پوستش كنند يا چيزى از آن را پوست كنند خوردنش حلال نباشد- 6: 23 فروع كافى-.
و اقوى كراهت است كه قول بيشتر فقهاء است بحكم اصل و ضعف روايت كه بىسند است و نميشود دليل حرمت گردد بلكه دليل كراهت است كه مسامحه پذير است، شهيد- ره- گفته كار پوست كردن حرام است نه خود ذبيحه نخست براى نهى از شكنجه جاندار و دوّم براى عموم قول خدا تعالى (فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ) پايان.
در مختلف گفته: أبو الصلاح گويد تيكهاى كه از حيوان زنده و يا ذبح شده پيش از آنكه بخاك افتد و با جاندادن سرد شود ببرند از محرماتست و مردار است، و گفتهاش در تيكه جدا شده از زنده خوبست ولى در باره تيكه پس از سر بريدن جاى انكار دارد، براى اينكه دستور تذكيه انجام شده و دليل او مفهوم «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها» است و جوابش اينست كه اين تعبير از نظر غالب است و مفهومش حجت نيست پايان.
و من گويم: شرط سرد شدن در نهايت غرابت است زيرا آنچه در حلال بودن معتبر است جاندادنست و گرمى پس از آن تا مدتى بجا است، و از اين رو در مس ميت كه گرم است غسل واجب ندانستند و سردشدن را شرط كردند، و شرط بودن او در حكم مخصوصى لازم ندارد كه در همه احكام شرط باشد.
6- اينكه خدا فرمود:«إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ»دليل است كه اگر درنده خورده يا با همه آنچه پيش از آن آمده را زنده دريابى و سرش را ببرى حلال است، و در وقت كافى براى تذكيه ميان فقهاء اختلاف است.
در مسالك گفته: اصحاب اختلاف دارند كه درك تذكيه بحركت پس از سر بريدنست يا جهش خون پس از آن و پس از نحر؟ مفيد و ابن جنيد هر دو را شرط دانستند و بيشتر فقهاء چون شيخ و ابن ادريس و محقق و اكثر متاخرين يكى از اين دو را كافى دانستند و برخى همان حركت را شرط دانستند و منشأ
اختلاف اينست كه در خبرى حركت را كافى دانسته و در خبرى جهش خون را پايان.
من گويم: گويا كفايت يكى از آنها روشنتر است و اگر چه خبر كفايت حركت سند قويتر دارد، و آنگه ظاهر كلمات اصحاب اينست كه شرط حركت پس از سر بريدنست و بيشتر اخبار از اين نظر ابهام دارند، و صريح برخى كفايت حركت پيش از سر بريدنست و گويا احوط اعتبار حركت پس از آنست.
محقق اردبيلى- ره- گفته: اين دو يا هر يك در صورت شك نشانه حلال بودنند زيرا اگر پيش از ذبح بداند زنده است و سرش را ببرد و هيچ كدام نباشند ظاهراً حلال باشد زيرا دانسته زنده است و آن را بوجه مقرّر شرعى ذبح كرده و جانش را برآورده و حلال شده فتامل زيرا برخى اخبار صحيحه دلالت دارند بر اينكه خونريزى پس از سر بريدن شرط است گرچه شبهه هم نباشد، و شايد اين هم نظر باشتباه دارد در اينكه جاندادن ببريدن چهار رگ بوده يا جز آن و از صورت اشتباه بيرون نباشد پايان-.
و اما استقرار زنده بودن كه جمعى اصحاب شرط دانند و در پيش بدان اشاره كرديم در اخبار وجود ندارد.
در دروس گفته: جاندار دم جان مانند شاخ خورده و پرت شده و درنده گرفته و آنچه از پشت سرش را بريدند شرط حلالشدنش بتذكيه استقرار حياة است.
و اگر بداند فورا خواهد مرد نزد جماعت شيعه حرام است و اگر بداند زندگى بر جا دارد حلال است و اگر شك دارد بحركت و خونريزى معلوم شود، گفته: ظاهر اخبار و گفته فقهاء قديم اينست كه خونريزى و حركت يا يكى از آنها كافى است گرچه حياة مستقره نباشد و در آيه هم بدان اشارهايست كه خدا فرمايد «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ- تا فرمايد-إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ»و از شيخ يحيى نقل كرده كه استقرار حياة از مذهب شيعه نباشد و چه خوب گفته پايان.
و گويم: هر دو خوب گفتند- رضي الله عنه- زيرا ظاهر اينست كه آن از مخالفان گرفته شده و در اخبار از آن عين و اثرى نيست، و شرح گفتارش اينست كه استقرار حياة
مذهب شيعه است و علامه و ابن ادريس هم از او پيروند، و يكى آن را تفسير كرده كه در وضعى باشد كه يك روز يا چند روز زنده ماند و گفتند نيم روز، و اين دليلى ندارد و ميان فقهاء قديم معروف نباشد، و اگر بداند اكنون مرده است و حركتش مذبوحانه است چون حركت گوسفندى كه هر چه توى شكمش هست بيرون شده در وقوع تذكيه بر آن اشكال است و گرچه ظاهر ادله وقوع آنست، محقق اردبيلى پس از نقل گفته دروس گويد: و ابهام و پيچيدگى اين مسأله نهان نيست، و آنچه معلوم است حيوانى كه دم جان است و سرش برند و حركتش مذبوحانه باشد چون حركت گوسفندى كه آنچه درون دارد درآمده يا پرندهاى چنين مردار باشد و تذكيه نشود، و اگر دم مرگ بطور قطع زنده است و تذكيه پذير بوسيله تذكيه پاك شود و احكام ذبيحه دارد گرچه بداند هم اكنون يا ساعت ديگر خواهد مرد چون ادله ذبح جاندار آن را فراگيرد و ذبح شرعى شود، و اينكه اگر ذبح نشود زود بميرد يا ساعت ديگر بميرد اثرى ندارد، پس آنچه در دروس گفته كه اگر بداند مرگ او را الخ محلّ تامل است زيرا از آن فهميده شود كه مدار بر كمى زمان ماندن و بسيارى آنست فتامّل و خلاصه بايد مدار زنده بودن هنگام ذبح و زنده نبودن باشد نه درازى زمان آن و كوتاهيش براى آنچه گذشت فافهم، و اما اگر حالش مشتبه باشد و ندانى هنگام ذبح مرده بوده يا زنده و حركتش مذبوحانه است يا از زندگى است ممكن است حلال باشد بحكم استصحاب حياة و يا بحكم استصحاب قاعده گذشته حرام باشد، و آنگه در مورد اشتباه حركت يا خونريزى را شرط دانسته چنانچه گفتيم.
و گويم اگر مقصودش- قد- از حركت مذبوحانه درزيدن گوشت پوست كنده است و مانندش شكى ندارد كه اعتبارى بدان نيست چون جان ندارد و تذكيه پذير نيست، و اگر منظور حركت پس از بريدن رگها است كه در عرف آن را حركت مذبوحانه خوانند تذكيه ناپذيريش مورد بحث است زيرا بىترديد هنوز جان در تن دارد چون كسى كه در حال مرگ جان بگلويش رسيده او را در آن حال مرده نگويند گرچه يك ساعت و يكدهم ساعت ديگر هم زنده نماند، و از اين رو اختلاف
دارند در شترى كه سربرند وانگهش نحر كنند يا گوسفند و گاوى كه نحر كنند و وانگه سر برند كه آيا حلال باشند يا حرام و شيخ در نهايه و جمعى ديگر گفتند:
حلال است چون هنوز جان داشته و تذكيه شده و عموم«إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ»شامل آن شود و هم عمومات ديگر، و كسى كه استقرار حيات را شرط داند حكم بحرمت نمايد، و ظاهر اينست كه مقصودش دومى است كه حرمت است چون در دنبال اين مسأله پس از نقل وجوه حليت گفته فتامّل زيرا حكم بحلالى پس از قطع اعضاء مهلك مشكل است زيرا ديگر بيجان شده و اثر بخشى اين حركت و خونريزى مشكل است چون اينها ديگر نشانه زندگى كه وسيله حلالى ذبيحه است نباشند و نبايد آنها را دليل آن دانست و تحقيق همانست كه ما بدان اشاره كرديم- پايان- (در شرح ارشاد كتاب صيد و ذباحه).
(ميزان صحت تذكيه اينست كه جان در همه اعضاء تن ذبيحه باشد و ظاهرا مقصود فقهاء از حيات مستقره هم اينست و در صورتى كه محرز باشد زنده بودن همه اعضاء تن ذبيحه و ذبح شود يا نحر شود حلال مىشود گر چه بواسطه صدمه يا پيشامد ديگر تا لحظهاى پس از آن بميرد و اگر در وجود حيات در همه اعضاء شبهه شود نشانهاش حركت دست و پا است و يا گردش عادى چشم كه با آن ثابت مىشود ولى مجرد جريان خون بتنهائى دليل آن نميشود، شرح مترجم).
7- مشهور ميان اصحاب اينست كه در ذبح شرط است بريدن چهار عضو با هم:
1- گلوگاه كه نفس از آن برآيد و درآيد. 2- مرى كه روده سرخه باشد و خوراك از آن بمعده فرو شود 3 و 4- دو رگ زننده در دو طرف ناى و زير گردن، و ابن جنيد همان بريدن گلو را كافى دانسته بحكم صحيحه زيد شحّام كه پرسيدم امام ششم7را از مردى كه كارد حاضر ندارد با تيكه نى ذبح تواند؟
فرمود: با سنگ و استخوان و نى و چوب ذبح كن وقتى دسترسى بآهن ندارى چون گلو بريده شود و خون بدرآيد باكى ندارد (كلينى آن را در- 6: 338 فروع) بسند خود آورده) و بر اين قول مشهور دليل آورده بصحيحه عبد الرحمن بن حجّاج
كه پرسيدم امام هفتم را كه با سنگ تيز و نى و چوب ذبح شود در صورتى كه كارد نباشد؟ فرمود: اگر رگها را برند باكى نيست.
و مىشود بدين دليل اعتراض كرد از چند راه.
1- لفظ اوداج گر چه جمع است و بپذيريم كه معنى آن سه است و بالاتر بازهم اطلاقش بر دو تا مجاز شايعى است تا آنجا كه برخى كمتر معنى حقيقى جمع را دو تا دانستند و اگر اين مجاز اولى نباشد از اطلاق ودج بمعنى رگ بر ناى و رودهسرخه پستتر از آن نيست زيرا ترديد نيست لفظ ودج در آنها مجاز است.
در قاموس گفته: ودج با حركت دال رگى است در گردن و در صحاح هم آن را گفته و افزوده كه دو رگ گردن را ودجان گويند، و در مصباح گفته: ودج بفتح دال و يا كسر آن در لغتى رگ اخدع است كه ذبحكننده آن را ميبرد و ديگر زندگى نميماند، و گفتند: در تن يك رگ است كه چون بريده شود كشنده باشد، در گردن آن را ودج و وريد گويند و در پشت نياط كه از بالا به پائين كشيده است و ابهر كه درون استخوان پشت است و پيوسته به دل، و وتين است در شكم، و نساء نام دارد در ران، و ايجل در پا، و اكحل در دست و صافن در ساق پا.
و نيز در المجرد- گفته- وريد رگى درشتى است كه در تن چرخيده و برخى از سخن پيش را با اختلافى نقل كرده وانگه گفته: ودجان دو رگ كلفت دو سوى گودى گلويند در نهايه در بيان حديث شهداء «و اوداجهم تشخب دماً» گفته: اوداج رگرگهاى گردنند كه ذبح كن آنها را ميبرد، و گفتند. ودجان دو رگ كلفت دو سوى گودى گلويند و از اين معنا است حديثى كه «كلّ ما افرى الاوداج» پايان.
و مىشود ميان دو صحيح جمع كرد و تخيير ميان دو روش قائل شد اگر قول تازهاى را بپذيرى كه گوينده ندارد يا هر دو روش لازم باشد اگر تخيير را نپذيريم زيرا از مختلف برآيد كه علامه بدان مائل است.
دوّم: اينكه دلالت خبر دوّم بر عدم اكتفاء بمجرد بريدن گلو بمفهوم است و
دلالت خبر اول بر اكتفاء بدان بمنطوق كه مقدم بر مفهوم است.
سوّم: مفهوم خبر دوّم اينست كه با نبريدن اوداج باسى هست و آن اعم از حرمت است و مىشود حمل بر كراهت شود.
4- فرى اوداج بريدن كلى آنها نيست كه مشهور معتبر دانند چون فرى بمعنى شكافتن است نه بريدن، هروى در شرح حديث ابن عباس كه «كلّ ما افرى الاوداج» گفته يعنى هر چه اوداج را بشكافد و خونشان را برآورد در مسالك پس از ذكر اين وجه و وجه دوّم گفته: البته روشن شد كه شرط بودن بريدن چهار رگ دليلى ندارد جز شهرت، و اگر به اين دو روايت عمل شود تنها بريدن ناى بس است يا بريدن رگها باندازهاى كه خونريزند گر چه تمام بريده نشوند، جز اينكه اين دوّمى قائلى از اصحاب ندارد، آرى مذهب برخى عامه است، در مختلف پس از نقل دو خبر گفته: اين اصحّ آنچه است كه در اين باره بما رسيده و دلالت ندارد بر لزوم بريدن بيش از حلقوم و رگها و مقصودش اينست كه بريدن روده سرخه دليل ندارد، زيرا اگر كلمه اوداج شامل آنهم باشد ديگر چيزى نميماند و از آن قول ديگر برآيد كه بريدن ناى و دو رگ باشد ولى شناختى كه روايت دلالت بر بريدن كلى رگها ندارد، و كلمه اوداج بلفظ جمع بر هر چهار اطلاق شود و تفسيرش بدو رگ و ناى خوش نيست، و بهتر تقرير پابندى بقول مشهور احوط باشد- پايان-.
و گويم: اطلاق اوداج بر هر چهار مجاز است در تعبير فقهاء و مجاز منعى ندارد و بسا به سه اطلاق شده باشد بلكه آن به معنى حقيقى نزديكتر است.
و اين قول و قول ابن جنيد و قول به تخيير كه پيش گفتيم همه موافق ترند با عموم آيات از قول مشهور چون عموم«فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ» همه را فرا دارد و هم آيه«إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ»بعلاوه تذكيه جز ذبح يا نحر نباشد، و ثابت نشده كه در معنى مشهور حقيقت شرعيه باشد.
راغب در مفردات گفته: حقيقت تذكيه برآوردن حرارت غريزيه است
ولى در شرع خاص بمعنى جان ستاندنست بوجه مخصوصى و دليل بر اين بازگيرى اينست كه به مرده خامد و هامد گويند و بآتش خاموش مرده گويند و گفته: ذبح شكافتن حلقوم جاندارانست و در صحاح گفته: تذكيه ذبح است و ذبح شكافتن است، و ظاهر اينست كه تذكيه و ذبح در لغت و عرف بهمان بريدن ناى يا دو رگ محقق شوند.
8- از آيات استفاده شود كه تذكيه با هر ابزار برنده تحقق پذير است جز آنكه گويند از مطلق فرد شايع و غالب فهم شود كه همان سر بريدن با ابزار آهنى است ولى اصحاب اتفاق دارند كه تذكيه شرعيه تنها بابزار آهنى صحيح است در صورتى كه بدان دسترسى باشد و جز آن كافى نيست گرچه از اجناس معدنى طبيعى باشد مانند مس، قلع، نقره و طلا و جز آنها ولى در صورت اضطرار و نبودن ابزار آهنى تذكيه با هر ابزار برنده سر ذبيحه را تجويز كردند گرچه چوب يا نى يا سنگ باشد جز دندان و ناخن و بر آن دعوى اجماع كردند، اخبار بسيارى هم دلالت دارند بر اينكه تذكيه در حال اختيار با جز آهن نشود و در حال اضطرار با جز دندان و ناخن صحيح است، و صحت تذكيه با اين دو در حال اضطرار دو قول دارد يكى عدم صحت كه شيخ در مبسوط و خلاف گفته و دعوى اجماع ما را بر آن نموده و روايت رافع بن خديج را دليل آن آورده كه پيغمبر6فرمود: هر چه خون را بخوبى روان سازد و نام خدا بر آن برده شود بخوريد جز آنچه با دندان يا ناخن باشد و البته داستان اين دو را براى شما بگويم اما دندان استخوان آدمى است و اما ناخن كارد مردم حبشه است. دوّم جواز است كه ابن ادريس و بيشتر متاخرين بدان رفتند بحكم اصل و عدم ثبوت مانع زيرا خبرش از عامّه است و بىاعتبار است با اينكه جواز ذبح باستخوان صريح صحيحه شحام است كه گذشت و در اين روايت علت عدم جواز ذبح با سن را باستخوان بودنش دانسته و با آن خبر معارض است و آن خبر صحيح بر آن مقدم شود يا خبر منع حمل بر كراهت گردد، در مسالك چنين گفته و افزوده
كه بسا فرق باشد ميان دندان و ناخن پيوسته ببدن و جدا از آن از اين رو كه در صورت جدائى مانند ابزار برش ديگرند بخلاف پيوسته ببدن كه بريدن با آنها نام ذبح بخود نگيرد و بخوردن جاندار زنده ماند و تيكه كردن آن، و مايه تذكيه ذبح است و نهى در خبر را بر آن حمل بايد كرد براى جمع ميان اخبار، و شهيد در شرح منع از تذكيه با دندان و ناخن را مطلقا اقرب دانسته بحكم حديث گذشته و آن را با استخوان و جز دندان و ناخن جائز شمرده براى جمع ميان دو خبر ولى اعتراض باينكه در خبر منع علت عدم جواز ذبح با دندان را استخوان بودنش آورده بجا ميماند.
در روضه گفته: بر فرض جواز ذبح با دندان و ناخن آيا با برندههاى ديگر جز آهن در يك درجهاند يا درجه آنها پس از برندههاى ديگر است مطلقاً كه ضرورت در ضرورت باشد، مقتضاى استدلال بدو حديث همان احتمال نخست است كه با برندههاى ديگر همدرجهاند، ولى در دروس جواز را مطلقا اقرب دانسته با نبودن برنده ديگر، و ظاهر وابستن جواز آنها را بر ضرورت در اينجا هم همين است، زيرا با وجود برنده ديگر ضرورتى در ميان نيست و اين اولى است، پايان.
گويم: فرق ميان دندان و ناخن پيوسته و جدا گويا از عامه گرفته شده و در كلام فقهاء شيعه نديدم گرچه راهى دارد.
اخبار باب
1- در قرب الاسناد- 51- بسندش تا على7كه هر جاندار خانگى كه در چاه پرت شود و دسترسى بجاى نحرش نباشد آن را از هر جاى تنش توانند نحر كنند و بر آن نام خدا برند حلال است فرمود: از على7پرسيدند از آنچه بر روى جاى نحرش پرت شد و بريده شود با گفتن نام خدا فرمود: باكى