را بكشد.
هنديان بپندارند زبان فيل وارونه است و گر نه سخن ميگفت و دو نيشش بزرگ شوند و بسا يكى از آنها صد من گردد، خرطومش از غضروف است و نرمه استخوان و هم بينى او است و هم دستش كه خوراك و نوشابه بدهانش رساند و با آن بجنگد و فرياد كشد نه باندازه تنش بلكه چون كودكى، و خرطومش چنان نيرومند است كه درختها را با آن از ريشه بكند، و فهمى دارد كه پرورشپذير است و هر چه پرورندهاش بدو گويد از خاك بوسى پادشاهان و جز آن انجام دهد از خوب و بد در حال سازش و جنگ، و از اخلاقش اينست كه با هم بجنگند و مقهور خاضع قاهر گردد، هنديان او را بزرگ دارند چون خصال پسنديده دارد از بلندى اندام و تنومندى و منظره بديع و درازى خرطوم و پهنائى گوش و طول عمر و بار سنگين بردن و سبك گام برداشتن كه بسا بآدمى گذرد و ملتفت او نشود از خوش گامى و استقامت او.
در طول عمرش از ارسطو است كه روشن شد يك فيلى 400 سال زنده بوده و از داغ او كشف شده و ميان او و گربه منش دشمنى است تا جايى كه فيل از گربه گريزد چنانچه شير از خروس سفيد، و چنانچه تا كژدم دندان شماره بيند بميرد.
در حليه در شرح حال ابى عبد اللَّه قلانسى گفته: در يك گردشى بدريا نشست و باد سخت بر آنها وزيد و كشتىنشينان بخداى تعالى زارى كردند و نذرها نمودند اگرشان نجات داد و بابى عبد اللَّه هم اصرار كردند كه نذرى كند و خدا بزبانش انداخت كه اگر خداى تعالى مرا رها كرد از آنچه گرفتارم گوشت فيل نخورم و كشتى شكست و خدا او را با گروهى رهائى داد و بكنار رسيدند و چند روز بىتوشه در آن ماندند و در اين ميان فيل كوچكى را يافتند و سر بريدند و همه خوردند جز ابى عبد اللَّه كه براى وفا بنذرش نخورد، و چون همه خوابيدند و مادر بچه فيل آمد بدنبالش و آنها را بوئيد و از هر كه بويش را شنيد لگدمالش كرد
تا او را كشت گفت: همه را كشت و نزد من آمد و از من بوى گوشت نيافت و بمن اشاره كرد كه سوارش شوم و سوارش شدم و مرا تند برد تا پايان شب و صبح در زمين كشت و كارى رسيدم و بمن اشاره كرد.
فرود آمدم از دوشش و مردمى كه آنجا بودند مرا نزد پادشاه خود بردند و مترجمش از من باز پرسى كرد و داستان را باو گزارش دادم و بمن گفت: اين فيل امشب تو را بمسافت هشت روز آورده گويد: نزد آنها ماندم تا وسيله يافتم و بخاندان خود برگشتم، و چون آغاز محرم 882 تاريخ ذو القرنين شد و پيغمبر6در شكم مادرش بود ابرهه پادشاه حبشه آمد تا خانه كعبه را خراب كند و همراهش لشكر بزرگى بود و فيلى بنام محمود نيرومند و بزرگ بود با دوازده فيل ديگر و گفتند: هشت فيل و حديث را چنانچه در كتاب احوال پيغمبر گذشت كشانده تا گفته: عبد المطلب بپا خواست و حلقه در خانه كعبه را گرفت دعا كرد بدرگاه خدا و گفت:
بار خدايا مردينه خود را نگهدارد تو خانه خود را نگهدار و يارى كن بر صليبيّان و پرستندهايش امروز وابستگان خود را مبادا صليب آنان چيره شود و نيروشان هرگز بر نيروى تو زور گردد سپس حلقه در را رها كرد و او با همه قريش بهمراهش بكوهها رفتند و ابرهه آماده در آمدن بخانه و ويران كردن آن شد و فيله محمود را جلو قشونش انداخت، و چون فيل رو بمكه شد نفيل بن حبيب آمد و در گوشش گفت: اى محمود بخواب و براستى برگرد زيرا تو در بلد خدا باشى كه محترم است و گوشش را رها كرد و فيل خوابيد و او را با آهن زدند تا خونين كردند كه برخيزد و برنخاست و رويش را بسوى يمن كردند برخاست و ميدويد رو بشامش كردند و ميدويد، و آن هنگام خدا پرندههاى ابابيل را بر سر آنان فرستاد تا سنگ سجيل بر آنها پرتاب كردند. و آنها بهر سو در افتادند و بهر آبگاه نابود شدند، و ابرهه دچار بيمارى گوشت ريز شد و انگشت انگشت گوشت از تنش فرو ريخت تا او را مانند
جوجه پرنده به صنعاء رساندند و در آنجا سينهاش از درونش شكافت، و تنها وزير او از اين معركه گريخت و پرندهاى بالاى سرش ميچرخيد تا بنجاشى رسيد و داستان را بدو بازگفت و چون بپايان رسانيد سنگى هم بر او افتاد و بفرمان خدا مرد و نقش بر زمين شد در برابر پادشاه حبشه.
سهيلى گفته: در «برك البعير» اعتراض است زيرا فيل مانند شتر زانو نميزند و بخوابد، و بسا مقصود افتادن او باشد بر زمين چون فرمان خدا سبحانه رسيده، و يا اينكه كار شتر زانو زده را كرد از اين نظر كه از جاى خود نجنبيد و از آن چنين تعبير كرده، گفته از كسى شنيدم كه رستهاى از فيلها مانند شتر زانو زنند، اگر درست باشد كه تفسير نميخواهد و گر نه تفسيرش همانست كه گفتيم، و لاهمّ كه عبد المطلب گفته تا آخر بحذف الف و لام اللهم است كه رسم عرب است، حلال اثاث خانه است و از آن ساكنان حرم را خواسته و محال بمعنى چارهجوئى و نيرو است حياة الحيوان 2: 160.
و گفته: خرس از درندهها است و تنهائى را دوست دارد، و زمستان به لانهاى رود كه در غارها ساخته و بيرون نيايد تا هوا خوب شود، و چون گرسنه شود دست و پاى خود را بليسد و گرسنگيش بدان برافتد و در بهار فربهتر بيرون آيد، و چند منش دارد زيرا هر آنچه درندهها خورند بخورد و هم آنچه بهائم چرند و هم آنچه آدمى خورد، و در منش او هوش شگفتى است براى تأديب ولى از آموزگارش فرمان نبرد جز بسختى و زدن شديد «حياة الحيوان 1. 226».
و گفته: سوسمار جانور بيابانى شناختهايست و مانند ورل است، ابن خالويه گفته: سوسمار آب ننوشد و 700 سال و بيشتر زنده ماند، گفته شده در هر 40 روز يك قطره بشاشد و دندان نياندازد و دندانش يك تيكه است و رخنه ندارند، عبد اللطيف بغدادى گفته: ورل و سوسمار و حرباء و شحمة الارض و دندان شماره همه در خلقت تناسب دارند، و سوسمار نر و ماده دارد و مادهاش دو فرج دارد ورل و جرذون، و سوسمار با ديده كم بين از سوراخش برآيد و آن را با خيره شدن بخورشيد پرديد
كند خوراكش نسيم است و زندگيش بخنكى هوا است، و اين در دوران پيرى و نابودى رطوبات تن و كاستى گرمى بدنست، و ميان او و كژدم دوستى است، و از اين رو او را در سوراخش آماده دارد تا دست يورشگر بوى را كه در سوراخش كند بگزد، و سوراخ نسازد جز در كپه سنگ از ترس سيل و كوبش سم، و از اين رو چنگالش كاسته و كند است بخاطر كندن جاهاى سخت، و منش او فراموشى و راه نبردن است و او در سرگردانى ضرب المثل است، و از اين رو سوراخ نكند جز در تلى يا كنار سنگى تا آن را گم نكند چون براى جستن خوراك بيرون شود، و او را بنا- سپاسى وصف كنند چون فرزند خود را بخورد عمرش دراز است و از اين راه بمارها و افعيها ماند، و كارش اينست كه زمستان از سوراخش بيرون نيايد و دارقطنى و ديگران از ابن عمر آوردند كه پيغمبر6در انجمنى از صحابه بود كه يك اعرابى از بنى سليم با سوسمارى كه شكار كرده بود در رسيد، و آن سوسمار را در آستين داشت تا به بنه خود رساند گروهى را ديد و گفت سرور اين گروه كيست؟
گفتند اين گروه گرد آنند كه پندارد پيغمبر است، گفت: اى محمّد زنان نزائيدند دروغگوتر از تو را، و گر نبود كه عرب مرا شتابزده خوانند البته تو را ميكشتم و همه مردم را با كشتن تو شاد ميكردم، عمر گفت يا رسول اللَّه بگذار تا او را بكشم فرمود:
نه، نميدانى كه بردبار بسا پيغمبر شود، وانگه اعرابى رو به رسول خدا6كرد و گفت:
سوگند بلات و عزّى بتو ايمان نيارم تا اين سوسمار ايمان آرد، و سوسمار را از آستين برآورد و جلو رسول خدا6انداخت و گفت: اگر بتو ايمان آورد من هم بتو ايمان بياورم آن حضرت6فرمود: اى سوسمار و او با زبان شيواى تازى روشن كه همه مردم فهميدند گفت: لبيك و سعديك يا رسول پروردگار جهانيان، فرمودش كه را پرستى؟ گفت آنكه در آسمانست عرشش و در زمين است پادشاهيش و در درياست راهش و در بهشت است رحمتش و در دوزخ است عذابش، فرمود: من چه كسم اى سوسمار؟ گفت: تو رسول خدائى و خاتم پيغمبران، رستگار است كسى كه تو را باور دارد و زيانبار آنكه تو را دروغ شمارد، اعرابى گفت: گواهم كه نيست شايان پرستشى
جز خدا و اينكه تو رسول بر حق خدائى بخدا نزد تو آمدم و در روى زمين دشمنتر از تو نداشتم و بخدا اكنون تو دوسترى نزدم از خودم و فرزندم، البته بتو ايمان دارد مويم و تنم و برونم و درونم و نهانم و آشكارم، رسول خدا6فرمود: سپاس از آن خداست كه تو را رهنمود بدينى كه فرزاد و فرازنده بر او نباشد، و نپذيردش خدا مگر با نماز و نماز را نپذيرد جز با قرآن، گفت بمن بياموز و پيغمبرش سوره حمد و اخلاص را آموخت گفت يا رسول اللَّه در پهنا و گرد زمين نيكوتر از آن را نشنيدم فرمود: اين سخن پروردگار جهانيانست و شعر نيست، چونقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌبخوانى گويا 1 سوم قرآن را خواندى و اگرش دو بار بخوانى گويا 2 سوم قرآن را خواندى و اگرش سه بار بخوانى گويا همه قرآن را خواندى، اعرابى گفت: راستى خداى ما پذيرد اندك و بخشد بسيار، سپس پيغمبرش فرمود مالى دارى؟ گفت: در بنى سليم از من مستمندتر نيست، باصحابش فرمود: بدو بخشش كنيد و باو بخشيدند تا گيج شد، عبد الرحمن بن عوف گفت: يا رسول اللَّه منش ماده شترى ده ماهه دهم كه بهمه برسد و باو نرسند و در روز تبوك بمن هديه شده، و اعرابى از نزد رسول خدا6رفت و هزار اعرابى با هزار مركب و هزار شمشير بدو برخوردند بآنها گفت كجا ميرويد؟ گفتند آهنگ آن كس داريم كه دروغگويد و پندارد پيغمبر است، اعرابى گفت: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّداً رسول اللَّه، گفتند تو ديوانه شدى و حديث خود را بدانها باز گفت و همه گفتندلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِو نزد پيغمبر6آمدند و گفتند: يا رسول اللَّه بما فرمانى بده فرمود: زير پرچم خالد بن وليد باشيد، و ايمان نياورد در روزگار آن حضرت از عرب و جز آنها يك هزار جز آنان.
در حكم گفته: خوردن سوسمار باجماع حلال است و قاضى عياض از قومى حرمتش را نقل كرده (حياة الحيوان 2: 52).
و گفته: وزغه بفتح واو، ز، غ نقطهدار جانوركى است شناخته (دندان شماره) و آن با سام ابرص از يك جنسند و سام ابرص درشت آنست، اتفاق دارند كه وزغ از حشرات آزار بخش است، و بخارى و ديگران از ام شريك آوردند كه
از پيغمبر فرمان خواست براى كشتن وزغها و او را بدان فرمان داد.
و در دو صحيح است كه پيغمبر6فرمان داد بكشتن وزغ و آن را فويسق ناميد، فرمود بآتش ابراهيم ميدميد، احمد هم در مسند همچنان روايت كرده، و حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن عوف آورده كه نوزادى براى احدى نيامدى جز كه بر پيغمبرش آوردى و برايش دعا ميكرد، و مروان بن حكم را نزد آن حضرت آوردند و فرمود: او وزغ بن وزغ و ملعون بن ملعونست، سپس گفته سندش درست است، و باندك فاصله پس از آن از محمّد بن يزيد روايت كرده كه چون معاويه براى پسرش يزيد بيعت گرفت مروان گفت سنت ابى بكر و عمر است و عبد الرحمن بن ابى بكر گفت سنت هرقل و قيصر است مروانش گفت: توئى كه خدا در بارهات فرو آورد «و آنكه بپدر و مادرش اف گفت- 18- الاحقاف» و اين سخن بعايشه رسيد و او گفت: بخدا دروغ گفته وى او نيست ولى رسول خدا6پدر مروان و خود مروان را با نژادش لعن كرد سپس از عمرو بن مره جهنى كه صحبت پيغمبر را درك كرده آورده كه حكم بن ابى العاص اجازه ورود بر پيغمبر را خواست و پيغمبر6آوازش را شناخت و فرمود: باو اجازه دهيد لعنت خدا بر او و بر هر كه از پشت او برآيد جز مؤمن آنان كه اندكند، در دنيا اسراف كنند و آخرت را ضايع نهند نيرنگ و فريب دارند، دنيا بدانها داده شود و در آخرت بهرهاى ندارند.
و اما ناميدن وزغ بفويسقه مانندش فواسق پنجگانهاند كه در حلّ و حرم كشته شوند، و اصل معنى فسق خروج است و اين نامبردهها از آفرينش معظم حشرات و مانندشان بفزونى زيان و آزار بيرونند.
و اصحاب آثار گفتند وزغ كر است و سببش دميدن او بآتش ابراهيم است كه بدنبال آن كر و پيس شده و منش او است كه در هر خانه بوى زعفران آيد در نيايد، و مارها با او همدم باشند چنانچه كژدمها با چسنه و او با دهن آبستن كند و مانند مارها تخم نهد و زمستان در لانهاش بماند و چيزى نخورد (حياة الحيوان 2: 288).
و گفته: عظايه به ظاء نقطهدار جانوركى است بزرگتر از وزغ، و ازهرى گفته:
جانوركى است نرم اندام پر برود و رفت و آمد كند و مانند سام ابرص است جز اينكه از او زيباتر و آزار نكند، و انواع بسيارى دارد چون سفيد و سرخ و زرد و سبز، و همه نقطههاى سياه دارند، و منش او دوستى خورشيد است تا در پرتو آن پوستش سخت شود (حياة الحيوان 2: 84).
و گفته: سامّ ابرص با تشديد ميم بگفته لغويان وزغ بزرگى است (حياة الحيوان 2: 8) و گفته: دعموص بدال با فتحه جانوركى است چون چسنه (تصحيف شده و دعموقه درست است كه در مدرك است از پاورقى ص 238) و با دال ضمهدار جانوركى است كه زير آب است، سهيلى گفته: دعموص ماهى خرديست چون مارآبى، و در حديث است كه مردى زنا كرد و خدايش بصورت دعموص كرد.
جاحظ گفته: ناموس كه بزرگ شود دعموص گردد، و آن از آب ايستاده پديد شود، و چون بزرگ شود پروانه شود، و اينست سند كسى كه ملخ را دريائى دانسته دعموص از آفريده برّ است كه در آغاز خلقش جز در آب نزيد و آنگه پس از آن پشه و ناموس گردد، و گفته وطواط شب پره است (2: 29 حياة) فيروزآبادى گفته: وطواط شب پره است و رستهاى از شب پرههاى كوهى، دميرى گفته: ميمون جانوريست شناخته زشت، نمكين با هوش تند فهم، هنر آموزد. پادشاه نوبه براى متوكل ميمونى پيشكش كرد دوزنده و ديگرى زرگر، يمنيها بميمون كار آموزى كنند تا كه بقال و گوشت فروش پاسبان دكانش كنند تا صاحبش برگردد و باو دزدى آموزند، ميمون از يك شكم 10- 12 زايد و نر سخت غيرت ماده را دارد و اين جانور در بيشتر حالاتش بآدمى ماند، چون بخندد، شاد شود، چنده زند، داستان گويد، و با دستش چيز را بردارد، انگشتانى جدا از هم دارد تا بندها و ناخن، تلقين و آموزش پذير است، با مردم همدم شود، سر دو پا كمى راه رود، و شيوه او راه رفتن با چهار دست و پا است، پلك زيرين چشمانش مژگانها دارد كه جانور ديگر ندارد
و مانند آدمى كه شنا نداند در آب غرق شود، خود را بزناشوئى وادارد و بر مادهاش غيرت ورزد كه دو خصلت از مفاخر آدمى باشند، و چون شهوتش درگيرد با دهانش استمنا كند. و ماده چون مادرى زادهاش را بدوش بردارد، و در ادب پذيرى و آموزشگيرى مقامى دارد، براى يزيد ميمونى پرورش دادند كه سوار خر ميشد، و با اسبان مسابقه ميداد، و ابن عدىّ در كاملش از احمد بن طاهر آورده كه در رمله ميمونى ديدم زرگر و چون ميخواست بآتش دمد بمردى اشاره ميكرد برايش بدمد.
بيهقى از رسول خدا6آورده كه آب بشير نكنيد زيرا مردى پيش از شماها شير فروش بود و چنين كرد و ميمونى خريد و بكشتى نشست و چون بژرفنا رسيد خدا بدان ميمون الهام كرد، و كيسه اشرفى او را برداشت و سرد گل كشتى برآمد و كيسه را پيش چشم صاحبش گشود و يك اشرفى بدريا انداخت و يك بكشتى تا آنها را دو بخش كرد و بهاى آب را بدريا ريخت و بهاى شير را در كشتى.
حاكم در مستدرك از عكرمه آورده كه نزد ابن عباس رفتم و او پيش از كورى قرآن ميخواند و ميگريست گفتم چهات گرياند قربانت، گفت: اين آيه «و بپرسشان از دهى كه كنار دريا بود آنگاه كه در شنبه تجاوز ميكردند 163- الاعراف». گفت ايله را ميشناسى؟ گفتم: ايله چيست؟ گفت: آبادى كه مردمى يهودى در آن بودند و خدا شكار ماهى را روز شنبه بر آنها حرام كرد، و ماهيان روز شنبه دسته دسته سفيد و فربه چون شتران آبستن بكنار دريا مىآمدند، و در جز آن روز آنها را نيافتندى و بدست نياوردند جز بسختى و رنج و آنگه يكى از آنها روز شنبه يك ماهى گرفت و با سيخ بكناره بست و در آب نهاد تا فردايش گرفت و خورد، و خانوادههائى از آنها چنين كردند و گرفتند و بريان كردند، و همسايههاشان بوى بريانى شنيدند و مانند آنها كردند، در آنها بسيار شدند، و بچند دسته شدند يك دسته خوردند و يك دسته نهى كردند و يك دسته گفتند: چرا مردمى را پند دهيد