بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 264

بيضاوى گفته: «وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً» دليلى است رهنما از نادانى بدانش «نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ‌» سر سخنى است براى بيان عبرت و باعتبار لفظ در اينجا ضمير را مذكر آورده و باعتبار معنى در سوره المؤمنون مؤنث آورده است چون انعام اسم جمع است و از اين رو سيبويه آن را در شمار مفردات بر وزن افعال آورده چون اخلاق و اكياس و كسى كه آن را جمع نعم داند مرجع ضمير را بعض گيرد چون شير تيكه‌اى از انعام است نه همه آنها يا به واحد برگرداند بتاويل معنى چون مقصود از آن جنس است، و نافع و ابن عامر و ابو بكر و يعقوب «نسقيكم» را در اينجا و در سوره المؤمنون، بفتح نون خواندند «مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً» چون خلقت شير از برخى از اجزاء خونست كه از اجزاء لطيفه در سرگين پديد گردد كه خوراك هضم شده‌اند در شكمبه و حديث ابن عباس اگر درست باشد مقصودش اينست كه ميانه مادّه شير است و فراز مايه خون كه غذاى تن است زيرا آنها در شكمبه پديد نشوند، وانگه مختصرى از سخن رازى را آورده و گفته: خالص يعنى پاك بى‌رنگ خون و بوى سرگين يا پاكيزه از اجزاء كثيفه براى تنگى سوراخ برآمد«سائِغاً لِلشَّارِبِينَ»يعنى آسان در گلوشان گذرد.

طبرسى- ره- گفته:، كلينى از ابن عباس روايت كرده كه چون علف در شكمبه جا گيرد فرودش سرگين گردد و فرازش خون و ميانه‌اش شير و خون در رگها رود و شير در پستان و سرگين بماند و اينست معنى قول خدا «مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً» نيالوده بخون و سرگين، و كبد مسلط است بر همه اينها و آنها را پخش كند چنانچه حكمت و تدبير الهى خواهد.


صفحه 265

اخبار باب‌

1- در خصال (2/ 615) بسندش از امير المؤمنين7كه نوش كردن شير خرده خرده درمان هر درد است جز مرگ و فرمود: گوشتهاى گاو دردند و شيرشان دارو و روغنشان درمان.

2- در طب الائمه (63) بسندش از ابن ابى يعفور كه پرسيدم از امام صادق7كه مردى شير ماده الاغ را براى دارو مينوشد، فرمود: باكى ندارد.

بيان: در دروس گفته: شير ماده الاغ تازه باشد يا بسته مكروه است پايان، و گويا حكم بكراهت آن براى كراهت گوشت ماده الاغ است و در آن اعتراض است و من نيافتم در اخبار دليلى بر كراهت گرچه در برخى مقيد است بدارو بودن كه بيشتر اين قيد در كلام پرسنده آمده و خلاصه حكم بكراهت مشكل است.

3- در طبّ- 102- بسندى از موسى بن عبد اللَّه الحسن كه از اساتيدمان شنيدم شير شتران درمان هر دردند و ناسازى در تن، و از امام ششم7كه مانند آن را فرمود جز كه بر آن افزود كه آن بدن را نگهدارد و چركش را بيرون كند و خوب آن را بشويد.

4- در محاسن- 494- بسندش از يحيى بن عبد اللَّه كه نزد امام ششم7بوديم و چند پياله براى ما آوردند و حضرت بيكى از آنها اشاره كرد و فرمود:

ماست آب گرفته ماده الاغ است كه براى بيمار خود آماده كرديم هر كه خواهد بخورد و هر كه خواهد وانهد، در مكارم مانندش آمده- 222-.

5- در مكارم- 183- از امام ششم7كه گوشت گاو نام برده شد و فرمود:

شيرهاشان دارو است و پيه‌هاشان درمان و گوشتهاشان درد.

6- در محاسن- 405- بسندش از امام ششم7كه گوشت دل اندوه دل مرا برد چنانچه انگشتها عرق پيشانى را برند.

7- و از همان (..) بسندى تا رسول خدا6كه اگر چيزى جلو مرگ را ميگرفت لبنيه بود، گفته شد: يا رسول اللَّه لبنيه چيست؟ فرمود: جرعه‌


صفحه 266

جرعه شير نوشيدن.

توضيح: در كافى 6/ 320 آن را بى‌سند آورده، قولش «الحسو باللبن» و حسو بلبن را سه بار مكرر كند و در كافى بجاى لبنيه در هر دو جا تلبينه آمده و آن روشن‌تر است، در نهايه گفته: در حديث است كه تلبينه روشنى دل بيمار است، تلبينه و تلبين شربتى و خوراكى است كه از آرد يا نخاله (بلغور) سازند و بسا كه در آن عسل ريزند و آن را باين نام گويند براى اينكه مانند شير سفيد است و نرم (و از قاموس هم اين تفسير را براى اين لغت نقل كرده).

8- در طب الائمه- 64- بسندى تا رسول خدا6كه فرمود: نوح بپروردگارش شكايت كرد از سستى تنش خدايش وحى كرد گوشت را با شير بپز و بخور كه من قوة و بركت را در آنها نهادم 9- در مكارم- 183- كه امام ششم7فرمود: آبگوشت گوشت گاو پيسى را ببرد، و از امام پنجم7كه بنى اسرائيل از پيسى بموسى شكوه كردند، و او بخدا عزّ و جلّ شكوه كرد و خدايش وحى كرد بدانها بفرما گوشت گاو را با برگ چغندر بخورند (در اينجا با نسخه چاپ تازه تقديم و تأخيريست ولى افتاده ندارد مترجم).

10- در محاسن- 401- بسندى از على7كه خوراكهاى درهم و گوناگون شكم را گنده و رانها را شل كند.

بيان: بسا كنايه از كسالت و تنبلى باشد.

11- در محاسن (..) بسندش از امام ششم7كه بما دادند از اين خوراكها يا از اين رنگهاى خوراك آنچه برسول خدا6داده نشده بود.

12- و از همان: از يونس بن يعقوب كه ديگى از نارباجه نزد امام ششم7فرستاديم، و آن حضرت از آن خورد، و فرمود آنچه‌اش بجا مانده براى من نگهداريد، و دو بار يا سه بار برايش آوردند، وانگه غلام در آن آبى ريخت و نزد آن حضرت آورد و بدو فرمود: واى بر تو آن را بر من تباه كردى.

13- و از همان (..) بسندش از يوسف بن يعقوب كه دوست‌تر خوراك‌


صفحه 267

نزد پيغمبر6نارباجه بود.

14- و از همان (..) بسندى از ابى بصير كه امام ششم7زبيبه را خوش داشت.

15- و از دعائم: از جعفر بن محمّد7كه رسول خدا6عسل و زبيبه را خوش داشت (2/ 110) و از او است7كه همه رنگ خوراك نارباجه و زبيبيه را خوش داشت و ميفرمود: بما از اين خوراكها و رنگها داده شده آنچه برسول خدا6داده نشده.

بيان: زبيبيه گويا شوربائى است كه كشمش كوبيده در آن ريزند و دلالت دارد بر اينكه ذهاب ثلثين در عصير كشمش لازم نيست و بسا مخصوص خوراكى باشد كه كشمش دارد و دليل جواز خوراك كشمش‌دار است.

باب نوزدهم حليم رانگو و مانند آنها

1- در محاسن- 403- بسندش تا امام ششم7كه يك پيغمبرى بخدا از سستى و كمى جماع شكوه كرد و خدا فرمودش حليم بخورد، گويد: و از حديث ديگر است از امام ششم7كه رسول خدا6بپروردگارش از درد پشت شكوه كرد و فرمودش گوشت دانه‌دار بخورد يعنى حليم.

2- و از همان بهمين سند تا امام ششم7كه پروردگارم مرا بخوردن حليم فرمان داد تا پشتم نيرومند شود و به پرستش پروردگارم توانا باشم (404).

3- و از همان (..) بسندى تا امير المؤمنين7كه حليم را باشيد زيرا تا 40 روز نشاط عبادت آورد و آن خوراكى است آسمانى كه برسول خدا6فرود آمد.

4- و از همان (..) بسندش تا امام ششم7كه خدا تبارك و تعالى يك حليم از بهشت بفرستاده خود هديه كرد كه دانه‌اش در بستانهاى بهشت كشته شده بود و


صفحه 268

حور العين آن را مالش داده بودند، و رسول خدا6آن را خورد، و نيروى چهل و چند مرد بدو فزود، و اين چيزى بود كه خدا خواست مايه شادى پيغمبرش باشد.

5- در محاسن (403) بسندش تا ابى جعفر7كه عمر نزد حفصه رفت و گفت مردى رسول خدا چگونه است؟ پاسخداد مانند مردان ديگر است و خدا آن را براى پيغمبرش نپسنديد و يك قدح حليم از گلهاى بهشتى برايش فرستاد و آن را خورد مردى چهل و چند مرد بدو فزود.

6- در عيون- 2 ر 36- بسندش تا امام رضا7كه رسول خدا6از نماز و جماع سست شد، و ديگى از آسمان بر او فرو آمد و از آن خورد و نيروى چهل مرد در مشت زدن و جماع بر او فزود و آن خوراك حليم بود.

7- در مكارم: كه رسول خدا6آش بلغور جو را با چربى پيه هميشه ميخورد و حليم را ميخورد بيش از هر چيز و در سحرها حليم ميخورد جبرئيل براى سحرى او از بهشت آن را مى‌آورد (30).

8- در محاسن (491) بسندش از ابى بصير كه با امام ششم هم خوراك شديم گوشت شتر براى ما آورد و پنداشتيم از شتر قربانى اوست و خورديم وانگه قدحى بزرگ شير آوردند و از آن نوشيد و فرمود: اى ابا محمّد بنوش من چشيدم از آن و گفتم: از چى است قربانت؟ فرمود: براى ما آوردند وانگه براى ما خرما آوردند و خورديم من گويم: مسلم در صحيح خود روايت كرده كه در شب معراج در ايليا براى پيغمبر6دو قدح آوردند يكى مى و يكى شير و بدانها نگريست و قدح شير را برداشت و جبرئيل گفت سپاس خدا را كه بفطرتت راهنمود اگر مى را برميگرفتى امتت گمراه ميشدند، يكى از شارحانش گفته: ايلياء با مد كه گاهى بى‌مد آيد همان بيت المقدس است، و از روايت تيكه‌اى افتاده تقدير اينست كه دو قدحش آوردند و گفتند هر كدام را خواهى برگزين، و خدا بدو الهام كرد كه شير را برگرفت چون خدا توفيق اين امت را ميخواست. در قول جبرئيل «بفطرت در رسيدى» چند معنا گفته‌اند و بهترشان اينست كه خدا تعالى بجبرئيل‌


صفحه 269

آموخت كه اگر شير را برگزيند چنان و چنين شود، و اگر مى را برگزيند چنين شود، و منظور از فطرت در اينجا همان اسلام است و درستى و معنايش با اينكه خدا داناتر است اينست كه برگزيدى نشانه مسلمانى و درستى را و شير را نشانه آن ساخته چون روان و پاك است و گوارا براى هر كه نوشد و خوش انجام ولى در مى همه بديها است و كشاننده هر نوع شر در حال و آينده- پايان.

طيبى گفته يك معنا از فطرتى كه مردم بدان آفريده شدند روگردانى از مايه بدى و فساد است مانند مى كه خرد را خلل رساند كه آن بهر خوبى كشاند و از هر بدى رهاند و رغبت بدان چه سود بى‌زيان دارد چون شير- پايان.

گويم: بنا بر اين وجوه مقصود اينست كه شير چيز مباركى است كه پيغمبرش نشانه فطرت ساخته و اشاره است بدان داستان كه راويش ميدانسته و گويم اين خبر را چند تفسير ديگر است.

1- شير نخست خوراك آدمى است پس از زايش كه بر آن بزرگ شود و گويا فطرت او است كه بر آن آفريده شده.

2- مقصود اينست كه خوبست روزه‌دار با آن افطار كند چون اخبارى رسيده كه افطار روزه با آن مستحب است.

3- منظور ستودن آن شير مخصوص باشد كه تازه دوش است، فيروزآبادى گفته: فطر بيك ضمه و دو ضمه فزونى شيريست كه هم اكنون دوشند، و گفته: پرسش شد از مذى و فرمود: آن فطر است، گفتند مذى را به فطر مانند كرده چون كم است و با ضمه روايت شده و معنى اصلى آن شيريست كه بر سر پستان نمودار شود پايان- و گفته شده: فطرت بمعنى تازه و نزديك بكار گويم معنى يكم روشنتر است وانگه بترتيب باشند در نزديكى و دورى.

9- در عيون (2 ر 39) بسندش تا امام چهارم7كه چون پيغمبر6چيزى خوردى ميگفت: بار خدايا بركت ده در آن بر ما و بهترش را روزى ما نما و چون‌


صفحه 270

شير ميخورد يا مينوشيد ميگفت: بار خدايا بركت ده در آن بر ما و از آن روزى كن ما را.

در صحيفه رضا7مانندش آمده، بيان. يا مينوشيد گويا ترديد از راويست يا خوردن در شير بسته است و نوشيدن در جز آنست.

10- در قرب الاسناد (8 ط نجف) بسندش تا جابر بن عبد اللَّه كه گفته شد:

يا رسول اللَّه آيا دارو بخوريم؟ فرمود: دارو بخوريد چون خدا تبارك و تعالى هيچ دردى نداده جز كه با آن داروئى داده، شيرهاى گاو را باشيد كه از درخت مى‌آيند.

توضيح: در حديث زراره بيايد كه «فإنها تخلط من كلّ الشّجر» يعنى هر گياه و برگى ميخورد و سود همه در شير او فراهم است 11- در قرب الاسناد (155) بسندش تا على بن جعفر از برادرش7كه پرسيدمش شير ماده الاغ را براى دارو بخورند؟ يا در دارو نهند؟ فرمود: باكى ندارد، در كتاب مسائل على بن جعفر مانندش آمده.

12- در محاسن (491) بسندش تا امام ششم7كه پيغمبر6از نوشابه‌ها شير را دوست ميداشت.

13- و از همان (..): بسندش تا امام پنجم7(مضمون شماره 9 را آورده) 14- و از همان (..) بسندش از ابى الحسن7كه چون پيغمبر6شير مينوشيد ميگفت: بار خدايا آن را بر ما بركت بده و بيفزاى براى ما.

15- و از طب (64) بسندش تا امام صادق7كه هر كه در دل يا تنش سستى يابد بايد گوشت ميش را با شير بخورد كه هر درد و آفت را از بندهاى او برآورد و تنش را نيرو دهد و پشتش را محكم سازد.

16- و از همان محاسن بسندش (مضمون شماره 14 آمده) 491.

17- (..) بسندش تا امام ششم7كه شير از خوراك مرسلين است.

و از همان: بسندى مانندش آمده.

18- و از همان (..) بسندش كه على7دوست داشت افطار با شير را.


صفحه 271

19- و از همان (..) بسندش (مضمون شماره 18 آمده).

20- و از همان (..) بسندش كه رسول خدا6فرمود: كسى از شير گلوگير نشود زيرا خدا تبارك و تعالى ميفرمايد: و شير كه گواراست براى نوشنده‌ها (493).

21- در محاسن (492) بسندش تا ابى الحسن اصفهانى كه من نزد امام ششم7بودم و مردى بآن حضرت گفت و من ميشنيدم، قربانت من در تنم سستى يابم، فرمودش شير را باش كه گوشت روياند و استخوان سخت كند.

22- و از همان (..) بسندش از ابى الحسن7كه هر كه منى او دگرگون شد شير تازه و عسل سودش دهند.

23- و از همان (..) بسندش از امام ششم7كه شير تازه براى كسى است كه منى او كم شود.

بيان: دگرگونى منى كنايه است از اينكه فرزند از او نشود.

24- در محاسن (393) بسندش تا امام ششم7كه مردى باو گفت: من شير خوردم و زيانم داشت فرمود: نه بخدا زيان ندارد هرگز ولى تو آن را با چيز ديگر خوردى و جز آنت زيان زده كه با او خوردى و تو آن را از شير پنداشتى.

25- و در همان (..) بسندش از امام هفتم7كه هر كه شير خورد و گويد بار خدايا منش ميخورم براى اينكه دلخواه رسول خدا6بود باو زيانى نزند.

26- و از همان: بسندش از موسى بن عبد اللَّه بن حسن كه از اساتيد خود شنيدم ميگفتند شير شتران داروى هر درد و آفتند.

27- و از همان: بسندش از زراره از يكى از دو امام8كه رسول خدا6فرمود شيرهاى گاو را باشيد چون از همه درختها هستند.

28- و از همان (494) بسندش از على7كه شير گاو درمانست.

29- و از همان: بسندش كه مردى به ابى جعفر7از فساد معده شكوه كرد.

فرمودش چه بازت دارد از نوشيدن شير گاو؟ فرمود: هرگز آن را نوشيدى؟ گفت: بارها فرمود: چگونه‌اش يافتى؟ گفت: معده را شستشو كند و قلوه‌ها را نيرو دهد و پيه پوشاند