياهى و مردمى، و آسمانى، و هر كه در اين عالم جسمانيست، و آنجا چيز زمينى نيست، و روحانيانى كه آنجا هستند مناسب آدميانيند كه در آنجايند و از هم نفرتى ندارند، و دشمنى ندارند، و بلكه وسيله همدگرند.
و صاحب فتوحات گفته: در همه خلق خدا عوالمى است كه شب و روز تسبيح خوانند و سستى ندارند، و خدا در ضمن عوالم خود عالمى آفريده همصورت ما، چون عارف آن را مشاهده كند خود را در آن بيند، و عبد اللَّه بن عباس در آنچه از او روايت شده بدان اشاره كرده كه گفته: اين خانه كعبه يكى از چهارده خانه است، و راستى كه در هر يك از هفت زمين خلقى است مانند ما تا اينكه چون من ابن عباسى هم دارند و اين روايت را اهل كشف باور دارند، و هر كدام از اين عوالم زنده است و گويا، و باقى نه فناء شود، و نه دگرگون گردد، و عارفان با ارواح خود در آنها درآيند نه
با پيكرهاى خود، بدن خود را در اين زمين دنيوى وانهند و مجرد شوند.
در آنها شهرهاى بىشماريست و برخى بنام شهرهاى نورند و جز عارفان برگزيده و پسنديده در آنها راه ندارند، و هر حديث و آيه كه بما رسيده و بعقل خود آن را از ظاهرش تأويل كنيم، در آن سر زمن بظاهر خود باشد، و هر جسدى در آن شكل روحانى گيرد فرشته باشد يا پرى و صورتى كه انسان در خواب بيند از اجساد آن عالم است (پايان) من گويم: چه اندازه اين مزخرفات بخرافات و خيالات واهى و اوهام فاسد مانند، و تصحيح آنچه گفتهاند موقوف بر اين عقيده زشت نيست، و بسط سخن در آن بدرازا كشد، آن اجساد مثاليه كه ما گفتيم از اين قبيل نباشند چنانچه تحقيق آن را در مجلد سوم شناختى، و اكثر اخبار اين باب را ممكن است بظاهر آن حمل كرد زيرا جز انبياء و اوصياء كسى از گرد همه عالم خبرى ندارد تا حكم به نبود آنها شود، و آنچه حكماء و روحانيون گفتهاند جز پندارى نيست، و خدا رهبر است بحق آشكار و روشن.
يك آگهى
بسا دليل آرند براى عالم مثال بآنچه شيخ بهائى- ره- روايت كرده در كتاب مفتاح الفلاح در تاويل دعاء تعقيب «اى كسى كه پديدار كنى نيكو را و بپوشانى زشت را» از امام صادق7كه فرمود هيچ مؤمنى نباشد جز آنكه نمونهاى در عرش دارد، چون بكار ركوع و سجود و مانند آن پردازد، در نمونه او منعكس شود، و فرشتههاى عرش ببينند و بر او رحمت فرستند و برايش آمرزشخواهند، و چون بنده گناهى ورزد خدا پرده بر نمونهاش كشد تا فرشتهها بر آن آگاه نشوند. اينست تاويل «يا من اظهر الجميل و ستر القبيح» (پايان).
من گويم: گرچه تاويلش با سخن آنها ممكن است، ولى دليل بر اثبات خصوصياتى كه آنها گفتند نيست و در همه چيز دلالت ندارد، و همين سخن است در باره وجود اشباح امير المؤمنين و حسنين، و ديدار پيغمبر6و آدم اشباح ائمه:را در
طرف راست عرش، نمونههاى آن بسيار است و سخن در همه يكى است، ما منكر بدن مثالى و تعلق روح بدان پس از مرگ نيستيم، بلكه آن را قبول داريم چون اخبار بسيارى و معتبرى و صريحى بر آن دلالت دارند؛ و دور نيست پيش از مرگ هم باشند و ارواح در حال خواب و احوال ضعف اجساد اصليه بدانها تعلق گيرند، و آنها را بعالم ملك و ملكوت ببرند.
و دور نميدانم كه ارواح قويه باجساد مثاليه بسيارى تعلق گيرند و در يك حال در همه تصرف كنند، و در يك آن نزد جميع محتضران حضور يابند و جز آنان ولى براهى كه با قواعد عقل و قوانين شرع منافات نداشته باشد، و اينجا گنجايش بسط سخن در باره آن ندارد، و برخى خردهاى كوتاه از درك حقائق خفيه بسا تاب پذيرش آن را ندارند، از اين رو آن را سر بسته نهاديم و سخن را كوتاه كرديم، و خدا توفيق ده است براى رسيدن به دقائق پيچيده و راز آنها[1].
[1]براى هر جسمى يك وجود شعاعى است كه مانند ارتجاجات صوتى در هوا و امواج سيال ديگر چون كهربا و امواج حامل صوت در راديو منتشر مىشود و تا هر جا پيش ميرود و بسا كه تا عرش هم ميرسد و دليل آن دوربينهاى عكاسى است كه از نزديك و دور عكس برميدارند و با وسائل فنى آن را ظاهر ميكنند و اين همان وجود شعاعى هر چيزيست و معلوم مىشود كه هر جسمى از اطراف خود پيوسته وجود شعاعى پخش ميكند و در همه هست و ارواح قويه ميتوانند بوجود شعاعى خود مانند جسم اصلى كار كنند و ببينند و بشنوند و اين حقيقت را حكماء سلف درك كردند و از آن به عالم مثال تعبير كردهاند و روايت شيخ بهائى هم همين معنا را افاده ميكند البته وجود شعاعى تا بوسيله فنى بصورت عكس معمولى در نيايد براى بشر با ديده عادى رؤيت نميشود ولى براى فرشتهها كه خود اجسام لطيفه هستند و از امواجيكه حامل وجود شعاعى هستند لطيفترند قابل درك و رؤيت ميباشند( شرح مترجم)
باب سوم در اينكه چرا دنيا را نام دنيا است و آخرت را نام آخرت است
[روايات]
1- در علل بسندش گويد: يك يهودى نزد على بن ابى طالب آمد و چند مسأله پرسيد، و در ضمن آنچه پرسيد اين بود كه چرا دنيا را دنيا ناميدند و آخرت را آخرت در پاسخ فرمود: براى آنكه دنيا از هر چيز نزديكتر است، و آخرت را آخرت ناميدند براى آنكه جزاء و ثواب در آنست (علل الشرائع ج 1 ص 3).
و از همان (ج 2 ص 156) در ضمن آنچه يزيد بن سلام از پيغمبر6پرسيد اين بود كه چرا دنيا را دنيا ناميدند؟ فرمود چون دنيا پست است و جلوتر از آخرت آفريده شده، و اگر با آخرت آفريده شده بود اهلش فانى نميشدند چنانچه اهل آخرت، گفت: بمن خبر ده چرا آخرت را آخرت ناميدند! فرمود: چون كه بدنبال است و پس از اين دنيا آيد و سالهايش وصفشدنى نيست! و روزهايش شماره ندارد و سكّانش نميرند (الخبر).
بيان: اينكه در خبر يكم فرمود چون نزديكتر از هر چيزيست يعنى نزديكتر بحسب مكان يا زمان يا مقصود اينست كه رذل و پست است بموجب خبر دوم؛ و اينكه فرمود چون جزاء در آنست بيان ملزوم علت است، چون جزاء پس از كردار است و كردار در دنيا است و جزاء پس از آنست و از اين رو پس از دنياست و آخرت ناميده شده خدا عز و جل فرمايد «ميگيرند كالاى اين نزديكتر را: 169 الاعراف» كه دنيا را ار دنو بمعنى نزديكى گرفته، باز فرموده «و البته بچشانيم بآنها از عذاب نزديكتر؛ 22- السجده» و خلاصه ادنى و دنيا بچند معنايند يكى كمتر در برابر بيشتر و بزرگتر و بار ديگر بمعنى ارذل و احقر در برابر اعلى و افضل و بار ديگر اقرب و نزديكتر در برابر دورتر، و بار ديگر بمعنى اولى است و برابر است با ديگرى، و در قرآن بهمه اين معانى آمده، جزرى در نهايه گفته دنيا نام اين زندگى است براى آنكه آخرت از آن دور است.
باب [چهارم] قلم و لوح محفوظ و كتاب مبين و امام مبين، و ام الكتاب
آيات:
1- هود: نيست جنبندهاى در زمين جز اينكه بر خدا است روزيش و ميداند قرارگاه و امانتگاهش را همه در كتاب مبين باشند (6- هود).
2- طه: گفت دانش آن نزد پروردگار من است در كتاب نه گم كند پروردگارم و نه فراموش كند (52- طه).
3- الحج: آيا ندانى كه بداند خدا آنچه در آسمانست و زمين راستى كه آن در كتابست راستى كه آن بر خدا آسانست (70).
4- النمل: نيست نهانى در آسمان و زمين جز كه در كتاب مبين است (آيه 75).
5- سبا پوشيده نيست از او اندازه ذرهاى در آسمانها و نه در زمين، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر جز كه در كتاب مبين است (آيه، 3).
6- فاطر: عمر نگذارد صاحب عمرى و نكاهد از عمرش جز در كتاب راستى كه آن بر خدا آسانست (آيه- 11).
7- يس: و هر چيزى را شمرديم در كتاب مبين (آيه- 12).
8- الزخرف: و راستى كه آن در ام الكتاب نزد ما بلند است و با حكمت (آيه- 4).
9- ق: و نزد ما كتابى است حفيظ (آيه- 4).
10- الطور: كتابى نگاشته در برگى باز شده (آيه 2- 3).
11 الحديد: نرسد هيچ گرفتارى در زمين و نه در خود شما جز كه در كتاب است پيش از آنكه آن را قطعى بسازيم راستى كه آن بر خدا آسانست، تا اندوه نخوريد بر آنچه از دست دادهايد و شاد نشويد بدان چه بدست شما آمده (آيه- 22)