است كه اشاره باشد به نفى قول كسانى كه قرآن را قديم دانستهاند. زيرا محكم و متشابه بر آيات قرآن بكار ميروند.
«و براى حروف در آفرينش خود معنائى نساخت» يعنى حروف مفرده را آفريد كه جز خود معنا ندارند و وضع براى معنائى جز خود نشدند» و ممكن است مقصود از معنا كه در حروف نيست صفت باشد[1]باين معنى كه نخست آفريد، داراى صفتى نبوده كه بدان موصوف باشد زيرا بمحض ابتكار آفريده شده و در آنجا چيزى جز ابداع و حروف نبوده تا معناى حروف يا صفت آنها باشد، و مقصود از نور هستى است كه مظهر هر چيز است چنانچه در پرتو روشنى موجودات در حس ظاهر ميشوند ابداع همان ايجاد است و بايجاد هر چيزى موجود شود، ابداع تأثير است و حروف اثر آنست و بعبارت ديگر حروف محل تأثيرند، و از آن بمفعول و فعل تعبير كرده و فعل و اثر همان وجود است.
«و اما آن پنج گوناگون براى دليلهائى است» در بيشتر نسخهها چنين است يعنى باسباب و علل چندى بوجود آمدهاند مانند اختلاف لهجه و اختلاف زبان مردم كه ذكر آن شايسته نيست، و در پارهاى نسخ «فبحح» بدو حاء است از «بحّه» كه غلظت صوت است، و اظهر آنست كه اين حروف را ذكر كرده و بر راويان مشتبه شدهاند و آنها را تصحيف كردند[2]و آن پنج «گاف فارسى است» در بگو، و چ
[1]بنظر ميرسد مقصود از حروف همان ماده بسيط نخست است كه اجزاء اتم باشند و جز خود نيستند و اثرى ندارند و چون تركيب شوند اتم گردند و در تركيبات مولكول و سلول شوند و داراى وزن و اثر گردند و از اجتماع آنها موجودات ديگر پديدار شوند و خواص و آثار كه معانى آنهاست پديدار شوند و اين خود دلالت دارد كه همه چيز جز خدا ماديست و از ماده است و تجرد مخصوص خداوند است و ذكر حروف هجاء بر سبيل مثل ذكر شده
[2]نسبت چنين تصحيف و تحريفى به راويان احاديث مخالف مقام شامخ آنهاست و ضبط نص احاديث كه در ان رعايت دقت را داشتند با اينكه تصحيف در اينجا تطبيق نشود و بايد حذف و يا اسقاط تعبير شود( و از مترجم)
در «چه ميگوئى» و «ژ» در «ژاله» و «پ» در «پياده و پياله»، «ث» در تلفظ هندى كه ميان ت و ث مىآيد، سپس حروف را تركيب كرد و از آنها همه چيز آفريد، و آن تركيب را فعل آن ناميد چنانچه فرمود «همانا فرمانش اينست كه چون چيزى خواهد گويد، باش و ميباشد» و باش، ساختن و آفريدن همه چيز است، و آنچه بدان يافت شود همان ساخته شده است، صادر نخست همان ايجاد است كه نه وزن دارد و نه حركت، و نه شنيدنيست و نه رنگين و نه محسوس، و آفريده دوم حروف است كه وزن و رنگ ندارند ولى شنودنى و وصفشدنىاند و ديدنى نيستند و آفريده سوم هر آنچه باين حروف يافت شده است از آسمانها و زمين كه همه محسوسند و لمس پذير و چشيدنى و ديدنى، پس خدا پيش از ابداع است كه خلق نخست است زيرا چيزى پيش از آن نيست تا ابداع ديگر بر آن مقدم باشد و چيزى هم بهمراه او نيست هميشه، و ابداع بر حروف مقدم است چه از آن هست شدند و مقصود از اينكه حروف جز خود معنائى ندارند اينست كه حروف براى تركيب وضع شدند و معنائى ندارند كه بر آن دلالت كنند جز پس از تركيب.
گفته او7«بلكه آفريده ساكن است» يعنى نسبتى است ميان علت و معلول و در آنها ساكن است، يا چون عرضى است قائم بمحل كه از آن جدا نتواند شد «درك نشود بسكون» يعنى امريست اضافى و اعتبارى كه عقل آن را انتزاع ميكند، و در خارج وجود قابل اشاره ندارد و محسوس نيست گرچه مربوط بدان محسوس است.
و همانا گفتيم كه آن آفريده است. براى اينكه اين نسبت و تأثير جز خدا است و بايد پديدهاى باشد، و نميشود گفت اصلا نيست زيرا چيزيست كه نبوده و پديد شده و از نيستى بيرون شده و يك نحوه هستى يافته و هر پديده آفريدهايست و نبايد توهم شود كه آن هم نياز بتأثير ديگرى دارد و همچنان بايد، رشته كشيده شود و تسلسل لازم آيد، بلكه در حقيقت چيزى نيست جز خدا و آفريدهاى كه بوجود آورده، و ايجاد خود وجود معلول را در پى دارد، پس هر
چه را خدا آفريده بيرون از اين نيست كه خدا آن را آفريده و اين خود معنى ابداع است نه چيز ديگر و اين معنا محدود باشد و هر چه محدود است همان آفريده خدا باشد يا اينكه گفته شود: «و اللَّه الذى احدثه» براى رفع اين توهم است كه موجود حادث بيواسطه نسبت بخدا ندارد و بايد ابداعى ديگر باشد تا او را بخدا منسوب سازد و همچنان تا بينهايت برسد و ارتباطات بينهايت تحقق يابد و آن محال است و موقوف آن هم محال است و امام7از چند راه جواب آن را داده.
1- هر پديده كه دنبال پديده ديگر باشد و در پايه آن، نميتواند مستند به علت ديگرى باشد.
2- در اين ميانه وجود سومى نيست كه اين دنباله بدو مستند گردد.
3- سخن در مطلق ابداع است نه در فرد خاصى از آن و تصور نميشود جز خدا بر مطلق ابداع مقدم باشد و همه افرادش چنين باشند چون فرقى نيست.
4- براى رفع توهم اينكه چيزى مستند باو باشد و مخلوق او نباشد فرمود:
هر استنادى و ارتباطى همان آفرينش است و نمى شود آفريده او جز اين باشد كه آفريده او است.
5- شبهه تسلسل را از بيخ بر كند باينكه ميان حقائق موجوده فرق است و مراتب اقتضائى آنها با هم تفاوت دارند و روا نيست در هر حال آنها را با هم سنجيد و يك نواخت دانست تا بآسانى باور شود كه حكم موجودات ربطى مخالف با موجودات حقيقى و عينى است و ابداع موجودات عينى مستلزم ابداع موجود رابطى كه خود ابداع است نيست و آن بدنبالش خود بخود موجود است چنانچه مشهور است كه اراده نياز باراده ديگرى ندارد و تسلسل لازم نشود و ممكن است اشاره باشد بدفع تسلسل باعتبار فرقى كه ذكر شد آنچه در روايت كافى است (اصول كافى ص 110) كه امام ششم7فرمود: خدا مشيت را خود بخود آفريد و سپس همه چيز را بمشيت آفريد.
6- براى تتميم مقصود خود يك فرمول كلى بيان كرد كه نشانه شناختن خلق
خدا باشد و فرمود «هر چه وجودش محدود است پيش از آن وجود نداشته» و بايست آفريده خدا باشد چون ممكن است و نياز به علت دارد.
«و آنچه آفريد دو بود» بسا اشاره بهمان خلق اول است كه حروف باشند كه در آفريدنشان دو چيز است حرف و حد آن و اندازه آن و حرف و عرض قائم بر آن رنگ و وزن و ذوق ندارند و حروف بحدود آنها شناخته مىشود و دانسته مىشود كه چيزى است محدود و مقصود اينست كه اگر محدود نباشد بحواس دريافت نشود و حرف و حدش هر دو خود بخود دريافت شوند نه باثر خود (زيرا اثرى ندارند كه معرف آنها شود) زيرا امور محسوسه بخود درك شوند نه باثر خود[1].
«و نيافريد چيزى را يگانه جدا از حد و اندازه پايدار بخويش و بىربط با ديگرى» يعنى چيزى بىحد نيافريده كه لا نهايت باشد زيرا خواسته حروف و اصوات بر خود دلالت كنند و خود را ثابت كنند و آنچه دلالت بر معنا دارد و رهبر مردم است بشناسائى جز محسوس نباشد و هر محسوسى محدود باشد و مقصود اينست كه خواسته محدود باشد تا دليل امكانش گردد و نيازش بآفريننده و خود بخود دلالت بر صانع كند نه بمدلول خود و محتمل است مراد از تقدير همان ابداع باشد كه هر پديده همانا بابداع درك شود عيان گردد و در آفرينش دو پديده باشد يكى آفريده شده و ديگرى آفريدن مربوط بدان ولى در تطبيق عبارات بعدى بر اين معنا دقت و عنايتى لازم است كه بتامل ظاهر شود، تمام اين خبر با شرحش در مجلد چهارم گذشته و قسمتى از آن كه مناسب مقام است در اينجا ذكر شد.
28- در عيون (ج 1 ص 183) و در توحيد (ص 323) در ضمن مناظره طولانى امام رضا با سليمان مروزى آورده سليمان گفت: راستى كه او از ازل مريد بوده
[1]علت اينكه حروف باثر خود درك نشوند اينست كه اثرى ندارند تا معرف آنها باشد چنانچه گفتيم مقصود از حروف و مبدع نخست همان ذرات و اجزاء اتم است كه الكترون و پرتون و غيره باشد اينها اثر و خاصيتى ندارند كه معرف آنها باشد و چون تركيب شوند و مولكول گردند عناصر بسيطه شوند و وزن بخود گيرند( شرح مترجم)
امام فرمود: اى سليمان: ارادهاش جز خودش بود؟ گفت: آرى. فرمود: پس تو از ازل ثابت كردى با او ديگرى، سليمان گفت: نه ثابت نكردم فرمود: اراده پديده است اى سليمان زيرا هر چه ازلى نباشد پديده است و اگر پديده نباشد ازلى است و مناظره كشيد تا آنجا كه امام7فرمود: بمن بگو اراده فعل است يا جز فعل؟
گفت: آن فعل است فرمود: پس پديده است زيرا هر فعلى پديده است گفت: فعل نيست فرمود: پس از ازل ديگرى با او بوده سليمان گفت: اراده ساخته شده فرمود: پس پديده است و سخن كشيد تا اينكه گويد: سليمان گفت: مقصودم اينست كه از ازل فعل خدا است فرمود7: تو نميدانى كه ازلى مفعول نباشد و هم قديم و هم حادث با هم نميشود و او ديگر جوابى نداشت سپس سخن را برگردانيد تا اينكه فرمود:
آنچه ازلى است مفعول نيست، سليمان گفت اشياء اراده نيستند و در ازل چيزى را اراده نكرده، فرمود: اى سليمان دچار وسواس شدى پس كرده و آفريده آنچه را آفريدن و فعلش را اراده نكرده؟ اين وصف كسى است كه نداند چه كند، برتر است خدا از آن، سپس سخن را باز گردانيد و فرمود: اراده پديده است و گر نه بهمراه او ديگرى باشد.
در احتجاج (ص 218) مانند آن را بىسند ذكر كرده.
در اين خبر چند بار فرموده: قديم جز خدا نباشد و معقول نيست تأثير باراده و اختيار در چيزى كه از ازل با خدا بوده است.[1]29- در عيون (ج 1 ص 262) بسندش از امام رضا7از پدرانش كه رسول خدا6فرمود: نخست چيزى كه خدا عز و جل آفريد ارواح ما بود كه بستايش يگانگى و سپاس خود گويا نمود سپس فرشتهها را آفريد «تا آخر خبر»
[1]روايت دلالت دارد كه اراده وصف فعل است و ذاتى نيست مانند اخبار بسيار ديگر و چون خدا چيزى آفريد كه موصوف بمراد شد خدا هم موصوف بمريد شود از نظر فعل خود و اراده در ذات او پديد نشود چنانچه از ازل نبوده و اراده ذاتى او علم او است باصلح و آن عين ذات اوست و ازلى است و زمان در آن راه ندارد( شرح مترجم)
30- در روضه كافى (ص 145) بسند خود از عبد اللَّه بن سنان گفت: شنيدم امام ششم7ميفرمود: راستى خدا خير را روز يك شنبه آفريد و نميشد كه شر را پيش از خير آفريند و در روز يك شنبه و دوشنبه زمينها را آفريد و خوراك آنها را روز سه شنبه آفريد و آسمانها را روز چهارشنبه و پنجشنبه، قوتهاشان را روز جمعه و اينست فرموده خدا عز و جل «آفريد آسمانها و زمين را و آنچه ميان آنهاست در شش روز».
عياشى هم از ابن سنان مانندش آورده با اين تفاوت كه: روز چهارشنبه آسمانها را آفريد و روز پنجشنبه و جمعه اقواتشان را. و اينست گفته خدا «و آفريد آسمان و زمين را در شش روز» و از اين رو يهود روز شنبه دست از كار مى كشند.
بيان- «و نميشود آفريده باشد شر را پيش از خير» شايد منظور اينست كه خدا سبحان آفرينش همه جهان را روز يك شنبه آغاز كرد زيرا خدا كه خير محض است ميبايد پيش از خير شر نيافريند و آغاز آفرينش خير روز شنبه بوده و پيش از آن هيچ نيافريده و بدان كه معنى اين خبر با آنچه در آيات كريمه گذشت دو تنافي دارد.
1- ظاهر آيه اين بود كه آفرينش اقوات زمين و تقديرش در دو روز بود و خبر دلالت دارد كه خلق اقوات زمين در يك روز بود و خلق اقوات آسمان در يك روز.
2- آيه دلالت دارد كه دو روز خلق اقوات بر دو روز خلق آسمانها مقدم بوده و خبر دلالت دارد كه يك روزش از آن مؤخر بوده؛ و ممكن است يكم را پاسخ داد كه مقصود از خلق اقوات سما خلق موجبات قوت مردم زمين است كه از آسمان آيد چون باران و برف و دفترهاى تقدير ارزاق و فرشتههاى گماشته بر آنها و مؤيدش آنست كه اهل آسمان قوت و خوراك و پوشاكى ندارند، يك روز اسباب زمينى اقوات اهل زمين را مقدر كرده و يك روز اسباب آسمانى آن را و در آيه هر دو را نسبت بزمين داده و در خبر محل تقدير آن را شرح كرده و جواب از دوم ممكن است طبق گفته بيضاوى داده شود كه لفظ ثم براى ترتيب و تراخى در مدت نيامده بلكه منظور همان ترتيب ذكرى است.
و از پيشامدهاى غريب اينست كه چون شرح اين خبر را نوشتم دراز كشيدم و گويا در خواب ديدم كه در باره اين آيه فكر ميكردم و در آن حال بخاطرم رسيد كه مقصود از چهار روز تقدير اقوات زمين همه چهار روز است نه تتمه آنها و خلق آسمان هم در ضمن تقدير ارزاق مردم زمين درج شده زيرا آنهم خود يكى از اسباب آنست و مكان اسباب ديگر چون فرشتههاى كارگر و الواح منقوشه و خورشيد و ماه و ستارهها كه تاثير دارند در پرورش ميوهها و گياه و لفظ «ثم» در قول خدا تعالى «ثُمَّ اسْتَوى» براى ترتيب در گزارش و شرح اين باشد كه دو روز از اين چهار روز صرف در آفرينش آسمانها شده و دو ديگر در آفرينش اسباب ديگر و گر نبود كه اين معنا در اين حال بخاطرم آمده بود جرات نميكردم آن را بياورم گر چه كمتر از آن معانى نيست كه مفسران آوردهاند و بدان اشكال دفع مىشود و اما روايت عياشى دچار تصحيف و تحريف شده و بهيچ وجه درست نميشود.
31- در تفسير على بن ابراهيم: «بگو اى محمّد آيا شما كافريد بدان كه زمين را در دو روز آفريد» يعنى در دو وقت: آغاز آفرينش و پايانش «و نهاد در آن لنگرها از فرازش و بركت نهاد در آن و مقدر ساخت قوتهايش را» يعنى نيست نشنوند و بجا مانند «در چهار روز برابر براى پرسندهها» يعنى در چهار وقت و آنها اوقاتى است كه خدا در آنها خوراك جهان را برآورد از مردم و چهارپايان و پرندهها و خزندهها و آنچه از خلق در بيابان و دريا است و هم ميوهها و گياه و درخت و آنچه زندگى همه جاندارانست و آن اوقات بهار و تابستان و پائيز و زمستانست؛ در زمستان خدا بادها و بارانها و نم و نا از آسمان ميفرستد و درخت بار برميدارد؛ و زمين و درخت سيراب ميشوند و آن هنگام سرما است، سپس بهار مىآيد كه وقت معتدل است، گرم و سرد و درخت ميوه آورد و زمين گياه و سبزه ناتوان برآيد و دنبالش تابستان گرم آيد و ميوهها برسد و دانهها كه خوراك بندهها و جانوانند سخت شوند؛ سپس پائيز آيد و هوا را خوش و خنك سازد و اگر همه وقت بيك حال بود؛ گياه از زمين نميروئيد؛ اگر همه بهار بود ميوه نميرسيد و حبوب نميرسيدند و اگر همه تابستان بود همه
چيز زمين مى سوخت و معاش و خوراكى براى جانداران نبود، و اگر همه پائيز بود و اين اوقات پيش از آن نبود چيزى نبود كه مردم جهان از آن بخورند، و خدا اقوات را در اين اوقات نهاد در زمستان و بهار و تابستان و پائيز و جهان بدان پايدار شد و استوار گرديد و بجا ماند و خدا اين اوقات را «روزها ناميد برابر براي خواستاران» يعنى نيازمندان زيرا هر نيازمندى خواستار است و در جهان از خلق خدا بسيارند از جانداران كه زبان خواهش ندارند و آنان خواستارند گر چه بزبان نيارند و گفته او «سپس استوار شد بر آسمان» يعنى آن را تدبير كرد و آفريد و پرسيدند از أبو الحسن الرضا7از آنچه خدا با آن سخن گفت و نه پرى بود و نه آدمى فرمود:
سماوات و زمين بودند در گفته خدا «بياييد بدلخواه يا ناخواه گفتند آمديم بدلخواه» «پس فرمانشان داد» يعنى آفريدشان «هفت آسمان در دو روز» يعنى در دو وقت كه آغاز و انجام بودند و وحى كرد در هر آسمانى فرمانش را اين وحى تقدير و تدبير بود.
بيان: اين تأويل براى آيه نزديكتر بفهم است از آنچه گذشت و شايد از بطون آيه باشد و منافى با ظاهرش هم نيست «لا تزول و تبقى» يعنى منظور تقدير پيوسته است و ممكن است كه آن تفسير «بارَكَ فِيها» باشد گفته او «و ان لم يسألوا» يعني خواستارند بزبان نيازمندى و بيچارگى از پروردگار سبحان كه بگوش فيض بخشى و مهربانى خود ميشنود و زبان حال رساتر است از زبان گفتار.
32- در توحيد (ص 216) بسند خود از كلينى، حديث را بابن ابى العوجاء رسانده در گفتگويش با امام ششم7كه باز گشت بآن حضرت در روز دوم و سوم و گفت چه دليلى است بر حدوث اجسام فرمود: من هيچ جسم خورد و يا بزرگتر نيابم جز آنكه با پيوست مانندش بر آن بزرگتر مى شود و اين خود مايه دگرگونى است از حالى بحالى و اگر قديم بود نه خود را از دست ميداد و نه دگرگون مى شد زيرا آنچه دچار دگرگونيست رواست كه نباشد پس از بودن و بود پس از نبود همان حدوث است و اگر ازلى باشد بايد قديم باشد و دو صفت ازلى و نابودى هرگز در چيزى فراهم نيايند، عبد الكريم گفت: فرض كن از جريان اين دو حالت و دو زمان دانستى آنچه گفتى